تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

درنگی بر توانمندیهای فردوسی بزرگ در داستان سرایی

من سعی می‌كنم به طور مختصر نگاهی به جنبه‌های نمایشی داستان «سیاوش» داشته باشم. در واقع وقتی می‌گویم جنبه‌های نمایشی، منظورم این است كه به تواناییها و مهارتهای نویسندگی، كه فردوسی ناخودآگاه با ذات خود و با آن شخصیت والا و بزرگش به نمایش گذاشته و اكنون وقتی با این دید به شاهنامه نگاه می‌كنیم آن را یك اثر غنی و پربار می‌بینیم، نگاه كنم. نگاهی كه می‌تواند برای نویسندگان، رمان نویسان، سینماگران و نمایشنامه نویسان بسیار مفید باشد. به این معنا كه این فنون و مهارتها را، قبل از اینكه از دیگران گرفته باشیم یا بگیریم، می‌توانیم در متون خودمان، به خصوص در شاهنامه، ببینیم. با توجه به زمان محدود، فهرست وار به اشارت می‌گذرم:
اولین موضوع «طرح» است. وقتی به داستانهای شاهنامه نگاه می‌كنیم احساس می‌كنیم طرح اندیشمندانه عمیقی بر داستانها حاكم است. من این طرح را به طور فشرده مرور می‌كنم تا شما ببینید كه  چه اندیشه‌ای پشت این نوشته هست. به این معنا كه نویسنده داستان را همین طور ننوشته است؛ او با سبك و سنگین كردنها، بخشها و اپیزودها را جا به جا كرده و تدوین بسیار مؤثری را ارائه داده است.
قصه سیاوش با پیدا شدن مادر سیاوش شروع می‌شود. قصه با یك زن شروع می‌شود و وقتی داستان ادامه می‌یابد، شاه از آن زن خوشش می‌آید و او را به همسری انتخاب می‌كند. سیاوش به دنیا می‌آید، بزرگ می‌شود و برمی گردد. قصه دوباره با یك رابطه عاشقانه دیگر اوج می‌گیرد؛ این دفعه سودابه مطرح می‌شود. این بار سودابه احساس درونی‌اش را نسبت به یك مرد بیان می‌كند و قصه با این تنش، كه سرنوشت این عشق به كجا خواهد انجامید، این عشق نامشروع كه با شهامت عنوان شده است، روند تكاملی‌اش را طی می‌كند. در این فاصله، جنگی اتفاق می‌افتد و بعد از اتمام جنگ قصه با دو ازدواج دیگر یعنی باز با حضور دو زن دیگر، جریره و فرگیس، به اوج خود می‌رسد و در فرود قصه باز هم ما نقش فرگیس را داریم كه همراه كیخسرو تا مرزهای ایران پیش می‌آید. یعنی فردوسی اولاً با به كار گرفتن نقش زن و نقش فعال دادن به او و بعد با تدوینی كه می‌تواند با مخاطبش ارتباط ایجاد كند، قصه را پیش می‌برد، به صورتی كه خواننده از خواندن قصه خسته نمی‌شود. البته طبیعی است كه دانشجوی ما درست تربیت نشده است، مثلاً من دانشجوی فوق لیسانسی داشتم كه با اهانت بیان می‌كرد كه وقتی می‌توانم «ماركز» را بخوانم و لذت ببرم چرا باید شاهنامه را بخوانم؟ ممكن است برای یك خواننده مبتدی لذتی كه بنده عرض می‌كنم در ابتدای قصه دست ندهد. منظور من كسی است كه تربیت شده و ذهنیت فرهیخته‌ای دارد و زبان فردوسی برای او مشكلی ایجاد نمی‌كند و می‌خواهد در قالب نظم، قصه‌ای بخواند و پیش ببرد. برای چنین خواننده‌ای فردوسی با تمهیداتی كه اندیشیده است– و من از آن با عنوان «طرح» نام می‌برم– قصه را لذت بخش و شیرین كرده است.
در كل قصه، فردوسی چهار شخصیت اساسی را به كار گرفته است. یكی از شخصیتها «سیاوش» است. اگر قرار باشد شخصیت را تحلیل بكنیم، یك شخصیت– همانطور كه در اندیشه ایرانی خودمان هست– از پندار، گفتار و كردار تشكیل می‌شود. جالب است كه در رمان هم این سه، شخصیت را می‌سازند و قصه را پیش می‌برند. یعنی پندار و كردار، به خصوص كنش داستانی و گفتار– یعنی دیالوگها– ابزار كار نویسنده رمان هستند. اینها را وقتی در وجود سیاوش دنبال می‌كنیم، از شروع قصه، از آنجایی كه به دنیا می‌آید تا جایی كه به شهادت می‌رسد، یك روند كاملاً علت و معلولی دارد بدون آنكه بشود كوچك‌ترین خدشه‌ای وارد كرد. فردوسی در طی داستان، شخصیت سیاوش را همراه با ماجراها چنان پیش می‌برد كه او را از كودكی به جایی می‌رساند كه سیاوش می‌تواند در نهایت به رشد و تعالی و روشن بینی برسد و آینده را پیش بینی كند. سیاوش در ابتدای قضیه از آینده خودش هیچ خبری نمی‌دهد، ولی به مرور كه رشد شخصیتی می‌یابد و تواناییها و استعدادهایش شكوفا می‌شود به جایی می‌رسد كه می‌تواند آینده را ببیند و از آن حرف بزند. من درباره‌ی این مسئله كه چه عواملی سبب می‌شود سیاوش از این مرحله به مرحله‌ی بعدی برسد به دقت تحقیق كرده‌‌ام. فردوسی، به عنوان یك نویسنده توانمند، دقیقاً می‌داند كه سیاوش یك عروسك نیست كه او را به هر سویی بچرخاند و یك سری كارها را به او تحمیل كند، خیلی راحت می‌گذارد تا سیاوش رشد یابد. سیاوش در مسیر داستان به این رشد دست می‌یابد تا به آنجایی كه باید و لازم است، برسد.
یكی دیگر از شخصیتهای اساسی قصه كه باید به آن پرداخته شود سودابه است. با اینكه شاهنامه اثر بزرگی است و نویسنده این اثر حداقل سی سال وقت صرف كرده، مطمئناً در فاصله سرایش این داستان تا آن داستان، حوادثی روی داده و من یقین دارم فردوسی برگشته و بخشهای پیشین كتابش را نگاه كرده است، زیرا توصیفی كه در ابتدای داستانهای شاهنامه از سودابه در هاماوران داده با توصیفاتی كه در قصه سیاوش می‌دهد شبیه هم هستند. حتی در آنجا در مصرعی سودابه را به بهشتی تشبیه می‌كند، در داستان سیاوش هم همین‌طور. بنابراین، فردوسی همین طوری حرف نزده، بالاخره شخصیتی در آنجا داشته كه این شخصیت دوباره می‌خواهد وارد قصه شود و شخصیت سودابه باید حفظ شود. بیهوده درباره‌اش توضیح نداده و بالطبع، با توجه به داستانهای پیشین، به او در این مرحله، اجازه‌ی عمل داده است. بعد در آنجا می‌بینیم كه سودابه زن با شهامتی است، زیرا نزد كیكاووس و پدرش با شهامت اعلام می‌كند كه من كیكاووس را دوست دارم و به نفع او و علیه پدرش عمل می‌كند. در اینجا نیز یك زن ویژگیهای دورنی‌اش را به نمایش می‌گذارد و دوباره سودابه در ابراز عشقش همان شهامتی را كه آن روز در مقابل پدرش نشان داد– البته با توجه به اینكه عشقش نامشروع است– امروز هم در مقابل كیكاووس، شوهرش، برای عشق جدید خودش ابراز می‌دارد. من از تدریسهای پی درپی‌ام، فرصت دقت و مقایسه ابیات فردوسی را داشته‌‌ام و با صراحت به این نتیجه رسیده‌‌ام كه فردوسی عمل و كرداری و حتی گفتاری را بیهوده بر شخصیتهای داستانش تحمیل نمی‌كند، بلكه اجازه می‌دهد تا شخصیت داستانی‌اش رشد كند و در زنجیره طبیعی رشد، عملها و گفتارهایی از او صادر می شود. این نكته‌ای بسیار مهم در داستان‌پردازی است كه می‌توانیم از فردوسی بیاموزیم.
یكی دیگر از این شخصیتها، كه باز بی‌طرفی فردوسی را به عنوان نویسنده به نمایش می‌گذارد، «پیران» است. پیران آدم خردمندی است و با تعقل خودش در داستان عمل می‌كند و آن قدر جالب است كه وقتی داستان را می‌خوانید با خودتان می‌گویید: «نكند پیران به افراسیاب خیانت كند.» پیران است كه سیاوش را می‌برد؛ پیران است كه افراسیاب را قانع می‌كند كه به ازدواج با فرگیس رأی بدهد، با اینكه افراسیاب از آن پیش بینی خبر دارد؛ پیران است كه كیخسرو را نگاه می‌دارد و با تعقل خودش سعی می‌كند با صلح و آرامش پیش برود تا جایی كه وقتی مطمئن می‌شود كه كیخسرو همان قهرمان پیش بینی شده است، كه می‌رود ایران تا توران را با خاك یكسان كند، اولین كسی كه روی كیخسرو شمشیر می‌كشد پیران است. به هر حال، پیران یك تورانی است و با همه حمایتهایی كه از سیاوش و كیخسرو كرده، یكی از بزرگان دستگاه افراسیاب است و طبیعی و به جا است كه در نهایت شمشیر بكشد و این فردوسی است كه اجازه می‌دهد چنین حادثه‌ای اتفاق بیفتد. این فردوسی است كه تا جایی كه تعقل و خردورزی پیران می‌توانست گره داستان را باز كند به او اجازه می‌دهد كه گره داستان را بگشاید و در همان جا پیران، به عنوان یك آدم عاقل، چاره‌ای نمی‌بیند جز اینكه شمشیر بكشد و در برابر كیخسرو ایستادگی كند.
یكی دیگر از این شخصیتها «گرسیوز» است. درباره‌ی گرسیوز به نكته‌ی جالبی برخوردم: فردوسی از گرسیوز با صفتهایی چون برادر و فرمانده افراسیاب نام می‌برد و به طور طبیعی در توران آدم سرشناسی است و نزدیك‌ترین فرد به شاه است و كسی است كه افراسیاب با او مشورت می‌كند و رازهای مگوی خویش را با او در میان می‌گذارد. فردوسی می‌خواهد از این آدم، شخصی بسازد كه منفی‌ترین شخصیت داستان باشد و شدیدترین كینه ها در وجودش به نمایش درآید. اما می‌بینیم كه گرسیوز باز یك عروسك در دست فردوسی نیست، زمینه‌های لازم را در او نمایش می‌دهد. گرسیوز همیشه زیردست افراسیاب است و بدین ترتیب عقده‌های لازم رفته رفته در وجودش انباشته می‌شود. گرسیوز در عین اینكه برادر كوچك است و باید از افراسیاب امر و نهی و سرزنش بشنود، اما در اینجا كسی است كه باید صدها گروگان و هدیه را همراه ببرد و تقاضای صلح بكند.
سیاوش جوان در بالای تخت نشسته و گرسیوز از آن دور ادای احترام می‌كند. فردوسی در مصرع خودش تصریح می‌كند كه در «دور»، یعنی خودش حتی جلو نیامد، از آن دور باید به خاك بیفتد. باز فردوسی تاكید می‌كند كه گرسیوز با رخساره شرم‌زده و دلی پراندوه از این شكست به خاك می‌افتد. اینها همه كینه‌ها و زمینه‌ها را، برای اینكه گرسیوز روزی تبدیل به یك انسان منفی شود، جمع آوری می‌كند. بعد وقتی سیاوش وارد توران می‌شود، طی ماجراهایی گرسیوز باید احساس حقارت بكند. در بازی چوگان چون گرسیوز در طرف شاه است از سیاوش می‌بازد. مسئله جای دیگر، تیراندازی است. سیاوش كمانش را بیرون می‌كشد، كه یك رسم پهلوانی است و حتی در اودیسه هم ما این رسم را می‌بینیم كه وقتی اودیسه برمی گردد زنش قرار گذاشته با كسی كه بتواند كمان او را زه كند ازدواج كند. همینطور، مسابقه زه كردن كمان پیش می‌آید و یك دفعه افراسیاب كمان را از دست سیاوش می‌گیرد و به قوی‌ترین مرد میدانش، یعنی گرسیوز، می‌دهد كه زه كند و او نمی‌تواند. به این ترتیب، این عقب‌ماندنها اندك‌اندك گرسیوز را نسبت به سیاوش بدبین می‌كند و قصه كاملاً طبیعی پیش می‌رود تا جایی كه فردوسی تصریح می‌كند كه یك سال گذشته است و دیگر افراسیاب سراغ جهن و گرسیوز را نمی‌گیرد و همه‌اش با سیاوش هست و شب و روز و آرامش و شادی‌اش سیاوش است. طبیعی است كه گرسیوز می‌بیند یك نفر از ایران پیدا شده و همه چیز و همه وجود و اعتبارش را مصادره كرده و در موقعیتهای داستانی خاص، او را در بن‌بست قرار داده است. خود گرسیوز می‌گوید به خوی (عرق) ما را نشانده است و طبیعی است كه یك روزی این زخم، سر باز كند و گرسیوز تبدیل به انسان پلیدی شود كه با دسیسه‌های خودش مقدمات شهادت سیاوش را فراهم كند.
صفاتی كه فردوسی برای گرسیوز می‌آورد روند فوق العاده ای را طی می‌كند. در ابتدا گرسیوز خوب است، یك پهلوان آزادمرد است و رفته‌رفته در صفتها بین بد و خوب متغیر می‌شود و در ادامه آن محور، كه دیگر به سراشیبی پلیدی افتاده، صفاتی كه برای گرسیوز می‌آورد «گرسیوز دام ساز»، «گرسیوز فریبكار» و «حیله ساز» است. اینها نشان می‌دهد كه این نویسنده بزرگ به رموز قصه و بیان قصه وارد بوده است.
دیگر زبانی است كه برای داستان انتخاب می‌كند. در این باره افراد زیادی صحبت كرده‌اند اما توجه به مثال آن خالی از فایده نخواهد بود، به خصوص برای كسانی كه كار سینما می‌كنند و با تدوین و دكوپاژ آشنایی دارند. در فضایی كه میدان مسابقه است به پیشنهاد افراسیاب مسابقه تیراندازی می‌دهند. سیاوش به میدان می‌آید و می‌خواهد تیر بیندازد.
فردوسی دكوپاژ دقیقی در صحنه‌ها می‌كند، كه من مطمئن هستم بزرگ‌ترین كارگردانان امروز هم اگر این صحنه‌ها را داشته باشند غیر این دكوپاژ نخواهند كرد.
من این ابیات را به شكل نمابندی سینمایی بیان می‌كنم. اولاً عنوان می‌كند كه سیاوش محل قرار گرفتن هدف را مشخص نكرد، بلكه خودشان هر جایی خواستند گذاشتند تا سیاوش شروع به تیراندازی كند. شما فرض كنید در اتاقی فیلم می‌بینید، اولین تصویر این است: «نشست از بر بادپایی چو دیو». یك لانگ شات می‌دهد كه سیاوش روی اسب نشست. بلافاصله یك تصویر بسته ارائه می‌دهد: «برافشاند ران و برآمد غریو»، رانهایش را به دو سمت اسب فشار می‌دهد و اسب رها می‌شود.
«یكی تیر زد بر میان نشان»، در تصویر و نمای سوم تیر وسط نشان خورده است.
فكر می‌كنید در اینجا نویسنده توانمند یا یك سینماگر چه چیزی را نشان می‌دهد؟ تیر به وسط هدف خورده و طبیعی است كه چشمهای از حدقه درآمده تماشاگران را نشان می‌دهد كه تیر به وسط هدف خورد، و فردوسی هم در مصرع بعد، و نه حتی بیت بعد، همین كار را می‌كند:

یكی تیر زد بر میان نشان/ نهاده بدو چشم گردن كشان

دوباره نما را باز می‌كند و می‌گوید: «خدنگی دگر باره با چار پر». شما سیاوش را می‌بینید كه یك تیر دیگر درآورده و «بینداخت از باد و بگشاد بر». بعد دوربین می‌رود عقب و بزرگ‌تر نشان می‌دهد و می‌شود: «نشانه دوباره به یك تاختن» كه سیاوش دارد می‌تازد و بعد «معزبل بكرد اندر انداختن» و هدف را نشان می‌دهد كه با این تیرها سوراخ سوراخ شده است و كمانش را روی دوشش می‌اندازد و مقابل افراسیاب از اسب خودش پایین می‌آید. می‌بینیم كه بیان فردوسی چقدر دراماتیك و نمایشی است، حتی در ریتم بیان (ما در سینما ریتم داریم) ریتمش با عملكردی كه می‌خواهد نمایش بدهد عوض می‌شود. گاهی می‌بینیم كه در یك بیت چهار جمله به كار می‌برد، چهار فعل می‌آورد و چهار بار این ریتم سرعت می‌گیرد و یا گاهی كند می‌شود.
یكی از چیزهایی كه در این قصه خیلی زیبا است و باید به آن توجه كنیم توانمندی فردوسی به عنوان یك نویسنده چیره دست است كه رمان نویسان ما باید یاد بگیرند و آن، قرار دادن مخاطب در یك فضای معلق است تا مخاطب خودش قضاوت بكند. مطمئناً شنیده اید كه خیلی‌ها معتقدند كه فردوسی عاشق رستم است و رستم را دوست دارد و خیلی‌ها می‌گویند رستم نماد خود فردوسی است. اما من معتقدم كه فردوسی هیچ وقت عاشق رستم نبوده و فردوسی خیلی فراتر از رستم است و جهان كبیری است كه قصه صغیرش، شاهنامه، در آن ناخودآگاه اتفاق می‌افتد. پس رستم را هم مثل دیگر شخصیتهایش رها می‌كند تا عملكرد خودش را داشته باشد، شخصیت خودش را بروز بدهد و در آن موقعیت داستانی به كنش لازم عمل می‌كند. یكی از ماجراهای بسیار جالب این قصه تقابل بین افراسیاب و رستم است. افراسیاب به ستم و... و به رغم التماسها و خواهشهایی كه شده دستور قتل شخص جوانی مثل سیاوش را داده است. در رابطه با به كارگیری عنصرها می‌دانید كه در قصه نویسی امروز می‌گویند اگر در رمان، تفنگی روی دیوار باشد و در جایی شلیك نكند، زائد است. پس باید همه عناصر، به كار گرفته شود. یكی از جاهای بسیار زیبا كه فردوسی را برای ما می‌شناساند و نشان می‌دهد كه فردوسی عمیقاً به این نكته توجه داشته است، دو پهلوان به نامهای «دمور» و «گروی» است. این دو وقتی همگان از افراسیاب خواهش می‌كنند كه سیاوش را نكشد، در تأیید گرسیوز، می‌گویند حالا كه اینطوری شده او را بكش. چرا؟ در ابتدای داستان، در یك مبارزه تن به تن، كه گرسیوز از سیاوش می‌خواهد با هم كشتی بگیرند، سیاوش برای اینكه به گرسیوز اهانت نشود می‌گوید از پهلوانان سپاهت انتخاب كن و گرسیوز دو تا از قوی‌ترین پهلوانان سپاهش (یعنی «دمور» و «گروی») را انتخاب می‌كند و سیاوش این دو را مانند پر كاهی از روی زمین بلند می‌كند و در مقابل گرسیوز به زمین می‌كوبد.
اكنون زمان شهادت سیاوش فرا رسیده است. دست بسته او را می‌برند و این دو پهلوان باید سیاوش را بكشند. ببینید فردوسی چقدر توانا ما را به اوج این تراژدی رسانده است. اگر روزی اینها را در آن قصه آورده به خاطر این بوده كه سیاوش خودش را امروز به این دو پهلوان تسلیم كند و در برابر آن همه آدم كه خواهش می‌كنند سیاوش كشته نشود، این دو می‌آیند و می‌گویند حالا دیگر بكش و بگذار تمام شود، چون آنها قبلا از سیاوش شكست خورده‌اند.
صحبت من این است كه افراسیاب سیاوش را به ستم كشته است، اینك رستم آمده انتقام بگیرد. قصه جالب است، و خواننده را در تقابل عجیبی قرار می‌دهد. اكنون «سرخه» پسر افراسیاب به دست رستم افتاده است، او را به رستم داده‌اند و سرخه التماس می‌كند كه مرا نكش ولی رستم می‌گوید كه باید بكشید.
آن روز به افراسیاب التماس می‌كردند كه سیاوش را نكش و او می‌گفت باید بكشید و هیچ توجهی نداشته كه «چرا بكشیم؟»، و امروز رستم هیچ توجهی ندارد. سرخه می‌گوید من همسن و هم بازی سیاوش هستم. برای سیاوش گریسته‌‌ام و اصلاً كشتن او به من ربطی ندارد، تو به انتقام كسی كه در خونش دستی ندارم مرا می‌كشی. و رستم می‌گوید: بكش. باید خواننده قضاوت كند كه كار چه كسی خوب و كار چه كسی بد است. چه كسی خون می‌ریزد و ستم می‌كند، چه كسی به انسانیت توجه دارد. اصلاً ما در كجای قضیه قرار داریم؟ وقتی شما در اوج این مسئله سهمگین در زیر فشار سنگینی قرار دارید كه «حق با كیست»، یك دفعه فردوسی، مثل «كوروساوای» بزرگ، دوربین را بالا می‌برد و از آن بالا نگاه می‌كند و دیگر رستم و ایران و توران و افراسیاب را رها می‌كند و دل به حال بشریت می‌سوزاند و فریاد می‌زند:

جهانا چه خواهی ز پروردگان؟/ چه پروردگان داغ دل بندگان

این بشر است كه درگیر ماجراهایی است كه سرنوشت و جهان بر وی فرود می‌آورند و این فردوسی بزرگ است كه یك دفعه از قصه فرا می‌رود و از آن بالا نگاه می‌كند و راز دلش و درد و رنج بشریت را فریاد می‌زند.

نویسنده: دکتر صابر امامی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:48  توسط آنتی پورپیرار  | 

جان و خرد

شاهنامه به نام جان و خرد آغاز می شود.

این پیام رنسانس است.

جان، یعنی که به انسان احترام بگذاریم و جان کسی را آزار ندهیم:

به نام خداوند جان و خرد

و

میازار موری که دانه کش است.

این پیام تا آن زمان بی مانند بوده است. شاهنامه نه با نام هیچ ستمگر و ابرقدرتی بل به نام خرد آغاز می شود و نخستین بخش آن آفرینش مردم است.

نخستین داستان شاهنامه قیام کاوه ی آهنگر بر ستم و نادانی و اهریمن است.

شاهنامه که قرار است داستان وتاریخ کهن ایران و جهان را از نخست پی بگیرد و مانند تاریخ بیهقی به آدم و هابیل و قابیل و یوسف و جرجیس بپردازد، این نمی کند. این داستان ها را وا می نهد و به پیدایش خرد و دانایی و آتش و آهن و هنر و خط می پردازد. همین افتخار شاهنامه را بس!

*

در سراسر شاهنامه، پیش و پس از نبردها، در مجالس سوگ و شادمانی، همه به رقص و سرود و بزم و ساز و آواز روی می آورند. شور و شراب و شادمانی در شاهنامه چونان رنگی آبی و آسمانی در همه جا دیده می شود. شاهنامه فرهنگ شادمانی و خوشی و رقص و آواز و رامشگری و خنیاگری است.

*

با داستان های عاشقانه ی شاهنامه، عشق با شکوه بسیار و بر زمین در این سرزمین شکوفا می شود. داستان های زال و رودابه، رستم و تهمینه و بیژن و منیژه از زیباترین داستان های عاشقانه ی جهان هستند. این داستان ها چونان رودی خروشان در شاهنامه جریان دارند.

زنان شاهنامه عاشقانی دلیر، خردمند، سنت شکن هستند.

عشق در شاهنامه، مرزهای زبانی و نژادی و طبقاتی و ملی را در هم می شکند. بیشتر زنان عاشق شاهنامه که بر پهلوانان ایرانی  عاشقند، از سرزمین بیگانه، از روم و کابل و توران هستند.

این داستان ها شکوه عشق های زمینی و انسانی را با مشهورترین داستان های دوران رنسانس و پس از آن در اروپا برابر و گاه بالاتر می نهد.

تنها بنگریم که در ستایش زیبایی رودابه چگونه داد سخن می دهد:

پس پرده ی او یکی دختر است

که رویش ز خورشید نیکوتر است

ز سر تا به پایش بکردار عاج

به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج

بر آن سفت سیمین دو مشکین کمند

سرش گشته چون خلقه ی پایبند

دهانش چو گلنار و لب ناردان

ز سیمین برش رسته دو ناردان

دو چشمش بسان دو نرگس به باغ

مژه تیرگی برده از پر زاغ

*

دین و دولت گرچه در برخی جاها با همند، اما یکی نیستند. آن گاه که در دوران گشتاسب، دین و دولت به هم اندر می شوند، بنا به باور فردوسی، دوران شوم تاریخ ایران فرا می رسد. اسفندیار که فرستاده ی قدرت و دین است ، نه تنها خود نابود می شود و رستم و خاندانش را نابود می کند، ایران را نیز می سوزد و ویران می کند و چنین است که فردوسی در پایان دردبار شاهنامه از روزگار تلخ برابر شدن تخت و منبر سخن می گوید و ایرانیان را بر این روزگار شوم هشدار می دهد.

شاهانی چون کاووس نیز که دین و دولت را با هم می خواهند به گمان فردوسی، ستم پیشه و خودکامه هستند.

دولتی را که فردوسی بر آن آفرین می خواند، دولت خرد و دانایی و داد است. شاهانی را می ستاید که دادگر و خردمند هستند. داد و دانایی گوهر  سیاست است.

بنگریم که داستان در هم آمیختن دین و دولت را فردوسی در شاهنامه چگونه به باد انتقاد می گیرد و ایرانیان را از آن دور می دارد.

 

منم گفت یزدان پرستنده شاه

مرا ایزد پاك داد این كلاه

چو آیین شاهان بجای آوریم

بدان را به دین خدای آوریم

 

برآمدن گشتاسب به تخت شاهی، آغاز عصر جدیدی در تاریخ ایران است:

روزگار دین-شاهی

و این پایان روزگار پهلوانی است

دین و سیاست ، ترس و شمشیر، دست در دست هم می نهند تا بنیاد آزادی را بر كنند.

حكومت پرقدرت مركزی دیگر تحمل اتحادیه های دودمانی و آزاد را ندارد.

حكومت مركزی، یك دین مركزی و واحدی را می خواهد.

از آنروز، قدرت و ستم در كارشد ند تا دین و سیاست را استوار دارند:

دین قدرتمداران را شمشیرشا هان رواج می دهد:

 

كشیدند شمشیر و گفتند : اگر

كسی باشد اندر جهان سر به سر

كه نپسندد او را به پیغمبری

سر اندر نیارد به فرمانبری

به شمشیر جان از برش بر كنیم

سرش را به دار برین بر زنیم

 

چنین است راه و رسم دین گستری و كشورداری در روزگار گشتاسب و گشتاسبیان.

در این جاست كه جاماسب حكیم با شاه به مشورت بر می خیزد و او را می ترساند كه مبادا بخواهد دین را باشمشیر بگستراند و روزگار بر مردمان تنگ بگیرد و آزادی و آزادگی به بند كشد، كه اگر چنین كند:

 

جهان، بینی، آنگاه گشته كبود

زمین پر ز آتش، هوا پر ز دود

بسی بی پدر گشته بینی پسر

بسی بی پسر گشته بینی پدر

 

 و از این خیال شوم، كه گستردن دین با شمشیر باشد، آن چنان روزگار بر ایرانیان سیاه می شود كه:

 

درفش فروزنده ی كاویان

بیفكنده باشند ایرانیان

 

روزگار را بنگرید كه اكنون پس از گذشت هزاره ها هنوز جهان در كار تكرار آن فاجعه است.

باری، اژدهای قدرت سر برداشته بود. روزگار بازی دیگری داشت. زمان پهلوانی به سر آمده بود.

پس شاه فریبكار با دین و به بهانه رواج دین به میدان می آید و نخستین قربانی این شوم اندیشی، آزادی و مردم هستند و شاه ستم پیشه ، فرزند قدرت طلب خویش را نیز قربانی خواسته های خویش می كند.

به اسفندیار می گوید كه اگر تخت می خواهی به دیار رستم بشتاب و:

 

ره سیستان گیر خود با سپاه

اگر تخت خواهی همی با كلاه

 

و به این نوجوان خام وعده ها می دهد تا بلكه یا او از میان برود یا دستگاه پهلوانی ایران را كه با این بازی تازه همراه نبود، با دست این جوان، از میان بردارد:

چو اندر شوی دست رستم ببند

بیارش ببازو فكنده كمند

 

یعنی كه غرور و افتخار و سربلندی و شكوه ایرانی را بند بر دست بگذار! یعنی كه عرفان و اندیشه و آزادگی ایرانی را در برابر دین نو به زانو درآور! یعنی كه بنیاد شادی و آزادی و آشتی و مهر و داد را بركن و هر دستی كه از آستین برآمد به زنجیر كن!

در این میان، كتایون، مادر خردمند و دانا، پسر را پند می دهد تا از این خیال بازش دارد:

 

مده از پی تاج سر را به باد

كه با تاج شاهی ز مادر نزاد

كه نفرین بر این تخت و این تاج باد

بدین كشتن و شور و تاراج باد

 

واین نفرین نامه، پیام شور آفرین آن زن دانا در آن روزگار سیاه است كه آفرین و آفرین بر او باد!

