تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

جنبش شعوبیه

 

به هنگاميکه عربان به سوی ايران زمين تاختند بر خلاف اصول اسلام که اوای برابری و برادری سر می داد شهرها و قلعه های بسياری را ويران بساختند و دودمانهای زيادی را ازميان برداشتند . عربان مال و ثروت توانگران و اغنيا را غارت نموده و غنايم وانفال نام نهادند و دختران و زنان ايرانی را در بازارهای حجاز به نامهايی بسان سبايا و اسرا فروختند و از کشاورزان و پيشه وران ايرانی که اسلام را نمی پذيرفتند به زور باج گرفته و نام جزيه بر ان نهادند . بديهی است که تمامی اين اعمال در سايه تازيانه و شمشير انجام می پذيرفت . اما ايرانيان نيز که به ويژه پس از تاسيس سلسله موروثی امويان به دست معاويه بن ابوسفيان که پايه های حکومت خويش را برپايه برتری نژادی اعراب و تحقير غيرعربان بنا نهاده بود مورد ستم وازار بيشتری نسبت به دوران حکومت خلفای راشدين قرار گرفته بودند و بسيار پست شمرده می شدند و با انان بسان بندگان رفتار می گشت و موالی خوانده می شدند سکوت اختيار نکرده و از هر فرصتی سود جسته و برای بدست اوردن فر و شکوه پيشين خويش تلاش نموده و برای خلفا دردسر فراهم می ساختند .

با توجه به مطالب بيان گشته ؛ در اين مقوله سخن وبحث برانست تا دو موضوع مورد بررسی قرار گيرد :

واژه موالی به چه معنا است و جنبش موالی چگونه به وجود امد و عوامل موثر در تکوين و يافت شدن ان چه بود ؟

شيوه های مختلف مبارزه موالی با سياستهانی نژادگرايانه و به دور از تعليمات اسلامی اعراب چه بود ؟

بدين سبب در ابتدا تعريف مختصری از موالی و اينکه به چه معنی است ارائه گشته و سپس واکنش ايرانيان در برابر اعراب را پيش از برپايی جنبش موالی خلاصه وار شرح داده و انگاه وارد بحث اصلی خواهيم گشت .

وجه تسميه موالی :

مولی که جمع ان موالی است در زبان عرب واجد چندين معنا است و يکی از از مفاهيم ان بنده می باشد ( زيدان ؛ جرجی ؛ تاريخ تمدن اسلام ؛ ترجمه علی جواهرکلام ؛ چاپ نهم ؛ تهران : اميرکبير ؛ ۱۳۷۹؛ ص۲۲۷) از سوی دگر در برخی از کتابهای تاريخی و ادبی تمام ملل غير عرب که تحت تسلط عرب درامده بودند موالی خطاب گشته اند ( ممتحن ؛ حسينعلی ؛ نهضت شعوبيه ؛ چاپ دوم ؛ تهران : باورداران ؛ ۱۳۶۸؛ ص۱۳۲) همچنين اعراب هرگاه مالک ؛ بنده خويش ازاد می ساخت؛ ارتباط و پيوستگی ميان اين دو را پس از ازادی ( ولا ) و بنده ازادشده را مولی می خواندند . چنانکه زيدبن حارثه را مولای پيامبر می گفتند چونکه محمد(ص) اورا ازادنموده بود ( همان ؛ص۱۳۱)و البته با توسعه و پيشرفت اسلام به سبب زياد گشتن بندگان ازادشده اعراب ! طبقه اجتماعی نوينی تحت عنوان موالی پديدار گرديد . ( همان ؛ ص۱۳۳) با اغاز دوران حکومت امويان که حکوت اسلامی کاملا به سلطنتی سياسی تبديل گشت و حکومتی متعصب در عربيت بنيان گرفت غيرعربان مقام ومنزلتی بسيارپست و پايين يافتند و چه اهل ذمه و چه تازه مسلمانان غيرعرب از کارگزاران اموی جور وستم بسيار ديدند و رسما از سوی خاندان اموی لقب موالی دريافتند . با توجه به مطالب گفته شده می توان اذعان داشت که موالی طبقه وگروهی در جامعه اسلامی ان روزگاران بودند که نژاد و تباری غير عرب داشتند و ميهن انان تحت سلطه اعراب درامده بود و البته اين طبقه لزوما مسلمان نبودند و در ميان اينان از اهل ذمه نيز يافت می شد و از نظر مقام و موقعيت اجتماعی پس از بردگان وکنيزکان در پست ترين طبقه اجتماع قرار می گرفتند .

