جنبش شعوبیه
به هنگاميکه عربان به سوی ايران زمين تاختند بر خلاف اصول اسلام که اوای برابری و برادری سر می داد شهرها و قلعه های بسياری را ويران بساختند و دودمانهای زيادی را ازميان برداشتند . عربان مال و ثروت توانگران و اغنيا را غارت نموده و غنايم وانفال نام نهادند و دختران و زنان ايرانی را در بازارهای حجاز به نامهايی بسان سبايا و اسرا فروختند و از کشاورزان و پيشه وران ايرانی که اسلام را نمی پذيرفتند به زور باج گرفته و نام جزيه بر ان نهادند . بديهی است که تمامی اين اعمال در سايه تازيانه و شمشير انجام می پذيرفت . اما ايرانيان نيز که به ويژه پس از تاسيس سلسله موروثی امويان به دست معاويه بن ابوسفيان که پايه های حکومت خويش را برپايه برتری نژادی اعراب و تحقير غيرعربان بنا نهاده بود مورد ستم وازار بيشتری نسبت به دوران حکومت خلفای راشدين قرار گرفته بودند و بسيار پست شمرده می شدند و با انان بسان بندگان رفتار می گشت و موالی خوانده می شدند سکوت اختيار نکرده و از هر فرصتی سود جسته و برای بدست اوردن فر و شکوه پيشين خويش تلاش نموده و برای خلفا دردسر فراهم می ساختند .
با توجه به مطالب بيان گشته ؛ در اين مقوله سخن وبحث برانست تا دو موضوع مورد بررسی قرار گيرد :
-۱ واژه موالی به چه معنا است و جنبش موالی چگونه به وجود امد و عوامل موثر در تکوين و يافت شدن ان چه بود ؟
-۲ شيوه های مختلف مبارزه موالی با سياستهانی نژادگرايانه و به دور از تعليمات اسلامی اعراب چه بود ؟
بدين سبب در ابتدا تعريف مختصری از موالی و اينکه به چه معنی است ارائه گشته و سپس واکنش ايرانيان در برابر اعراب را پيش از برپايی جنبش موالی خلاصه وار شرح داده و انگاه وارد بحث اصلی خواهيم گشت .
وجه تسميه موالی :
مولی که جمع ان موالی است در زبان عرب واجد چندين معنا است و يکی از از مفاهيم ان بنده می باشد ( زيدان ؛ جرجی ؛ تاريخ تمدن اسلام ؛ ترجمه علی جواهرکلام ؛ چاپ نهم ؛ تهران : اميرکبير ؛ ۱۳۷۹؛ ص۲۲۷) از سوی دگر در برخی از کتابهای تاريخی و ادبی تمام ملل غير عرب که تحت تسلط عرب درامده بودند موالی خطاب گشته اند ( ممتحن ؛ حسينعلی ؛ نهضت شعوبيه ؛ چاپ دوم ؛ تهران : باورداران ؛ ۱۳۶۸؛ ص۱۳۲) همچنين اعراب هرگاه مالک ؛ بنده خويش ازاد می ساخت؛ ارتباط و پيوستگی ميان اين دو را پس از ازادی ( ولا ) و بنده ازادشده را مولی می خواندند . چنانکه زيدبن حارثه را مولای پيامبر می گفتند چونکه محمد(ص) اورا ازادنموده بود ( همان ؛ص۱۳۱)و البته با توسعه و پيشرفت اسلام به سبب زياد گشتن بندگان ازادشده اعراب ! طبقه اجتماعی نوينی تحت عنوان موالی پديدار گرديد . ( همان ؛ ص۱۳۳) با اغاز دوران حکومت امويان که حکوت اسلامی کاملا به سلطنتی سياسی تبديل گشت و حکومتی متعصب در عربيت بنيان گرفت غيرعربان مقام ومنزلتی بسيارپست و پايين يافتند و چه اهل ذمه و چه تازه مسلمانان غيرعرب از کارگزاران اموی جور وستم بسيار ديدند و رسما از سوی خاندان اموی لقب موالی دريافتند . با توجه به مطالب گفته شده می توان اذعان داشت که موالی طبقه وگروهی در جامعه اسلامی ان روزگاران بودند که نژاد و تباری غير عرب داشتند و ميهن انان تحت سلطه اعراب درامده بود و البته اين طبقه لزوما مسلمان نبودند و در ميان اينان از اهل ذمه نيز يافت می شد و از نظر مقام و موقعيت اجتماعی پس از بردگان وکنيزکان در پست ترين طبقه اجتماع قرار می گرفتند .