اما جوان خام شده راهی این سفر شوم و بد فرجام می شود.

 هرچه رستم مهر نشان می دهد ، او كین می ورزد.

هرچه رستم از دوستی و مهر و داد می سراید اوباخشم و كین و بیداد می خروشد.

رستم از این بازی در شگفت است. پس سیمرغ می آید و راز باز می گوید:

هركس اسفندیار را بكشد ، خود و خاندانش نابود می شوند

و اگر رستم دست به بند دهد نیز آبرو و شرف و افتخاراتش بر باد می رود و نابود می گردد.

رستم اما قله ی افتخار و آبرو و شرف و نجابت ایرانی است.

مباد كه رستم تن به بند دهد! و نمی دهد و فریاد برمی دارد كه:

 

كه گفتت برو دست رستم ببند!

نبندد مرا دست، چرخ بلند!

 

و این گلبانگ آزادگی و سربلندی است كه از گلوی سردار عشق بر می آیدو مباد كه آن را از یاد ببریم!

پس رستم به نبرد و جستجو بر می خیزد و ... سرانجام...

بر راز مرگ اسفندیار آگاه می شود و :

 

بزد تیر بر چشم اسفندیار

سیه شد جهان پیش آن نامدار

 

گویند كه چون خواستند تا اسفندیار را رویین تن كنند ، او در چشمه ای فرو شد و از اثر آب آن چشمه، تیر و شمشیر بر او كارگر نبود. اما وی به هنگام فروشدن در آب، چشم خویش را بست و مرگ او در چشمانش تخم گذاشته بود. مانند آشیل كه مرگش در پاشنه پایش بود و عبارت پاشنه آشیل به معنای نقطه ضعف از آنجا آمده است.

با مرگ اسفندیار ما یكباره با دو پایان تلخ و شوم در شاهنامه روبرو هستیم:

× مرگ یك پهلوان رویین تن( اسفندیار) كه نشان دین و شاهی دارد.

× نابودی رستم و خاندان پهلوانان ایران

رستم را هیچ دشمنی یارای از پای درآوردن نیست. پس حكیم طوس تومار زندگی این جهان پهلوان را به دست نابرادرش، شغاد، در هم می پیچد.

رستم و رخش در چاه فریب و نیرنگ نابرادر از پای در می آیند. شغاد ، رستم را به شكار و مهمانی می خواند و برسر راه او چاهی ژرف از خیانت می كند:

 

بن چاه پر حربه و تیغ تیز

نبد جای مردی و جای گریز

بدرید پهلوی رخش سترگ

بر و پای آن پهلوان بزرگ

 

 و اما پهلوان پیر، رستم دلیر،  پیش از مرگ، دشمن زبون را نیز نابود می كند:

 

درختی بد اندر بر او، چنار

برو بر گذشته بسی روزگار

میانش تهی بود و برگش به جای

نهان بد پسش مرد ناپاك رای

چو رستم چنان دید، بفراخت دست

چنان خسته از تیر بگشاد دست

درخت و برادر به هم بر بدوخت

به هنگام رفتن دلش برفروخت

 

 و با مرگ رستم و برآمدن شاهان دینمدار بر اریكه قدرت:

زمانه شد از درد او پر خروش

تو گفتی كه هامون در آمد به جوش

 

گشتاسب و اسفندیار و رستم همه به یكباره  از پای در می آیند. آنگاه فرزندان شاه توران لشكر آورده ، سیستان و ایرانشهر را ویران و خاندان رستم را به خاك و خون می كشند. و بدین سان شاهنامه به پایان تلخ دیگری می رسد: پایان بخش پهلوانی!

بخش پهلوانی شاهنامه یكی از زیباترین و باشكوه ترین بخش های شاهنامه است.

این بخش نكات بسیاری را درباره فرهنگ، اخلاق و اندیشه ایرانی برای ما باز می گوید.

 

پهلوانی اما در این سرزمین باقی می ماند.

پهلوانان پس از تازش عربان نیز در زیرزمین ها و مخفی گاه ها  و زورخانه ها به تمرین نبرد می پردازند و جنبش های عیاران ادامه راه و مرام آن هاست.

جوانمردان و اهل فتوت نیز از راهیان همین راه و اندیشه بودند، كه تاریخ و داستان آنان را می توان در فتوت نامه ها و داستان های مردمی چون سمك عیار و امیر حمزه و حسین كرد و امیر ارسلان و پوریای ولی و دیگران یافت.

به هنگامه مغول، پهلوانان خراسان و كرمان ، جنبش بزرك و تاریخی سربداران را در ایران سامان می دهند.

پهلوانان ایرانی حتا به روزگار صفویان در تبریز شوریدند و حكومتی مستقل ایجاد كردند.

 

پهلوانی یك منش و روش زندگی  و سرشار از روح جوانمردی و وفاداری و سربلندی است.

مردمان نه به قهرمان ها و پهلوانان، بلكه در روزگار ما، به روح و منش پهلوانی نیاز دارند.

گوهر و مایه و خمیره ی پهلوانی در نهادو جان همه هست.

بر ماست كه ارزش های درون خویش را كشف كنیم. ارزش هایی كه سده ها ست از ما گم شده است، خوار و لگد مال شده است. برخیزیم و ارزش های والای خویش را از خاك بر گیریم و غبار از چهره ی مهربانش بزداییم و

 بر پیشانی تاریخ بگذاریم.

این ارزش ها ی فرهنگی و اخلاقی ، خرد، داد، مهر، مدارا، شادمانی و عشق است.

پایه و بنیان وارزش فرهنگ، گوهر و جان و جان جهان ایرانی در این واژه های تابناك خود را نشان می دهد.

دنیا ! بیا تماشا!

 

*

سهراب نماینده ی نسل و فکر نو در شاهنامه است. سهراب نماینده ی اندیشه ی نو در جامعه ای با ساختار قبیله ای و سخت حودکامه است. پس دین و دولت و هر آنچه کهنه است، دست در دست هم می نهند تا این جهان پهلوان جوان را در هم شکنند. اگر پرچم اندیشگی رنسانس ایران در دست بوذرجمهر و جاماسب است، پیشتاز آن سهراب است.

سهراب به آشکار در شاهنامه می گوید که:

بر آنم تا تخت و تاج شاهی را از ایران و توران بر کنم

دولتی مردمی و آزاده با رستم و مادر خویش بنیاد نهم

او به مادر می گوید كه:

 

برانگیزم از كاخ كاووس را

ببرم از ایران پی طوس را

نه گركین بمانم نه گودرز و گیو

نه گستهم نوذر نه بهرام نیو

 

پس او می خواهد كه نسل شاهان ایران را براندازد و:

 

به رستم دهم گرز و اسب و كلاه

نشانمش بر كاخ كاووس شاه

 

و این پیام نورانی و رخشان سهراب است. او می گوید كه آنگاه به این نیز بسنده نكرده و:

 

وز ایران به توران شوم جنگجوی

ابا شاه روی اندر آرم به روی

بگیرم سر تخت افراسیاب

سرنیزه بگذارم از آفتاب

ترا بانوی شهر ایران كنم

 

شگفتا كه این بچه شیر سخنانی بر لب می آورد كه در آن زمان باور نكردنی است. عطر فردا دارد و رنگ خورشید.

وی می خواهد كه بنیاد ستم و جنگ و دشمنی بین ایران و توران را براندازد و عشق و پهلوانی را بر اریكه شاهی بنشاند.

*

آرمان شهرهای شاهنامه بسیارند:

شهر هروم یا شهری که زنان در آن فرمان می رانند و بهشتی است آراسته.

گنگ دژ یا شهر سیاوش که نمونه ده ها آرمان شهر در جهان آن روزگار است:

حال بنگریم بر بهشت سیاوش:

كه چون گنگ د ژ در جهان جای نیست

برآنسان زمینی دلارای نیست

 آنگاه وصف سرزمین و جایگاه بهشت می آید و سپس:

كرین بگذری شهر بینی فراخ

همه گلشن و باغ و ایوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی

به هر برزنی رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجیر و آهو به دشت

بهشت این چو بینی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری

بیابی چو بر كوه ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد

همه جای شادی و آرام و خورد

نبینی در آن شهر بیمار كس

یكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب ها  روشن و خوشگوار

همیشه بر و بوم او چون بهار

 

این شهر همیشه بهار و این كشور شاید و آرامش و سلامتی ؤ همان بهشت آرزوهای مردمان است كه سیاوش بنا می نهد و این راز بزرگ عشق مردمان به اوست. او شاه قلب ها و سلطان دل هاست.

او سلطنت نمی كند و حكم نمی راند و امر نمی دهد. او فرمان می راند. او برای مردمان مهر و داد و پیمان داری را به ارمغان می آورد و بهشت را بر زمین بنا می نهد:

بسازید جای چنان چون بهشت

گل و سنبل و نرگس و لاله كشت

× سیاوش در فكر حكومتی جهانی است كه در آن جنگ و دشمنی و كینه را، راه نباشد. پس بر دیوار كاخ خویش این آرزوی بزرگ را نقش می كند. جهانی بدون كینه و جنگ كه همه با  یاری یكدیگر آن را بنا نهند:

بیاراست شهری ز كاخ بلند

ز پالیز و از گلشن ارجمند

به ایوان نگارید چندین نگار

ز شاهان و از بزم و از كارزار

نگار سر گاه كاوس شاه

نبشتند با یاره و گرز و گاه

بر تخت او رستم پیلتن

همان زال و گودرز و آن انجمن

ز دیگر سو افراسیاب و سپاه

چو پیران و گرسیوز كینه خواه

به ایران و توران بر راستان

شچ آن شهر خرم یكی داستان

به هر گوشه ای گنبدی ساخته

سرش را به ابر اندر افراخته

نشسته سراینده رامشگران

به هرجا ستاده گوان و سران

سیاوخش گردش نهادند نام

همه مردمان زان به دل شادكام

 

کی خسرو نیز نمونه یک شاه نیک و یک فرمانروای نمونه در شاهنامه است. گویی که امروز و در جهان ما بر تخت نشسته است:

چون برتخت می نشیند، آن می کند که از چنان جهان پهلوانی امید می رود:

بگسترد گرد جهان داد را

بکند از زمین بیخ بیداد را

به هرجای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

 

در نتیجه ی کارهای او:

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

جهان شد پر از خوبی و ایمنی

ز بد بسته شد دست اهریمنی

 

پس چون کارها به سامان می رسد:

 از قدرت و تاج و تخت چشم می پوشد.

 سرداران را پندهای ارجمندی می دهد.

 رباط های ویران را آباد می کند.

 به سرپرستی و حمایت از پیران و یتیمان و بیوگان و بیماران فرمان می دهد.

 هرچه را که دارد به دیگران می بخشد.

که داند به گیتی که او را چه بود

چه گویم که گوش آن نیارد شنود

*

نزدیک به همان زمان فردوسی است که دولتی مردمی و شورایی و لائیک در بحرین و لحسا به دست ایرانیان قرمطی ایجاد می شود و سالیان درازی بر بحش بزرگی از آن سرزمین فرمانروایی می کند. داستان آنان را ناصر خسرو نیز در سفرنامه خویش آورده است. آن چه در شاهنامه به نام دولت نشان داده می شود و در زمان رستم و خاندان او به نام دولت ایران می شناسیم، گونه ای دولت های دودمانی و مستقل است که به صورت فدراتیو اداره می شوند. رستم در سیستان به استقلال خکم می راند و در زمانی که برای نجات ایران به جنگ می رود، سراپرده و درفش و سپاه خویش را دارد و خود را نیز تاج بخش می خواندو هیچگاه دست به بند شاه ایران نیز نمی دهد:

که گفتت برو دست رستم ببند

نبندد مرا دست چرخ بلند

 

و به نماینده ی دین و دولت می گوید:

چه نازی بدین تاج لهراسبی

بدین یاره و تخت گشتاسبی

و به  کاوس شاه پیام می دهد که:

تهمتن چنمین پاسخ آورد باز

که هستم ز کاوس کی بی نیاز

مرا تخت زین باشد و تاج ترگ

قبا جوشن و دل نهاده به مرگ

چه کاوس پیشم چه یک مشت خاک

چرا دارم از خشم او ترس و باک

 

شاهنامه، کتابی سراسر داد و دانایی. واژه ها همه، دانه های دانایی اند. شاهنامه یا خداینامک، داستان پهلوانی ها، پیمان داری ها، مهربانی ها، مدارایی ها نیز هست. در این روایت کم مانند ادبیات جهان، خرد و عشق چنان در هم آمیخته است که گویی جهان فردوسی، آمیزه ای از عشق و دانایی است.این فرهنگنامه با ستایش مردم و خرد می آغازد و با برچیده شدن بساط خرد و اندیشه به پایانی تلخ می رسد. سراسر، داستان خرد است و در آویختن و درآمیختن آن با بی خردی. عشق است و کین. با خدایانی برآمده از جان مردمان، همه مهر و مدارا و شادی و شادمانی می آغازد و با بر سر کار آمدن خدایی کینه کش و شمشیر به کف و کف بر دهان به سرانجام شوم خود می رسد.

 با برافراشتن پرچم قیام کاوه و کیان بر ستم و بیداد، نخستین داستان شاهنامه رقم می خورد و با دریده شدن درفش کاوه و به خاک افتادن کیانیان به دست عمر و تازیان، آخرین داستان به سرانجام می رسد. اما خون پهلوانان ، دلاوران، شاهان، ایرانیان و انیران ، هم چنان در رگ های من می دود. سیاوش و سهراب، در میدان های کار و زندگی من حضور دارند. کیکاوس ، هزار ه هاست که بر تخت ایران نشسته است! اسفندیار ، هم چنان برای دین و قدرت می جنگد. شاهنامه چونان روی در تاریخ این سرزمین جاری است. شاهنامه چونان خون در رگ های هر ایرانی می دود.

بخش مهمی از این کتاب، دانشنامه و فرهنگ پهلوانی است. پهلوانی نه تنها یک منش و روش، بل یک دستگاه نگرش به هستی است. فرهنگ و اخلاق ایرانیان در سده های تاریخی است. شاهنامه، فرهنگنامه رستاخیز باشکوه فرهنگی و احتماعی ایرانیان است در هزار سال پیش!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 11:47  توسط آنتی پورپیرار  | 

مختصری از تاریخ و وجه تسمیه آذربایجان

دركتاب بندهش ( خلاصه اوستا ) مي‌خوانيم:

" ايرانويچ ناحيت آذربايجان است. ايرانويچ بهترين سرزمين آفريده شده است. زرتشت   چون دين آورد، نخست در ايرانويچ فراز يشت، پرشيتوت و مديوماه (مديا ـ ماد) از او پذیرفتند (۱)

علاوه بر ايرانويچ كه برآذربايجان اطلاق يافته، نام با مسماي آذرگشسب نيز به این سرزمین اطلاق شده است كه بنا به خبر شاهنامه، دو آتشكده مقدس به نام آذرگشسب وجود داشته كه يكي در باكو و ديگري در شيز مراغه (تخت سليمان) واقع بوده اند.

 

آتشكده آذرگشسب باكو همچنان پابرجاست و ظاهراً آنرا بازسازي كرده‌‌اند. مرحوم دهخدا در لغت‌نامه خود، ذيل لغت باكو، شرح مفصلي درباره اين آتشكده آورده است. (2) آتشكدة بزرگ و معروف ديگر در تخت سليمان مراغه قرار دارد به نام «آذرگشسب». گير شمن دربارة آن مي‌نويسد:

«شيز مركز ديني ماد آذربايگان (تخت سليمان امروز) معبد شمال ايران بود در اين معبد جامعه‌اي بسيار قديمي از مغان مي‌زيستند. (3)

 

در شاهنامه فردوسي هم آمده كه در دوران كيانيان آذربايجان را به نام آتشكده بزرگ و مقدس «آذرگشسب» مي‌خواندند. برپاية سخن فردوسي، كيخسرو پيش از نشستن بر تخت شاهي همراه با پدربزرگ خود كيكاوس به سوي خاك آذرگشسب (آذربايجان )‌روان مي‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرك و از خداوند در ادارة امور كشور ياري طلب نمايد:

 

چنين گفت خسرو به كاوس شاه

كه جز كردگار از كه جوييم راه

بدو گفت: ما همچنين با دو اسب

بتازيم تا خاك آذرگشسب

سر و تن بشوييم با پا و دست

چنان چون بود مرد يزدان پرست

به زاري، ايا كردگار جهان

به زمزم كنيم آفرين جهان

بباشيم در پيش يزدان به پاي

مگر پاك يزدان بود رهنماي (4)...

 

آرتوكريستن نيز در تأييد زيارتگاه بودن آن آتشكده چنين مي‌نويسد:

«آتشكده آذرگشسب يا آتش سلطنتي در گنجگ (شيز) واقع در آذربايجان بود كه اكنون به خرابه‌هاي تخت سليمان معروف است و پادشاهان ساساني هم (مانند كيكاووس و كيخسرو به روايت فردوسي) در ايام سختي به زيارت اين معبد مي‌شتافتند و زر و مال و ملك و غلام براي آن جا نذر مي‌كردند. (5)

 

از نامهاي ديگر آذربايجان «ماد خرد» بوده است. در دوران شاهنشاهي مادها و در آن روزگار، ايران بزرگ را «ماد بزرگ» و آذربايجان را «ماد خرد» مي‌ناميدند. البته اين استان را به روزگار مادها، آتورپاتكان نيز مي‌گفتند.

 

به نظر استرابو، جغرافي نگار معروف يوناني آذربايجان از نام سرداري به نام «آتورپات» اقتباس شده است. بدين ترتيب كه چون دوران پادشاهي هخامنشيان به پايان آمد، الكساندر ماكدوني(6) به ايران دست يافت، سرداري به نام «آتورپات» در آذربايجان برخاسته، آن سرزمين را، كه بخشي از خاك مادان و به نام «ماد كوچك» معروف بود،‌ از افتادن به دست يونانيان نگاه داشت و آن سرزمين به نام «آتورپاتكان» خوانده شد. (7)

ريشه نام«آتورپاتكان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات يعني «آذر پاسدار» يا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر يك از ساتراب‌ها (استانداران) هخامنشي در اين استان بوده است.

چه آذربايجان جايگاه بزرگ‌ترين و مقدس‌ترين آتش ايزد افروخته به نام «آذرگشسب» بود كه يكي در باكو و ديگري در شيز مراغه (تخت سليمان امروزي) قرار داشت.

 

دياكونف در وجه تسميه آذربايجان نوشته است:

«اين نظر بسيار شايع است كه آتروپات «شخص» نيست و لقب كاهني است كه در ماد حكومت مي‌ كرده است و اشتقاق اين كلمه «نگهبان آتش» چنين تعبيري را اجازه مي‌دهد».(8)

 

البته برخي نيز معتقدند كه در دوران شاهنشاهي مادها و بعد از آن در دوران هخامنشيان تا زمان كوروش كبير، مغان علاوه بر سمت پاسداري از آتش مقدس، شغل استانداري آذربايجان را هم بر عهده داشتند. اين لقب تا زمان حمله اسكندر لقب استانداران بود.

اما آخرين ساتراپ (استاندار) هخامنشي براي جلوگيري از ورود يونانيان به سرزمين آتش مقدس و حفظ حرمت استان آذرگشسب خود را نه استاندار، بلكه پاسدار آتش مقدس يعني «آتروپاتن»  خواند و از‌ان پس عنوان و لقب او «آتروپاتن» به صورت نام اين استان درآمد.

 

احمد كسروي نيز ضمن بررسي نام «آتورپات» واژه «اتور» را همان آذر يا آتش و واژه «پات» را كه بعدها به صورت «پاد» و «باد» درآمد به معناي «نگهبان» دانسته است. (9) اين نام تا پايان عصر ساساني در ايران رايج بوده است چنان كه يكي از موبدان مشهور «آذرباد ماراسپندان» يا «آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. اين شخص وزير شاپور دوم، شاهنشاه ساساني و يكي از مفسران اوستا بود. نام اين موبد به صورت «آتربات مانساراسپندان» نيز آمده است. (10)

 

در ادبيات دري، آتوربات به صورتهايي،‌ آذر آبادگان، آذربايگان و آذربايجان آمده است. چنانكه فردوسي نيز «آذرآبادگان» به كار برده است:

 

به يك ماه در آذر آبادگان

ببودند شاهان و آزادگان

وز آن جايگه لشكر اندر كشيد

سوي آذر‌آبادگان بركشيد

 

در كتابهاي عربي نيز آذربايجان و آذربيجان به كار برده شده است.

به هر حال اين كلمه، با اشكال مختلف و تصحيحات آن هر چه باشد بحثي نداريم ولي با توجه به دلايل عقلي و نقلي موجود، آنچه مسلم است مأخوذ از «آتورپات يا آتروپات» نام سردار ايراني و خشثرپاون (شهربان) زمان اسكندر، آذربايجانست و هر وجه يا مبدأ و علتي كه براي پيدايش اين نام كه اكثر مورخان و جغرافي نويسان قديم و معاصر نگاشته‌اند، قابل ترديد است. بدون شك اين نام ايراني است. زيرا در اوستا AterePata  ، كه در لغت به معني نگهبان و پناهنده آتش است نام يكي از پاكدينان ايران باستان است و در پهلوي Aturpat  آمده است.

علاوه بر اين در ايران باستان نام آذربد، آذرپاد و در پهلوي آتروپات (مارسپندان) از اسامي معمول و رايج بوده است. آتورپاتكان همان طوري كه گفته شد، خود از سه كلمه تركيب يافته است. آتور يا آذر به معني آتش و پات يا پاي (پد) از مصدر پاييدن به معني نگهبان و نگهبان كردن و سرانجان «كان يا گان» كه پسوند مكان يا نسبت است با اين توضيح ابهامي كه در اين نام باقي نمي‌ماند و معناي آن «سرزمين يا شهر آذرباد» معناي درست‌تري است كه مي‌توان اطلاق نمود.

 

 

يادداشتها

1-      فر تيغ دادگي بندهش (خلاصه اوستا)، گزارنده: مهرداد بهار، صص 28 و152

2-      علي اكبر دهخدا، لغت نامه، ج 3، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، 1373، ذيل باكو

3-      پروفسور گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه دكتر محمد معين، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1349، ص 270

4-      فردوسي، شاهنامه، به همت محمد رمضاني، كلاله خاور. جلد 3. ص 95

5-      آرتوكريستن سن، ايران در زمان ساسانيان. ترجمه رشيد ياسمي، چاپ دوم، انتشارات دنياي كتاب،1377، ص 190

6-      اين شخص همان اسكندر مقدوني است، در نوشته‌هاي باستان، او را به جاي الكساندر، الكسندر مي ناميدند

7-      احمد كسروي، كاروند به كوشش يحيي ذكاء، تهران، 1356 ، صص 313 ـ   314

8-      دياكونف، تاريخ ماد، ترجمه كريم كشاورز، بنياد ترجمه و نشر كتاب، 1345 ، ص 780

9-      احمد كسروي. كاروند، صص 315 ـ 316

10-علي اكبر دهخدا، لغت نامه، ج 1، انتشارات دانشگاه تهران، 1372، ذيل «آتروپات»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 8:54  توسط آنتی پورپیرار  | 

عصر حکومت غلامان

دوران کوتاه و اما درخشان قیام های مردم بر ضد اعراب و حکومت های سامانی و صفاری و بویه راه را برای یک رستاخیز فرهنگی در ایران هموار می کند . بزرگترین چهره های ادبی و علمی و سیاسی ایران در این زمانه بر آسمان شرق طلوع می کنند. ابن سینا، زکریای رازی، ابوریحان بیرونی، فردوسی، خیام و ... سرآمدان این رستاخیز شرقی هستند.

در این روزگار نیز در دربار و میان سیاست پیشگان، همین اخلاق رواج دارد. عبدالله خجستانی که در روزگار  صفاریان به امیری خراسان می رسد، خربنده است و بنا به قول خوش این چنین به حکومت می رسد:( خران را فروختم و اسب خریدم... دست از طاعت صفاریان بازداشتم و خواف را غارت کردم و...) هم او نیز به دست همان خربندگان و غلامان در نیشابور به قتل می رسد.

امیر ابوجعفر صفاری را غلامانش کشتند. ابونصر احمدبن اسماعیل را نیز چاکرانش به قتل رسانیدند. مرداویج ، اسفار را کشت تا به حکومت رسد و خود نیز به دست غلامانش کشته شد.

 خلفای بغداد و امیرالمومنین های عباسی را غلامان بر سرکار آورده و از منبر به زیر می کشیدند و نابودشان می کردند. برای مامون به رسم هدیه خلافت، سر برادرش امین را آوردند. مامون نیز ولیعهد خویش را مسموم کرده و کشت. متوکل، خلیفه عباسی به دست پسرش کشته شد. مقتدر خلیفه را قاهر خلیفه کشت.

تصویر روزگار تیره و تار ایرانیان در این روزگار را از دیباچه کم مانند کلیله و دمنه بر خوانیم که خود از روزگار ساسانیان نیز حکایت ها دارد و گویا روزبه آن را به نقل از بزرگمهر برای بیان روزگار خود آورده است:

(کارهای زمانه میل به ادبار دارد...عدل ناپیدا.جور ظاهر. لوم و دنایت مستولی. کرم و مروت متواری. دوستی ها ضعیف. عداوت ها قوی. نیکمردان رنجورو مستذل.شریران فارغ و محترم. مکر و خدیعت بیدار. وفا و حریت در خواب. دروغ موثر و مثمر. راستی مهجور و مردود. حق منهزم.باطل مظفر. مظلوم محق ذلیل.ظالم مبطل عزیز. حرص غالب. قناعت مغلوب. عالم غدار. زاهد مکار....)

با آمدن و تسط ترکان، داستان دوباره و باشدت بیشتری آغاز می گردد و عصر حکومت غلامان برقرار می شود. حکومت دسیسه و سنگدلی و جهل. به نوشته تاریخ اجتماعی مرتضا راوندی:

( پس ار مرگ البتکین، امارت غزنین به دست غلامانش افتاد و از آن میان سبکتکین که داماد البتکین بود، قدرت و نفوذ بیشتری داشت. وی نیز غلامی ترک نژاد بود.)

 از همین سلسله محمود به حکومت می رسد و برای خوش خدمتی به خلیفه عرب دستور می دهد تا:( بزرگان دیلم را به دار آویختند) و سپس:( مقدار پنجاه خروار از دفتر روافض و باطنیان و فلاسفه از سراهای ایشان بیرون آورد و زیر درخت های آویختگان بفرمود سوختن.)

او هندوستان و ری و بسیاری از سرزمین های دیگر ایران را به ویرانه تبدیل کرد.

به نوشته عنصری:

ز بس که آتش زد شاه در ولایت هند

کشید دود ز بتخانه هاش بر کیوان

 و سلطان البته که مردم ایران را نیز بی نصیب نمی گذارد و به نوشته فرخی سیستانی:

 آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد

کز جمع کافران نکند صدهزار کم

زنشان اسیر و برده شود، مردشان تباه

تنشان حزین و خسته شود، روحشان دژم

وز خون حلقشان همه بر گوشه حصار

رودی روان شده به بزرگی چو رود زم

 همین محمود پس از خود حکومت را به محمد، پسر خود می سپارد، اما درباریان و غلامان و سرداران که سفره فرزند دیگر محمودرا، گسترده تر می دیدند، محمد را به زنجیر کشیده و به مسعود می دهند و همه یاران محمد را نیز غارت می کنند.

 با روی کار آمدن غلامان ترک است که سیاست و قدرت به طور کامل در اختیار غلامان می افتد و کار را به جایی می رسانند که ترکی کردن و ترکتازی هم معنی ستم و غارت بی حد و حساب می شود.

به سروده ناصر شمس:

تا ولایت به دست ترکان است

مرد آزاده بی زر و نان است

 و خاقانی دارد:

ملک عجم چو طعمه ترکان اعجمی است

عاقل کجا بساط تمنا بر افکند

 و به قول انوری:

بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر

نامه اهل خراسان به بر خاقان بر

نامه ای مطلع  او رنج تن و آفت جان

نامه ای مقطع او درد دل و خون جگر...

بر بزرگان زمانه شده دونان سالار

بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر

شاد الا به در مرگ نبینی مردم

بکر جز در شکم مام نبینی دختر

 این اخلاق و فرهنگ راه به سیاست برده است و به نوشته عبدالواسع جبلی، کارمان به آنجا رسیده است که:

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو نام ماند چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و وزیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته ست باژگونه همه رسم های خلق

زین عالم نبهره و گردون بی وفا

  و بنا به سروده ناصر خسرو:

نبینی بر گه شاهی، مگر غدار و بی باکی

نیابی بر سر منبر، مگر زراق کانایی

 حکومت خواجگی و غلامی، بی گمان خرد و تدبیر را بر نمی تابد.

جمال الدین اصفهانی دارد:

 خواجگان را نگر برای خدا

کاندر این شهر مقتدا باشند

همه عامی و آنگه از پی فضل

لاف پیما و ژاژخا باشند

هر یکی در ولایت و ده خویش

کفش دزد و کله ربا باشند

 و ظهیر فاریابی می سراید:

 آن غلامی که از پی امرش

آسمان زحمت دواج کشید

یک زمان از میان کمر بگشاد

لاجرم چون نگین به تاج رسید

 

 به نوشته راحت الصدور:

 بدتر از همه و زشت تر از کار این قراغلامان آشنا کش، خیانت  عمال شرع مبین بود که با این دیو سیرتان همراهی کرده و در کار آنان راهنمایی ها و گره گشایی ها می نمودند و کار عراق از دست رهبران  بد دین و ظالمان ترکان بدین رسید که بیرون از آنک اعمال دیوانی را رعایت نمی کردند، امور شرعی و قضا و تدریس و تولیت و نظر و واوقاف هم به اقطاع کردند و در هر شهری چنین بی دیانتان مستولی کردند.