واکنش ايرانيان در برابر اعراب پيش از اغاز جنبش موالی :

هنوز دوسالی از شکست لشگريان ايران از سپاهيان عرب در نبرد روی داده به جنگ نهاوند سپرس نگشته بود که عمربن خطاب خليفه دوم در مسجد مدينه ترور و کشته شد ( ذی الحجه سال ۲۳ هجری ). ضارب او فردی ايرانی به نام فيروز و نامور به ابولولو بود که گويا در نبرد جلولا اسير دست اعراب گشته بود . ( زرين کوب ؛ عبدالحسين ؛ تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ چاپ هشتم ؛ تهران : اميرکبير ؛ ۱۳۷۹ ؛ص۳۴۱) طبری زادگاه وی را نهاوند می داند (طبری ؛ محمدبن جرير ؛ تاريخ طبری ؛ ترجمه ابوالقاسم پاينده ؛ جلد سوم ؛ چاپ دوم ؛ تهران : اساطير ؛ ۱۳۶۵ ؛ ص۲۶۳). و اليته می توان کشته شدن خليفه به توسط فردی از تبار ايرانيان را نشانه ونمادی از خشم کينه ايرانيان نسبت به اعراب برشمرد . از سوی دگر در شهرها و مناطق مختلف ايران هرگاه فرصتی مهيا می گشت مردم سر به شورش و طغيان برمی داشتند . به عنوان نمونه می توان به شورش مردم کوره شاپورخواست و کازرون پس از مرگ عمربن خطاب اشاره داشت . ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۴۸) بعد از قتل عثمان نيز و همچنين هرزمان که شهرهای بصره وکوفه تعويض حاکم را به خويش می ديدند در نقاط مختلف ايران نهضتها و قيامهای محلی رخ می داد . به عنوان نمونه می توان شورش مردمان شهر استخر را پس از مرگ عثمان گواه اورد . ( همان ؛ ص ۳۴۹ ) حتی به عهد خلافت علی (ع) خراسان صحنه قيام و شورش بود و مردمان شهرهايی بسان نيشابور از پرداخت جزيه و خراج به اعراب خودداری نمودند . ( همان ؛ ص۳۵۱) به هرحال می توان قاطعانه بيان داشت که ايران وايرانيان تا مدتها پس از شکست نهاوند و حتی به ايام خلافت عثمان وعلی (ع) روزگار را به رخوت وسستی سپری نکردند و همواره به مبارزه وجدال با اعراب مهاجم مشغول بودند .

چگونگی و علل برپايی جنبش موالی :

با شهادت علی ابن ابيطالب (ع) در مسجد کوفه خلافت معاويه بن ابوسفيان اغاز می گردد . فردی که با حلم و تدبير خويش خلافت به دست امده با کيد و مکر را به حکومتی موروثی در ميان خاندان خويش مبدل ساخت و خلافت اسلامی را به حکومتی کاملا عربی و برپايه تحقير ملل غيرعرب استوار ساخت . ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۴۶و تاريخ ايران بعد ازاسلام ؛ ص۳۵۲) در واقع حکومت امويان را چيزی به جز ارتجاع و بازگشت به جاهليت عرب پيش از اسلام نمی توان ناميد ؛ زيرا به جز دوره کوتاه مدت خلافت عمربن عبدالعزيز تمامی خلفای اين سلسله خشونت وتنفر نسبت به موالی و غيرعربان را پيشه خويش کرده بودند ( تاريخ ايران بعداز اسلام ؛ ص ۳۵۳) و اين همه در حالی بود که پيامبر اکرم فرموده بود ( لا فضل لعربی علی العجمی الا بالتقوی ) . امويان را اعتقاد براين بود که فقط کسی که خون خالص عربی در رگ و ريشه اش باشد سزاوار فرمانروايی خلق است و ساير نژادها برای خدمت به اعراب و انجام کارهای پست افريده شده اند (نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۴۵)