واکنش ايرانيان در برابر اعراب پيش از اغاز جنبش موالی :
هنوز دوسالی از شکست لشگريان ايران از سپاهيان عرب در نبرد روی داده به جنگ نهاوند سپرس نگشته بود که عمربن خطاب خليفه دوم در مسجد مدينه ترور و کشته شد ( ذی الحجه سال ۲۳ هجری ). ضارب او فردی ايرانی به نام فيروز و نامور به ابولولو بود که گويا در نبرد جلولا اسير دست اعراب گشته بود . ( زرين کوب ؛ عبدالحسين ؛ تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ چاپ هشتم ؛ تهران : اميرکبير ؛ ۱۳۷۹ ؛ص۳۴۱) طبری زادگاه وی را نهاوند می داند (طبری ؛ محمدبن جرير ؛ تاريخ طبری ؛ ترجمه ابوالقاسم پاينده ؛ جلد سوم ؛ چاپ دوم ؛ تهران : اساطير ؛ ۱۳۶۵ ؛ ص۲۶۳). و اليته می توان کشته شدن خليفه به توسط فردی از تبار ايرانيان را نشانه ونمادی از خشم کينه ايرانيان نسبت به اعراب برشمرد . از سوی دگر در شهرها و مناطق مختلف ايران هرگاه فرصتی مهيا می گشت مردم سر به شورش و طغيان برمی داشتند . به عنوان نمونه می توان به شورش مردم کوره شاپورخواست و کازرون پس از مرگ عمربن خطاب اشاره داشت . ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۴۸) بعد از قتل عثمان نيز و همچنين هرزمان که شهرهای بصره وکوفه تعويض حاکم را به خويش می ديدند در نقاط مختلف ايران نهضتها و قيامهای محلی رخ می داد . به عنوان نمونه می توان شورش مردمان شهر استخر را پس از مرگ عثمان گواه اورد . ( همان ؛ ص ۳۴۹ ) حتی به عهد خلافت علی (ع) خراسان صحنه قيام و شورش بود و مردمان شهرهايی بسان نيشابور از پرداخت جزيه و خراج به اعراب خودداری نمودند . ( همان ؛ ص۳۵۱) به هرحال می توان قاطعانه بيان داشت که ايران وايرانيان تا مدتها پس از شکست نهاوند و حتی به ايام خلافت عثمان وعلی (ع) روزگار را به رخوت وسستی سپری نکردند و همواره به مبارزه وجدال با اعراب مهاجم مشغول بودند .