حکومت غلامان همواره بر دامنه سخت گیری های دینی و نژادی افزوده است. چنان که در سده چهارم به نوشته ذبیح الله صفا:( دخالت های بی وجه غلامان امارت یافته ترک در امور مملکت شدت عجیب یافته، چنان که  عزل و نصب خلفا در دست آنان افتاد و حبس و مصادره رجال و صاحب ثروتان به وسیله آن قوم امری معمول و معتاد گشت.)

در تاریخ تمدن اسلام آمده است که:( غلامان ترک خلیفه المعتز را به بدترین وضعی کشتند؛ به این قسم که ناگهان بر وی هجوم آورده او را بر پای بر زمین کشیده و چماق کوبش کردند... هم اینان المستکفی خلیفه را دستگیر ساخته چشمانش را میل کشیدند و او را در زندان افکندند و همانجا در زندان جان سپرد.)

برخی از این غلامان در این میان بنیاد سلسله و حکومتی را می نهاده و دمار از روزگار مردمان بر می آورده اند.

بنا به نوشته تاریخ دولت آل سلجوق:( بعضی از این مملوکان در روزگار خوشبختی خود سراپرده و سپاه داشتند و ای بسا که همین بندگان که به زشت خویی عادت یافته بودند، بعدها به امارت می رسیدند و بساط سلطنت می چیدند و بر گردن مردم سوار می شدند و بیدادها بر آنان روا می داشتند. بسیاری از علما و دانشمندا مورد تحقیر این ملعبه های غلامبارگان ترک بودندن و از آنان خفت ها و خواری ها میدیدند.)

غزالی درنصیحت الملوک آورده است: اگر مردم نادان نبودند،سیاستمداران هلاک می شدند.

 سیاستمدارانی که تاریخ این سرزمین را با خون نوشته اند و به سروده سیف الدین فرغانی:

 رعیت گوسپندند این سگان گرگ

همه در گوسپندان اوفتاده

ز دست و پای این گردن زنان است

سراسر ملک ویران اوفتاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:59  توسط آنتی پورپیرار  | 

ابن مقفع

این فرزند ارجمند ایران که وجود او به تنهایی مایه تحولی عظیم در ادب و فرهنگ عرب گردید، آشنایی کامل به تاریخ و آداب و زبان کشور باستانی خود  ( ایران ) داشت و زبان تازی را نیز تا سر حد کمال می دانست و از حکیم ترین و هوشیار ترین مردم روزگار خود بود، کسی غیر از روزبه یاد داذیه پسر جشنش معروف به ابن مقفع نمی باشد، وی از مردم شهر جوز( فیروزآباد) فارس بود و پس از قبول اسلام به نام عبدالله بن مقفع نامیده شد و ابومحمد را کنیه خود قرار داد، پدرش مقفع پسر مبارک است.

ابن خلکان در ذیل ترجمه حسین بن منصور حلاج گوید: او عبدالله بن المقفع کاتب مشهور به بلاغت است، صاحب رساله بدیعه. عبدالله از اهل فارس و در اول زرتشتی بود سپس به دست عیسی بن علی عموی سفاح و منصور خلفای عباسی مسلمانی گرفت و در خواص عیسی درآمد و کاتبی او کرد.


و هیثم بن عدی گوید: ابن المقفع نزد عیسی بن علی شد و گفت مسلمانی در دل من راه کرد و خواهم بدست تو مسلمانی گرفتن عیسی گفت اسلام آوردن تو فردا به محضر قواد و وجوه مردمان سزاوارتر و چون عشا بگستردند ابن مقفع بر خوان هم به رسم مجوسان زمزمه گرفت و عیسی بدو گفت با نیت مسلمانی نیز زمزمه آری؟!! گفت: نخواهم شبی را بی دین به روز کردن، و بامداد به دست عیسی مسلمان شد و ابن مقفع با همه فضل مطعون به زندقه بود.


بهر حال ابن مقفع به خوبی می دانست که انقراض یک قوم به مغلوبیت سیاسی و نظامی آن نیست بلکه فنای آن مترادف با نیست شدن آداب ملی و تاریخ و اخلاق و عادات و یادگارهای باستانی آن است، بنابراین از روی ذوق شخصی آنچه توانست از کتاب های ایران قدیم را که متضمن این فضائل بود از طریق نقل و ترجمه از زبان و خط پهلوی به عربی از انقراض نجات داد و منظور و هدف عالی او از این کار آن بود که هم مسلمین غیر عرب را به حشمت و شوکت ایران قدیم آشنا کند و هم ایرانیان مسلمان را به یاد آداب اجداد با فرو جاه خود بیندازد و دلایل و شواهدی به دست ایشان دهد تا کمیت هموطنان او در مقابل عرب که به نسب خود و اخبار شجعان و فرسان خویش می بالیدند لنگ نماند. به علاوه افکار و عقاید دینی و حکمتی و اخلاقی ایران عهد ساسانی که ابن المقفع خود تربیت شده آنها بود و با طبع ایرانیان نیز کمال سازش را داشت در میان ایرانیان دوباره ریشه بدواند و فکر و تدبیر ایشان را در میدان مبارزات فکری و مجادلات مذهبی تقویت نماید و به همین نیت بود که کتاب های مرقیون و ابن دیصان و مانی را به عربی ترجمه کرده و در میان مردم انتشار داد، و باب برزویه طبیب را به قصد تبلیغ مذهب مانی که گویا خود نیز آن کیش را داشت ساخت و برکتاب کلیله و دمنه افزود.
انتشار این کتاب ها به تدریج مردم را در باب عقاید دینی به شک انداخت و راه برای کنجکاوی و بحث و جدل باز شد و چون ابن مقفع خود نیز اول کسی بود که کتب منطقی ارسطو را از پهلوی به عربی ترجمه نمود و فن استدلال را به مسلمین عربی زبان آموخت و مقارن همان اوقات کتب دیگر ارسطو و حکمای یونان هم به عربی نقل گردید، کار جدل و مناظره بالا گرفت و افکار جدیدی در میان مسلمین انتشار یافت که چون منشاء آنها یک نفر مانوی( زندیق) یعنی ابن المقفع و طرفداران آنها نیز از همین زنادقه بودند آنها را به طور عموم زنادقه خوانند و اشتهار ابن مقفع در انتشار این گونه مقالات تا آنجا کشیده بود که مهدی خلیفه عباسی می گفت: من هیچ کتاب زندقه به دست نیاوردم که اصل آن از ابن المقفع نباشد.
اصمعی نوشته است :
ابن المقفع را مصنفات دلپذیر است و از جمله: الدره الیتیمه که در فن خود عدیل ندارد برخی برآنند که ابن مقفع خود کتاب کلیله و دمنه را تصنیف کرده است و پاره یی گویند که به زبان پارسی بود و او به لغت عربی تحویل کرد و تنها دیباچه کتاب به قلم ابن المقفع است.
کشته شدن ابن المقفع رادمرد بزرگ ایرانی را که در راه عشق به میهن به شهادت رسیده است بین سالهای 142 و 143 تا 145 هجری بدست سفیان بن یزدی بن المهلب بن ابی صفره والی بصره طبق دستور منصور دوانقی خلیفه عباسی نوشته اند. و ماجرای آن را چنین شرح داده اند که عبدالله بن علی عموی منصور خلیفه عباسی به دعوی خلافت بر ضد وی قیام کرد، منصور ابومسلم خراسانی را به جنگ عبدالله فرستاد. عبدالله در مقابل ابومسلم نتوانست مقاومت کند، سرانجام شکست خورد و پا به فرار نهاد. سلیسان و عیسی برادران عبدالله به شفاعت برخاسته و شفاعت عبدالله را نزد منصور نمودند، منصور حاضر شد با امضا کردن امان نامه ای به عبدالله بین علی اطمینان دهد که مورد تعدی و
آزار خلیفه و کمال وی واقع نخواهد شد. تنظیم این نوشته به عهده ابن مقفع که منشی عیسی بن علی بود محول گردید ابن مقفع در این عهد نامه شرایط بسیار سنگینی برای خلیفه تعیین کرده و در بعضی از فصول آن چنین نوشته بود: (اگر امیرالمومنین به عم خود عبدالله غدر کند زنانش به طلاق بیزار و ستورانش وقف و بندگانش آزاد و مسلمانان از بیعت او یله و رها باشند.)
عهدنامه مذکور را برای توشیح نزد منصور بردند، سخت بر وی گران آمد و گفت چه کسی آن را نوشته؟ گفتند مردی به نام ابن مقفع کاتب عموی تو عیسی، منصور به سفیان والی بصره دستور داد تا نسبت به کشتن ابن مقفع اقدام نماید. نوشته اند سفیان که از ابن مقفه کینه یی در دل داشت با وضع بسیار فجیع و ناراحت کننده یی بدن مقدس این دانشمند عالی مقدار ایرانی را که در مدت عمر کوتاه ولی پرارزش (36 سال) خود با جوش و خروش وصف ناشدنی بزرگترین و ارزنده ترین خدمت را به نهضت علمی و فرهنگی ایرانیان کرد، تکه تکه کرده و در آتش شعله ور تنوری که برای همین کار آماده کرده بود افکند.
ولی با توجه به شواهد و قرائن، جرم نوشتن امان نامه مذکور هر چند هم ناروا بوده باشد کشته شدن و آنهم با وضع فجیعی که نوشته شده نمی تواند باشد در صورت صحت و قبول می توان گفت که این کار بهانه ای برای از بین بردن این متفکر بزرگ ایرانی بدست خلیفه و عمال وی داده است چنانکه المداینی نوشته:
( چون ابن مقفع به حجره سفیان درآمد، سفیان او را گفت آنچه مادر مرا بدان بر می شمردی بیاد داری؟
ابن مقفع بهراسید و به جان خویش زنهار طلبید و او گفت مادر من چنانکه تو گفتی مغتلمه بادا گر ترا نکشم، به کشتنی نو و بی مانند، پس فرمان کرد تا تنوری را برتافتند و اعضا بدن را یکی یکی جدا می کرد و در پیش چشم او به تنور می افکند تا جمله اعضای او جدا بشد، پس سر تنور استوار کرد و گفت بر مثله تو مرا مواخذتی نرود چه تو زندیقی بودی و دین بر مردمان تباه کردی.)
ابن ندیم می نویسد : ( وی یکی از ناقلان فارسی به عربی بود و در دو زبان مهارت و فصاحت داشته و چندین کتاب از فارسی به عربی ترجمه کرده که از آن جمله است: کتاب خداینامه فی السیر، کتاب آیین نامه فی الائین(فی الاصر؟). کتاب کلیله و دمنه. کتاب مزدک، کتاب التاج فی سره انوشیروان. کتاب الادب الکبیر. معروف بمافراجسنس، کتاب الادب الصغیر، کتاب الیتیمه، فی الرسائل، کتاب جوامع کتاب رسالته فی الصحابه).
برخی از قول منصور نوشته اند این خلیفه بعد از مرگ ابن مقفع گفته است: این زندیق چطور در این مدت کوتاه اینهمه آثار مربوط به علوم و فرهنگ اجداد خود را به زبان عربی فصیح در آورده و نشر داده است که جمع آوری آنها به هیچ وجه ممکن نیست.
داوری درست تر و مستقیم درباره این نویسنده نامور که ترجمه هایش، که یا مورد تجدیدنظر دیگران قرار گرفته یا مفقود شده است، ظاهرا قیافه حقیقی او را از ما پوشیده می دارند براساس نوشته های اصیل خود او امکان پذیر است. این آثار عبارتند از: «ادب کبیر (صرف نظر از «ادب صغیر» که، هم چنان که ریختر و گابریلی ثابت کرده اند،‌ جز گل چینی مجعول از سخنان حکمت آمیز نیست که مقداری از آن از «کلیله و دمنه»‌ اقتباس شده است) و «رساله یا، کتاب فی الصحابه» که اهمیت تاریخی آن به تازگی شناخته شده است. «ادب کبیر» رساله ای است در اندرزنامه های ایرانی و هم چنین از تجربه های مؤلف در زندگی شخصی سرچشمه گرفته است. جنبه اخلاقی کتاب کاملا عملی است و اندرزهایش به ندرت به یک سطح عالی اخلاقی می رسد و محدود است به آداب معاشرت و زیرکی و بهره جویی از عواطف نفسانی به سود خویش. از رحم و مداهنه های دینی در این کتاب اثری نیست و جهان بینی آن با مردم دوره تجدد (رنسانس)، بیشتر مناسب است تا با مردم قرون وسطای اسلامی. در حالی که «ادب کبیر» عاری از هرگونه اشاره به محیط تاریخی خاصی است «رساله فی الصحابه» (که ابن طیفور، متوفی در 280/893، آن را در کتاب منتخبات خود موسوم به «کتاب المنثور و المنظوم» آورده است) کتاب کوچک بسیار مهمی است در موضوع سیاست. مخاطب ابن مقفع در این کتاب خلیفه ای است که هر چند نامش برده نشده است بی گمان منصور است و در آن یک رشته اندیشه ها درباره مسائل معین سیاسی و دینی و اجتماعی مربوط به محیط و روزگار آن خلیفه بدو عرضه شده است و نویسنده چنان وسعت دید و اصالتی در بررسی این مسائل نشان داده که شایان توجه است. رفتار طبقه ممتاز لشکری خراسان و روابط ایشان با خلیفه و انتخاب صاحب منصبان عالی مرتبه و درباریان و وضع اهالی عراق و شام در آغاز خلافت عباسی و اختلافات قضایی و اداری موضوع هایی است که درباره آنها ملاحظات و پیشنهادهای جالبی ایراد می شود که هم اندیشه های نویسنده را نشان می دهد و هم روشنگر وضع موجود است. پیشنهاد ابن مقفع، که خلیفه باید یک مجموعه قوانین و آئین های قضایی فراهم آورد و تباعد نظر میان مذاهب مختلف و محیط های گوناگون جامعه اسلامی را زیرنظر مقام خلافت وحدت بخشد،‌ توجه بسیاری را برانگیخته است. اما این اندیشه پیروی شریعت از قدرت سیاسی که ابن مقفع از آن طرفداری می کرد تحقق نیافت و سیر تکاملی فقه اسلامی راه مخالف را که اجماع بود دنبال کرد. این روش از جنبه نظری شریعت را از مداخله سلطان مصون می داشت و در عمل فقه را در نتیجه عدم تماس با واقعیت زنده متحجر ساخت. با وجود این بسیار شایان توجه است که روش مخالف به وسیله یک صدای تنها عرضه گردد خواه این پیشنهاد ناشی از معتقدات شخص ابن مقفع باشد و خواه،‌ چنان که بعضی فرض کرده اند، ‌وی قلم خود را به خدمت برنامه دیگران گماشته باشد؛ ‌حقیقت این است که پینشهادهای مزبور که با چنان بی پروایی عرضه گشت حتما در ذهن خلیفه اثر گذاشت و شاید هم حساسیت استبدادی او را آزرده ساخت. یکی از دانشمندان (سوردل) اظهار نظر کرده است که شاید این کتاب کوچک، هر چند که مولف در تنظیم و ارائه آن مطلقا صمیمی و صادق بود، به مغضوب شدن وی و پایان رقت بار عمر او کمک کرده باشد. علی ای حال «ادب کبیر» و «رساله فی الصحابه» موثق ترین اسنادی است که ما را به قضاوت درست درباره سبک ابن مقفع قادر می سازد که سبکی است نرم و ظریف هر چند خشکی سبک کهنه در آن تا حدی مشخص است. این دو کتاب همراه با «رسائل» عبدالحمید بن یحیی و دیگر کتاب قدیم از جمله ممتازترین ابداعات نثر ادبی زبان عربی در دوره کلاسیک به شمار می رود.
یک جنبه خاص انفرادی از علائق معنوی این نویسنده بزرگ از روی قطعاتی (اگر همان گونه که ما معتقدیم، ‌اصیل باشد) از یک اثر دینی آشکار می شود که در دفاع از مذهب مانی است و در ضمن ردی که یک قرن بعد امام زیدیان قاسم بن ابراهیم علیه آن نوشته محفوظ مانده و در رساله ای به قلم گویدی منتشر شده است. ما با تهمت هایی که قبلا بر ابن مقفع وارد کرده بودند که می کوشیده است «شبیهی» برای کتاب مقدس مسلمانان بسازد آشنا هستیم،‌ اما کتابی که قاسم آن را رد کرده است به نظر ما ظاهرا حمله ای است به شخص پیغمبر و قرآن و اسلام از زبان کیشی دیگر، یعنی کیش مانی که بسیاری از دوستان ابن مقفع بدان گرویده بودند و خود او نیز در مظان پیروی از آن قرار داشت. عقاید مانی درباره خلقت جهان و اساطیر مانوی در این کتاب مفصلا بیان شده بود و آنچه بیش از همه مشخص آن است انتقاد عقلی از ایمان گرایی بطور کلی است که یکی از درازترین پاره های منقول در ردیه قاسم (متن، 27 – 26) مربوط بدان است و شباهت حیرت انگیز با فقرات سرگذشت بروزیه طبیب در (کلیله و دمنه) دارد. تضاد میان این عقل گرایی و گرایش به مذهب مانی را می توان بدین صورت حل کرد که اساس عقلانی و فلسفی آیین مانی را در زیر پرده اساطیر رنگارنگ یک تلاش قوی عارفانه برای یافتن پاسخی مقبول به راز وضع آدمی و جهان به شمار آوریم.
با وجود این، با توجه به ابهامی که تکامل روحی ابن مقفع را پوشانده است و معلوم نبودن تاریخ آثار او و حتی تردید در اصالت بعضی از آن آثار، می دانیم که هنوز مسائلی بلاجواب باقی مانده است.
با وجود هاله ابهامی که وضع اطلاعات ما ناچار بوجود آورده است در نظر ما چهره این نویسنده یکی از درخشان ترین چهره های آغاز عصر ادب کلاسیک عرب به شمار می رود. ابن مقفع که از خون غیر عرب بود حتما نسبت به ارزش های فرهنگی تمدن ایران که منشا خود او بود عمیقا قدرشناس بود و می کوشید تا آن ارزش ها را به جهان عرب که وطن او را تسخیر کرده و دین پدرانش را به مرتبه ای فرعی تنزل داده بودند بشناساند. بدین معنی می توان او را یکی از پیشروان شعوبیان دانست. هر چند از او هیچ اثری در باب برتری شعوب یا دقیق تر بگوییم ایرانیان و هندیان بر تازیان برجای نمانده است. ابن مقفع در حقیقت این برتری را عملا یعنی از طریق معرفی خزائن ایران و هند به اعراب ثابت کرد و هم چنین از راه سبک ظریف و با فرهنگ زندگانی خود (چنان که از حکایات متعدد بر می آید) که اتفاقا مشخص کننده طرز رفتار همه طبقه برگزیده ایرانیان در اوان عهد عباسی بود. اما آنچه او را از شعوبیان واقعی جدا می سازد عشق اوست به زبان قوم فاتح که شعوبیان هم در نوشته های ضد عرب خود آن را به کار می بردند ولی شور و علاقه ای به تحصیل آن نداشتند و به پایه استادی این مولای فارس در آن زبان نرسیدند. دیری نکشید که ترجمه ها و تالیفات اصیل او در تمدن عظیم دوره عباسی سرمشق شناخته شد و هم از حیث سبک ظاهر و هم از نظر موضوع چنان تاثیری در علائق و آرمانهای فرهنگی نسلهای بعد به جا گذاشت که هر قدر در وصف آن گفته شود اغراق نیست. امروز می توان ابن مقفع را هم چون چهره ای اساطیری دانست که بر تجدید حیات ادبی عرب حکومت کرده است. حتی اگر این حالت اساطیری را از چهره این مرد ایرانی، که در آستانه حیرت انگیزترین دوره شکوفایی زبان قرآن بر آن استادی و حتی خلاقیت داشت، دور کنیم باز مقام خود را در اوج رفعت در تاریخ ادبی عربیت حفظ خواهد کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 13:1  توسط آنتی پورپیرار  | 

واژه ی زن در فرهنگ ( ادب ) و اندیشه ی ایرانی

بررسی برخی از واژههای ایرانی و واژه های "کشورهای مدعی حقوق بشر" برای  اثبات:  "در اندیشهء ایرانی زن وابسته به مرد و جنس دوم نیست"

  

در زبان انگلیسی مرد "man" و زن "woman" و در فرانسوی مرد  "homme"  و زن "femme" و در آلمانی کهن زن  "weib"  خوانده میشود و  با  آنکه  واژهء  "ویب"   آلمانی "بستگی" به نام مرد را نشان نمیدهد روشن خواهم کرد که نام زن در هر سه زبان به نام مرد پیوستگی دارد. و به سخنی دیگر "مرد" در آن سه جامعه  "ستون" و محور  زندگی  است و زن به او پیوسته است.

 

این پیوستگی از دورترین زمانها که این واژه ها پدید آمده‌اند بوده و تاکنون نیز برقرار است زیرا که زن اروپایی در این  زمان  نیز  تا  به شوهر نرفته است با نام خانوادگی خود زندگی میکند و همین که به خانهء شوهر رفت نامش تغییر می یابد و او را به نام شوهرش میخوانند تا آنجا که اگر از شوی خویش  نیز جدا شود باز باید همان نام را به کار برد، مگر آنکه  بعدا با  مردی دیگر ازدواج  کند.  در آن صورت  باز نام مرد تازه بر روی او گذاشته می شود و این پروسه همچنان ادامه دارد : اگر زنی  در زندگی  خود  پنج  بار ازدواج کند  پنج بار نام مردان گونه‌گون بر روی او خواهد بود و تا پایان زندگی اجازه  ندارد که نام خانوادگی خویش را به کار برد.  بتازگي  كشورهاي فرانسه  و آمريكا قانوني گذرانده‌اند كه اين انديشه را كمي بهبود بخشد اما هنوز در آغاز این راهند.

 

اکنون که این وابستگی زنان انگلیسی آمریکایی فرانسوی آلمانی به مرد روشن شد باید دانست که ریشهء نامگذاری آن نیز از همین داستان مایه میگیرد!...

 

توجه کنید:

در زبان  اوستایی واژهء وَد(vad) به معنی ازدواج یا جفتگیری است و "to wed" انگلیسی نیز از همین ریشه برآمده است. آنگاه  این  واژه  در  زبان  پهلوی در واژهء "ویپ" خود را نشان میدهد که ریشهء "ویپک" است و ویپک به معنی "زنِ مرد دیده" باشد. از این  واژه با اندکی دگرگونی فعل "فاک"  انگلیسی و  "ficken"  آلمانی و  دیگر زبانهای اروپایی برآمده است. اکنون برگردیم به واژهء "woman" انگلیسی که ریشه "ویپ" یا همان "ود" در آغاز آن است یعنی "کسی که مرد با وی جفت میشود" !!...

 

و بدین روی زن در آن فرهنگ "جنس دوم" خوانده میشود زیرا که هستی‌ و هویتش برای مرد، آن هم  فقط برای جفتگیری با او نامی بخود میگرد!

 

واژهء مرد در فرانسوی "homme" است که آن نیز با پیشوند fu که از ریشهء "فاک" است نام زن "femme" را میسازد و باز زن در این زبان به همان معنا است. در زبان آلمانی کهن نیز گونه‌ای دیگر از واژهء  "ویپ"   و "ویپک"  است که به معنی  "زن مرد دیده" باشد!  و همین واژه است که در زبان انگلیسی به گونهء "wife" خوانده میشود که به معنی "زنِ مرد" یا "همخوابهء مرد" است.

 

نام زن در زبان انگلیسی کهن "vifmann" خوانده میشده است که نشان دهندهء آشکار مفهوم این نام است. اما فرهنگ "وبستر" داوری دیگر در این باره دارد و آن چنان است که "wife" انگلیسی و "weib" آلمانی هر دو از ریشهء "weip" هند و اروپایی (؟) به معنی پیچاندن" برمیگردند  و  احتمالا به معنی زن با پوشش بوده است.(1988 ,Webster's New World Dictionary)

 

ما در نام هند و اروپایی و شیوه‌ای که برای گزینش واژهها در آن زبان خیالی به کار برده‌اند سخن داریم.  اما همین داوری نشان میدهد که اگر "wife" به معنی پیچاندن باشد نمی‌توان آن را به معنی "پیچیده" گرفت.  و اگر این ریشه‌یابی  را درست پنداریم "wifmann"  انگلیسی باستان  و "woman"  انگلیسی  امروز به معنی "مرد پیچیده"  یا  "با حجاب" در می‌آید  نه "زن پیچیده"!

 

و بدینسان زن در این چهار کشور که خود را درفشدار مدنیت و حقوق بشر میدانند "جنس دوم" است و در همهء دفترها و دیوانها و شعرهای  آنان  نیز  همین  داوری هست!

 

اما زن در میان برخی از ملتهای اروپایی که ریشهء کهنتر دارند چونان سِربی ایتالیایی یونانی روسی نامی مستقل و متکی به خود دارد و اگر چه  زبان شناسان اروپایی  آن را  از  ریشهء "ژنوس" یونانی می‌دانند اما  باید دانست که ساده‌تر از ریشهء یونانی "ژن" ِ 'کردی و "زن" فارسی است که از ریشهء  "کئینی"  اوستایی و "کن" پهلوی برآمده است و معنای "خانه" و "صاحب خانه" دارد!

 

بنابراین در فرهنگ ایرانی "زن" همان نام را دارد که در دوران کهن مادرسالاری داشته و مالکیت و صاحبخانگی بدو بازمیگردد باز آنکه "مرد" از ریشهء "مرتmareta" به معنی "مردن" و "درگذشتن" برآمده یعنی کسی که درمیگذرد.

 

این "پاژنام" ِ زن به معنی دارندهء خانه اگر چه هنوز در ایران برای زنان به کار میرود اما در درازنای چندهزار سال زن در فرهنگ  ایرانی  نامهای دیگر نیز  به خود گرفته است که شایستهء نگرش است:

 

زن در اوستا افزون بر "جنیکا" (از همان ریشهء ژن و جَن و کن) با پاژنام " نائیریکا"  نیز خوانده شده است. " نئیری " در اوستا دلیر و جنگاور و پهلوان است و به مردان پهلوان گفته میشده و همین واژه به گونهء مادینه برای زنان دلیر و نام‌آور نیز به کار میرفته: نائیریکا.                                                   

این واژه در زبان پهلوی به گونهء "نائیریک" به کار رفته است. در یادگار بزرگمهر نوشتهء وزیر دانشمند زمان انوشیروان از نائیریک یعنی همسر نیک به بزرگی یاد شده است (متنهای پهلوی گردآورنده دستور جاماسب  جی  ­منوچهر جی جاماسب  اسانا  انتشارات  بمبئی 1897 رویهء 96 جملههای 8­147) وبا همین تلفظ هنوز در زبان ارمنی به معنی همسر و زن کاربرد دارد.

 

پاژنام (لقب) دیگری که زن ایرانی از دوران اوستایی تاکنون بر خود دارد "بانو" است که در اوستا به معنی "فروغ" و "روشنایی" است و بانوی خانه یا زن خانه روشنایی و چراغ خانه به شمار میرفته و میرود. این واژه در زبان پهلوی به گونهء "بانوک" و در فارسی "بانو" به همان معنی  کاربرد  دارد  تا آنجا که در فارسی پاژنام عمومی زنان  "کدبانو" است که در آن "کد"«خانه» است و"بانو"همان "روشنایی" است.افزون براینها مردان زنان خود را همدوش [=همکار در همهء کارهای زندگی] یا همسر [=کسی که با مرد در همه کار و جا برابر است و سر او با سر مرد یکسان است] میخوانند!

 

در "اندرز گواه‌گیران" یا پیوند زناشویی در ایران باستان نخست  از دختر می‌پرسند  که  آیا می‌پذیرد که "مرد ِ "  نامزد را به همسری و همتنی و همروانی بپذیرد؟ و پس از دختر همین پرسش از مرد میشود. (نگاه کنید به: اصل و ترجمهء اندرز گواه‌گیری ایرانی رویه‌های 435 تا 468 از کتاب خرده اوستا به سعی و اهتمام رستم موبد رشید و آموزندهء شیر مرد نوذر ­بمبئی ثبت دفتر رجستر گورنمنت هندوستان در 1867 میلادی)

 

و چنانکه  دیده  میشود  در این اندیشه زن نه تنها هم تن مرد است که همسر و همروان او نیز هست چنان که مرد نیز بی‌هیچ برتری همروان و همتن و همسر زن است.

 

واژهء دختر:

 

دختر در زبان سانسکریت "دوهیتر" خوانده می‌شود و به معنی "دوشندهء شیر" است که این پاژنام از دوران دامپروری و گله‌داری آریاییان است. این واژه در اوستا "دوغذر" و در زبان پهلوی "دوخت" و "دوختر" و در فارسی "دخت" و "دختر" است چنان که در انگلیسی نیز "daughter" خوانده میشود. اما ایرانیان با آنکه پاژنام دختر  یا یادگار دوران کهن را در زبان خویش نگاه داشتند در درازنای زمان دو پاژنام زیبای دیگر به او داده‌اند:

 

نخست کنیزک به معنی "زن کوچولو" که کهنتر از پاژنام "دختر" است. دیگری دوشیزه به معنی "دوست داشتنی کوچولو" و از همین واژه: "دوشَست" در  پهلوی به  معنی  معشوق و "دوشارم"  در  پهلوی به  معنی عشق و "دوست"  در پهلوی و  فارسی. و افزون  بر این در فرهنگ ایرانی انبوه نامهای زیبای گلها و بوی گلها و زیبایی گل و درخت و جان و جهان را که بر دختران میگذارند با هیچ فرهنگ و هیچ زبان و کشور دیگر نمی‌توان برابر كرد...