با توجه به چنين طرز تفکری که در ذهن اعراب و به ويژه امويان ريشه دوانيده بود طبيعی بودکه ستم وجور و اهانتهايی گسترده نسبت به موالی انجام گيرد . برخی از اين موارد ستم و تحقير برای اثبات صدق گفتار در ذيل می ايد :

-
اعراب بر موالی مباهات می نمودند که ما شما را از بردگی و اسارت ازاد ساختيم و از کفر و شرک و پليدی نجات داده و به اسلام رهنمون ساختيم . ما شما را با شمشير سعادمند ساختيم و با زنجير به بهشت کشانديم . پس همين دليل کافيست تا بدانيد ما از شما برتريم . ( همان ؛ ص ۱۴۶)

ـ اعراب معمولا کارهايی را برعهده موالی می نهادند که از اهميت واعتباری برخوردار نباشد . به عنوان نمونه شغل قضاوت به هيچ عنوان به موالی واگذار نمی گرديد ؛ چرا که به عقيده عرب اين قبيل مقامات شايسته مردم پدردار و با خانواده بود و کسی بايد دارای اين مقام گردد که اصل و نسب پرافتخاری داشته باشد ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص۶۸۹)

-
اقتدا نکردن اعراب به موالی در خواندن نماز از ديگر موارد پست شماری موالی محسوب می شود . و جالب انست که اگر هم بالفرض اعراب به موالی اقتدا می نمودند به انان می گفتند که برای فروتنی و تواضع نسبت به خداوند چنين کاری انجام داده ايم . ( همان ؛ ص ۶۸۹)

-
عربان به هنگام مهمانی موالی را ولو اينکه دانشمند و متقی و مومن بود اجازه نشستن بر سر سفره نمی دادند و او او را بر سر راه می نشاندند تا همگان دريابند که او از اعراب نمی باشد . ( نهضت شعوبيه ؛ ص۱۴۶)

-
معاويه بن ابو سفيان بدان حد موالی را پست می شمرد که از بيم انکه انان به سبب افزون گشتن تعدادشان دردسرساز گردند تصميم به نابودی و سربه نيست نموده انان و يا حداقل برخی از انان گرفت ليکن سرانجام بر اساس مشورت يارانش از اجرای چنين تصميمی خودداری نمود . ( همان ؛ ص۱۴۸) به واقع با از اين جريان می توان به عمق تفکر نژادپرستانه عربان پی برد ؛ خليفه مسلمين به حدی اين موضوع به ذهنش لانه کرده است که انگار می خواهد هزاران گوسفند را سر ببرد و هيچ عيبی هم در اين عمل نمی بيند .

-
اعراب موالی را به کنيه صدا نمی کردند و موالی را از داشتن کنيه منع می ساختند ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص ۲۲۸) در حاليکه يکی از رسوم و افتخارات اعراب خواندن يکديگر به کنيه بود .

-
عربان با موالی هرگز در يک رديف راه نمی رفتند و انان را علوج يعنی خدانشناس ها و نادانان می خواندند . ( همان ؛ ص۲۲۸ )

-
اگر کسی از اعراب می مرد موالی را اجازه نمی دادند تا به همراه ديگران بر ان ميت نماز گذارند . ( همان ؛ ص۶۶۹)

-
حجاج بن يوسف حاکم عراق به روزگار امويان بر دستان موالی داغ می نهاد و نشان می گذاشت تا از ساير طبقات شناخته شوند . ( نهضت شعوبيه ؛ ص۱۴۹)

-
حجاج پس از شکست دادن ابن اشعث ؛ ان دسته از موالی را که در معيت او بودند دستگير نمود و برای انکه انان را پراکنده سازد و از اجتماع مجددشان جلوگيری نمايد دستور داد تا به دست هريک از انان نام سرزمينی را که بدانجا تبعيد می شوند خالکوبی نموده و داغ زنند . ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص۲۲۸)