چگونگی و علل برپايی جنبش موالی :
با شهادت علی ابن ابيطالب (ع) در مسجد کوفه خلافت معاويه بن ابوسفيان اغاز می گردد . فردی که با حلم و تدبير خويش خلافت به دست امده با کيد و مکر را به حکومتی موروثی در ميان خاندان خويش مبدل ساخت و خلافت اسلامی را به حکومتی کاملا عربی و برپايه تحقير ملل غيرعرب استوار ساخت . ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۴۶و تاريخ ايران بعد ازاسلام ؛ ص۳۵۲) در واقع حکومت امويان را چيزی به جز ارتجاع و بازگشت به جاهليت عرب پيش از اسلام نمی توان ناميد ؛ زيرا به جز دوره کوتاه مدت خلافت عمربن عبدالعزيز تمامی خلفای اين سلسله خشونت وتنفر نسبت به موالی و غيرعربان را پيشه خويش کرده بودند ( تاريخ ايران بعداز اسلام ؛ ص ۳۵۳) و اين همه در حالی بود که پيامبر اکرم فرموده بود ( لا فضل لعربی علی العجمی الا بالتقوی ) . امويان را اعتقاد براين بود که فقط کسی که خون خالص عربی در رگ و ريشه اش باشد سزاوار فرمانروايی خلق است و ساير نژادها برای خدمت به اعراب و انجام کارهای پست افريده شده اند (نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۴۵)
با توجه به چنين طرز تفکری که در ذهن اعراب و به ويژه امويان ريشه دوانيده بود طبيعی بودکه ستم وجور و اهانتهايی گسترده نسبت به موالی انجام گيرد . برخی از اين موارد ستم و تحقير برای اثبات صدق گفتار در ذيل می ايد :
- اعراب بر موالی مباهات می نمودند که ما شما را از بردگی و اسارت ازاد ساختيم و از کفر و شرک و پليدی نجات داده و به اسلام رهنمون ساختيم . ما شما را با شمشير سعادمند ساختيم و با زنجير به بهشت کشانديم . پس همين دليل کافيست تا بدانيد ما از شما برتريم . ( همان ؛ ص ۱۴۶)
ـ اعراب معمولا کارهايی را برعهده موالی می نهادند که از اهميت واعتباری برخوردار نباشد . به عنوان نمونه شغل قضاوت به هيچ عنوان به موالی واگذار نمی گرديد ؛ چرا که به عقيده عرب اين قبيل مقامات شايسته مردم پدردار و با خانواده بود و کسی بايد دارای اين مقام گردد که اصل و نسب پرافتخاری داشته باشد ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص۶۸۹)
- اقتدا نکردن اعراب به موالی در خواندن نماز از ديگر موارد پست شماری موالی محسوب می شود . و جالب انست که اگر هم بالفرض اعراب به موالی اقتدا می نمودند به انان می گفتند که برای فروتنی و تواضع نسبت به خداوند چنين کاری انجام داده ايم . ( همان ؛ ص ۶۸۹)
- عربان به هنگام مهمانی موالی را ولو اينکه دانشمند و متقی و مومن بود اجازه نشستن بر سر سفره نمی دادند و او او را بر سر راه می نشاندند تا همگان دريابند که او از اعراب نمی باشد . ( نهضت شعوبيه ؛ ص۱۴۶)
- معاويه بن ابو سفيان بدان حد موالی را پست می شمرد که از بيم انکه انان به سبب افزون گشتن تعدادشان دردسرساز گردند تصميم به نابودی و سربه نيست نموده انان و يا حداقل برخی از انان گرفت ليکن سرانجام بر اساس مشورت يارانش از اجرای چنين تصميمی خودداری نمود . ( همان ؛ ص۱۴۸) به واقع با از اين جريان می توان به عمق تفکر نژادپرستانه عربان پی برد ؛ خليفه مسلمين به حدی اين موضوع به ذهنش لانه کرده است که انگار می خواهد هزاران گوسفند را سر ببرد و هيچ عيبی هم در اين عمل نمی بيند .
- اعراب موالی را به کنيه صدا نمی کردند و موالی را از داشتن کنيه منع می ساختند ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص ۲۲۸) در حاليکه يکی از رسوم و افتخارات اعراب خواندن يکديگر به کنيه بود .