 

(ستایش زن و عشق هنگامی به ادبیات اروپایی ره یافت که اروپاییان در جنگهای صلیبی  با فرهنگ ایرانی آشنا شدند و این بوی خوش نیز از گلستان فرهنگ ایران به آن سامان رسید و نویسندگان و شاعرانی که چنین سرایش را آغاز کردند در زبان فرانسوی "Trovbadours" و در زبان آلمانی "Minnes:anger" یا "Minnesang" خوانده می‌شوند.

 

اروپاییان را گمان برآنست که دورهء جنگهای صلیبی جنگ مسیحیان در برابر اعراب بود و جریان علمی فرهنگی که به دنبال آن به اروپا راه گشود از سوی اعراب مایه گرفته است در حالی که این نبرد نبرد میان اروپاییان وایرانیان مسلمان بوده است و سردار بزرگ این جنگها صلاح‌الدین ایوبی پادشاه كُرد وایرانی بوده و بیشتر این جنگها درغرب کردستان بزرگ روی نموده و  جانشین صلاح‌الدین کُرد به نبردها ادامه داده‌اند. و نکته اینجاست که  خود  اروپاییان هنوزدشمن مسیحیان را "the saladins" می‌خوانند و این نام ازنام صلاح الدین سردارایرانی گرفته شده است و آنان که فرهنگ  خود  را  در  دورهء  جنگها  به  اروپاییان پیشکش کردند ایرانیان مسلمان بوده‌اند نه اعراب. واگر دربارهء همین نکته که ستایش زن و عشق در سرود و نوشتار بوده باشد به شعر و ادبیات عرب بنگریم اثری از آن در سراسر نوشته‌های عربی نمی‌یابیم. واعراب هنگامی که در شعر خویش به زن اشاره می‌کردند منظورشان تنها اندامهای زن و تنکامگی بوده است و برای  آگاهی  از  این  داستان  می‌توانید  به  کتاب  بزرگ اغانی ابوالفرج اصفهانی بنگرید که بیشتر سرودههای پیشین عرب در آن گردآوری شده است.)

 

... و این همه به نشانهء آزرمی(احترامی) است که در اندیشهء ایرانی برای دختر روا است و جایگاه والایی که زن هنوز از آن برخوردار است و بوی دلاویز گیسوان  این  دلبند  زیبا  که پسان(پس آن) مادر میشود و کانون زندگی است چنان در شعر و سرود و ترانهء زبان فارسی پیچیده است که جهانیان را سرمست کرده و بیگمان می‌توان داوری کرد که همهء  جهانیان  با هم نتوانسته‌اند اندکی ازآن همه ستایش که  ایرانیان  ( وشاعران ایرانی که نمایندهء آنانند ) در  بارهء زن  سروده‌اند  نسبت  به زن گفته  باشند.  و درود بر زن ایرانی که بیش ازهر چیز و هر کس در جهان ستایش شده است!

 

فردوسی دربارهء زن نیک چنین میفرماید:

 

اگر پـارسا باشد و رایـــــزن ... یکی گــنج باشد پُـرآکنده زن

 

بویژه که باشد به بالا بلـند ... فروهشته تا پای مشکین کمند

 

خردمند و با دانش و ناز و شرم ... سخن گفتن ِ نیــک و آوای نرم...

 

===                                                                   

برگرفته از کتاب حقوق بشر در جهان امروز و حقوق جهان در ایران باستان نوشتهء دکتر فریدون جنیدی  ۱۳۷۸

 

با تشکر فراوان از جناب آتورپات بخاطر ارسال این مقاله ارزنده

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:19  توسط آنتی پورپیرار  | 

حماسه سرایی در ایرات باستان

 

بیشتر متون حماسی پهلوی كه اصولاً به ادبیات شفاهی تعلق دارند، در دوره اسلامی یا به عربی و فارسی ترجمه شده یا از میان رفته‌اند. تنها متن حماسی موجود «یادگار زریران» (در پهلوی: ایادگار زریران) است.

یادگار زریران :

این متن كه رساله كوچكی است، در اصل به زبان پارتی و ظاهراً نثر توأم با شعر بود، اما به صورت كنونی آن به زبان و خط پهلوی است. ولی در خلال آن لغات و تركیبات و ساختارهای زبان پارتی را نیز می‌توان دید و تنها بازسازی شعری بعضی از بخشهای آن امكان پذیر است.(1) در این اثر، از جنگهای ایرانیان با خیونان سخن رفته است.
هنگامی كه گشتاسب و پسران و برادران و شاهزادگان و ملازمان او، دین مزدیسنی را می‌پذیرند و خبر آن به خیونان می‌رسد، شاه آنان– ارجاسب– دو تن را به نامهای «بیدرفش» و «نام‌خواست» به عنوان فرستاده به ایرانشهر می‌فرستد. «جاماسب»– سالار اشراف– خبر ورود این دو فرستاده را می‌دهد و این دو به حضور گشتاسب بار می‌یابند و پیام ارجاسب را ابلاغ می‌كنند كه در آن از گشتاسب می‌خواهد دین مزدیسنی را رها كند و با وی همكیش باشد و تهدید می‌كند كه در غیر اینصورت، به ایرانشهر لشكر می‌كشد و آنجا را نابود می‌كند و مردمان را اسیر می‌گیرد. «زریر»– برادر گشتاسب و سپاه سالار او– به فرستادگان پاسخ می‌دهد كه: «گشتاسب دین مزدیسنی را رها نمی‌كند.» بیدرفش و نام خواست با این پیام بازمی‌گردند. جنگ درمی‌گیرد كه به پیشگویی جاماسب در آن بیست و سه تن از برادران و پسران گشتاسب، از جمله زریر و پادخسرو، برادران او و فرشادورد (=فرشیدورد) پسر او، كشته می‌شوند.
سرانجام، آنچه جاماسب پیشگویی كرده، اتفاق می‌افتد. سپس «بستور»، پسر خردسال زریر، برای انتقام‌جویی به میدان می‌رود و بر سر تن بی‌جان پدر سوگ سر می‌دهد كه از نمونه‌های زیبای سوگ در ادبیات ایرانی است. آنگاه به كمك اسفندیار– پسر گشتاسب– پیروز می‌شود و ارجاسب و خیونان شكست خورده، می‌گریزند.
مطالب این اثر از متنی اوستایی گرفته شده است كه امروز اصل آن از میان رفته است. اما بخشهایی از آن در ضمن سرگذشت زردشت در كتاب هفتم دینكرد(2) آمده است. شرح جنگهای گشتاسب و ارجاسب را دقیقی نیز به نظم كشیده و فردوسی آنها را عیناً نقل كرده است. در مواردی، مطالب این منظومه با «یادگار زریران» قابل انطباق است. متن این رساله در مجموعه «متون پهلوی»(3) به چاپ رسیده است. این رساله به فارسی نیز ترجمه شده است.
بعضی داستانهای حماسی به زبان پهلوی، احتمالاً مجزا از «خدای‌نامه» وجود داشته كه امروز در دست نیستند، اما نام آنها در منابع عربی و فارسی آمده است. از جمله «جاحظ »(4)، به نقل از «مؤیدی»، مطلبی را به ترجمه عربی از «سیرة اسفندیار» به فارسی (احتمالاً فارسی میانه، پهلوی) در مورد میهن‌دوستی این شاهزاده آورده است. از همین‌گونه است «داستان رستم و اسفندیار» كه به روایت «ابن ندیم جبله بن سالم» (نیمه اول قرن دوم هجری) آن را به عربی ترجمه كرده بود و كتاب «كی‌لهرساب شاه»، كه به قول همین نویسنده آن را «علی بن عبیدة الریحانی» به عربی برگردانیده بود، همچنین سكیسران كه مسعودی (5) آن را ذكر كرده و مترجم آن «ابن مقفع» بوده است. در این كتاب ظاهراً از قهرمانهای سیستان، از جمله از كشته شدن اسفندیار به دست رستم و كشته شدن رستم به دست بهمن، سخن در میان بوده است. این نویسنده می‌آورد كه ایرانیان این كتاب را بزرگ می‌شمردند. «اسدی» نیز، در ذیل لغت «وسناذ»، بیتی را به ترجمه فهلوی (یكی از لهجه‌های قدیم شمال و غرب ایران) از نامه‌ی «پیران ویسه» نقل كرده است كه ظاهراً درباره‌ی اعمال این پهلوان بوده است.(6) شهمردان بن ابی‌الخیر، در شرح اخبار «فرامرز و رستم»، مطلبی را در مورد افراسیاب و كیخسرو از سروده نامه پهلوی و «تواریخ» دیگر نقل كرده است.(7)
 

خدای‌نامه:

مهمترین اثر تاریخی دوره ساسانی بی شك «خدای‌نامه» است كه در آن نام پادشاهان سلسله‌های ایرانی و وقایع ازمنه‌ی مختلف را، آمیخته با افسانه، ضبط كرده بودند. در دربار شاهان ساسانی، دفاتر رسمی وقایع وجود داشت و «آگاثیاس»– مورخ بیزانسی قرن ششم میلادی– كه همزمان با خسرو انوشیروان بود، به واسطه دوستی به نام «سرگیوس»، از آنها استفاده كرده است.(8) مسلماً صورت مفصل مطالب كتیبه‌های شاپور و نرسی در بایگانی رسمی شاهان ساسانی نگاه‌داری می‌شد. همچنین، در دربار ساسانی كسانی بوده‌اند كه روایتهای تاریخی را افسانه‌وار از بَر داشتند. فردوسی آورده است كه در راه شكار، داستانهای جمشید و فریدون را برای «بهرام گور» نقل می‌كردند. هم او در مورد «هرمز» می‌گوید كه در زندان از رامشگری خواست كه با رود در «سرود پهلوانی» داستان رویین‌دز اسفندیار را برای او بخواند. همچنین به روایت جاحظ، انوشیروان در گردشی قصه‌گوی خود را احضار كرد و از او خواست تا داستان جنگ اردشیر بابكان را با پادشان خزر نقل كند. اما وی كه این داستان را قبلاً از شاه شنیده بود، چنین وانمود كرد كه اصلاً این داستان را نشنیده است. آنگاه انوشیروان خود این داستان را نقل كرد.(9)
ظاهراً، حتی در زمان بهرام گور، «نامه باستان» وجود داشت كه داستانهای آن را در مجالس بزم می‌خواندند.(10) اما تدوین «خدای‌نامه» را باید به زمان انوشیروان منسوب داشت كه دوران تألیف و ترجمه و نهضت ادبی بود. در این زمان، بر اساس دفاتر رسمی و نیز با استفاده از سنتهای شفاهی و رسالات جداگانه‌ای كه در مطالب گوناگون مرتبط با تاریخ (از قبیل نسب‌نامه‌ها و فهرست جنگها یا شهرها و وقایع مربوط به آنها) وجود داشت، خدای‌نامه تدوین شد. در سرگذشت هر یك از شاهان قصه‌هایی نیز گنجانده می‌شد، مانند داستان شاه ایران (اردشیر اول، شاپور اول یا دوم) و دختر ضیزن، شاخ حضر (=هتره) و داستانهای بهرام گور. تدوین‌كنندگان خدای‌نامه همچنین از منابع خارجی، مانند منبعی سریانی در مورد اسكندر، استفاده كرده‌اند.
در زمان پادشان بعدی ساسانی، طبعاً مطالبی بر آن افزوده گشت و پس از برافتادن ساسانیان نیز سرنوشت یزدگرد سوم را تا كشته شدنش بدان افزودند. آنچه مقدسی(11) در مورد چگونگی كشته شدن یزدگرد سوم در یكی از روستاهای مرو به دست آسیابانی به نقل از خدای‌نامه آورده، از ترجمه عربی متنی از خدای‌نامه پهلوی گرفته شده كه این حادثه را در بر داشت. خدای‌نامه نه تنها حوادث زمان پادشاهان را در بر داشت، بلكه در آن، خطبه‌ها و كلمات قصار و وصایای آنان نیز ذكر شده بود؛ مثلاً، «عامری» جملاتی را كه منقول از عهد شاپور به پسرش هرمز است، به روایت خدای‌نامه آورده است.(12)
اصل خدای‌نامه به پهلوی در دست نیست، اما با مطالعه منابع عربی و فارسی مربوط به تاریخ ایران و شاهنامه فردوسی، می‌توان عناصر تشكیل‌دهنده‌ی آن را تعیین كرد. این عناصر عبارتند از:
1- داستانها و اسطوره‌های كهن هندوایرانی و اقوام ایرانی كه در آنها شرح اعمال قهرمانان قدیم و كشمكش‌های قبایل گوناگون و دخالت خدایان به طرفداری از پرستندگان آنان و غیره آمده بود و نمونه آنها را در اوستا می‌یابیم؛ مانند داستانهای مربوط به جمشید و ضحاك، جنگهای ایرانیان و تورانیان، تیراندازی آرش و اژدهاكشی گرشاسب و غیره. گاهواره این هسته اصلی، تاریخ افسانه‌ای ایرانیان مشرق ایران بزرگ بوده است.
2- در زمان اشكانیان، این روایات، كه می‌توان آنها را روایات كیانی نامید، با روایات مربوط به شاهان و قهرمانان اشكانی در‌هم‌آمیخت و بدین‌گونه می‌بینیم كه گیو، گودرز، میلاد و بیژن به صورت قهرمانانی در خدمت دربار پادشاهان كیانی درمی‌آیند و رقابت با خاندانها مانند خاندان توس و گودرز در افسانه‌های كاووس منعكس می‌گردد. قابل ذكر است كه اصل قدیم‌ترین روایت حماسی ایران، یعنی «یادگار زریران»، همان‌گونه كه ذكر شد، مربوط به دوره اشكانی است، گرچه تدوین آن به صورتی كه اكنون در دست داریم، به دوره ساسانی بازمی‌گردد. احتمالاً، بعضی داستانهای شاهنامه نیز كه در مأخذ دیگر دیده نمی‌شود و ظاهراً در خدای‌نامه هم نبوده– مانند داستان «بیژن و منیژه»– اصل اشكانی دارند. برخی از اسطوره‌های ایرانی كه آنها را در روایات نویسندگان ارمنی می‌یابیم، احتمالاً در این زمان به ارمنستان رفته است؛ مانند داستان فریدون و ضحاك، كه آن را «موسی خورنی» نقل كرده است. صورت «هریتون» به جای «فریدون»، نشان می‌دهد كه این داستان از طریق اشكانیان به ارمنستان رفته است.
3- در همین زمان اشكانیان، دسته‌ای از اقوام سكایی در اواخر قرن دوم میلادی به ناحیه‌ای كه بعداً به نام آنان «سگستان» یا «سیستان» نامیده شد، مهاجرت كردند و افسانه‌های آنان درباره زال و رستم با اساطیر كیانی و اشكانی درهم‌آمیخت. نام «زال» به معنی «پیر»– كه از نظر لغوی واژه‌ای سكایی است– دالّ بر اصل سكایی داستانهای اوست. پیدا شدن قطعه‌ای از داستان رستم به زبان «سغدی» حكایت از رواج این‌گونه داستانها در آسیای میانه دارد. بنابراین، می‌توان حدس زد كه این داستانها همراه با اقوام سكایی وارد سیستان شد و از آنجا به تاریخ افسانه‌ای ایران راه یافت و از داستانهای بومی زرنگ نبود. ذكر نام رستم در دو رساله پهلوی كه اصل پارتی دارند– یعنی یادگار زریران و درخت آسوری– نیز حكایت از رواج داستانهای رستم در دوره اشكانی دارد. همچنین، می‌توان حدس زد كه داستانهای مربوط به رستم یا لااقل برخی از آنها كه در آثار نویسندگان ارمنی مانند «موسی خورنی» و «گریگور ماگیستروس» نقل شده، در زمان اشكانیان كه با ارمنستان ارتباط سیاسی و فرهنگی نزدیكی داشتند، به آنجا راه یافته است. داستانهای رستم در اوایل دوره اسلامی در حیره نیز رواج داشت و در مكه نقل می‌شد.
4- در زمان ساسانیان نیز شرح حال پادشاهان و اعمال قهرمانی آنان افسانه‌وار به این تاریخ افزوده گشت. در دوره ساسانی احتمالاً تحریرهایی از خدای‌نامه وجود داشت كه تدوین‌كنندگان، روایات را بر حسب دید خود در آنها گرد آورده بودند. در بعضی از آنها كه شاید دبیران شاهی نقش بیشتری در تدوینشان داشتند، وقایع و حوادث سیاسی و اجتماعی از اهمیت بیشتری برخوردار بود. در تحریرهایی كه موبدان و روحانیان در تدوین آنها شركت داشتند و نمونه‌هایی از آنها را در كتابهای پهلوی می‌بینیم، با دیدی دینی به حوادث نگریسته شده است. احتمالاً، خاندانهای بزرگ ساسانی نیز در تنظیم داستانهای پهلوانی نقش مهمی ایفا كرده‌اند.
در دوران اسلامی، خدای‌نامه با عنوانهایی مانند «سیرالملوك» یا «سیر ملوك الفرس» و غیره به عربی ترجمه شد. از روایتهای «حمزه اصفهانی» و «ابن ندیم» و مقدمه قدیم شاهنامه و غیره به وجود  تعداد ۹ ترجمه و اقتباس از خدای‌نامه به عربی پی‌می‌بریم. از قدیم‌ترین مترجمان معروف این كتاب «ابن مقفع» است. جز او، نویسندگان دیگری نیز خدای‌نامه یا بخشهایی از آن را ترجمه كرده‌اند، مانند محمدبن جهم برمكی و زادویه پسر شاهویه اصفهان. مترجمان و ناقلان دیگری نیز بودند كه همراه با ترجمه یا نقل و گردآوری، مطالب دیگر مربوط به تاریخ ایران را یا از روی منابع دیگر یا بر اساس تخیل بر آن می‌افزودند. ترجمه‌های خدای‌نامه، مأخذ عمده تاریخ‌نویسان دوره اسلامی– مانند طبری، مسعودی، ابن قتیبه، بلاذری، حمزه اصفهانی، ثعالبی و دیگران– قرار گرفت. در ترجمه‌های عربی خدای‌نامه طبعاً بسیاری از عناصر زردشتی حذف گردید.
ترجمه‌های خدای‌نامه به عربی و احتمالاً اصل پهلوی آن مورد استفاده نویسندگان و سرایندگان شاهنامه‌ها به فارسی در قرن چهارم هجری قرار گرفت. اینان عبارت بودند از مسعودی مروزی (شاعر)، ابوالمؤید بلخی (نثرنویس)، مؤلفان شاهنامه ابومنصوری (به نثر) و بوعلی بلخی (شاعر). فردوسی اساس كار خود را بر شاهنامه ابومنصوری قرار داده، اما از منابع دیگر، خصوصاً از روایات سینه به سینه، نیز جای‌جای استفاده كرده است.
ابن ندیم، غیر از خدای‌نامه، از كتب تاریخی (یا رمانهای تاریخی) دیگر مانند كتاب «بهرام و نرسی»، كتاب «بهرام چوبین» ترجمه جبله بن سالم، كتاب «شهربراز با پرویز» و كتاب «انوشروان» نام برده است. از آنجا كه وی این كتابها را جدا از خدای‌نامه ذكر كرده، احتمال می‌رود كه این آثار یا از اجزای تشكیل دهنده‌ی خدای‌نامه نبودند یا مطالب آنها در این كتاب به اختصار ذكر شده بود.
در مورد یكی از این كتابها اطلاع بیشتری در دست است و آن «داستان شروین دشتبی» است.
 

داستان شروین دشتبی:
شروین، فرزند برمیان (شاید: نریمان) از اهالی قزوین (دشتبی)، از سرداران ایرانی بود كه در زمان یكی از شاهان ساسانی (یزدگرد پدر یزدگرد اول به روایت حمزه اصفهانی و مجمل التواریخ، یا شاپور دوم ساسانی به روایت حمدالله مستوفی، یا انوشیروان به روایت دینوری و سیرالملوك و نهایه الارب) می‌زیست. پادشاه روم از او خواست كه كسی را به قیمومت فرزند صغیرش بگمارد. شروین بدین سمت مأمور گردید و رهسپار روم شد و پس از بیست سال، به فرمان شاه ایران، مملكت روم را به شاهزاده رومی سپرد و به ایران بازگشت.(13) نویسندگان دوران اسلامی به داستان «شروین و خرین» (یا خورین) اشاره كرده‌اند. دینوری خرین را بنده (=ملوك) شروین خوانده و او را با صفات «سواركار جوانمرد و دلیر» توصیف كرده است.
در شعری عربی شروین و خرین با صفات «شیر شجاع و دلاور و دلیر» ذكر شده‌اند و در شعری دیگر، در شرح تصویری بر دیوار، شروین «دستار بر سر، نشسته» و خرین «تازان در حالی كه با تیری بچه حیوان زیبا و زبان بسته‌ای را نشانه گرفته» توصیف شده است.(14) در مجمل‌التواریخ آمده است: «اندر عهد یزدجرد بن هرمز، قصه شروین و خورین بوده است، و آن كه روم خوانند، نه روم بوده است و شنیده‌ام روم را حلوان خوانده‌اند و آن تا... كه خورین او را بكشت، راه (=فاصله) داشته است، آنجا كه اكنون طاق گرا خوانند و شروین را آن زن جادو دوست گرفت كه مریه خوانندش و او را مدتی ببست، چنان‌كه در قصه گویند و خدای داند كیفیت آن.» از این روایات معلوم می‌شود كه داستان شروین از زمره رمانهای تاریخی بوده است. از سوی دیگر «ابونواس» داستان شروین را هم‌تراز «ویس و رامین» آورده است. از این رو، می‌توان تصور كرد كه این داستان دارای حوادث عاشقانه نیز بود. این تصور را روایت حمدالله مستوفی نیز تأیید می‌كند كه می‌نویسد: «نام شروین در اشعار پهلوی(15) بسیار است. كتابی است در عشق نامه او، شروینیان خوانند.» حمزه اصفهانی در شرح شروین كه در یكی از «فارسیات ابونواس» آمده، می‌نویسد كه داستانی (=احدوثه) بوده كه آن را با آواز می‌خوانده‌اند.
مسعودی نیز از كتابی كه ایرانیان در شرح حال و اعمال بهرام چوبین داشته‌اند، یاد كرده است.(16) به نقل «بیهقی»، خسروپرویز پس از پیروزی بر بهرام چوبین دستور داد كه همه جنگها و وقایعی را كه روی داده بود، تماماً بنویسند.(17) نویسندگان دوران اسلامی (مانند طبری، دینوری، یعقوبی و بلعمی) سرگذشت افسانه‌آمیز بهرام چوبین را آورده‌اند. مسعودی از كتابی به نام «كهنامه» (گاه نامه) درباره‌ی مناصب و مقامات كشور ایران یاد می‌كند كه، به قول او، مشتمل بر ششصد مرتبه بود. از گفته‌ی او چنین برمی‌آید كه این كتاب در زمان او (قرن چهارم) موجود بود. وی آن را از قبیل «آیین ناماه» (آیین نامه) شمرده است. مسعودی خود بعضی از این مناصب را– مانند موبدان موبد، بزرگ فرمدار، اسپهبد، دبیربد، هوتخشبد (رئیس اهل حرف و كاسبان) و استریوشان بد (رئیس كشاورزان)– ذكر كرده است.(18)
همین نویسنده آورده است كه در سال 303 هجری در شهر استخر فارس در نزد یكی از خاندانهای بزرگ اشرافی ایرانی كتاب بزرگ بسیار نفیسی را دیده است مشتمل بر مطالب فراوان در علوم ایرانیان و سرگذشت پادشاهان و بناها و ملك‌داری آنان كه نظیر آنها را در كتابهای دیگر مانند خدای‌نامه و آیین‌نامه و گاه‌نامه ندیده بود. به قول او، این كتاب تصویر بیست و هفت تن از شاهان ساسانی را– بیست و پنج تن مرد و دو تن زن– در بر داشت. در این تصویرها مشخص بود كه شاه در هنگام مرگ، جوان بود یا پیر؛ همچنین زیورها و تاج و موها و ریش و خطوط چهره‌اش در این تصویر مشخص بود. هرگاه یكی از شاهان درمی‌گذشت، تصویر او را می‌كشیدند و آن را به خزانه می‌سپردند تا احوال مردگان بر زندگان پنهان نماند. هر شاهی كه به جنگ می‌پرداخت، ایستاده و هر شاهی كه به كارهای دیگر می‌پرداخت، نشسته تصویر می‌شد. رفتار هركدام از آنان با خواص و عوام و اتفاقات و حوادث مهمی كه در زمان فرمانروایی این شاه اتفاق افتاده بود ثبت می‌شد.
به قول همین نویسنده، این كتاب در نیمه جمادی‌الآخر سال 113 هجری، از روی آنچه در خزائن شاهان بود، كتابت شده و برای هشام بن عبدالملك بن مروان، از فارسی (فارسی میانه= پهلوی) به عربی ترجمه شد.
سپس مسعودی، بر اساس این كتاب، رنگ لباس و تاج و سلاح اردشیر (نخستین شاه ساسانی) و یزدگرد (آخرین شاه این سلسله) را شرح می‌دهد.(19) حمزه اصفهانی در توصیف لباس شاهان ساسانی مطالبی را از اثری به نام كتاب «صور ملوك بنی ساسان» (یا به اختصار كتاب «الصور») نقل كرده است. ظاهراً، مأخذ او همین كتاب است.(20)
از دیگر كتابهای تاریخی پهلوی كه در قرون نخستین اسلامی وجود داشت و بعد از میان رفت، كتابهایی است كه اصطخری (قرن چهارم هجری) ذكر كرده است. وی در وصف «حصن الجص» (دژ گچ، دژ سپید) در ناحیه ارجان (بهبهان كنونی) می‌نویسد كه در این دژ، زردشتیان هستند و به مطالعه «ایادكارات» و شرح نبردهای خود می‌پردازند.(21) ایادكارات (جمع عربی ایادكار، در پهلوی ایادگار) به معنی «رساله و كتاب» است و بعضی از كتابهای پهلوی این عنوان را دارند. از سخن «ابن حوقل» برمی‌آید كه این «ایادگارها» كتابهای تاریخی بودند.(22) در رساله‌های مربوط به كشورداری و آداب فرمان‌روایی، مانند عهدها و «كارنامه انوشروان» و «نامه تنسر»، نیز به مطالب تاریخی برمی‌خوریم.

پی نوشتها:
1- «بنونبست» نخستین بار به شعر بودن متن پی برد و كوشید تا ساختمان شعری آن را مشخص كند.
2- نك به آموزگار- تفضلی،1370
3- Jamasp-Asana, 1897-1913,1-17.||
دو نسخه مورد استفاده او عبارت بودند از JJ,MK نك به بعد: بخش معرفی نسخه‌های خطی پهلوی
4- رسائل، ج2، 408
5- مروج، ج2، 267. نیز نك به ,Christensen142، 1931 و ترجمه فارسی، 1336، 205
6- لغت فرس، به كوشش دبیرسیاقی، 46؛ تقی زاده، 1920، 12 تا 14
7- نزهت نامه علایی، 329
8- Noldeke, 1920,13.
و ترجمه فارسی آن 1327، 23. نیز نك به 214، 1990، Shahbazi.
9- التاج، 54. مسعودی، مروج، ج111،4، همین روایت را آورده و آن را به شیرویه نسبت داده و نام قصه‌گوی را «بندار» پسر خرشید ذكر كرده است.
10- شاهنامه، ج7، 323، ب314 به بعد. بنداری «نامه باستان» را «كتب الملوك» ترجمه كرده است. نك به 213، 1990، Shahbazi.
11- البدء، ج5، 197
12- السعادة و الاسعاد، 296، 298، 300، 317، 427، 429، 431، 432، 435
13- بنا به روایات دیگر، وی به دستور انوشیروان برای دریافت خراج به روم رفت. به روایت «پروكپیوس»، امپراتور روم «آركادیوس» در هنگام بیماری فرزند خود «تئودوسیوس» را به یزدگرد سپرد تا از او حمایت كند. آركادیوس در سال 408م وفات یافت. بنابراین، شاه مورد نظر یزدگرد اول (399تا 421م) بوده است. نك به: Minorsky,1962.
14- ابن فقیه همدانی، البلدان، 159، 216
15- تاریخ گزیده، 110. منظور اشعار محلی.n197 غرب و شمال غربی است كه به فهلویات شهرت داشته است. در اینجا منظور اشعار محلی به لهجه‌ی محلی قزوین است.
16- مروج الذهب، ج1، 318
17- المحاسن و المساوی، 450
18- التنبیه، 104و106 و ترجمه فارسی آن، ج2، 1332، 81 به بعد و نیز «اینوسترانتسف»، 1351، 35 و 149 یادداشت.
19- همان، 106
20- سنی ملوك الارض، 44تا55
21- المسالك و الممالك، 11
22- صورة الارض، 373

- برگرفته از كتاب «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام»

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:43  توسط آنتی پورپیرار  | 

گل نوشته های پارسه ( تخت جمشید ) چه می گویند؟

چند سالی بود کاوشها در تخت جمشید  سرو سامانی پیدا کرده بود و امروز هم مثل روزهای پیش کاوش و کند وکاو در ویرانه های این بنای باستانی ادامه داشت. هنوز کسی نمی دانست اسم اصلی اینجا چیست و هیچ امیدی هم به دانستنش نبود.

 اما ناگهان راز ها آشکار شد، یکدفعه ارنست فریادی کشید و از شدت خوشحالی نمی دانست چه کار کند، ولی حتا او هم دقیقا نمی دانست چه شده وچه خواهد شد.