-
اعراب به هنگاميکه چيزی می خريدند و به خانه بازميگشتند اگر در ميان راه با يکی از موالی روبرو می گشتند او را مکلف می کردند تا وسايل را به مقصد رساند ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۵۲)

-
اگر عربی پياده بود و فردی ازموالی را سواره می ديد مولی را وادار می ساخت تا مرکب خويش را در اختيار او قرار دهد . (همان ؛ ص۱۵۲)

-
اعراب زن دادن به غير عرب را نوعی بردگی و بندگی وننگ می دانستند ؛ انان حاضر بودند حتی دختران خويش را به افرادی از پست ترين قبايل عرب شوهر دهند اما به هيچ وجه رضا به ازدواج انان با فردی از عجم نمی دادند . ( تاريخ تمدن اسلام ؛ ص ۷۰۰ )

-
موالی اجازه نداشتند بدون اجازه اربابان سابق ؛ دختران خويش را شوهر دهند . ( همان ؛ ص ۷۳۱-۷۳۲)

-
به هنگام نبرد ؛ اعراب موالی را با پای پياده و شکم گرسنه به اوردگاه می بردند و به انان اجازه سوار گشتن بر اسب و شتر را نمی دادند و پس از جنگ حتی اندک سهمی از غنايم به انان نمی دادند .

با توجه به موارد فوق و صدها نمونه مشابه دگر و اينکه کار غرور و خودپسندی اعراب درعصر امويان به حد افراط رسيد بزرگ زادگان و ازادگان ايرانی را طاقت به سرامد و به قصد انتقام برخاستند . و البته برای پيروزی به دو گروه تفکيک گشته و دو روش متفاوت را درپيش گرفتند :

۱
-شعوبيان که اشکارا بر ضد برتری عرب به مبارزه فرهنگی روی اوردند و مبارزات کلامی را پيشه خويش ساختند و مدعی گشتند که عرب را نه تنها هيچ مزيتی بر اقوام ديگر نيست بلکه خود از هر مزيتی عاری است .

۲
-طرفداران مبارزه مسلحانه که با ال علی (ع) و خوارج و ساير دشمنان بنی اميه همدست گشتند و به نبرد روياروی با امويان دست يازيدند.


الف : نهضت شعوبيه :

در مورد واژه شعوبی و علل اطلاق اين نام به مبارزان کلامی و فرهنگی برعليه دعاوی نژادپرستانه اعراب دلايلی چند از سوی مورخان بيان گشته است . از جمله استناد مخالفان برتری طلبی اعراب به ايه ای از ايات قران کريم را سببی بر اين امر بر شمرده اند.

«يا ايها الناس انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا ؛ ان اکرمکم عندالله اتقيکم ...»

«ای مردمان ؛ ما شما را از مردی و زنی افريده ايم و اينکه شما به ملل و قبايل تقسيم شده ايد برای انست که يکديگر را بشناسيد . همانا در پيشگاه خداوند هرکه پرهيزگارتر است بزرگوارتر است ... »

از سوی ديگر برخی مورخان نيز واژه شعوبی را برگرفته از شعوب که جمع شعب است می دانند و شعب خود عبارت از گروه يا قوم يا ملتی است که تعداد افرادش از قبيله و طايفه و عشيره افزونتر باشد . ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۱۹۷) اما انچه روشن است بيشتر مورخان و اگاهان به تاريخ سده های ابتدايی اسلام را اعتقاد بر انست که کاربرد يافتن واژه شعوبيه برای اين مبارزان وادی فرهنگ و عقيده استناد انان به ايه يادگشته در سطور فوق بوده است .