- عربان با موالی هرگز در يک رديف راه نمی رفتند و انان را علوج يعنی خدانشناس ها و نادانان می خواندند . ( همان ؛ ص۲۲۸ )
- اگر کسی از اعراب می مرد موالی را اجازه نمی دادند تا به همراه ديگران بر ان ميت نماز گذارند . ( همان ؛ ص۶۶۹)
- حجاج بن يوسف حاکم عراق به روزگار امويان بر دستان موالی داغ می نهاد و نشان می گذاشت تا از ساير طبقات شناخته شوند . ( نهضت شعوبيه ؛ ص۱۴۹)
- حجاج پس از شکست دادن ابن اشعث ؛ ان دسته از موالی را که در معيت او بودند دستگير نمود و برای انکه انان را پراکنده سازد و از اجتماع مجددشان جلوگيری نمايد دستور داد تا به دست هريک از انان نام سرزمينی را که بدانجا تبعيد می شوند خالکوبی نموده و داغ زنند . ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص۲۲۸)
- اعراب به هنگاميکه چيزی می خريدند و به خانه بازميگشتند اگر در ميان راه با يکی از موالی روبرو می گشتند او را مکلف می کردند تا وسايل را به مقصد رساند ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۵۲)
- اگر عربی پياده بود و فردی ازموالی را سواره می ديد مولی را وادار می ساخت تا مرکب خويش را در اختيار او قرار دهد . (همان ؛ ص۱۵۲)
- اعراب زن دادن به غير عرب را نوعی بردگی و بندگی وننگ می دانستند ؛ انان حاضر بودند حتی دختران خويش را به افرادی از پست ترين قبايل عرب شوهر دهند اما به هيچ وجه رضا به ازدواج انان با فردی از عجم نمی دادند . ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص ۷۰۰ )
- موالی اجازه نداشتند بدون اجازه اربابان سابق ؛ دختران خويش را شوهر دهند . ( همان ؛ ص ۷۳۱-۷۳۲)
- به هنگام نبرد ؛ اعراب موالی را با پای پياده و شکم گرسنه به اوردگاه می بردند و به انان اجازه سوار گشتن بر اسب و شتر را نمی دادند و پس از جنگ حتی اندک سهمی از غنايم به انان نمی دادند .
با توجه به موارد فوق و صدها نمونه مشابه دگر و اينکه کار غرور و خودپسندی اعراب درعصر امويان به حد افراط رسيد بزرگ زادگان و ازادگان ايرانی را طاقت به سرامد و به قصد انتقام برخاستند . و البته برای پيروزی به دو گروه تفکيک گشته و دو روش متفاوت را درپيش گرفتند :
۱ -شعوبيان که اشکارا بر ضد برتری عرب به مبارزه فرهنگی روی اوردند و مبارزات کلامی را پيشه خويش ساختند و مدعی گشتند که عرب را نه تنها هيچ مزيتی بر اقوام ديگر نيست بلکه خود از هر مزيتی عاری است .
۲ -طرفداران مبارزه مسلحانه که با ال علی (ع) و خوارج و ساير دشمنان بنی اميه همدست گشتند و به نبرد روياروی با امويان دست يازيدند.
در مورد واژه شعوبی و علل اطلاق اين نام به مبارزان کلامی و فرهنگی برعليه دعاوی نژادپرستانه اعراب دلايلی چند از سوی مورخان بيان گشته است . از جمله استناد مخالفان برتری طلبی اعراب به ايه ای از ايات قران کريم را سببی بر اين امر بر شمرده اند.
«يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ؛ ان اکرمکم عندالله اتقيکم ...»
«ای مردمان ؛ ما شما را از مردی و زنی افريده ايم و اينکه شما به ملل و قبايل تقسيم شده ايد برای انست که يکديگر را بشناسيد . همانا در پيشگاه خداوند هرکه پرهيزگارتر است بزرگوارتر است ... »
از سوی ديگر برخی مورخان نيز واژه شعوبی را برگرفته از شعوب که جمع شعب است می دانند و شعب خود عبارت از گروه يا قوم يا ملتی است که تعداد افرادش از قبيله و طايفه و عشيره افزونتر باشد . ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۹۷) اما انچه روشن است بيشتر مورخان و اگاهان به تاريخ سده های ابتدايی اسلام را اعتقاد بر انست که کاربرد يافتن واژه شعوبيه برای اين مبارزان وادی فرهنگ و عقيده استناد انان به ايه يادگشته در سطور فوق بوده است .