 بیش از 15 سال گذشت ولی این کشف شاید فراموش شده بود. جنگ و خونریزی همه جا را فرا گرفته بود و دیگر کسی به این چیزها فکر نمی کرد. اما ناگهان وضع به شکل معجزه آسایی دگرگون شد. درست در همین روزها جرج هزاران کیلومتر آن طرف تر داشت شبانه روز کار می کرد. بی وقفه و بدون توجه به بی خیالی باقی مردم دنیا.

 این جا آمریکا بود و شاید کمی از باقی دنیا آرامتر بود. با چاپ نتیجه ی این تلاشهای شبانه روزی، جرج کمی آرام و از شدت کارش کاسته شد. در این زمان شاید بیش از چهار دهه از عمر او می گذشت. آن زمان کم کم آتش جنگ خاموش شده و دنیا خودش را داشت دوباره می ساخت. هزاران نفر مرده بودند بدون اینکه از این کشف ارنست و کوشش جرج کمترین آگاهی ای داشته باشند.

بله آن فرد  ارنست هرتسفلد باستان شناس سرشناس آلمانی بود که در زمان رضا شاه به ایران آمده بود و در سالهای 1933-1936 در ایران و در تخت جمشید به کاوش می پرداخت. ناگهان کشفی بزرگ روی داد ودر باروی تخت جمشید تکه های گل خشک شده پیدا شد. آقای محمد تقی مصطفوی که مسئول تخت جمشید بود می گفت: «من خودم آن ها رو شمردم و در جعبه های مخصوصی که شرکت نفت تهیه کرده بود گذاشتم. شمار آنها بیش از سی هزار تا بود. بیش از 6000 تا از آنها کاملا سالم بود و باقی کمی آسیب دیده بودند.»

کسی شایدآن زمان واقعا نمی دانست چه شده و چه قدر آن روز سرنوشت ساز بوده است. این گل نوشته ها به رسم امانت مدتی بعد به دانشگاه شیکاگو در آمریکا فرستاده شد. حدود 16 سال بعد این گل نوشته ها در دنیا شگفتی به پا کرد. در سال ۱۹۴۸ جرج کامرون آمریکایی که درجه ی دکترا در زمینه ی خط های باستانی ایران داشت بویژه به ایلامی کاملا آگاه بود، کارش بر روی حدود 85 تا از این گل نوشته ها که البته در ادامه ی کاوش ها از ساختمان گنجینه ی(خزانه ی) تخت جمشید بدست آمده بود، تمام شد و نتیجه ی آنها چاپ شد و باز بعد ها همین جرج کارش را ادامه داد و این شمار را به 150 تا رساند. اما همین شمار کم از رازهای بیشماری پرده بر داشت. نخست نام این مکان شگفت، آشکار شد. این نام در این گل نوشته ها ba-ir-ša آمده که به زبان خوزی(ایلامی) است. و برگردان درست آن به پارسی باستان یعنی زبان شاهان هخامنشی که سازندگان این بنا بودند، به شکل" پارسه :Pārsa " می باشد که البته در یکی از سنگ نوشته های شاهی نیز آمده و درستی این تلفظ را تایید می کند.(این سنگ نوشته سه زبانه است.)

 دوم اینکه در پارسه کسی به بیگاری گرفته نشده و برده داری در پارس نبوده است، بلکه تمام کسانی که در ساخت پارسه همکاری می کردند به شکل بسیار دقیقی از مرد و پسر و زن و دختر و با هر مهارتی که بودند دستمزد کارشان را بسیار بالاتر از تمامی دوران گذشته مانند بابل در سده ی 7 پ.م و یا سرزمین های دور از ایران دریافت می کرده اند.

 از این حرف ها هیچ کدام به گوش ایرانیان نرسید 21 سال گذشت و دیگر این اسناد به فراموشی سپرده شده بودند. در این مدت در ایران تنها برگردان فارسی این گل نوشته ها در یکی از روزنامه ها چاپ شد و دیگر هیچ. اما ناگهان دوباره وضع دگرگون شد. این بار شگفتی تمام گیتی را فرا گرفت به جز ایران خفته را!

در سال 1969 یک شخص آمریکایی دیگر به نام پروفسور ریچارد هالوک 2078 گل نوشته را به دقت خوانده و چاپ کرد. این کتاب بعدها شگفتی همه را بر انگیخت و دختر جوان آلمانی را که در رشته ی ریاضیات درس می خواند و فوق لیسانس خود را در این رشته گرفته بود را آنچنان شیفته ی خود کرد که ریاضی را رها کرد و پروفسوری خود را در رشته ی خط های باستانی بویژه ایلامی گرفت و تمام جوانی و میان سالی خود را درباره ی این گل نوشته ها و آنالیز آنها گذاشت و آثار گران بهایی در این باره به یادگار گذاشت. این خانم جوان پروفسور هایده ماری کخ می باشد که گمان کنم هنوز به کارشان ادامه می دهند.

 از استاد های برجسته ی آلمانی ایلامی شناس باید ار پروفسور والتر هینتز نام بود که یک دهه پیش در گذشت. وی استاد خانم پروفسور هایده ماری کخ و دوست همسر وی و مشوق اصلی وی در گرایش به این رشته بود. وی استاد دکتر ایرانی پرویز رجبی نیز بوده است.

کتاب ها ی این ایران دوستان انیرانی به ترتیب زمانی به این قرار است:

 Persepolis treasury tablets -1948 by G.G. Cameron : گل نوشته های گنجینه ی پارسه(تخت جمشید) در بردارنده ی 85 گل نوشته.

در این کتاب گل نوشته ها با علامت اختصاری PT: Persepolis Treasury آمده است. که 9 تای آنها مربوط به دوران شاهی داریوش شاه بزرگ است و تعداد زیادی از آن مربوط به دوران خشایارشا و چند تا هم از ان اردشیر یکم است.

Persepolis fortification tablets -1969 by R.T. Haloock – University Chicago : گل نوشته های بارو(استحکامات) پارسه در بردارنده ی 2078 گل نوشته.

در این کتاب گل نوشته ها با علامت اختصاری PF: Persepolis Fortification آمده است. که همه 2078 تای آن مربوط به دوران شاهی داریوش شاه بزرگ می باشد.( داریوش شاه 36 سال شاهی کرد و این گل نوشته ها مربوط به سال های 13-28 داریوش شاه می باشد.از سال 13 تنها یک سند بدست آمده است (آن از PF-NN ها می باشد که در زیر می آید.) و بیشترین شمار مربوط به سال های 22 و 23و 28 داریوش می باشد.) بعد ها هالوک 38(عدد دقیق آن را نمی دانم ولی در همین حدود است.) گل نوشته دیگر را که وابسته به دربار شاه بود با علامت اختصاری PFa چاپ کرد.

 هالوک چند سال پیش در گذشت ولی در فاصله ی بین 1969 تا اخر عمرش وی در حدود 2556 گل نوشته ی دیگر را خوانده است که بد بختانه تاکنون چاپ نشده است و این گل نوشته ها با PF-NN مشخص شده است. همچنین وی گل نوشته هایی که جرج کامرون خوانده بود را دوباره بازخوانی کرده و با علامت اختصاری .Fort مشخص کرده است که باز هم بدبختانه هنوز چاپ نشده است.

 بعد از هالوک M. Stolper این کار را به عهده دارد.

 اثر ارزشمند والتر هینتز و ماری کخ که با همکاری هم فراهم کرده اند EIW  ( علامت اختصاری )می باشد که فرهنگ جامع و کاملی از زبان باستانی ایلامی دوران هخامنشیان می باشد و برای تهیه ی آن از گل نوشته های زیر : PT ,PF ,PFa ,PF-NN و Fort.و تمامی گنجینه ی گل نوشته های پارسه که در آلمان به سر می برد و به گفته ی مترجم کتاب پژوهش های هخامنشی که در زیر می آید و متاسفانه نام این عزیز در خاطرم نیست : « بخشی از گنجینه ی مخفی ایران است» که در بیرون از مرزهای ایران به سر می برد.

کتاب ارزشمند دیگر از ماری کخ : "از زبان داریوش" می باشد که توسط استاد ارجمند پرویز رجبی به پارسی برگردانده شده است.

 کتاب ارزشمند دیگر از ماری کخ : "پژوهش های هخامنشی" است که متاسفانه برگرداننده ی آن در خاطرم نیست. در این دو کتاب نیز از تمام گل نوشته های نامبرده چه چاپ شده یا نشده استفاده شده است.

 و کتاب ارزشمند دیگر از والتر هینتز به نام " تاریخ گمشده ی ایلام" و کتاب بسیار ارزشمند جرج کامرون " سپیده دم تاریخ ایران" نیز بسیار سودمندند.

اما این گل نوشته ها چه می گویند: با خوانده شدن بیش از 5000 تا از این گل نوشته ها آگاه شدیم که : در ایران آن زمان برده داری نبوده است.

 آن گونه که یونانی ها گفته اند زنان محبوس نبوده اند بلکه از حق برابر برخوردار بوده اند که گاهی زنان حتا سرپرست مردان بودند و مزدی تا 3 برابر مردان دریافت می کرده اند.

 یک سیستم چاپا ( پست) و حمل و نقل بسیار کار آمد و پیشرفته در ایران وجود داشته است. و هزاران مورد دیگر که بعدها بیشتر در مورد آن سخن خواهم گفت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 11:34  توسط آنتی پورپیرار  | 

پورپیرار و کعبه زرتشت-تیر خلاصی بر پیکر بیجان پورپیرار و پورپیراریها

با سپاس از کیوان گرامی برای مقاله‌ی بسیار روشن‌گر و دشمن‌کوبشان.

دوستان بخاطر محدودیت بلاگفا٬ برای دیدن این عکسهای این مقاله با کیفیت بالاتر  به اینجا بنگرید:

http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/ppnaqshpasokh.htm

همچنین دوستانی که سرعت اینترنتیشان کندتر است میتوانند این متن را در سه بخش پ-د-ف با راهنمایی زیر دریابند.. 

برای دریافت کردن متن‌هائی که به صورت پ-د-ف است عزیزانی که سرعت پایین دارند روی سه پیوندها زیر کلیک راست کنند و بزنند روی Save Target as تا پرونده‌ها ذخیره شوند و آن را سپس باز کنند.

بخش یک

بخش دو

بخش سه

 

 

پورپیرار و کعبه زرتشت

پیشگفتار و سپاسگزاری

نوشتن این نقد بدون این پیشگفتار سخت ناقص و ناتمام بود.این نوشتار کار خود من تنها نیست.من فقط و فقط تلاشهای دوستانم و اشخاصی را که به من یاری رساندند، نمایندگی کرده ام.هنگامی که پورپیرار درباره کتیبه های کعبه زرتشت دروغ پراکنی می نمود تصمیم گرفتم با سفری به شیراز و دیدار از این یادمان باستانی حقیقت را روشن کنم ولی قبل از آن کارهای زیادی بود که در تهران هم قابل انجام بود.پیش از هرچیز از جناب آقای حسن راهساز مسئول دفتر فنی تخت جمشید  سپاسگزاری میکنم که با بزرگواری از همان ابتدای کار راهنمای بنده بودند و منابع و سرچشمه ها را به من نشان دادند و در هنگام سفر به شیراز و ملاقات با ایشان هم خود و هم همکارانشان از جمله آقای شهرام رهبر نهایت لطف و محبت را در حق من روا داشتند.از خانمها شیرخدائی و قلیچ خانی مسئولین کتابخانه و عکاسخانه موزه ایران باستان که دسترسی به عکسهای کتاب ارزشمند اریک.اف.اشمیت را برایم میسر ساختند سپاسگزاری میکنم. همینطور از سرکار خانم گرجی در بخش مرمت موزه ایران باستان که با توضیحات خود  مرا آگاه  کردند. از جناب  دکتر نصر الله زاده که در محل سازمان میراث فرهنگی وقت خود را در اختیار بنده گذاشتند و از راهنمایی های خود بهره مند ساختند تشکر میکنم.سپاس ویژه من از دوست ارجمندم علی دوستزاده است که اگر یاری و بزرگواری ایشان نبود شاید از دیدن بسیاری از عکسهای کعبه زرتشت و تهیه مدارک محروم می شدم و این نقد به سرانجامی نمی رسید.به راستی که حضور ایشان همیشه مایه دلگرمی ایران دوستان بوده است.عزیزان دیگری هم هستند که جبران محبت و لطف همگی آنها برایم دشوار است و در این سطور نمی گنجد.ممکن است خوانندگان از نثر و لحن من در هنگام خواندن نوشته گلایه کنند ولی چه کنم که با نظراتی روبرو بودم که هیچ مبنایی از راستی و منطق در آنها یافت نمی شد و مرا از آن لحن و نثر گریزی نبود..در ابتدا از زبان یکی از طرفداران ناصر پورپیرار آثار او را معرفی کرده ام و جایگاه کعبه زرتشت به مدد همین معرفی در میان سایر تئوریهای او تا حدی مشخص و روشن شده است.امیدوارم همیشه و در همه حال پیرو درستی و راستی باشیم.

کیوان محمودی 3/2/1385

نقل نوشته ای از طرفداران ناصر پورپیرار

توسعه دیدگاه های تازه

 

 

در نمایشگاه بین المللی کتاب فرانکفورت آلمان که طی روزهای پایانی مهر ماه سال جاری برگزار شد، مجموعه کتاب های تاملی در بنیان تاریخ ایران نیز به همت دوستداران حقیقت در معرض دید علاقه مندان قرار گرفت. برای معرفی این کتاب ها متن مختصری به زبان های فارسی و انگلیسی فراهم شده بود که به دلیل استقبال بیش از حد بازدیدکنندگان، برگه های معرفی این کتاب ها به سرعت به اتمام رسید و از این رو طی روزهای برگزاری این نمایشگاه چند بار این برگه ها تکثیر و در اختیار بازدیدکنندگان قرار گرفت. در زیر متن فارسی این معرفی نامه برای اطلاع  علاقه مندان عرضه می شود:

 

تاملی در بنیان تاریخ ایران

 پس از قرنی که تاریخ نویسی شرق میانه در انحصار مورخین روسی، آلمانی، فرانسوی، انگلیسی و آمریکایی قرار داشت، سرانجام با ورود یک مورخ خودی به این حیطه، رستاخیز بزرگ بررسی و بازخوانی دوباره ی دانسته های کنونی و عمومی درباره ی تاریخ شرق میانه آغاز شد، رستاخیزی که همانند طوفانی بی مهار، سراسر پذیرش های پیشین در موضوع هستی و هویت مردم ممتاز شرق میانه را به باد سپرده است.

این تالیفات، که با عنوان کلی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» عرضه شده، تصویر تازه ای از تاریخ دوران کهن، جهان باستان و دوران اسلامی ارایه می دهد، که از اساس با تلقینات پیشین مورخین غربی در این باره متفاوت است. این مجموعه که با طرح سئوالات دقیق و نیز ارائه ی اسناد جدید به بازرسی اطلاعات ارائه شده درباره ی تاریخ شرق میانه می پردازد، مدعی است که هیچ بخشی از اطلاعات موجود درباره ی تاریخ شرق میانه صحت ندارد و تاریخ نویسی جهان و به ویژه تاریخ نگاری برای منطقه ی ما، آلوده به اهداف معینی است که مورد تقاضا ی یهودیان بوده است.

در حال حاضر مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» در چهار کتاب جداگانه با عناوین زیر منتشر شده یا در حال انتنشار است:

 1.کتاب اول:

1. 1 . دوازده قرن سکوت، برآمدن هخامنشیان (منتشر شده)

1. 2 . دوازده قرن سکوت، اشکانیان (منتشر شده)

1. 3 . دوازده قرن سکوت، ساسانیان، قسمت اول (منتشر شده)

1. 4 . دوازده قرن سکوت، ساسانیان، قسمت دوم (منتشر شده)

1. 5 . دوازده قرن سکوت، ساسانیان، قسمت سوم (منتشر شده)

 

2. کتاب دوم:

2. 1. پلی بر گذشته،برآمدن اسلام،قسمت اول(منتشر شده)

2. 2. پلی بر گذشته،برآمدن اسلام،قسمت دوم(منتشر شده)

2. 3 .پلی بر گذشته،برآمدن اسلام،قسمت سوم(منتشر شده)

 

کتاب سوم با عنوان «در جست و جوی هویت ملی، برآمدن صفویه» و کتاب چهارم با عنوان «پایان پراکندگی، برآمدن مردم» هنوز منتشر نشده و تعداد مجلدات آن مشخص نیست. آن چه را از محتوای مجلدات منتشر شده می توان فهرست کرد،عبارت است از:

1. در کتاب «برآمدن هخامنشیان» مولف پس از مقدماتی کلی درباره ی چیستی تاریخ، اصول تاریخ نگاری و شناخت بنیانی فلسفه ی تاریخ و با رد منطقی و مستند تئوری مهاجرت، با بازخوانی و ارائه ی اسناد به عمد کنار گذارده شده درباره ی هخامنشیان، و از جمله تورات، در فصل بسیار روشنگری با عنوان «چاره اندیشی یهود»، به خوبی اثبات می کند که هخامنشیان و از جمله کورش برخاسته از اقلیم خزران در جنوب روسیه، از نژاد اسلاو و اجیر شده ی یهودیان برای تخریب بابل بوده اند و بدین ترتیب سعی رسمی مورخان غربی برای انتساب و الصاق هویت کورش به ایرانیان را باطل کرده است.

 2. کتاب «اشکانیان» به بررسی محتوای واقعی دوران معروف به اشکانیان در ایران و شرق میانه پرداخته و بر اساس اصلی ترین اسناد و شواهد بر جای مانده از آن دوران، یعنی سکه ها و اشیاء و معابد و ابنیه و دیگر آثار مادی معروف به اشکانی، اثبات می کند که ساکنان اشکانی خوانده شده ی ایران، گریختگان یونانی پس از فرو ریزی آتن اند که در ایران با تشکیل یک حکومت در تبعید، فرهنگ و سنن و دین و باور یونانی را تا زمان آزادی مجدد سرزمین آتن ادامه داده اند.

 

3. سومین بخش از کتاب دوازده قرن سكوت  قرن سکوت با نام ساسانیان که تاکنون سه قسمت از آن منتشر شده، انقلابی واقعی در درک مستقیم از موضوع تاریخ شرق میانه است. در این سه کتاب با صریح ترین اسناد و تصاویر غیر قابل انکار اثبات شده است که:

الف. تخت جمشید مجموعه ای از ابنیه ی نیمه تمام است که در جای یک زیگورات عیلامی کهن و با تخریب بخشی از آن به وسیله ی لشکریان هخامنشی، بنا شده و از آن جا که به علت نسل کشی سراسری یهودیان در شرق میانه در ماجرای پوریم، تمدن و تولید و به تبع آن ادامه ی حضور سیاسی هخامنشیان نیز متوقف می ماند، کار ادامه ی بنای تخت جمشید نیز دنبال نمی شود و آن گاه بقایای آثار عیلامی بازمانده از تخت جمشید، به وسعت یکصد و پنجاه هزار متر مربع ابنیه ی خشتی و آجری، در اوائل قرن بیستم به وسیله ی باستان شناسان غربی، به قصد هخامنشی معرفی کردن آن، تخریب و برچیده شده است. در قسمت اول بررسی های ساسانی در عین حال اثبات می شود که کتیبه ی موسوم به نقش رجب در زمره ی جعل های جدید باستان شناسان غربی، در محوطه های باستانی فارس، به قصد ساخت جاعلانه ی امپراتوری ساسانی است. مباحث عمده ی قسمت دوم ساسانیان، که یکی از تعیین کننده ترین بخش های این مجموعه است، با عناوینی چون «آرامیان و تورات»، «با هم پهلوی بخوانیم» و «نقش رستم عالی ترین مکتب صحنه سازی تاریخی» به مهم ترین سند شرق شناسی در تمام دوران ها بدل و به حیطه ای وارد شده است که سراپای ایران شناسی کلاسیک موجود را لجن مال و به جعل های جدید متهم می کند و از سکه و اعتبار می اندازد. در قسمت سوم ساسانیان اتهامات عمده ی دیگری متوجه شرق شناسی جهانی شده، که از جمله اثبات جعل و نوساز بودن کاخ های منتسب به کورش در پاسارگاد است. این کتاب در عین حال برای نخستین بار به تفصیل از تاثیر ضد تمدنی ماجرای پوریم یهودیان سخن می گوید و مقدمه ای بر بازخوانی تمام تمدن بشری شناخته می شود.

در قسمت های اول و دوم و سوم کتاب دوم، با عنوان کلی «پلی بر گذشته»، مطالبی مطرح است که مراکز تحقیات تاریخی را ناگزیر می کند تا در زیر ساخت و تولیدات فرهنگی خود در مورد تاریخ ایران و اسلام در قرون نخستین هجری تجدید نظر کنند. مباحث عمده ی بخش های کتاب دوم از مجموعه «تاملی در بنیان تاریخ ایران» به ترتیب عبارت است از: بررسی بخشی از گل نبشته کورش در بابل، بررسی اسناد دین زردشت و اوستا، بررسی فرهنگ کتابت در ایران پیش از اسلام، بررسی کتاب الفهرست ابن ندیم، بررسی شاه نامه و شخصیت فردوسی، بررسی دوران امویان در تاریخ اسلام، بررسی ماجرای تسلط سلسله ی بنی عباس، بررسی موضوع ابومسلم، بررسی دوران های تحول در خط عرب، بررسی قرآن نگاری در قرون اولیه اسلامی و عدم امکان کتاب نویسی تا پایان سده سوم هجری، بررسی شخصیت تاریخی سلمان فارسی و نیز ارائه بحثی به نام «آکادمی» که اثبات می کند تمدن یونان مدیون خردمندانی است که از شرق میانه پس از ماجرای نسل کشی پوریم به یونان گریخته اند.  

و اما نقل نوشته ای دیگر همراه با عکس

) اين عكس]عكس زير[  در سال  1317 شمسي  پس از آوار برداري اطراف مكعب نقش رستم گرفته اند ، به عنوان بزرگ ترين اثبات جعلي بودن تمام داستان هاي كتيبه نويسي  هاي  ساساني از من بپذيريد . چنان كه مي بينيد كم تر از سالي پس از بيرون كشيدن آن سكو هاي محل زانو زدن زائران ، به علت نيازي كه به فضاي پشت آن ، براي كتيبه نگاري داشته اند هر سه سكوي عبادت را برچيده اند..... ( ناصر پورپيرار ،  دوازده قرن سكوت ، بخش سوم ، ساسانيان ، قسمت دوم ، ص 275)

 

بازی با زمان

کاری که مورخ شیاد و دغل ما در اینجا به اجرا گذاشته اند بازی با زمان است.اگر حقیقت را باز گو کنم موضوع روشن می شود.حفاریهای بنگاه شرقشناسی شیکاگو به سرپرستی اریک اف اشمیت در سال 1317 منجر به کشف سه کتیبه پهلوی ساسانی،یونانی و پهلوی اشکانی از شاپور اول پادشاه ساسانی و بر سه وجه شرقی،جنوبی و غربی و کتیبه ای از کرتیر موبد پرنفوذ ساسانی بر دیواره شرقی بنای مکعبی شکل نقش رستم شد.این پوششهای خشتی و آجری که در تصویر مورد نظر پورپیرار مشاهده می کنید در آن هنگام وجود خارجی نداشت.پورپیرار در تلاش است تا به خوانندگان بقبولاند که این عکس به عنوان سندی یگانه وبلافاصله یا با فاصله ای بسیار اندک بعد از حفاریها از بنای کعبه زرتشت گرفته شده است.در حالیکه قدمت این عکس لزوما نمی تواند به سالهای خیلی دور برسد.بعد از آنکه هیأت باستانشناسی دانشگاه شیکاگو ایران را ترک گفت،عمليات حفاري و و مرمت توسط بنگاه علمي تخت جمشيد زير نظر اداره كل باستانشناسي ايران آقاي دكتر گدار و سيد محمود مصطفوي و مديريت آقاي علي سامي ادامه يافت.در سال 1329 پرفسور هنینگ از کتیبه های نقش شده بر کعبه زرتشت قالبگیری کرد و مدت زمانی پس از آن شادروان علی سامی کتیبه های سه وجه کعبه زرتشت را با پوششی خشتی-آجری پوشاندند تا این نوشته ها از آسیب حفظ شوند و مصون بمانند.(دهه 30 شمسی)شادروان سامی خود در جلد دوم گزارشات بنگاه علمی تخت جمشید در قسمتی اینگونه شرح می دهند:

کوتاه کردن دیوار و پوشاندن انها و مرمت و تجدید ساختمان قسمتهایی از دیوار های خشتی به شرح آتی در ساختمانهی زیر انجام گرفته(بسیار مهم)

1- در حدود 2000 متر دیوار اطاقهای معروف به خزانه داریوش.ارتفاع اصلی این دیوارها در حین حفاری بین دو تا دو متر و نیم بود ولی فعلا فقط 50 سانتیمتر آن نگهداری و بوسیله رخ بام بندی با آجر و کاه گل پوشانده شده است.قطر دیوارها 1/5تا 2/5 متر می رسد.

2- کوتاه کردن و پوشاندن در حدود 380 متر دیوار اطاقهای جلو موزه فعلی آنهم در حدود 2متر ارتفاع داشته است.

3-  دیوار خشتی اطاقهای جنوبی قصر آپادانا و اطاقهای شمالی آن در حدود 500 متر

4-  تجدید ساختمان 220 متر دیوار اطراف سالن آپادانا کی 30 سانتیمتر ارتفاع و 5/5متر قطر دارد.

5-   پوشاندن دیوارهای شمالی و شرقی حیاط آپادانا با آجر و اندود آنها با کاه گل

6- دیوارهای اطراف قصر صد ستون هرجا که خشتی بود با دیوار راهروهای اطراف ان در محلهای مختلف تجدید ساختمان و در برخی موارد دیگر ترمیم گردیده است.

7- اندود کاری و رخ بام بندی کلیه دیوارساختمانهای شرقی و شمال شرقی قصر صد ستون که در خلال عملیات خاکبرداری سالهای 25 و 1326و27و1328 کشف شده است.

8- تعمیر و ترمیم و کوتاه کردن تمام دیوارهای حرمسرا واقع در جنوب قصر هدیش مکشوفه دراواخر سال 1327

9-  کاه گل مالی و پوشاندن دیوارهای طرفین خیابان بین مدخل ورودی و فضای صد ستون و اطاقهای طرفین آن و دیوار شمالی حیاط صد ستون که در ضمن عملیات سال 1327 و 1328 کشف گردیده است.

10- نگاهداری دیوار اطراف سردرب نیمه تمام قصر صد ستون بهمان کیفیت دیوارهای مشروحه بالا

11- ترمیم و تعمیر دیواراطاقهای غربی کاخ مرکزی که به آنها خرابی زیادی وارد آمده بود در سال 1329

12- تجدید ساختمان دیوارهای دور تپه مرکزی و ساختمانهای روی تپه در نیمه اول سال 1330

13- پوشاندن و ترمیم دیوارهای ساختمانهای شرقی و پائینی قصر هدیش که در سال 1329 مکشوف گردیده در نیمه اول سال 1330

گزارشات بنگاه علمی تخت جمشید به سرپرستی علی سامی جلد دوم ص86-91

پوشاندن نقش برجسته ها با آجر و اندود آنها با کاه گل در مورد نقش برجسته های آپادانا انجام شده بود که همین تکنیک برای حفاظت از کتیبه های کعبه زرتشت به کار گرفته شد.حال دانستید که این پوششها که پورپیرار آنها را سکو و نیایشگاه ایلامی میداند از کجا آمده اند.ناودانهایی هم که بر روی آنها تعبیه شده جهت هدایت آب باران بوده است تا سنگهای کتیبه دار از رطوبت و آب باران بهتر حفظ شوند.این پوششها زمانی نزدیک به سه دهه تا پس از انقلاب اسلامی ایران  برجا بودند تا در سال 1367 شمسی کارکنان بنیاد پژوهشی پارسه پاسارگاد به سرپرستی جناب آقای حسن راهساز این پوششهای خشتی آجری را از کعبه زرتشت جدا و تخریب کرده  و کتیبه ها را با پوششی از مواد نگهدارنده تثبیت و مورد حفاظت قرار می دهند و دیگر در عکسهایی که بعد از سال 1367 شمسی از کعبه زرتشت گرفته شده است خبری از پوششهای آجری،خشتی نیست.آقای حسن راهساز مسئول دفتر فنی تخت جمشید با بزرگواری مدارک و اسناد خود را تا جایی که مقدور بود در اختیار بنده گذاشتند و در پرونده مربوطه با کد EX4_ 67 توضیحات لازم وجود دارد که از آن عکس برداری کرده ام.

توضیحات عکس:

کتیبه های اطراف بن خانه

تخریب و خاکبرداری پوشش کتیبه های اطراف بن خانه به حجم 18 متر مکعب و حمل به خارج از محوطه و جمع آوری آجرهای موجود و انتقال آنها به محل مناسب(عکسهای شماره 85 الی 87)

عکس شماره 85:نمای پوشش کتیبه های اطراف بن خانه

عکسهای شماره 86 و 87:برچیدن و انتقال خاکهای جمع آوری شده به خارج از محوطه

در تصویر شماره 86 می بینید که یکی از پوششها تا نیمه تخریب شده است.

حال که حقیقت روشن شد تکنیکهای دروغگویی پورپیرار را با هم بررسی میکنیم.