به هر حال شعوبيها کسانی بودند که ادعای برابری تمامی اقوام را داشتند و تفاخر و نژادپرستی عربان را در ضديت کامل با قوانينن اسلامی دانسته و ان را يکسره مردود می دانستند ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۴) دعاوی اين گروه که به اهل تسويه نيز نامور گشته بودند بهانه ای گرديد برای طبقات ناراضی و پرجوش و خروش موالی که نه تنها برتری فطری اعراب را انکار نمايند بلکه اقوام عرب را پست تر از ديگر اقوام بدانند . شعوبيان را اعتقاد و ادعا بر اين بود که عربان در طول تاريخ حکومتی نداشته اند و قدرتی به هم نرسانيده اند و صنعت و هنری را به جهان نبخشيده اند و علم وحکمتی را به دنيا نداده اند و اين قران و ايين اسلامی که سبب تفاخر اعراب گرديده است اختصاصی به اعراب ندارد و قران خود با اين ادعای متعصبانه مخالف است و انرا گزاف و ناروا می داند . ( همان ؛ ص۳۸۴)

همچنين ؛ شعوبيان اعتقاد و افتخار عربان در مورد نسب و شجره نامه خويش را مورد تمسخر و ريشخند قرار می دادند و به انان می گفتند چگونه است که نسب و تبار خويش را مايه مباهات و افتخار می دانيد در حاليکه به روزگار جاهليت به عقد و ازدواج مقيد نبوديد و يکی از انواع ازدواجتان اين بود که يک زن در يک زمان چندين شوهر داشت ؟( نهضت شعوبيه ؛ ص ۲۰۵) در حقيقت شعوبيان اينگونه سخنان را بی پروا و گستاخانه در اشعار خويش می گفتند و در کتابهای خويش می نگاشتند و اين امر به ويژه در اواخر عهد اموی رواج بسيار يافت ( تاريخ ايران بعد ار اسلام ؛ ص ۳۸۵) و البته با اغاز خلافت عباسيان اين صداهای مخالف بلندتر گرديد و شدت بسيار يافت ( نبئی ؛ ابوالفضل ؛ نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ مشهد : دانشگاه فردوسی ؛ ۱۳۷۶ ؛ ص۶۹ )

از سويی دگر شعوبيان رسوم و ادابی را که خاص اعراب بود و به اسلام ربطی نداشت و از رسوبات بازمانده عصر جاهليت به شمار می رفت مکررا مسخره می نمودند و شيوه اعراب را در جنگ و صلح و همچنين رسم انان در سخنرانی و شعر را مورد طعن قرار می دادند و حتی بلاغت اعراب را که بدان بسيار می نازيدند ناچيز دانسته و خشونت اواز و موسيقی انان را نشانه ای برای هم نشينی و همخويی انان با شتر می دانستند . ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۵) انان همچنين زبان پارسی را نيز وسيله ای در جهت تفاخر خويش بر اعراب قرار دادند و کتابهايی نظير کليله و دمنه ؛ تاج نامه ؛ ايين نامه ؛ خداينامه ؛ ويس و رامين ؛ هزارافسان ؛ فهلويات و ترانه های خسروانی را که هنوز از اسيب روزگار به دور مانده بودند را به عربی ترجمه نمودند ( همان ؛ ص ۳۸۵ ) و البته شعوبيان گاها در تاييد فضايل و برتری عجم بر عرب به جعل حديث دست می یازيدند ؛ کاری که به عينه از سوی عربان نيز برای معارضه با شعوبيان انجام می گرفت . ( همان ؛ ص۳۸۷ )

شعوبيان چون مباهات عربان به شعر و ادب را ديدند به سرودن اشعار به زبان عربی نيز روی اوردند و فخر و مباهات خويش را دران اشعار جای دادند ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۸) از نامورترين مشاهير شعوبی که چکامه سرايی در مخالفت با برتری طلبی اعراب را وجه همت خويش قرار داد اسماعيل بن يسار سنايی است که به تعصب و ايران دوستی شهره گشته بود ( همان ؛ ص۷۸) و داستانهای بسياری از بی پروايی و گستاخانه سخن گفتنش نقل گشته است ؛ از جمله در تواريخ امده است که وی به روزگار حکومت هشام بن عبدالملک اموی به نزدش رفته و شعری خواند که دران از عظمت و بزرگی نژاد و تبار ايرانی سخن بسيار رفته بود و گفته بود کيست به مانند خسرو و شاپور و هرمزان در خور فخر و تعظيم باشد ؟ و هشام نيز در پاسخ درحاليکه بسيار اشفته و خشمگين گشته بود دستور تازيانه زدن او را صادر نمود . (زرين کوب ؛ عبدالحسين ؛ دوقرن سکوت ؛ تهران : سخن ؛ چاپ نهم ؛ ۱۳۷۸ ؛ ص۳۰۰ )