به هر حال شعوبيها کسانی بودند که ادعای برابری تمامی اقوام را داشتند و تفاخر و نژادپرستی عربان را در ضديت کامل با قوانينن اسلامی دانسته و ان را يکسره مردود می دانستند ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۴) دعاوی اين گروه که به اهل تسويه نيز نامور گشته بودند بهانه ای گرديد برای طبقات ناراضی و پرجوش و خروش موالی که نه تنها برتری فطری اعراب را انکار نمايند بلکه اقوام عرب را پست تر از ديگر اقوام بدانند . شعوبيان را اعتقاد و ادعا بر اين بود که عربان در طول تاريخ حکومتی نداشته اند و قدرتی به هم نرسانيده اند و صنعت و هنری را به جهان نبخشيده اند و علم وحکمتی را به دنيا نداده اند و اين قران و ايين اسلامی که سبب تفاخر اعراب گرديده است اختصاصی به اعراب ندارد و قران خود با اين ادعای متعصبانه مخالف است و انرا گزاف و ناروا می داند . ( همان ؛ ص۳۸۴)
همچنين ؛ شعوبيان اعتقاد و افتخار عربان در مورد نسب و شجره نامه خويش را مورد تمسخر و ريشخند قرار می دادند و به انان می گفتند چگونه است که نسب و تبار خويش را مايه مباهات و افتخار می دانيد در حاليکه به روزگار جاهليت به عقد و ازدواج مقيد نبوديد و يکی از انواع ازدواجتان اين بود که يک زن در يک زمان چندين شوهر داشت ؟( نهضت شعوبيه ؛ ص ۲۰۵) در حقيقت شعوبيان اينگونه سخنان را بی پروا و گستاخانه در اشعار خويش می گفتند و در کتابهای خويش می نگاشتند و اين امر به ويژه در اواخر عهد اموی رواج بسيار يافت ( تاريخ ايران بعد ار اسلام ؛ ص ۳۸۵) و البته با اغاز خلافت عباسيان اين صداهای مخالف بلندتر گرديد و شدت بسيار يافت ( نبئی ؛ ابوالفضل ؛ نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ مشهد : دانشگاه فردوسی ؛ ۱۳۷۶ ؛ ص۶۹ )
از سويی دگر شعوبيان رسوم و ادابی را که خاص اعراب بود و به اسلام ربطی نداشت و از رسوبات بازمانده عصر جاهليت به شمار می رفت مکررا مسخره می نمودند و شيوه اعراب را در جنگ و صلح و همچنين رسم انان در سخنرانی و شعر را مورد طعن قرار می دادند و حتی بلاغت اعراب را که بدان بسيار می نازيدند ناچيز دانسته و خشونت اواز و موسيقی انان را نشانه ای برای هم نشينی و همخويی انان با شتر می دانستند . ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۵) انان همچنين زبان پارسی را نيز وسيله ای در جهت تفاخر خويش بر اعراب قرار دادند و کتابهايی نظير کليله و دمنه ؛ تاج نامه ؛ ايين نامه ؛ خداينامه ؛ ويس و رامين ؛ هزارافسان ؛ فهلويات و ترانه های خسروانی را که هنوز از اسيب روزگار به دور مانده بودند را به عربی ترجمه نمودند ( همان ؛ ص ۳۸۵ ) و البته شعوبيان گاها در تاييد فضايل و برتری عجم بر عرب به جعل حديث دست می یازيدند ؛ کاری که به عينه از سوی عربان نيز برای معارضه با شعوبيان انجام می گرفت . ( همان ؛ ص۳۸۷ )
شعوبيان چون مباهات عربان به شعر و ادب را ديدند به سرودن اشعار به زبان عربی نيز روی اوردند و فخر و مباهات خويش را دران اشعار جای دادند ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۸) از نامورترين مشاهير شعوبی که چکامه سرايی در مخالفت با برتری طلبی اعراب را وجه همت خويش قرار داد اسماعيل بن يسار سنايی است که به تعصب و ايران دوستی شهره گشته بود ( همان ؛ ص۷۸) و داستانهای بسياری از بی پروايی و گستاخانه سخن گفتنش نقل گشته است ؛ از جمله در تواريخ امده است که وی به روزگار حکومت هشام بن عبدالملک اموی به نزدش رفته و شعری خواند که دران از عظمت و بزرگی نژاد و تبار ايرانی سخن بسيار رفته بود و گفته بود کيست به مانند خسرو و شاپور و هرمزان در خور فخر و تعظيم باشد ؟ و هشام نيز در پاسخ درحاليکه بسيار اشفته و خشمگين گشته بود دستور تازيانه زدن او را صادر نمود . (زرين کوب ؛ عبدالحسين ؛ دوقرن سکوت ؛ تهران : سخن ؛ چاپ نهم ؛ ۱۳۷۸ ؛ ص۳۰۰ )