پور پیرار چنین گفته است:

اين عکس را که در سال  1317 شمسي  پس از آوار برداري اطراف مكعب نقش رستم گرفته اند ، به عنوان بزرگ ترين اثبات جعلي بودن تمام داستان هاي كتيبه نويسي  هاي  ساساني از من بپذيريد . چنان كه مي بينيد كم تر از سالي پس از بيرون كشيدن آن سكو هاي محل زانو زدن زائران ، به علت نيازي كه به فضاي پشت آن ، براي كتيبه نگاري داشته اند هر سه سكوي عبادت را برچيده اند..... ( ناصر پورپيرار ،  دوازده قرن سكوت ، بخش سوم ، ساسانيان ، قسمت دوم ، ص 275)

به دنبال مباحثاتی که با طرفداران او در گرفت ما عکسی ارائه کردیم که پروفسور کامرون را در حال خواندن کتیبه کشف شده بر دیواره جنوبی کعبه زرتشت نشان می داد آن هم در میانه حفاریها و نه بعد از آن.پورپیرار ادعا کرده بود عکسی که در اختیار دارد بعد از به پایان رسیدن حفاری و خاکبرداری از کعبه زرتشت است و سه سکوی آجری-خشتی ایلامی!! بر سه وجه آن هویدا شده بوده که غارتگران دانشگاه شیکاگو آنها را کنده و کتیبه ها را بر سنگ نقر میکنند.از این رو عکسی که کشف شدن کتیبه ها را در میانه حفاری ها(و نه بعد از پایان آن) نشان می داد سخت با دروغ او در تضاد بود و ولوله ای در میان طرفدارانش افکند.تنها راهی که باقی می ماند انکار عکس بود.باز هم عکس دیگری از زاویه دیگری نشان دادیم که آشکار شدن کتیبه ها را در میانه حفاریها گواهی میداد ولی چون پور پیرار با سخن خود همه پلهای پشت سر خود را خراب کرده بود،نجات خود را بیهوده در آن دید که باز هم عکسها را انکار کند.به همین جهت در وبلاگ خود نوشتاری را در دو قسمت منتشر کرد تا بتواند طرفدارانش را بفریبد و خود را از دامی که در آن افتاده است نجات دهد.قبل از آنکه ما آدرس عکسهای اینترنتی دانشگاه شیکاگو را ارائه کنیم پور پیرار از وجود این عکسها به این صورت و با گستردگی زیاد خبر نداشت ولی بعد از آن ادعا کرد که خود عکس کعبه زرتشت با پوششهای خشتی و آجری را از سایت همین دانشگاه گرفته است که بعد از افشاگری او این دانشگاه عکس را از ترس پورپیرار از سایت حذف کرده است!واضح بود که پور پیرار عکس را از کتابی کپی کرده است و نه از سایت دانشگاه شیکاگو.چون کیفیت عکس چندان بالا نیست و همانند عکسهای اینترنتی و  آرشیوی دانشگاه شیکاگو برچسب و شماره ندارد.جدا از اینها همانطور که قبلا گفتم اگر کسی بخواهد عکس کعبه زرتشت را با پوششهای آجری و خشتی ببیند کتابهای فراوانی وجود دارد که می تواند به آنها مراجعه کند این پوششها زمانی نزدیک به سه دهه پا بر جا بوده اند و عکس از آنها فراوان است.آقای پورپیرار به اصرار دوستان بر معرفی منبع و مأخذ عکس خود اعتنایی نکرد.ولی من دو عکس از زوایای دیگر به شما نشان می دهم:

کتاب اقلیم پارس-- آثار تاریخی و اماکن باستانی فارس- انتشارات انجمن آثار ملی نوشته سید محمد تقی مصطفوی است که در تاریخ آذرماه 1343 به چاپ رسیده است.و عکس کعبه زرتشت در این کتاب به اصطلاح سکو دار است یعنی همان سکوهایی که پور پیرار ادعا میکند آمریکائیها با دستپاچگی در سال 1317 هنگام کشف آنها را میکنند تا کتیبه بتراشند!!

و از کتاب آثار باستانی جلگه مرودشت این عکس را انتخاب کرده ام

می بینید که سطح غربی کعبه زرتشت را با پوششی سکو مانند پوشانده اند.زائده پوشش قسمت شرقی هم با کمی دقت در عکس معلوم است و قسمت جنوبی در عکس دیده نمی شود.پس دانستیم که گفته های پور پیرار در باب اینکه این عکس مدرک گرانبهایی است که دانشگاه شیکاگو از ترس او آن را از سایت خود حذف و پنهان کرده، یاوه ای بیش نیست.در کتاب منتشر شده درباره فعالیتهای تحقیقاتی و مرمتی ((موسسه ايتاليائي شرق ميانه و دور (ايزمئو)((ISMEO نیز عکس کعبه زرتشت با همین پوششهای آجری-خشتی وجود دارد که در اینجا نمی آورم.حال به ادعاهای پورپیرار توجه میکنیم.همانطور که گفتم تنها راه باقی مانده برای او بازی با عکسها بود.پور پیرار این عکس را ارائه میکند و میگوید:

 

عکس ۳، چند دیوار کهن برچیده شده از استحکامات ایلامی جنوب و غرب مکعب، که در حال حاضر وجود ندارد

بدون تعیین هویت تاریخی و معرفی صاحبان اصلی این بقایا، نوشته اند: «ایران، پرسپولیس، نقش رستم، محوطه خشتی ـ آجری و استحکامات سمت جنوب غربی برج» تا عظمت و وسعت ابنیه خشتی آجری ایلامی سمت جنوب و غرب مکعب نقش رستم بر همگان آشکار شود. در حال حاضر خشتی از این بقایا را باقی نگذارده اند و در این جهات، جز فضای بی شکل مسطحی دیده نمی شود که دشمنی آشکار و عمدی و هدفمند ایران شناسان غالبا یهودی را با آشکار شدن شناسه ها و پیشینه ی تمدن پیش از پوریم شرق میانه، شهادت می دهد. در عکس هایی که در یادداشت های بعد خواهد آمد، نمونه های بسیار وسیع تری از بقایای ابنیه ی خشت و گلی ایلامی را، که به دست باستان شناسان دانشگاه شیکاگو  جمع آوری و خلع هویت شده، خواهید دید. اگر این تخریب صورت گرفته در سمت جنوب محوطه ی در اساس ایلامی نقش رستم را، به تخریب بقایای ایلامی زیگورات تخت جمشید و تخریب بقایای ابنیه ی ایلامی شوش، که ۱۰۰ سال پیش به دست فرانسویان بی فرهنگ انجام شده و تخریب زیگورات سیلک، و تخریب زیگورات ایلامی جیرفت، که مدت هاست خودی و بیگانه مشغول اجرای آنند و تخریب زیگورات سیستان، معروف به محوطه ی شهر سوخته بیافزاییم، معلوم می شود که باستان شناسان یهودی و یا در خدمت یهود، برای پنهان نگهداشتن وسعت و عظمت امپراتوری ایلامیان، که با نشانه های موجود باید قبول کرد نوار جنوبی ایران کهن را، با فرهنگ و باوری سراسری پوشش می داده و در اختیار داشته اند، به چه تخریب جنون آمیز و گسترده ای دست زده اند!

پاسخ:

به خلاف آن چیزی که استاد شیاد و دغل ما بیان میکنند بهترین اطلاعات از این ساختارها را میتوان در کتاب پرسپولیس 3 مرحوم اشمیت یافت.این ساختارها که نمی دانم پورپیرار با چه معیار و مقیاسی آنها را ایلامی معرفی میکند به نحو شایسته ای در این کتاب که در سال 1970 میلادی به چاپ رسیده است طراحی و ثبت شده اند.ترکیبی از آبگذر و  دیواره ها و ترانشه ها را ایلامی خواندن کاری است که فقط از پورپیرار بر می آید و بس!

Persepolis III: The Royal Tombs and Other Monuments

E. F. Schmidt

 

این تصویر را از کتابی که عنوانش را بالاتر ذکر کردم گرفته ام.همانطور که ملاحظه میکنید گمانه اشمیت در جناح غربی کعبه زرتشت به کشف یک آبگذر منتهی شده است.موقعیت این آبگذر نسبت به ساختمان کعبه و نقشه آن با دقت تمام ترسیم و ثبت شده است.

ساختارهایی که در گمانه غربی اشمیت کشف شده اند دقیقا در کتاب او ترسیم و ثبت شده اند.این همان ساختارهای به اصطلاح ایلامی! است که پور پیرار ادعا میکند نشانی از آنها باقی نگذاشته و همه را از بین برده اند!! به دلیلی که او برای ایلامی شمردن این آثار بیان میکند توجه کنید: اگر بر مبنای تکنیک معماری و کاربرد مصالح، به ویژه در معابد کهن ایلامی قضاوت کنیم، اینک با نمونه ی زیگورات های مانده در شوش و تخت جمشید و جیرفت و سیستان و سیلک، می توان مدعی شد که نیمه ی جنوبی جغرافیای کنونی ایران، در سیطره ی امپراتوری آرام و فرهنگ گستر ایلام بوده است، که مورخین دغل یهود، با ساخت جاعلانه ی مشتی افسانه و سند، در تلقین و تزریق روحیه ی تجاوز و تخریب و جنگ طلبی در آن امپراتوری متین ایران کهن، کوشش بسیاری به کار برده اند. اگر زمانی روح سالم هویت شناسی و تبیین تمدن ایران کهن، جای گزین هیاهوهای هخامنشی پرستی کنونی در مراکز رسمی شد، آن گاه معلوم می شود که فقط تخریبی را که فرانسویان، به عمد و با اعزام فواحش حریص و دزدان سیری ناپذیر آثار ایران کهن، از قماش دیالافوآها و مورگان، در خوزستان و شوش مرتکب شده اند، چندان وسیع و عمیق بوده و چنان به مثله و تخریب هویت شوش، آن پای تخت ایلام کهن منجر شده است، که بازساخت دوباره ی آن هرگز میسر نخواهد بود. تخریبی که به دنبال سال ها آزاد گذاردن دست حفاران غیر مجاز، هم اینک به همت ماموران رسمی و بی سواد میراث فرهنگی ایران، با مدد کارشناسان پنهان یهود، در جیرفت تجدید می شود.

ادعا میکند که نیمه جنوبی ایران به طور مطلق در اختیار ایلامیان بوده است پس بنا بر این هرگونه ساختار یا دیواره کشف شده در حفاریهای جنوب ایران هم بی هیچ حرفی ایلامی است.قضاوت و سنجش مایه این سخن با خود شما.

 

 

عکس۴، از نخستین عکس های مکعب، پس از آزاد شدن از آوار، که سکوهای پیدا شده در سمت شرق و جنوب آن را نمایش می دهد

این نخستین عکس از یک گروه تصاویر قدیمی است که نشان می دهد پس از خاک برداری اطراف مکعب، در سمت شرق، جنوب و غرب بنا، سه سکوی آجری- سنگی همشکل و هماندازه ی خوش ساخت نمایان شد، که دقت و وسواس در اجرای ظریف و نیز نصب سه ناودان سنگی برای محافظت از آِسیب باران بر بام کوچک آن ها اعجاب آدمی را برمی انگیزد و اثبات می کند که این سکوها نه زائده ای موقتی بل سمبلی مقدس و پرکار برد و تحت محافظت بوده است. عکس فوق، که سکوی سمت شرق و جنوب را نشان می دهد، تا نزدیک یک ماه پیش در همان بخش معرفی تصاویر متعلق به مکعب زردشت در سایت دانشگاه شیکاگو نصب بود، که اینک حذف کرده اند. حذف این تصویر خود به ترین بیان و اشاره به نقطه ضعف پرآوازه ترین مرکز ایران شناسی جهان و همانند پنهان کردن ناشیانه ی دم خروس است. برای دیدن تصاویر قدیمی دیگری از زوایای مختلف این سکوهای محل نیایش، به صفحات انتهایی قسمت دوم کتاب بررسی های ساسانی، از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» رجوع کنید. در حال حاضر می توان با نگاهی دقیق به همین عکس و توجه به ادله ی زیر، قدمت بیش تر آن نسبت به دیگر تصاویر مکعب که این سکوهای نیایش را ندارد، معلوم کرد:

۱. در این عکس تمام بنا از شوره و آثار ماندگی در زیر آوار پوشیده شده، اما در عکس های دیگری که فاقد این سکوهاست، سنگ ها را حتی الامکان شسته و صیقل انداخته اند.

۲. در فلش شماره ی ۱، رشته پله های سمت شمال که به طور موقت برای رسیدن به کف بنا تدارک شده، بدون آرایش هایی دیده می شود که در عکس های بدون سکو بر این پله ها اضافه کرده اند.

۳. در محل فلش شماره ی ۲ هنوز خاک برداری کف در سمت شرق بنا کامل نیست و نیمی از ردیف آخر دورگرد سنگی و بیرونی بنا را، هنوز از زیر خاک خارج نکرده اند. ضلع جنوبی مکعب در این عکس هم در آفتاب غرقه است.

۴.در فلش شماره ی ۳ ملاحظه می کنید که مصالح سکوها به کلی کهنه و آجرهای جرز و نیز لبه های بام آن در زیر خاک پوسیده و آثار شوره و ریختگی بندهای آجر در تمام جرزها پیداست.

۵. در فلش شماره ی ۴ معلوم است که خاک برداری از کف محوطه در سمت غرب هم کامل نیست و بقایای آوار اصلی هنوز بر زمین است.

۶. در فلش شماره ی ۵ دیوار به وجود آمده در اثر آوار برداری، در سمت غرب، نیمه تراش و ناصاف است، در عکس های بعد، که فاقد سکو است، دیوارهای اطراف بنا، تراشیده، مسطح و کاه گل مالی شده است.

۷. در فلش شماره ۶ محل تلاقی دیوار شرقی و جنوبی کاملا کنج اندازی نشده و قوز نسبتا بزرگی از آوار سمت جنوب هنوز برداشته نشده است.

رسیدگی به این اشارات سبب حذف این تصویر رسوا کننده را از سایت دانشگاه شیکاگو معلوم می کند و نشان می دهد که باستان شناسان آن دانشگاه این سکوهای نیایش را که مطالعه آن ها می توانست گره های کور شناسایی مکعب سنگی نقش رستم را باز کند، با هدف در اختیار گرفتن فضای مسطح زیر آن، برای حک کتیبه هایی برای امپراتوری بی سند ساسانی، تخریب کرده اند. بدین ترتیب می توان عکس فوق را از نخستین تصاویر بنای سنگی مکعب شکل محوطه ی نقش رستم، پس از اتمام خاک برداری اطراف آن، قبول کرد.

پاسخ

از محل فلش شماره 6 شروع می کنم

در فلش شماره ۶ محل تلاقی دیوار شرقی و جنوبی کاملا کنج اندازی نشده و قوز نسبتا بزرگی از آوار سمت جنوب هنوز برداشته نشده است.قوز نسبتا بزرگی که آقای پورپیرار به آن اشاره میکنند به هیچ عنوان آوار نیست بلکه زاویه پلکانی مانند دیواره است که با این عکس و از این زاویه به شکل توده خاک جلوه میکند.به عکسهایی که خود از کعبه زرتشت گرفته ام توجه کنید

 

   

 

 

چون دیواره خشتی اطراف کعبه زرتشت حالت پلکانی دارد اگر از زاویه ای که در این دو تصویر نشان داده ام عکسبرداری شود زائده خشتی  به صورتی که پورپیرار نشان داده به چشم خواهد آمد و هیچ توده خاک یا آواری در کار نیست گرچه می توان با آن عکس بی کیفیت و نه چندان واضح هر ادعایی کرد و مثلا در اینجا بر آمدگی خشتی دیواره را آوار برداشته نشده تصور کرد!!.به راستی که ایشان در استفاده از تمامی عوامل جهت دروغ پردازی بی همتا و استادند!پورپیرار عکسهای بعد از حفاری که زاویه جنوب شرقی دیواره حالت پلکانی دارد را به عنوان علامتی در نظر میگیرد که اشمیت بعدا آن را حذف میکند.طبیعی است در عکسهای اشمیت چنین چیزی را نبینیم چون وجود نداشته است.مگر اینکه مثل پورپیرار عکس جدیدتر را قدیمتر از عکسهای اشمیت فرض کنیم و بعد بگوییم اشمیت و گروهش درحفاریها این زائده قوز مانند را برداشته اند.اگر اشمیت این قوز را برداشته پس در فروردین 85 در این عکس با چه چیزی مواجه هستیم؟؟چه کسی دروغ میگوید؟؟

۵. در فلش شماره ی ۴ معلوم است که خاک برداری از کف محوطه در سمت غرب هم کامل نیست و بقایای آوار اصلی هنوز بر زمین است.

این ادعا هم بی سرو ته و فاقد ارزش است.به عکسی که در فروردین ماه 1385 انداخته شده است نگاه میکنیم

آیا توده های خاک مساله و موضوع عجیبی است که پور پیرار چون کشف گرانبهایی به آن اشاره میکند؟؟باد و باران خاک و گل و لای را می برد و می شوید و پای دیوارها انباشته میکند.همین و بس

 در بقیه موارد عکسی که او ارائه کرده واضح و قابل قضاوت نیست.ضمن اینکه چیزی جز ادعا های بی پایه هم نیست.بیشتر سعی شده است تا نظرات به خواننده القا شود تا اینکه او را به قضاوتی بی طرفانه فرا بخوانند.معلوم نیست آثار شوره و ریختگی که پور پیرار میگوید از کیفیت چاپ عکس است یا خود بنا؟؟ضمن اینکه از یاد نبریم این عکس در فاصله دهه 30 شمسی تا سال 1367 انداخته شده است.بعد از ارائه دلایل ذکر شده ادامه ادعاهای پورپیرار را پی می گیریم

                      

                                    عکس ۵، محوطه ی مکعب و استحکامات کهن ایلامی جنوب و غرب آن، در پایان خاک برداری

بر فراز این عکس هم که به آدرس زیر در سایت دانشگاه شیکاگو ثبت است،

http://oi.uchicago.edu/OI/MUS/PA/IRAN/PAAI/PAAI_Kabah.html 

نوشته اند: «ایران، پرسپولیس، نقش رستم، تصویر برج، که به مکعب زردشت معروف است، در اواخر خاک برداری، با چشم اندازی از فراز صخره ها». دقت در این عکس، که به دلایل زیر، پس از عکس قبلی برداشته  شده، مسلم می کند که باستان شناسان مسئول آزاد سازی بنای مکعب نقش رستم از آوار اطراف، که مامور دانشگاه کنیسه ای شیکاگو بوده اند، سکوهای نیایش اطراف بنا را که در عکس قبل وجود آن ها مسلم شد، پس از اکتشاف، به هدف فضا یابی برای کندن کتیبه هایی برای سلسله ی بی سند ساسانی، تخریب کرده اند. این عکس در عین حال وسعت و عظمت بقایای خشتی - آجری استحکامات ایلامیان در اطراف بنای مکعب را، عرضه می کند. 

۱. پله های سمت شمال را، در محل فلش شماره ی ۱، با سنگ چین و پاگرد ورودی آراسته اند، که در تصویر سکو دار قبل دیده نمی شد.

۳. آن قوز خاک برداری نشده ی محل تلاقی دیوار جنوبی و شرقی در عکس سکو دار قبل را، که در این عکس با فلش شماره ی ۲ به محل آن اشاره شده، برداشته اند.

۴. کف بنا به تمامی خاک برداری و دیوارهای اطراف تا حد زیادی یکنواخت و مسطح شده است. در این عکس هم کاملا معلوم است که جز ضلع شرقی، دیگر اضلاع بنا و به خصوص ضلع جنوبی، غرقه در آفتاب است. در این جا اثری از سکوهای پیشین پیدا نیست و در جای سکوی سمت شرق، یک چادر برزنتی بزرگ را بر دیوار بنا نصب کرده اند. این چادر، که جای گزین سکوی پیش و برای استتار کتیبه کنی نصب کرده اند، با مراجعه به اصل تصویر در سایت دانشگاه شیکاگو به خوبی دیده می شود.

بدین ترتیب می بینیم که حضرات باستان شناس اعزامی از دانشگاه شیکاگو، به قصد دست یابی به فضایی مناسب برای حک جاعلانه ی کتیبه هایی ساسانی، نه تنها نیایشگاه های اطراف بنای مکعب را در نقش رستم برچیده اند، بل، پس از افشای این خیانت فرهنگی و تاریخی و پس از ارسال نامه ی پرسش و بازخواست از سوی یک مرکز ملی تحقیقات تاریخی، علاوه بر حذف تصویر بنای سکودار، از سایت دانشگاه، دست به نصب چند تصویر تازه زده اند، که هدف اصلی آن ایجاد این توهم است که هنگام خاک برداری، در اطراف بنای مکعب سنگی نقش رستم، سکویی ظاهر نشده است!!! به راستی که خشم و پریشانی حاصل از برملا شدن حقیقت تاریخ شرق میانه و وارد شدن آثار ضد تمدنی نسل کشی وسیع و پلید پوریم در مناسبات تاریخی منطقه، ایران شناسی نوع یهودی را به چنان دوار سری دچار کرده است که دیگر قدرت ساده ترین تخیلات هوشمندانه را هم از دست داده اند.

پاسخ

۱. پله های سمت شمال را، در محل فلش شماره ی ۱، با سنگ چین و پاگرد ورودی آراسته اند، که در تصویر سکو دار قبل دیده نمی شد.پله های سمت شمال را با سنگ چین و پاگرد ورودی آراسته نکرده اند.باستانشناسان دانشگاه شیکاگو جهت دسترسی به کف بنا به صورت موقت پله هایی آجری در شمال بنا تعبیه کردند و پلکان خاکی که پورپیرار با سنگ چین اشتباه میگیرد به خاطر اسلوب حفاری در جناح شمالی کعبه زرتشت به وجود آمده است که در این عکس مشخص است

]                  

۳. آن قوز خاک برداری نشده ی محل تلاقی دیوار جنوبی و شرقی در عکس سکو دار قبل را، که در این عکس با فلش شماره ی ۲ به محل آن اشاره شده، برداشته اند.قوز خاکبرداری نشده را بالاتر مشخص کردیم که چه چیزی است!طبیعی است که این بر آمدگی خشتی در این عکس وجود نداشته باشد.وقتی توالی عکسها را در جای صحیح خود قرار دهیم موضوع حل می شود.در هنگام حفاریها هنوز دیواره اطراف کعبه(که در اثر عمق حفاری به وجود آمده است) را خشت مالی نکرده و دیوارهای پلکانی مانند خشتی را شکل نداده اند.در سالیان بعد است که مرمتگران و حافظان بنا  اینکار را به انجام می رسانند.پس قوزی خاک برداری نشده در زمان اشمیت وجود نداشته تا آن را بردارند!فقط بازی با زمان!!باید به پور پیرار دست مریزاد گفت.

۴. کف بنا به تمامی خاک برداری و دیوارهای اطراف تا حد زیادی یکنواخت و مسطح شده است. در این عکس هم کاملا معلوم است که جز ضلع شرقی، دیگر اضلاع بنا و به خصوص ضلع جنوبی، غرقه در آفتاب است. در این جا اثری از سکوهای پیشین پیدا نیست و در جای سکوی سمت شرق، یک چادر برزنتی بزرگ را بر دیوار بنا نصب کرده اند. این چادر، که جای گزین سکوی پیش و برای استتار کتیبه کنی نصب کرده اند، با مراجعه به اصل تصویر در سایت دانشگاه شیکاگو به خوبی دیده می شود.

پاسخ: پور پیرار ادعا میکرد که هنوز آوار بر کف بنا وجود دارد که در این عکس اشمیت و همکارانش آنها را تمیز کرده اند.احتمالا عکسی که در فروردین 85 خاک را بر کف کعبه زرتشت نشان می دهد قبل از حفاریهای اشمیت انداخته شده است!!!جمع شدن خاک و گل و لای نشان از ناقص ماندن حفاری نیست و این حتی برای کودکی هم قابل درک است.متاسفم که ادعاهای پورپیرار به حدی بی پایه است که نمی توانم به زبانی دیگر آن را نقد یا نکوهش کنم.با ارائه عکسهای دیگر در ادامه همین نوشتار به ادعای کتیبه کنی او هم رسیدگی می کنیم

                   

             عکس ۶، محل اتصال دستک های مربوط به نیایشگاه، در سمت غرب، که عینا در اضلاع جنوب و شرق هم دیده می شود.

در تصاویری که از بنای معکب، در دوران جدید گرفته ام و در قسمت دوم کتاب ساسانیان ثبت است و نمونه ی آن را در تصویر فوق می بینید، با نمایش حفره و محل اتصال و تکیه گاه سه دستک جرزهای سکوها، در هر سه سوی مکعب، که عکس فوق مربوط به ضلع غربی بناست، کاملا معلوم کرده ام که زمانی بر سه سمت بنا، سه سکوی نیایش بوده است، که محل قرارگرفتن دستک جرزهای آن هنوز در بدنه ی بنا به صورت تراش های منظم و یکنواخت سه حفره ی مستطیل شکل، با ابعاد دقیقا برابر، بر جای مانده است. کوشش دانشگاه شیکاگو در نصب تصاویر جدید عمدتا با این هدف انجام شده که اولا نشان دهد بر دیوارهای اضلاع مکعب، در حین خاک برداری، حفره و تکیه گاه های آن دستک ها، که امروز دیده می شود، نبوده و با ساخت عکس هایی آشکارا جاعلانه، در صدد است مدعی شود که حتی در میانه ی خاک برداری هم اثری از آن سکوها ندیده اند!!!

پاسخ:متخصصان دانشگاه شیکاگو کاملا محق هستند اگر بگویند در هنگام حفاری اثری از این حفره ها یا به قول پورپیرار دستکها ندیده اند.چون این حفره ها در دهه 30 شمسی و توسط مرحوم سامی در سه دیواره شرقی،جنوبی وغربی بنا تعبیه شده است.آقای حسن راهساز خود برای بنده توضیح دادند که این حفره ها محل اتصال تیری آهنی بود که در پی تخریب پوششهای خشتی آجری خود ایشان آنها را در سال 1367 از بدنه بنا جدا کردند و حال جای دستکها یا حفره ها بر بدنه بنا باقی مانده است.عکسهای دقیقی هم از آنها گرفته ام که بر نو کند بودن آنها گواهی می دهد

  

  

 

 

پور پیرار بعد از نمایش این حفره ها به شعار دادن و دلیل تراشی پرداخته که جاعلین دانشگاه شیکاگو خواسته اند این دستکها را پنهان کنند و حال می دانیم که اصلا در آن زمان حفره ای در کار نبوده است.فقط همین که گفته شود خاستگاه پوششهای خشتی-آجری چه بوده؟؟چه زمانی برپا شده و در چه سالی برداشته شده اند پاسخی به همه این یاوه سرائیهاست و چون بالاتر توضیح دادیم  کلام را در همین جا ختم میکنم.

 

عکس ۷، تصویر قدیمی تازه نصب شده در سایت دانشگاه شیکاگو، از ضلع شرقی مکعب، که به وضوح نبودن هیچ کتیبه ای را بر این ضلع، پس از آزاد سازی از آوار نشان می دهد.

 

                             

                      عکس ۸، محل اتصال دستک های سکوهای نیایش در دیوار جنوبی و غربی مکعب

                          

                 عکس ۱۰، موقعیت و محل کتیبه های جعلی موجود در ضلع شرقی مکعب، منتسب به شاپور اول و کرتیر

در این عکس جدید برداشته شده از دیوار شرقی، مکان و محیط هر دو کتیبه ی موجود را، با فلش هایی به شماره های ۱ و ۲ تعیین کرده ام. در عکس قدیمی اما جدیدا منتشر شده در سایت دانشگاه شیکاگو از همین دیوار (عکس شماره ی ۷)، گرچه سوراخ های سنگی دستک ها را پوشانده اند، اما فراموش کرده اند که در محل فلش شماره ی ۶، که با مکان کنونی کتیبه ی منتسب به شاپور اول در محل فلش شماره ی ۱ این عکس منطبق است، ردی هم از کتیبه های نو کنده ی خود تعبیه کنند، !!! بدین ترتیب جاعلین مشهور عرصه ی ایران شناسی کثیف کنونی، نادانسته و از روی دستپاچگی سندی را به جهان باستان شناسی عرضه کرده اند، که اصالت آن، مبحث نوکنده بودن کتیبه هایی بر بدنه های مکعب نقش رستم را، به سود صحت و دقت تحقیقات مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، می بندد.

 

             عکس ۱۱، عکس تازه نصب شده در سایت دانشگاه شیکاگو از ضلع شرقی مکعب، در نیمه راه خاک برداری

این هم تصویر جدید دیگری است، که باز هم از همان دیوار شرقی مکعب، ظاهرا متعلق به میانه ی عملیات خاک برداری، در سایت دانشگاه شیکاگو  و به آدرس زیر نصب کرده اند:

http://oi.uchicago.edu/OI/MUS/PA/IRAN/PAAI/IMAGES/PER/KZ/8E5_4.html

این عکس که با هدف ایجاد این توهم منتشر شده که مدعی شوند در نیمه راه حفاری دیوار شرقی هم اثری از سکوهای نیایش نیست، رسواترین و آشکارترین نشانه ی اعمال جاعلانه و ضد فرهنگی جاهلانه ای است که دانشگاه شیکاگو، حتی در این دوران سخت گیری فنی و فرهنگی مرتکب شده است. آدمی از خود می پرسد اگر دانشگاه پرآوازه ای به جای مقابله ی آکادمیک و عذرخواهی از فرهنگ بشری، به خاطر جعل جدید کتیبه هایی برای سلسله ی بی سند ساسانی، در بدنه های بنای مکعب نقش رستم و فریب دادن فرهنگ و تاریخ بشری، در این زمان نیز مرتکب جعل واضحی همانند عکس فوق می شود، پس باید درک کرد که کارشناسان چند دهه پیش آن ها چه مصیبت های بزرگی در سایت های کهن شرق میانه به بار آورده اند!!! نمی دانم آیا در عکس شماره 7 که از قسمت بالایی جناح شرقی کعبه زرتشت عکسبرداری شده است می توان از آن فاصله کتیبه را تشخیص داد یا نه؟؟واقعا دلیلی که پورپیرار جهت فراموشی جعل کتیبه در عکس به موسسه شرقی شیکاگو نسبت می دهد کودکان را هم به خنده می اندازد.همانند اینکه از فاصله 20000 کیلومتری از تهران عکسبرداری کنیم و بعد مدعی شویم که هیچ جنبنده ای را در تهران نمی توان تشخیص داد!!!عکسی که مربوط به میانه حفاریها است خواب پورپیرار را آشفته کرد و او که شوکه شده بود در ادامه سعی کرد اصالت این عکس را با دلایل کودکانه ای انکار کند و در جهت بزرگ نشان دادن خود در برابر پیروان از خود نادانترش ادعا کرد تصویر جعلی و کامپیوتری و جدید و در جهت مبارزه با افشاگریهای او عرضه شده ، غافل از اینکه این عکس 36 سال پیش منتشر شده است!!!چگونه؟؟در کتاب سوم اشمیت می توانید این عکس را که پورپیرار ادعای جدید و رایانه ای  بودن آن را دارد ببینید.نه فقط آن که عکسهای دیگری هم هست که یاوه های او را به گور می فرستند.