از ديگر نامداران شعوبی که اشعار بسياری را در مدح عجم و هجو اعراب سرود و در بسياری از اين اشعار مکررا شترچرانی و موش خواری اعراب را به انان گوشزد نمود بشار بن برد می باشد ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص ۳۸۵) که سرانجام در روزگار حکومت مهدی عباسی به زنديق بودن متهم گرديد و کشته شد . ( نهضت شعوبيه ؛ ص ۲۲۹)

اما در معرفی نامداران شعوبيه به هيچ وجه نمی توان از نام ابن مقفع به اسانی گذر نمود . ابومحمد عبدالله بن مقفع که از بزرگان شعوبی در اواخر دوره اموی و اوايل عهد عباسی به شمار می رود کتابهایی بسيار و از جمله کتابهای ايين نامه ؛ خداينامه ؛ کليله و دمنه ؛ ادب الکبير و ادب الصغير را از پهلوی به عربی ترجمه نمود . اما او نيز سرانجام فرجامی ناخوش را به جان خريد و به عصر خلافت منصور عباسی و بنابر اشاره او به دست سفيان بن يزيد بن مهلب حاکم بصره به اتهام کفر و زنديق بودن دست و پا يش بريده گشت و به تنور روشن وسوزان انداخته شد . ( همان ؛ ص۲۵۲)

اما در مورد اينکه شعوبيان در زمره کداميک از گروهها و فرقهای اسلامی بودند سخن بسيار است و نمی توان انان را در زمره فرقه ای مشخص و ويژه برشمرد . زيرا انان در تمامی گروههای که امويان و سياستهايشان را بر نمی تابيدند حضور داشتند ؛ در حقيقت شعوبيان را طرفدارانی بسيار در ميان شيعيان و خوارج و معتزله و ... بود. ( تاريخ ايران بعد از اسلام ؛ ص۳۸۶) به عنوان نمونه در مورد رابطه مکتب تشيع با مسلک شعوبی می توان اظهار داشت چون پناهگاه هردو ايران بوده است و همچنين تبليغات شيعی برپايه رفق و مدارا با تمامی مسلمانان و شايسته دانستن خاندان پيامبر برای خلافت ؛ ( به دور از ادعای عرب که خلافت را حق عرب می دانست )انجام می گشت زمينه نزديکی هواداران شيعی و شعوبی مهيا گرديد . ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۵) و در رابطه انان با خوارج نيز می توان اعتقاد خارجيان را که خلافت را ويژه اعراب و قريش نمی دانستد و هرکسی را که متقی تر و مومن تر بود ؛ شايسته خلافت می پنداشتند( همان ؛ ص۷۶) سبب ساز نزديکی اين دو فرقه دانست .

اما به طور کلی انچه روشن است اينست که شعوبيان مراحل مختلفی را با فراز و فرود بسيار گذراندند به گونه ای که در ابتدا رهبران شعوبی بر اصل برابری ملتها تکيه داشتند و خود را اهل تسويه يعنی طرفداران برابری عرب و عجم می دانستند که اين زمان دوران اوج و شکوفايی انان بود. زيرا با اينگونه استدلال و منطق هم حمايت و پشتيبانی اسلام و مسلمانان راستين را پشت سر خويش حس می کردند و هم امويان را که سياست برتری نژادی داشتند مستقيما با منطق اسلامی مورد حمله قرار می دادند . و ليکن ؛ اندک اندک و در پی ادامه يافتن سياست خشن نژادی امويان خط سير نهضت به سوی اثبات فضيلت و برتری عجم بر عرب ميل نمود و شعوبيان دقيقا به کاری دست يازيدند که اعراب را به سبب اجرای ان مورد اعتراض قرار می دادند و در واقع باورهای نهضت شعوبی از اصل تسويه به اصل تفضيل سير نمود و حتی برخی از شعوبيان دين اسلام را چون منتسب به عربان بود کنار نهادند ( نهضتهای سياسی مذهبی در تاريخ ايران ؛ ص۷۴) و بدين ترتيب مرام شعوبی که در مرحله اول نهضت طرفداران بسياری يافته بود و حتی از ميان اعراب بسيار بودند که پشتيبان شعوبی گری بودند بسيار ناتوان گرديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 9:14  توسط آنتی پورپیرار  | 