از ديگر نامداران شعوبی که اشعار بسياری را در مدح عجم و هجو اعراب سرود و در بسياری از اين اشعار مکررا شترچرانی و موش خواری اعراب را به انان گوشزد نمود بشار بن برد می باشد ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۵) که سرانجام در روزگار حکومت مهدی عباسی به زنديق بودن متهم گرديد و کشته شد . ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۲۲۹)
اما در معرفی نامداران شعوبيه به هيچ وجه نمی توان از نام ابن مقفع به اسانی گذر نمود . ابومحمد عبدالله بن مقفع که از بزرگان شعوبی در اواخر دوره اموی و اوايل عهد عباسی به شمار می رود کتابهایی بسيار و از جمله کتابهای ايين نامه ؛ خداينامه ؛ کليله و دمنه ؛ ادب الکبير و ادب الصغير را از پهلوی به عربی ترجمه نمود . اما او نيز سرانجام فرجامی ناخوش را به جان خريد و به عصر خلافت منصور عباسی و بنابر اشاره او به دست سفيان بن يزيد بن مهلب حاکم بصره به اتهام کفر و زنديق بودن دست و پا يش بريده گشت و به تنور روشن وسوزان انداخته شد . ( همان ؛ ص۲۵۲)
اما در مورد اينکه شعوبيان در زمره کداميک از گروهها و فرقهای اسلامی بودند سخن بسيار است و نمی توان انان را در زمره فرقه ای مشخص و ويژه برشمرد . زيرا انان در تمامی گروههای که امويان و سياستهايشان را بر نمی تابيدند حضور داشتند ؛ در حقيقت شعوبيان را طرفدارانی بسيار در ميان شيعيان و خوارج و معتزله و ... بود. ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص۳۸۶) به عنوان نمونه در مورد رابطه مکتب تشيع با مسلک شعوبی می توان اظهار داشت چون پناهگاه هردو ايران بوده است و همچنين تبليغات شيعی برپايه رفق و مدارا با تمامی مسلمانان و شايسته دانستن خاندان پيامبر برای خلافت ؛ ( به دور از ادعای عرب که خلافت را حق عرب می دانست )انجام می گشت زمينه نزديکی هواداران شيعی و شعوبی مهيا گرديد . ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۵) و در رابطه انان با خوارج نيز می توان اعتقاد خارجيان را که خلافت را ويژه اعراب و قريش نمی دانستد و هرکسی را که متقی تر و مومن تر بود ؛ شايسته خلافت می پنداشتند( همان ؛ ص۷۶) سبب ساز نزديکی اين دو فرقه دانست .
اما به طور کلی انچه روشن است اينست که شعوبيان مراحل مختلفی را با فراز و فرود بسيار گذراندند به گونه ای که در ابتدا رهبران شعوبی بر اصل برابری ملتها تکيه داشتند و خود را اهل تسويه يعنی طرفداران برابری عرب و عجم می دانستند که اين زمان دوران اوج و شکوفايی انان بود. زيرا با اينگونه استدلال و منطق هم حمايت و پشتيبانی اسلام و مسلمانان راستين را پشت سر خويش حس می کردند و هم امويان را که سياست برتری نژادی داشتند مستقيما با منطق اسلامی مورد حمله قرار می دادند . و ليکن ؛ اندک اندک و در پی ادامه يافتن سياست خشن نژادی امويان خط سير نهضت به سوی اثبات فضيلت و برتری عجم بر عرب ميل نمود و شعوبيان دقيقا به کاری دست يازيدند که اعراب را به سبب اجرای ان مورد اعتراض قرار می دادند و در واقع باورهای نهضت شعوبی از اصل تسويه به اصل تفضيل سير نمود و حتی برخی از شعوبيان دين اسلام را چون منتسب به عربان بود کنار نهادند ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۴) و بدين ترتيب مرام شعوبی که در مرحله اول نهضت طرفداران بسياری يافته بود و حتی از ميان اعراب بسيار بودند که پشتيبان شعوبی گری بودند بسيار ناتوان گرديد