 -            

در گوشه بالا سمت راست تصویر می توانید آن تصویر را ببینید که سال 1970 به چاپ رسیده.تصاویر دیگری هم وجود دارد که با بزرگنمایی تقدیم میکنم.

                     

در میانه حفاری هستیم هنوز به کف بنا نرسیده اند که کتیبه ها سر از خاک بیرون آورده اند.آقای پورپیرار با تصاویر جدیدی مواجه هستند که از کتاب اشمیت عکسبرداری شده است.هیچ راهی برای انکار آنها هم وجود ندارد چون می دانیم پوششهای آجری را مدتها بعد از حفاریها مرحوم سامی برای حفاظت از کتیبه ها بر روی آنها به تعبیه خواهند کرد و اما تصویری دیگر

                 

باستانشناسان به همراه یکی دیگر از کارگران در حال زدودن خاک از روی کتیبه ها هستند و هیچ خبری هم از آن به اصطلاح سکوهای نیایش ایلامی نیست.پور پیرار جهت انکار عکسی که  خود آن را شماره 11 می نامد ادعاهایی را مطرح کرد که من خلاصه به آنها اشاره میکنم.

اگر از سطح فلش ۲ به پایین، محوطه ی خاک برداری شده است، پس چه گونه در سطوح پایین تر از آوار اولیه، چنان که در این تصویر می بینیم، باز هم به خاک پا خورده و محکم قدیمی، در محل فلش های ۳ و ۴ رسیده اند؟!!! آن هم در حالی  که در محوطه ی فلش شماره ۳ حتی علف روییده است!!!

پاسخ:پورپیرار در آنجا حضور داشته و می داند که درجه استحکام و پا خوردگی خاک چقدر است؟؟من هرچه تلاش کردم در محل فلش شماره 3 اثری از علف یا حتی بته هم ندیدم شما چطور؟؟

آیا ممکن است که کارگران در سطح باریک چسبیده به دیوار هم در زیر فلش شماره ۴ آن قدر عبور کرده باشند که خاک به صورت سطح هزاران سال دست نخورده ی محل فلش شماره ی ۲ درآمده باشد؟!! آیا اثر محو و فلو کردن کامپیوتری، در محل تلاقی بقایای آوار با دیوار شرقی و بر سطحی که با فلش شماره ی ۴ نشان داده ام، معلوم نیست؟!!

مطالبی که پورپیرار در این سطر آورده فقط شعار و ادعاست.با زاویه ای که آفتاب بر خاک می تابد  و تفاوت رنگ آن نمی توان در یک عکس سیاه و سفید درجه پاخوردگی یا نخوردگی آن را معین و معلوم کرد.شاید اگر پورپیرار می دانست که این عکس عینا و 36 سال پیش در کتاب سوم اشمیت چاپ شده رو به دروغگویی بیشتر نمی آورد.البته جهت آشنا شدن با سفسطه ها و شعارها و درجه منطقش نقل گفتارهایش شاید خالی از فایده نباشد.

آیا این کارشناسان حقه باز بدون اتمام حفاری و دست رسی به کف بنا از کجا پی برده اند که کتیبه در مقطع تلاقی با خاک تمام می شده است، و با توجه به این که در قسمت زیرین این کتیبه و در سمت چپ آن باید کتیبه ی دیگری هم از کرتیر قلابی تر از شاپور یافت شود، آیا نسخه برداری گچی از یک کتیبه ی نیمه استخراج شده، در دیواری نیمه حفاری شده چه ضرورتی داشته است؟!!!

پاسخ:جواب این ایرادها به مانند این است که به کسی با جنگنده و رزمناو حمله ببرید و او با بیل و کلنگ به نبرد شما  بیاید.در اینجاست که واقعا رزم و نبرد با چنین هماوردی دشوار است و نمی توان جوابی داد.کارشناسان دانشگاه شیکاگو حفاری را تا جایی پیش برده اند که کتیبه به پایان رسیده است و فکر نمی کنم دانستن این موضوع چندان سخت باشد وقتی به سطر آخر کتیبه ای برسید و بعد از آن بر سنگ چیزی نگاشته نشده باشد می توان فهمید که کتیبه به پایان رسیده است.و حفاری را به طور موقت متوقف کرد،واقعا پورپیرار مخاطبان خود را چه کسانی فرض میکند؟؟نسخه برداری هم گچی نیست.چون پورپیرار شنیده است که برای خواندن کتیبه های باستانی از پودر تالک استفاده می کنند گمان برده این تالک واقعا همان گچ است در صورتی که پودر تالک یک ترکیب سیلیسی است که به خلاف گچ راحت از روی کتیبه زدوده می شود.در این تصویر یا از همان ترکیب سیلیسی (اصطلاحا پودر تالک) استفاده کرده اند یا کتیبه را شسته اند.

برای تکمیل ادله ی اثبات حقه بازی های این ایران شناسان رذل کافی است اشاره کنم که اصولا پهنای کتیبه ی کنونی شاپور بر دیوار شرقی مکعب، چنان که تصویر زیر حکایت می کند، نه فقط بسیار کم تر از پهنای این قاب گچ کشی شده، بل اصولا کتیبه ی موجود و کنونی منتسب به شاپور اول در دیوار شرقی، چندان فروریخته و آسیب دیده است، که کم ترین شباهتی به چهارچوب گچ کشی شده در این عکس ندارد

 

       

 

 

پاسخ:پورپیرار در اینجا شیادی دیگری را به کار برده است.عکسی که بالاتر دیدیم از زاویه دیگر و بسیار دورتر از این عکس است.زاویه آفتاب در این عکس طوری است که بیشتر ریختگیها و آسیب بر کتیبه را نشان می دهد و در عکس قبلی درست خلاف آن است.در همان کتابی که عکس مورد بحث ما چاپ شده است تصویر تمام کتیبه ها را هم به صورت کامل در اختیار گذاشته اند و می توانیم ببینیم که چیزی برای پنهان کردن وجود نداشته ،آنطوری که پورپیرار می خواهد به خوانندگان خود تلقین کند.پهنای کتیبه هم کاملا با اندازه ارائه شده در عکس تطبیق میکند.هم اندازه کتیبه ها نشان داده شده است هم میزان آسیب بر آنها که در بعضی موارد شدید است

         

در دو تصویر ارائه شده: تصویر بالاتر موقعیت کتیبه مورد بحث را در کنار کتیبه کرتیر در ضلع شرقی بنا نشان می دهد که ابعاد به درستی با عکس مورد نظر ما منطبق است

  

 

از همان کتاب اشمیت قسمتی از عکس کتیبه شاپور را انتخاب کرده ام که آسیبهای وارده را می بینید.چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد.هم تصویر کتیبه در میانه حفاری ها ارائه می شود،هم موقعیت آنها،هم میزان آسیبهای وارده،همگی هم از یک منبع هستند.این ناصر پورپیرار است که قصد دارد توهمات خود را با جریان سازی خاصی به اثبات برساند و مثلا بگوید دانشگاهیان شیکاگو کتیبه را بسیار نو نشان داده و آسیبها را پنهان داشته اند!!مسلم است که عکسی که از فاصله 20 متری  و زاویه دار و در جهت اشعه آفتاب انداخته شود نمی تواند آسیبها و ریختگیهای کتیبه را نشان دهد و این موضوع عجیبی نیست.درست برعکس این ریختگیها نشان از این دارد که کتیبه ها نوکند و جعلی نبوده و کاملا اصیل و کهن هستند که در ادامه به آنها خواهیم پرداخت.

 

در قسمت دوم پورپیرار بر روی نوشته های نقر شده بر کعبه زرتشت متمرکز شد و بیهوده سعی کرد آنها را تخطئه کند.ببینیم چه میگوید؟؟

            

عکس ۱: بخشی از متن یونانی حک شده بر ضلع جنوبی مکعب نقش رستم، به کرم خوردگی سنگ در میان نوشته ها دقت کنید.

۱. در این عکس یک کرم خوردگی کهن، به صورت پولکی مجوف، به پهنای تقریبی چهار حرف، در سنگ دیده می شود. عجیب که این پریدگی به هیچ حرفی در کتیبه آسیب نرسانده و در سطر سوم و چهارم به وضوح دیده می شود که حجار پس از رسیدن به این آسیب، نگارش را پس از پرش از روی آن ادامه داده است!!! چنین وضعی دو تعریف و امکان بیش تر ندارد: یا باید کتیبه را از ابتدا بر یک سطح معیوب نگاشته باشند، که برای یک امپراتور و یا حتی صاحب منصب جزء سیاسی و فرهنگی هم موجب سرشکستگی است و یا باید پذیرفت که حک کتیبه در دوران اخیر و  پس از آسیب دیدگی سنگ، در اثر مرور زمان، انجام شده است.

پاسخ:پورپیرار خود به طور ضمنی احساس کرده است این سند تصویری خود بهترین گواه بر اصالت و کهن بودن این نوشته ها است.کتیبه زمانی بر پیکره کعبه زرتشت این بنای هخامنشی نقر می شده است که بلوکهای سنگی آن در اثر گذشت زمان ریختگی و آسیب داشته است و حجار برای پرهیز از برخورد به پریدگی و تَرَک در سنگ و ....از نقر کلمات در بعضی قسمتها احتراز و اجتناب کرده است.اما چرا با وجود این ساسانیان نقش رستم و کعبه زرتشت را برای خلق یادمانها و به یادگار گذاشتن نوشته های خود انتخاب کرده اند؟؟پاسخ را باید در حافظه تاریخی ساسانیان جستجو کرد و این خود بحثی مفصل است.نمی دانیم ساسانیان هخامنشیان را همانگونه که بوده اند به یاد داشته اند یا نه ولی مطمئن هستیم به عنوان نیاکان مقتدر و شاهان بزرگی که اجداد ساسانیان بوده اند برای شاهان این سلسله تقدس و احترام داشته اند و از این رو شاپور ساسانی حتی با وجود بعضی فرسودگیها و ریختگیهایی که در بنای کعبه زرتشت وجود داشته به جهت تقدس و احترامی که برای این یادمان نیاکانی قائل بوده است،سه وجه آن را برای نقر کتیبه خود انتخاب کرده است.با وجود اینکه می دانیم پورپیرار دروغ میگوید ولی در سخنان و دلائلی که او ارائه میکند تناقض وجود دارد و من این تناقض را بعد از ارائه مدارکی که او شرح می دهد بیان میکنم و اما ادامه گفته های او

           

                 عکس ۲. بخش دیگری از کتیبه ی جنوبی مکعب زردشت به خط یونانی. دو خطه بودن کتیبه بسیار مضحک است!

۲. در این عکس، که بخش دیگری از همان کتیبه را نشان می دهد، با پدیده ی شگرفی در تاریخچه ی کتیبه کنی جهان مواجه ایم: کتیبه ی یونانی ضلع جنوبی مکعب نقش رستم با دو خط مختلف نوشته شده است!!! و از آن که معلوم نیست با چه نشانه این کتیبه را به شاپور اول ساسانی منتسب می کنند، تنها توضیحی که برای این شاه کار ندانم کاری در تدارک جعلیات ساسانی می توان عرضه کرد، این است که گمان کنیم در نیمه راه کتیبه کنی، بودجه ی استخدام یک خطاط ماهر در دربار شاپور به ته رسیده و ناگزیر ادامه ی کار را به مجری بد خط تری، که دست مزد کم تری می گرفته است، سپرده اند!!!

پاسخ:باز هم سفسطه ای دیگر!! کل کتیبه یونانی در کادری نزدیک به مربع بر ضلع جنوبی کعبه زرتشت نقر شده است که بر سه ردیف سنگی افقی و به صورت دقیق بر 5 بلوک نگاشته شده است.موقعیت کتیبه ها را در عکسی از کتاب اشمیت نشان دادم .کادری که ابعادش به مربع نزدیک است و در ضلع جنوب است نسخه یونانی است و اما عکسی که خود از این کتیبه گرفته ام

 

 

 

لزوما ساختار و تراکم بافت سنگی بلوکها یکسان نیست.بستگی به عمق معدن،بافت سنگ و فشردگی دانه های آن تفاوت میکند.اگر سنگ ما از سطوح فوقانی معدن برداشت شده باشد با هوازدگی و تخریب بیشتری در سنگ مواجه خواهیم بود.و این چیزی است که در این بلوکهای سنگی اتفاق افتاده.در قسمتی از کتیبه که نوشته بر روی بلوک دیگری است با تخریب و هوازدگی بیشتری روبرو هستیم که به نسبت نوشته های قسمت پایینتر را بیشتر آسیب رسانده است از این رو کیفیت حجاری خط دوگانه جلوه میکند.در حقیقت بافت این تکه های سنگی لزوما همسان نیست.

 

  

 

 

              

عکس شماره ۳. قسمت دیگری از کتیبه ی یونانی دیوار جنوبی مکعب. در این جا نیز موقعیت حروف در میان کرم خوردگی سنگ بسیار دیدنی است.

۳. تمام توضیحات عکس شماره ی یک بر این عکس نیز منطبق است. در این جا نیز حکاک پس از برخورد با حفره ای، که بر اثر کهولت در سنگ ایجاد شده، در سه سطر پیاپی، کار ادامه ی حکاکی را پس از پرش از روی حفره ی ناشی از کرم خوردگی سنگ دنبال کرده و همان برداشتی را ممکن می کند که درباره ی تصویر شماره ی یک بیان شد، با این تفاوت که در این جا سعی حکاک در عدم برخورد با آسیب سنگ در سطر سوم، هنرمندانه تر است!!! 

           

عکس شماره ی ۴. نمایش یک بریدگی جدید در پانل کتیبه ی یونانی، که به کهولت سنگ مربوط نمی شود.

۴. در عکس بالا با یک بریدگی تازه و آسیب نو در میان کتیبه ی ضلع جنوبی مکعب نقش رستم مواجهیم. این بریدگی به سبب لبه های تیز آن کاملا جدید است و احتمالا به نیاز تدارک تکیه گاه داربست برای شست و شوی دیوار، با ابزار قلم از میان سنگ درآورده اند. با این همه در این جا هم هیچ حرفی به سبب این نقص بزرگ در سنگ معیوب و ساقط شده نیست!!! این بریدگی منظم، که آثاری از کهولت برخود ندارد، به همراه چند بریدگی منظم دیگر، که در عکس شماره ی ۱۴ قسمت اول این یادداشت به خوبی مشخص است، حاصل تصرفات سر خود و احمقانه ای است که اوباشگری و بی فرهنگی و شیادی و بی اعتنایی باستان شناسان یهودی دانشگاه شیکاگو، به میراث کهن دیگران، در این تنها بنای کاملا سالم دنیای کهن، به وجود آورده است. بی شک اگر بر این دیوار پیش از این دست کاری های رذیلانه کتیبه ای بود، باید که همراه بیرون کشیدن این سنگ از دیوار، بخشی از کتیبه نیز همراه آن تخریب شده باشد، که چنین نیست. مگر این که یا گمان کنیم شاپور اول ساسانی پس از اتمام خراب کاری های کارشناسان دانشگاه شیکاگو، با خروج از قبری که نمی دانیم در کجای جهان است، دستور حک کتیبه اش را داده و یا او را دارای ذوق و سلیقه ای آبستره در زمینه های هنری بیانگاریم که کتیبه نگاری بر روی سطوح سالم را نمی پسندیده است

 

 

                

۵. بزرگ نمایی عکس شماره ی ۴

۵. در این جا وسواس حکاک برای پرهیز از برخورد با حفره ی نوکنده در سنگ آشکار است و کاملا معلوم می کند که برای حفظ نمای کامل هر حرف، محاسبه ی لازم را در ادامه ی کار انجام داده است. در سمت چپ تصویر یک کرم خوردگی مورب و کهن دیگر دیده می شود که حجار یا آن را دور زده و یا از آن پریده است تا معلوم شود که از عمر حیله گری تدارک کتیبه ی ساسانیان قلابی و بی نشان، کم تر از هفتاد سال می گذرد!!! زیرا تصور این که امپراتوری بر دیواری با این همه حفره و آسیب و کرم خوردگی و پریدگی، در حالی که بسیاری از این سوراخ ها نوکنده است، کتیبه ای بنویسد، آن هم در حوزه ای که مملو از صخره های خارای آماده و مناسب کتیبه کنی است، حتی اگر آن امپراتور را شبحی به نام شاپور اول ساسانی بیانگاریم، ممکن و معقول نیست!

 

 

                   

۶. سند روشن و گویایی برای رسوا کردن کارشناسان و باستان شناسان مکتب دانشگاه شیکاگو!

۶. آن چه از این عکس تراوش می شود اعلام نهایت بی اعتنایی کارگزاران دانشگاه شیکاگو، به خرد ملی ما، در نحوه ی عرضه ی جعلیات شان است. آن ها به راستی خود را در میان مردمی بدون قدرت تشخیص بصری فرض کرده اند. در این عکس مبدا کتیبه ی منتسب به کرتیر دروغین و مسخره را در دیوار ضلع شرقی مکعب نقش رستم می بینید، که  ۱۷ سطر است. کتیبه به خط قلابی پهلوی است که از راست به چپ نوشته می شود. کتیبه را درست از ابتدای بلوک سنگی دست چپ شروع کرده اند و تا سطر سیزدهم، که بلوک دارای شکاف نیست، ابتدای سطور منظم و زیر هم است، اما از سطر سیزدهم که ترکیدگی سنگ، ناشی از فشار گذشت زمان شروع می شود، حکاک کتیبه نیز برای عدم برخورد با مانع شکاف، ابتدای سطور را به نسبت زاویه ی ترکیدگی به داخل بلوک کشانده است!!! یک نگاه ساده به این تصویر معلوم می کند که این کتیبه را زمانی کنده اند که بلوک زمینه به صورت کنونی در آمده و  آسیب های موجود را بر خود داشته است. حال اگر باستان شناسان بی دانش مرکز ایران شناسی دانشگاه شیکاگو و کاریکاتورهای داخلی آن ها معتقد به قدمت این کتیبه اند، از آن که نمی توان پذیزفت که یک صاحب منصب حکومت ساسانی درد دل های اش را به سنگی چنین آسیب دیده منتقل کند، پس باید گفت که حکاکان در اختیار دانشگاه شیکاگو نه خود شعور معمول و مصطلح آدمی را داشته اند و نه برای روشن فکران و دست اندر کاران مسائل میراث ما، کم ترین احتمال بروز تردید عاقلانه، سخت گیری فنی و طرح سئوال های مزاحم و روشنگر را داده اند.

چنین است سرنوشت غم بار مردم ممتاز شرق میانه که در ظهور هخامنشیان گرفتار گرداب نسل برافکن و تمدن شکن پوریم یهودیان شده اند و در دوران جدید نیز کارشناسان دوره گرد دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب، که به سیمای باستان شناس و شرق شناس در آورده اند، کم ترین احترامی برای هستی و هویت این خطه قائل نبوده اند، که گهواره ی پرورش و رشد تمدن بشری شناخته شده است.

پاسخ:ادعاهای پورپیرار همه از یک قماش هستند و ترجیح دادم موارد آخر را یکجا پاسخ بدهم.محور این گفته ها پرهیز حکاک و حجار از ترکها،حفره ها و شکستگیها بر سنگ است و پور پیرار اینها را دلایلی در نظر میگیرد که نو کند بودن کتیبه ها را نشان می دهد در حالی که اینها خود بهترین گواه بر اصالت و کهن بودن این نوشته ها است.به تناقضی در گفته های پورپیرار اشاره کردم و حال آن را شرح می دهم:اگر فرض کنیم که جعل کننده کتیبه در عصر جدید در پرهیز از برخورد با شکستگیها و ریختگیها و ترکها و .....وسواس داشته است قاعدتا باید تمام کتیبه برای ما خوانا باشد و هیچ بخش ناخوانا یا شکسته ای در آن وجود نداشته باشد چون بنا به منطق پورپیرار کتیبه جعل جدید است و از برخورد با ترک و شکستگی هم با دقت بالا پرهیز شده است.خواهش میکنم به تصاویر زیر که از کتاب اشمیت برایتان انتخاب کرده ام توجه کنید:

             ا

  و اما عکسهایی که خود از کتیبه دیواره شرقی وجنوبی برداشته ام

 

 

 

 

 

 

                

                  

                

نوشته های پهلوی ساسانی که با فلش مشخص شده اند و خود می بینید که شدیدا تکه پاره هستند.بله!!پورپیرار در جعل  و دغل استاد است.چرا که باید بخشهایی از کتیبه را انتخاب کند که کاملا سالم و خوانا است و بخشهای تکه پاره و ریخته را در توضیحات خود نادیده بگیرد.گویا جاعلین اول از تَرَکها و سوراخها پرهیز کردند و در مرحله بعد یادشان رفت از این تکه ها احتراز کنند و حروف شکسته و ناقص شد یا اینکه ابتدا کل کتیبه را تراشیدند بعد با چکش این قسمتها را تخریب کردند ولی مواردی که پورپیرار ادعا کرده بود را فراموش کردند مخدوش کنند و کاملا نشان داده شد که از ترکها و زدگیها پرهیز کرده اند!!یعنی در یک جا جاعل دلش خواسته از شکستگیها فرار کند و در جای دیگر خواسته شدیدا کتیبه را آسیب دیده نشان دهد.حقیقت یک چیز است: تکه های سنگی بنای کعبه زرتشت در همان دوره ساسانی هم تَرَکها و ریختگیهایی داشته که حجار از نقر حروف روی آنها دوری کرده و کتیبه را سالم و خوانا تراشیده است و از دوره شاپور اول تا به امروز که زمانی نزدیک به 1700 سال است سنگها در اثر گذشت زمان و هوازدگی و....آسیب دیده و قسمتهایی محو و نابود شده است. کتیبه دیواره غربی که به پهلوی اشکانی است از دو دیواره دیگر سالمتر مانده و کاملا خواناست.شکافی که پورپیرار در تصویر شماره 6 به آن اشاره میکند شاید در دوره شاپور به صورت ترک یا شکاف ریزتری وجود داشته که در هر حال حجار کتیبه از آن دوری جسته است.اما اینکه کتیبه را چرا باید بر بنای کهنه و بعضا آسیب دیده بنگارند حاکی از تقدس و احترام زیادی است که این یادمانهای باستانی برای شاهان ساسانی و شاپور به عنوان بناهای نیاکانی و اجدادی داشته است و با افتخار نوشته های خود را بر آن جاودانه کرده اند.

اجازه بدهید عکسی که پورپیرار آن را شماره 4 نامیده بررسی ویژه ای کنیم.

همانطور که در تصویر شماره 4 دیدید برشی هندسی و  منظم در بلوکهای سنگی مشخص است.این برشها نه فقط در این تصویر که در عکسی که از دیواره  جنوبی در اختیار دارم  در تعداد بیشتر قابل رویت است و همانطور که در پایین مشاهده می کنید تعداد آنها بیشتر از یک نمونه است که پورپیرار نشان داده و این هم فقط نمایی از دیواره جنوبی است.در تخت جمشید هم فراوان از این برشهای منظم و هندسی سنگی خواهید یافت و اکنون جای آن است بپرسید این حفره ها چیستند؟؟این حفره ها در اثر تکنیک وصالی سنگی بوجود آمده اند!!مرحله اول مرمت در بناهای هخامنشی نه در قرن بیستم که در همان دوران باستان آغاز شده بود استادکاران و حجاران هنگامی که با یک رگه یا ترک در قسمتی از سنگ مواجه می شدند برای مقابله با گسترش یا شکستگی آن در آینده، محیط اطراف ترک یا رگه را به صورت منظم و هندسی می تراشیدند و بعد با تهیه تکه یا وصله سنگی که درست قالب بریدگی باشد آن را پر و با ذوب فلز در جای خود محکم می کردند.وصله های سنگی با رنگ پوشیده می شدند .

 

جناب آقای حسن راهساز و همکار محترمشان آقای شهرام رهبر از بنیاد پارسه-پاسارگاد گزارش مربوط به مرمت یک تکه وصله سنگی جدا شده را در اختیار نگارنده گذاشتند که در اینجا از لطف ایشان سپاسگزاری میکنم.این وصله سنگی مربوط به یکی از دروازه های جنوبی کاخ صد ستون است.قطعه سنگی جدا شده مجددا با چسب سنگ در جای خود نصب شده است.به عکسها توجه کنید.

 

-

جالب است بار دیگر به نوشته پورپیرار نگاهی کنیم و به وسعت و عمق دانش این مورخ بزرگ بیش از پیش پی ببریم

در عکس بالا با یک بریدگی تازه و آسیب نو در میان کتیبه ی ضلع جنوبی مکعب نقش رستم مواجهیم. این بریدگی به سبب لبه های تیز آن کاملا جدید است و احتمالا به نیاز تدارک تکیه گاه داربست برای شست و شوی دیوار، با ابزار قلم از میان سنگ درآورده اند.

فکر نمیکنم به توضیح بیشتری نیاز باشد!!فقط یک مورد باقی می ماند و آن عکسی است از پرفسور کامرون که در حال خواندن کتیبه یونانی بر دیواره جنوبی کعبه زرتشت است.

 

دانشگاه شیکاگو در توضیح این عکس اشتباها نوشته است دکتر کامرون در حال خواندن کتیبه پهلوی ساسانی بر دیواره شرقی بنا که اشتباهی سهوی بوده و هیچ ایراد اساسی مترتب این دانشگاه یا موضوع دیگری نمیکند و فقط شخص شیادی چون پورپیرار است که می تواند از این اشتباه به داد و فریاد بپردازد تا مگر صدایش شنیده شود گرچه نتیجه ای از آن به دست نمی آید.پورپیرار ادعا میکند به اتکای جعل کتیبه های شاپور بر کعبه زرتشت، کتیبه های نقش رجب هم جعل دانشگاه شیکاگو است و غافل از این حقیقت است که شاردن در قرن هفدهم کتیبه نقش رجب را طراحی کرده است!!

به پایان سخن خود رسیده ام.نقد چنین سخنان بی مایه ای به واقع برای من دشوار بود.سخنانی که منبع آن فقط دروغ و قصد و غرض بوده است.اشمیت در سال 1317 کتیبه ها را کشف می کند،شادروان سامی برای حفاظت از آنها در دهه 30 شمسی کتیبه ها را با پوششی خشتی-آجری می پوشاند و در سال 1367 حسن راهساز و همکارانشان پوششهای خشتی را تخریب کرده و با مواد نگهدارنده به حفاظت از کتیبه ها اقدام می کنند.آنچه که دروغ پورپیرار بود اینست:اشمیت کعبه زرتشت را حفاری می کند و  سه نیایشگاه خشتی-آجری ایلامی بر سه طرف آن می یابد!در مرحله بعد و بلافاصله با دستپاچگی پوششهای خشتی را می کند و سه کتیبه جعلی از شاپور ساسانی و یک کتیبه جعلی از کرتیتر موبد موبدان بر سه وجه آن می تراشد!!ببینید اندازه ناراستی را!!ببینید عمق شیادی را!!خدا را شکر میکنم که اکنون حقیقت روشن شده است.شاید با این توضیح بیان سخنانی که در رد یاوه های او نوشتم ضرورت نداشت ولی این سخنان را گفتم تا روشهای دروغگویی این شخص و دانش او برای همگان روشن باشد.متاسفم برای طرفداران پورپیرار که  چنین استاد و راهنمایی دارند. به سخنان یکی از پیروان او با نام مستعار عارف گلسرخی توجه کنید و ببینید دچار چه استحاله ای شده است اصل این نوشته در سایت وزین آذرگشنسپ تحت نام((پورپیراریسم و تاریخ و فرهنگ ایران)) به این آدرس موجود است:

http://www.azargoshnasp.net/Iran/pasokhbehanirani.htm

 

«سلام آقای پورپيرار به مقدسات عالم قسم که شخص شما در تاريخ و فرهنگ ايران يگانه ايد و در هيچ دورانی نظيرتان پيدا نشده و هرگز با ديگران قابل مقايسه نيستيد. من با جرات تمام معتقدم که پس و پيش از اسلام و به جز پيامبر و انبياء هرگز مانند شما ظهور نکرده و باید شما را در زمره اولیا و برگزیدگان خداوند گفت. من باين مطلب پس از خواندن کتاب هفتم شما يقين کامل دارم و در پيشگاه شما سجده ميکنم!!!!!!!!!!!!

نیاید به این کشور دروغ،خشکسالی و سپاه دشمن

یزدان نگهدارتان باد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:28  توسط آنتی پورپیرار  | 

مقام زن در شاهنامه فردوسی - بخش دوم

مردم سرزمین های کهن دارای گنجینه های گران سنگی هستند که از نیاکانشان سینه به سینه به آن ها رسیده است و آنان با خواندنش به چگونگی  روزگار پدران و مادران خود آگاه می شوند و می فهمند که آنان برای زندگی کردن چه گرفتاری هایی داشته اند و چه گونه با آن ها کنار می آمده اند.