بابک یک ایرانی و نه یک ترک

 

تاريـــخ كـــــه بر بـاد رود رنـج و سرورش
نازد به ســاوار به گــــــــردان غـيـــورش
هــرگـرد كه در مـعـبـد تاريخ فنــا گـشت
همپايه همي دان به هزار و به كرورش

 پدر بابك روغن فروشي از مردم مداين بود و چون به آيين مزدكي گراييده بود، از بيم جان به آذرآبادگان گريخت . در آنجا ، در روستاي " بلال آباد " همسر حامله اش، فرزندي بدنيا آورد كه " پاپك" نام گرفت. تازيان او را " بابك" گفتندي چنانكه " شاپور " را " شابور".

او بــاره ئ هــمـــت ز ســر ابــر جــهانيد
دشمن بوحل مانده همه بار و ستورش
او راه فنا رفت به چـــشـــمان گشــــاده
زد خنده به خصم وطــن و باطــن كورش
لرزيـد دل خـــصم چو در مســـلخ تــازي
بشنـــيد غريــو سخن پر شر و شورش

 چون خليفه اندر آمد، همگان خم شدند و كرنش كردند جز بابك، كه بسان كوهي استوار ايستاده بود. پس از چند گاه خاموشي هراس انگيز، سرانجام خليفه نشست و به پرخاش گفت:" اي سگ، چرا در جهان فتنه انگيختي؟"بابك خاموش و استوار ايستاده بود و هيچ واكنشي از خود نشان نداد!
معتصم بار ديگر گفت: " اي سگ، با توام !" بابك همچنان استوار و خاموش بود...
در اي همگام " افشين" سر نزديك گوش بابك كرده و گفت:" واي بر تو ، خليفه ايرالمؤمنين از تو پرسد و تو خاموشي ؟"
بابك گفت: " منم بابك" ( نام من بابك است )
خليفه در حاليكه از خشم سرخ شده بود گفت: " اي بابك، تو كاري كردی كه هيچكس نكرده بود ، پس ينك تحمل مجازاتي را بكن كه هيچكس تا كنونم تحمل نكرده است"
بابك گفت: " پس بزودي تاب مرا خواهي ديد" دژخيم وارد شد و سفره ئ خود گسترد ، تن بابك را برهنه كردند و خليفه دستور داد كه دست راستش را از مچ ببرند.
هيچ اثري از درد در سيماي اين قهرمان ديده نشد و او گفت : " زهي آساني "!
همه ئ تاريخ نويسان نوشته اند كه چون دست بابك از پيكرش جدا شد، وي مچ خون آلود خود را به چهره اش ماليد و با دست چپ، همه ئ چهره اش را بخون شست.
معتصم گفت: " بپرسيد كه از چه رو چنين كرد ؟"
از او پرسيدند و گفت:" چون چهره ام از رفتن خون زرد شود، مبادا كه پندارند كه از ترس بوده است !"

آنروز عرب پيكر او خست به شمشير
امروز جهان گل بنهد بر سر گورش

 بابك خرمدين به بازگويی برخی از منابع در بيست سال شورش ۲۵۵۵۰۰ تن از تازيان را كشت و بسياري از سركرده هاي معتصم و مامون را از پاي درآورد. در سال ۲۲۰ ه.ق. حيدر بن كاووس و پشت سر وي سردار ترك ديگري بنام بغاي و بعد جعفر خياط و سپس ايتاخ را(با سي ميليون درهم مخارج قشون) روانه كرد و در نهايت افشين پس از ۲ سال كارزار و خدعه و نيرنگ بر بابك دست يافت. اين مرد چنان وحشتي در امپراطوري عرب پديد آورد كه خواب و خور را از خلفاي ايشان ربوده بود.