پس دو چیز را باید همواره به یاد داشته باشیم.یکی این که خود این افسانه ها بیانگر باورها و اداب مردم پیشین بوده اند، لذا در قلمرو شناخت یاریگر خردگرایان و اندیشمندان برای روشن ساختن گونه های زندگی ی مردم پیشین در سرزمین های گونه گون است.و دو دیگر این که هرچند این گنجینه ها سینه به سینه و از پدر به پسر رسیده است دست آخر سخن شناسی آگاه و توانا آن ها را گرد آورده و برای آینده گان به یادگار گذارده است.این گرد آورنده گان و سرآینده گان افسانه های کهن ملت ها به راستی ارج و ارزی والا در نزد مردم سرزمین خود که همه ی گیتی دارند.

جدای آن که در کجای کیهان زیسته و دست به این کار طاقت فرسا زده باشند هنر خود را در راه شناساندن زندگی روزهای کهن، به مردم دنیا نموده اند.چه در اصل، این افسانه ها پس از نسبت داشتن به ملت خود به همه ی مردم جهان نیز تعلق دارند.ان ها که باید بدانند مردم پیشین چه گونه میزیستند و در کجای راه فرهنگ ایستاده بودند و ان ها چه گونه میزیند و در کدامین ایستگاه فرهنگ و آگاهی ایستاده اند.و باورها و افسانه ی کهن سرزمین ما در پیکر کاخ استوار و ویران ناشدنی به نام شاه نامه گرد امده است.
پس روان پاک و ورجاوند استاد ابوالقاسم فردوسی را درود می فرستیم که با رنجی دراز و فراوان این کاخ بدون گزند را برای ما پی ریخت و پس از هزار سال تازش باد و باران و تگرگ تازی و ترک درست و سرفراز برای ما یادگار گذارد.

چنان چه پیشتر گفتم نوشته های بازمانده از روزگار کهن که رفتار و کردار پیشینیان را بر ما روشن می کند در گذار از روزهای کهن رنگ و بویی افسانه ای-اسطوره ای گرفته و جنبه هایی از خواستنی ها و نیازهای ملت را به خود گرفته اند.آن چه که در این قلمرو برجاست به نام حماسه خوانده می شود.یعنی رفتار پیشینیان یک ملت در روزگار کهن که هنوز تاریخ خردمندی برای نوشتن ان ها اختراع نشده بود.این نوشته های حماسی تنها راه شناخت و بررسی گذشته ی یک ملت است.پس آن چه در آن ها امده نه بازیچه ی سرگرمی که گنجی گران پایه است که به ما نشان می دهد نیاکان ما چه رفتار و باورهایی داشته اند و نسبت به هم و زمانه چه گونه برخورد می کردند.
اینک با نگاهی به این گنج کهن که فردوسی بزرگوار با رنجی سخت بر ما ارمغان نموده است دیدگاه نیاکانمان را پیرامون زن و نگاه آنان را به جنسی که نیمی از مردم را می سازد پژوهش و گزارش می نماییم.



 " ارزش زن در ایران باستان "

 

۱- زن از خود خرد و اگاهی دارد و در هنگامه ی سختی و نیاز می اندیشد و راه بهین را بر می گزیند.و با دلیری بدان پای می گذارد و از چیزی نمی هراسد.

همان گونه که فرانک پس از کشته شدن آبتین به دست سربازان ضحاک و خوراک ماران دوش او شدن ، و پس از آن که پسران نوزاد را می کشند فریدون را بر میدارد و راهی برای نجاتش پیدا میکند:


خردمند مام   فریدون  چو   دید

 که بر جفت او بر چنان بد رسید

 فرانک  بدش  نام و فرخنده بود

 به  مهر  فریدون دل  اگنده  بود

             ....

دوان مادر آمد سوی مرغزار
 
چنین گفت با مرد زنهار دار

که اندیشه ی در دلم ایزدی
 
فراز آمد ست  از ره بخردی

و پسر را پیش آن مرد زنهار دار پنهان می کند.تا از دست ضحاکیان جان به در برد.




 ۲- بر خلاف آن چه در بیشینه ی افسانه های ملل بوده که پهلوانان و قهرمانان از وصلت خدایان با مردم و از اله ها به دنیا می ایند در
شاهنامه تمام قهرمانان از بطن زن به دنیا می آیند. این زنان هستند که پهلوانان را به دنیا می آورند.

همان طور که همه ی جمعیت جهان از پشت فریدون و سه پسر او هستند.و این سه پسر یعنی سلم و تور و ایرج از شکم شهرناز و ارنواز خواهران جمشید به دنیا آمده اند.

به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز ماننده ی   شهریار
از این سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوب چهر ارنواز


رستم پهلوان بزرگ و ملی ایرانیان از زنی زمینی با نام رودابه به دنیا می آید.

یکی بچه بد چون گوی شیرفش
به بالا بلند و به دیدار کش
شگفت اندرو مانده بد مرد و زن
که نشنید کس بچه ی پیل تن


سهراب نیز از یک زن به نام تهمینه و نه از یک اله به دنیا می آید.

چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم ست
و گر سام شیرست و ار نیرمست
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد


کی خسرو پادشاه آرمانی ی ایرانیان نیز از فرنگیس زاده میشود.در یک واقعه ی معمولی و زنانه ی زایمان .هر چند خودش پایانی معمولی ندارد.

همی رفت گل شهر تا پیش ماه
جدا گشته بود از بر ماه شاه



۳- ایرانیان داشتن فرزند پسر را تنها نشانه ی ادامه ی نسل خود نمی دانستند.

همان گونه که نسب پاشاه بزرگی که کین نیای خود ایرج را می گیرد و سال ها با تورانیان می جنگد یعنی منوچهر. از سوی مادر و آن هم پس از دو پشت که هر دو زن بودند به ایرج می رسد.و در اصل نیای وی ماه آفرید می باشد.

یکی خوب چهر پرستنده دید
کجا نام او بود ماه آفرید
چو هنگامه ی زادن امد پدید
یکی دختر امد ز ماه آفرید
جهانی گرفتند پروردنش
برآمد به ناز و بزرگی تنش

و این دختر پس از زناشویی با پشنگ منوچهر را به دنیا می آورد.



۴- در ایران باستان این زنان بودند که از مردان خواستگاری می کردند.

آن سان که رودابه چون ویژه گی های زال را میشنود دل می افروزد و با وی نرد عشق می بازد.

چوبشنید رودابه ان گفت و گوی
برفروخت و گلنارگون کرد روی
دلش گشته پر اتش از مهر زال
از او دور شد خورد و ارام و هال

و پس از مدتی پنهانی به کومک پرستنده گان خود به زال خبر دل باختن خود را می دهد و وی را به خلوت گه خویش دعوت می کند.

خرامد مگر پهلوان با کمند
به نزدیک دیوار کاخ بلند
کند حلقه در گردن کنگره
شود شیر شاد از شکار بره


تهمینه نیز خودش از مرد دلخواه خود خواستگاری می کند:

یکی بنده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پس پرده اندر یکی ماه روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا به کردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
از او رستم شیردل خیره ماند
برو بر جهان آفرین را بخواند
بپرسید زو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه ام
تو گویی که از غم به دو نیمه ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
...
ترا ام کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
یکی آن که بر تو چنین گشته ام
خرد را ز بهر هوا کشته ام
و دیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم انر کنار


منیژه نیز خود دل به بیژن می بندد و دایه را می فرستد تا او را به منزل گاهش بیاورد.

منیژه چو از خیمه   کردش نگاه
بدید  آن سهی قد  لشگر  پناه
به رخساره گان چون سهیل یمن
بنفشه گرفته  دو  برگ  سمن
...
به پرده درون دخت پوشیده روی
بجوشید مهرش دگر شد به خوی
فرستاد مر دایه را چون نوند
که رو زیر ان شاخ سرو بلند
نگه کن که ان ماه دیدار کیست
سیاوش مگر زنده شد گر پریست
بپرسش که چون امدی ایدرا
نیابی بدین رزمگاه اندرا
پریزاده ای گر سیاوشیا
که دل ها به مهرت همه جوشیا
و گر خاست اندر جهان رستخیز
که افروختی اتش مهر تیز
که من سالیان اندر این مرغ زار
همی جشن سازم همه نو بهار
بدین بزمگه بر ندیدیم کس
ترا دیدم ای سرو آزاده بس


کتایون دختر قیصر نیز خودش می بایست همسر خود را انتخاب کند.که طی مراسمی تمام پسران واجد شرایط زناشویی گرد می آیند و کتایون از میان آن ها یکی را بر میگزیند.که پس از چندی سرانجام چشمش به گشتاسپ می افتد و دل به او می بندد.

چنان بود قیصر بدان گه به رای
که چون دختر او رسیدی به جای
چو گشتی بلند اختر و جفت جوی
بدیدی که آمدش هنگام شوی
یکی گرد کردی به کاخ انجمن
بزرگان فرزانه و رای زن
هر انکس که بودی مر او را همال
ازان نامداران براورده یال
ز کاخ پدر دختر ماه روی
بگشتی بران انجمن جفت جوی
...
چو از دور گشتاسپ را دید گفت
که ان خواب سربرکشید از نهفت
بدان مایه ور نامدار افسرش
همانگه بیاراست خرم سرش
چو دستور آموزگار آن بدید
هم اندر زمان پیش قیصر دوید
که مردی گزین کرد از انجمن
به بالای سرو سهی در چمن

فراموش نکنیم در شاه نامه قیصر ایرانی و از نژاد سلم است.

برآورده ی سلم جای بزرگ
نشستنگه  قیصران  بزرگ
یا:
همان قیصر از سلم دارد نژاد
ز تخم فریدون  با  فرو  داد
همان سلم پور فریدون گرد
که از خسروان نام شاهی ببرد


این گویش و گفتار حتا در بخش های تاریخی ی شاه نامه نیز دنبال میشود.گل نار کنیزک اردوان که در کنار او زنده گی ی خوش و آسوده دارد دل به طویله دار او یعنی اردشیر میبندد و شبانه به خواب گاه او می رود و پس از گفتن راز دل با او به همراهش فرار می کند.

یکی کاخ بود اردوان را بلند
به کاخ اندرون بنده ای ارجمند
که گلنار بد نام ان ماه روی
نگاری پر از گوهر و رنگ و بوی
بر اردوان همچو دستور بود
بران خواسته نیز گنجور بود.
...
چنان بد که روزی برآمد به بام
دلش گشت زان خرمی شادکام
نگه کرد خندان لب اردشیر
جوان در دل ماه شد جای گیر
همی بود تا روز تاریک شد
همانا به شب روز نزدیک شد
کمندی بران کنگره بر ببست
گره زد برو چند و ببسود دست
به گستاخی از باره آمد فرود
همی داد نیکی دهش را درود
بیامد خرامان بر اردشیر
پر از گوهر و بوی مشک و عبیر
ز بالین دیبا سرش برگرفت
چو بیدار شد تنگ در بر گرفت
نگه کرد برنا بران خوب روی
بدان موی و آن روی و آن رنگ و بوی
بدان ماه گفت از کجا خاستی
که پر غم دلم را بیاراستی
چنین داد پاسخ که من بنده ام
ز گیتی به دیدار تو زنده ام
دلارام و گنچور شاه اردوان
که از من بود شاد و روشن روان
کنون گر پذیری تو را بنده ام
دل و جان به مهر تو اگنده ام
بیایم چو خواهی به نزدیک تو
درفشان کنم روز تاریک تو


مالکه دخت نوبهار دختر نرسی که طایر غسانی پس از حمله به تیسپون و زناشویی او با نوبهار به دنیا آمده نیز با پیروی از نیمه ی ایرانی خویش خود از شاپور دوم(شاپور ذوالاکتاف) خواستگاری می کند:

بگویش که با تو ز یک گوهرم
هم از تخم نرسی ی کنداورم
همان نیز با کین نه هم گوشه ام
که خویش توام دختر نوشه ام
مرا گر بخواهی حصار ان توست
چو ایوان بیایی نگار آن توست


۵- در ایران باستان این زنان بودند که حلقه ی نشان(حلقه ی نامزدی) به مردان می دادند.

این رودابه است که پس از ان که زال رضایت پدر و شاه را برای زناشویی با او جلب می کند برایش هدیه ها و حلقه ی نشان می فرستد.

فرستاده پیشآمد از پیش سام
ابا  شادمانی  و  فرخ  پیام
سبک پاسخ نامه زن را سپرد
زن از پیش او بازگشت و ببرد
به نزدیک رودابه امد چو باد
به دین شادمانی ورا مژده داد
پری روی بر زن درم برنشاند
به کرسی ی زر پیکرش برنشاند
یکی شاره سربند پیش آورید
شده تار و پود اندرو ناپدید
همه پیکرش سرخ یاقوت و زر
شده زر همه ناپدید از گهر
یکی جفت پرمایه انگشتری
فروزنده چون بر فلک مشتری
فرستاده نزدیک دستان سا
م بسی داد با او درود و پیام


۶- آن گاه که مردان از اندیشه باز می ماندند زنان وارد میدان انیشه و کار میشدند و گره ها را باز می کردند.
در ایران باستان زنان خانه نشینان و معشوقه های ابله و نادان نبودند.


سین دخت که میبیند شوهرش مهراب سخت نگران و وامانده از نبرد با ایران و ارتش منوچهر شاه است خود جلو میرود تا مشکل را از راه دیپلماسی حل بکند.

چو در کابل این داستان فاش گشت
سر مرزبان پر ز پرخاش گشت
بر آشفت و سین دخت را پیش خواند
همه خشم رودابه بر وی براند
بدو گفت اکنون جزین رای نیست
که با شاه گیتی مرا پای نیست
که آرمت با دخت ناپاک تن
کشم زارتان بر سر انجمن
مگر شاه ایران از این خشم و کین
برآساید و رام گردد زمین
...
بدو گفت سین دخت کای سرفراز
بود کت به خونم نیاید نیاز
مرا رفت باید به نزدیک سام
زبان بر گشایم چو تیغ از نیام

و به این ترتیب همانند یک فرستاده که با مردان هیچ تفاوتی ندارد با هدایایی چند از کابلستان به سمت سیستان می رود و با سام گفت و گو می کند و آتش خشم وی را که می خواست کابلستان را بسوزاند فرو می کشد.

آن گاه که گژدهم به دست سهراب دستگیر می شود دخت او گرد آفرید که خود را نگاه بان دژ سپید می داند ننگ سکوت را بر نمی تابد و با پوشیدن زره و پنهان کردن گیسوان خود زیر کلاه همانند یک مرد به نبرد سهراب می رود.آن سان که سهراب به سختی می تواند وی را شکست دهد.

چو اگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
چنان ننگش امد ز کار هژیر
که شد لاله رنگش به کردار قیر
بپوشید درع سواران به جنگ
نبود اندر ان کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود امد از دژ به کردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه انر امد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
که گردان کدامند و جنگ آوران
دلیران و کار آزموده سران



۷-  زن از خطر نمی هراسد و هم گام مردان به آغوش سختی ها می رود.

مانند فرنگیس که پا به پای گیو و کی خسرو از جیهون رود که می بایست با کشتی از آن عبور کرد با اسپ از آن می گذرد.و تفاوتیش با پادشاه و یک پهلوان بزرگ کی خسرو و گیو نیست.

به آب انر افکند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او  فرنگیس  و  گیو  دلیر
نترسد ز جیهون و  زان آب گیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهان جوی خسرو سر و تن بشست


۸- دلیری و شجاعت از ویژه گی هایی است که در وجود زنان شاه نامه درخشان بوده و به چشم می آید.


پس از آن که فرود به دست سپاه توس کشته میشود.جریره مادرش برای این که زنان و ثروت دژ به دست ان ها اسیر و تاراج نشود دژ را آتش میزند و خود و دیگر زنان را می کشد.

پرستنده گان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین بر زدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنج ها را به آتش بسوخت
یکی تیغ بگرفت زان پس به دست
در خانه ی تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خوی
بیامد به بالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را به روی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد


گاهی که لهراسپ به دست ترکان کشته می شود و گشتاسپ در سیستان است این زن گشتاسپ است که خود سوار اسپ می شود و پنهانی(چو شهر به دست ترکان است.) و به شتاب راه سیستان پیش می گیرد و شوهر را آگاه میکند.

زنی بود گشتاسپ را هوشمند
خردمند از بد زبانش به بند
زآخر چمان باره ای بر نشست
به کردار ترکان میان را ببست
از ایران ره سیستان برگرفت
ازآن کارها مانده اندر شگفت
نخفتی به منزل چو برداشتی
دوروزه به یک روزه بگذاشتی
چنین تا به نزدیک گشتاسپ شد
به اگاهی ی درد لهراسپ شد


گردیه خواهر بهرام چوبین نیز از خسرو پرویز می خواهد به وی هنگامه دهد تا توانایی های خود را آشگار نماید.آن گاه به رسم سواران زره به تن می کند و سوار بر اسپ دستکاری از خود نمایان می کند:

بشد گردیه تا به نزدیک شاه
زره خواست از ترک و رومی کلاه
به شاه جهان گفت دستور باش
یکی چشم بگشا ز بد دور باش
بن نیزه را بر زمین بر نهاد
ز بالا به زین اندر امد چو باد
به باغ اندر آوردگاهی گرفت
چپ و راست بیگانه راهی گرفت
همی هر زمان باره برگاشتی
وز ابر سیه نعره برداشتی


 ۹- در ایران باستان زنان به پادشاهی نیز برگزیده می شدند.چهره ی این زنان در شاه نامه بسی درخشان است.

همی گیتی از دادش اباد گشت
نخستیم که دیهیم بر سر نهاد
جهان را به داد و دهش مژده داد


پوران دخت زن دیگری است که در عهد ساسانیان به پادشاهی می رسد.

برآن تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان بر او گوهر افشاندند
چنین گفت پس دخت پوران
که من نخواهم پراگندن انجمن
کسی را که درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تا نماند به رنج
مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند
ز کشور کنم دور بد خواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را


آزرم دخت دیگر زنی است که پس از پوران دخت به پادشاهی می رسد.

یکی دخت  دیگر   بد  آزرم
نام ز تاج بزرگان رسیده به کام
بیامد به تخت گیان  بر  نشست
گرفت این جهان جهان را به دست
نخستین چنین گفت کای بخردان
جهان گشته و کارکرده ردانهمای چهرزاد دخت بهمن نخستین زنی است که در شاه نامه پادشاه ایران شده است.وی سی و دو سال پادشاهی کرده است.

همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد
سپه را سراسر همه بار داد
در گنج بگشاد و دینار داد
به رای و به داد از همه برگذشت

همه کار بر داد و آیین   کنیم
کزین پس همه خشت بالین کنیم


گردیه نیز پس از ابراز لیاقت و کاردانی از سوی خسروپرویز به شهربانی ی ری برگزیده میشود.شهری که پیش از ن به دست مرد بد نام و رخساره زرد ویران شده بود.

ابا گردیه گفت کز آرزوی
چه باید بگو ای زن خوب روی
زن چاره گر برد پیشش نماز
بدو گفت کای شاه گردن فراز
به من بخش ری را خرد یاد کن
دل غمگنان از غم آزاد کن
ز ری مردک شوم را بازخوان
ورا مرد بدکیش و بدساز دان

در کنار این ها پریزاد(پریزاتس) همسر داریوش دوم نیز هست که چندی پادشاهی می کند.و یا دینک همسر یزدگرد دوم که پس از مرگ شوهر و پیش از پادشاهی ی هرمزد سوم با نام بانبشنان بانبشن(ملکه ی ملکه ها) نیابت پادشاهی را برعهده دارد.همین گونه از دریادار آرتمیس فرمانده ی نیروی دریایی ارتش ایران نیز می توان نام برد هرچند که در شاه نامه نامشان نیامده است.


۱۰- سیمرغ پرنده ی افسانه ای مقدس ایران نیز چهره ای زنانه دارد.

دلسوزی و نگاهداری از زال در کوه در کنار جوجه هایش نمایانگر خوی زنانه-مادرانه ی این پرنده ی مقدس ایرانی است.

چو سیمرغ را بچه شد گرسنه
به پرواز بر شد دمان از بنه
یکی شیرخواره خروشنده دید
زمین را چو دریای جوشنده دید
به گرد اندرش تیره خاک نژند
به سر برش خورشید گشته بلند
فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ
بزد بر گرفتش از آن گرم سنگ
ببردش دمان تا به البرز کوه
که بودش بدانجا کنام و گروه
سوی بچگان برد تا بشکرند
بدان ناله ی زار او ننگرند
ببخشود یزدان نیکی دهش
کجا بودنی داشت انر برش
نگه کرد سیمرغ با بچگان
بران خرد خون از دو دیده چکان
شگفتی بر او بر فگندند مهر
بماندند خیره بدان خوب چهر
بدین گونه تا روزگاری دراز
براورد داننده بگشاد راز
چو آن کودک خرد پرمایه گشت
بر ان کوه بر روزگاری گذشت
یکی مرد شد چون یکی زاد سرو
برش کوه سیمین میانش چو غرو



 ۱۱- زنان شاه نامه دارای احساسات لطیف زنانه هستند.آن چه که در افسانه های سایر ملل کمتر میبینیم.
و وجودشان تنها برای جاذبه ی جنسی و جنگ نیست.ان چه که در افسانه های سایر ملل بیشتر میبینیم.
ورجاوندی ی شاه نامه نیز به دلیل همین جریان روح زنده گی در آن است.

آنان از به خطر رفتن فرزندان دلگیر و پریشان میشوند.
هنگامی که رستم به نبرد مازندران می رود رودابه این گونه پریشان هال میگردد:

چو رستم به رخش اندر آورد پای
رخش رنگ بر جای و دل هم به جای
بیامد پر از آب رودابه روی
همی زار بگریست دستان به روی

همین رودابه در مرگ نوه اش سهراب سوگواری میکند:

چو رودابه تابوت سهراب دید
ز چشمش چو باران خوناب دید
بدان تنگ تابوت خفته جوان
بزاری بگفت ای چراغ گوان
همی گفت زار ای گو سرفراز
زمانی ز صندوق سر برفراز
به مادر نگویی همی راز خویش
که هنگام شادی چه آمد به پیش
به روز جوانی به زندان شدی
بدین خانه ی مستمندان شدی
نگویی چه آمدت پیش از پدر
چرا بردریدت بدینسان جگر

تهمینه نیز در نبود سهراب پسرش سوگواری می کند و جان خود را از دست می دهد.

به مادر خبر شد که سهراب گرد
به تیغ پدر خسته گشت و بمرد
بزد چنگ و بدرید پیراهنش
درخشان شد از لعل زیبا تنش
براورد بانگ و غریو و خروش
زمان تا زمان او همی شد به هوش
مر آن زلف چون تاب داده کمند
بر انگشت پیچید و از بن بکند
ز رخ میچکیدش فرود آب خون
زمان تا زمان اندر امد نگون
همه خاک ره را به سر بر فکند
به دندان همه گوشت بازو بکند
به سر برفکند آتش و برفروخت
همه جعد و موی سیاهش بسوخت
همی گفت ای جان مادر کنون
کجایی سرشته به خاک اندرون
غریو و نژند و اسیر و نزار
به خاک اندرون آن سر نامدار
دو چشمم به ره بود گفتم مگر
ز فرزند و رستم بیابم خبر
...
به درویش داد آن همه خواسته
زر و سیم و اسپان آراسته
ببخشید آن جمله گی رخت اوی
به گرد اندر آمد سر بخت اوی
در کاخ در بست و تختش بکند
ز بالا درآورد و پشتش فکند
در خانه ها را سیه کرد پاک
ز کاخ و ز ایوان برآورد خاک
سرانجام هم در غم او بمرد
روانش بشد سوی سهراب گرد


هنگامه ای که اسفندیار آهنگ رفتن به نبرد رستم می کند نیز کتایون به نزد پسر میرود و از او می خواهد که به این سفر نرود.

کتایون چو بشنید شد پر ز خشم
به پیش پسر شد پر از آب چشم
چنین گفت با فرخ اسفندیار
که ای از کیان جهان یادگار
ز بهمن شنیدم که از گلستان
همی رفت خواهی به زابلستان
ببندی همی رستم زال را
خداوند شمشیر و گوپال را
ز گیتی همی پند مادر نیوش
به بد تیز مشتاب و چندین مکوش


منیژه هم گاه رفتن از مرغزار دل کندن از بیژن نمی تواند.برای همین به او داروی هوشبر می دهد تا با خودش ببرد.

چو هنگام رفتن فراز آمدش
به دیدار بیژن نیاز آمدش
بفرمود تا داروی هوشبر
پرستنده آمیخت با نوش بر
بدادند مر بیژن گیو را
مران نیک دل نامور نیو را
منیژه چو بیژن دژم روی ماند
پرستنده گان را بر خویش خواند
عماری بسیچید رفتن به راه
مران خفته را اندر ان جایگاه


و آن گاه که همین بیژن به چاه می افتد منیژه گریان و نالان بر سرچاه اشگ میریزد و زمان را کنار محبوبش میگذراند.و برای او خوراک تهیه می کند.

خروشان بیامد به نزدیک چاه
یکی دست را اندرو کرد راه
چو از کوه خورشید سربرزدی
منیژه ز هر در همی نان چدی
همی گرد کردی به روز دراز
به سوراخ چاه اوریدی فراز
به بیژن سپردی و بگریستی
بران شوربختی همی زیستی

و چون خبر آمدن کاروانی از ایران به گوشش می رد به نزد کاروانیان میرود تا از انان پیرامون رستم بپرسد که کجاست و کی به رهایی بیژن به توران زمین می آید.

منیژه خبر یافت از کاروان
یکایک به شهر اندر آمد دوان
برهنه نوان دخت افراسیاب
بر رستم امد دو دیده پر آب

داستان بیژن و منیژه از زیباترین و خواندنی ترین بخش های شاه نامه است که در گاهی بهتر به برشمردن بیشتر آن خواهیم پرداخت.

و از همه شگفت تر و زیباتر داستان رودابه پس از مرگ رستم و دیگر پسرش زواره است.که چه گونه حالت نهیلیستی و افس ۱۲-رده گی به وی دست داده و چندی به بیماری ی روانی (اسکیزوفرنی)مبتلا میشود.

چنین گفت رودابه روزی به زال
که از داغ و سوگ تهمتن بنال
همانا که تا هست گیتی فروز
از این تیره تر کس ندیده ست روز
بدو گفت زال ای زن کم خرد
غم ناچریدن بدین بگذرد
برآشفت رودابه سوگند خورد
که هرگز نیابد تنم خواب و خورد
روانم روان گو پیلتن
مگر باز بیند بران انجمن
ز خوردن یکی هفته تن باز داشت
که با جان رستم به دل راز داشت
ز ناخوردنش چشم تاریک شد
تن نازکش نیز باریک شد
ز هر سو که رفتی پرستنده چند
همی رفت با او ز بیم گزند
سر هفته را زو خرد دور شد
ز بیچاره گی ماتمش سور شد
بیامد ببستان به هنگام خواب
یکی مرده ماری بدید انر آب
بزد دست و بگرفت پیچان سرش
همی خواست کز مار سازد خورش
پرستنده از دست رودابه مار
ربود و گرفتندش اندر کنار
کشیدند از جای ناپاک دست
به ایوانش بردند و جای نشست
به جایی که بودیش بنشاختند
ببردند خوان و خورش ساختند


 ۱۲- در شاه نامه زنان کارهایی می کنند که مردان از انجام آن ناتوان هستند.

دخت مهرک نوش زادان دلوی را از چاه بیرون می کشد که سربازان شاپور از بالا کشیدن آن ناتوان هستند و زور بازوی وی شاپور را شگفت زده می کند.خود شاپور هم دلو آب را به سختی بالا می کشد.

یکی دختری دید برسان ماه
فروهشته از چرخ دلوی به چاه
چو آن ماه رخ روی شاپور دبد
بیامد بر او آفرین گسترید
که شادان بدی شاه و خندان بدی
همه ساله از بی گزندان بدی
کنون بی گمان تشنه باشد ستور
بدین ده رود اندرون آب شور
به چاه اندرون آب سردست و خوش
بفرمای تا من بوم آب کش
بدو گفت شاپور کای ماه روی
چرا رنجه گشتی بدین گفت و گوی
که باشند با من پرستنده مرد
کزین چاه بی بن کشند آب سرد
ز برنا کنیزک بپیچید روی
بشد دور و بنشست بر پیش جوی
پرستنده ای را بفرمود شاه
که دلو آور و آب برکش ز چاه
پرستنده بشنید و آمد دوان
رسن برد بر چرخ دلو گران
چو دلو گران سنگ پر آب گشت
پرستنده را روی پر تاب گشت
چو دلو گران بر نیامد ز چاه
بیامد ژکان زود شاپور شاه
پرستنده را گفت کای نیم زن
نه زن داشت این دلو و چندین رسن
همی برکشید آب چندی ز چاه
تو گشتی پر از رنج و فریاد خواه
بیامد رسن بستد از پیشکار
شد ان کار دشوار بر شاه خوار
ز دلو گران شاه چون رنجه دید
بران خوب رخ آفرین گسترید

در کارنامه اردشیر پاپکان همین داستان آمده است منتها در آن جا نخست شاپور به تندی و بدی با دخت مهرک نوش زادان سخن می گوید.که فردوسی گفت و گو ها را محترمانه و در اندازه ی ادب بانوان آورده است.در عوض در کارنامه اسوباران(سواران) یعنی چندین نفر از سربازان شاپور به کشیدن دلو می روند و نمی توانند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:25  توسط آنتی پورپیرار  |