پاپك و پان تركها

 همان گونه كه ميدانيم، پان تركها بارها بی پايه بودن سخنها و نظرياتشان را به اثبات رسانيده اند. از ترك خواندن نظامی گنجوی و مادها گرفته تا ترك خواندن رستم!!!

 همان ياوه گويی ها نيز، درباره ی پاپك خرمدين نيز شده. و اين نيز از همان گزينه هايی است كه ميتواند تنها باعث به ريشخند گرفته شدن آنها شود.

 نخست اينكه بابك نه بزبان تركی سخن ميراند و نه اينكه از نژاد آغوز و ترك بود. در آن زمان در آذرآبادگان، زبان پهلوی آذری رواج داشت. (بر پايه ی پژوهشهايی كه تا كنون انجام شده هيچ نشانی از زبان تركی در آذربايجان پيدا نشده، از پيش از ۳۰۰ سال پيش)

 دو اينكه نام پاپك يك نام اصيل ايرانيست. اين نام بارها در شاهنامه آمده، اين در حاليست كه هيچ گاه در منابع تركی از آن نام برده نشده.
 

  سه اينكه به نامهای ياران او(آذين، رستم) و همچنين آيين او (پيرو مزدك و جاويدان پور شهرك و خرمديني) و زادگاه پدرش(مدائن پايتخت ساسانيان) كه نگاه بيندازيم، به آسانی در ميابيم كه بابك يك ايرانی و بود و نه ترك و آغوز.

و...

در شهر دليران بود او " پاپك" جاويد
تابنده به هرجـاي وطن پـرتو نـورش                         

                                                                                                                       

 

                                                                           

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 13:0  توسط آنتی پورپیرار  | 

راز ( 7 )

زرتشت زمين را دارای 7 بخش ميدانست ؛

آرامگاهِ کوروش بزرگ 7 پله دارد؛

 از تجزيه نور خورشيد 7 رنگ حاصل می شود؛

دوره کودکی 7 سال طول می کشد؛

عجايبِ هفتگانه؛

آتشکده زرتشت: آذرنوش، آذرمهر، آذرآبادگان، آذرتشت، آذرخرداد…..؛

7 پله ومرامِ اعتقادی برای رسيدن به عرفان زرتشتی وجود دارند: کلاغ، ميهمان، سرباز، شير، پارسی، خورشيد، پير(پدر)، که شير وخورشيد نمادِ پرچمِ ايرانيان شد.

به روايتِی هفت سين، نشانه هفت دانه گياهی است که ميتوان با آن سبزه نوروز را تهيه کرد: جو، ماش، عدس، ارزن، لوبيا، نخود و ..؛

در زمانهای پارسيانِ کهن، مردم از هر هفت دانه، سبزه می پروراندند - 10 روز قبل از نوروز - و ظروفِ آنرا بر سر درِ خانه های خود ميگذاشتند و هر کدام بيشتر و بهتر سبز ميشد، نشانه پر ثمریِ آن محصول برای کاشت در آن سال بود- سنت-.

در اصل 7 س، بمعنای هفت سپندان"فرشته" ميباشد، که 6 تای آن الگوی 6 ابر فرشته در آيينِ زرتشتی ميباشند و هفتمين اهورا مزدا ميباشد، که بر آن اساس نامِ ماههای ايرانی نيز انتخاب شده اند:ارديبهشت"سبزه"؛ خرداد"سنجد"؛ امرداد"سرکه= انگور آماده سرکه شدن است"؛ شهريور"سمنو= که از جوانه گندم درست ميشود"؛ بهمن"سماق= سماک"؛ اسفند= اسپندار مزد"سيب"؛ اهورامزدا"سير".وجود چيزهای ديگری که نامشان با سين شروع ميشوند - سماور، سکه،…- و يا چيزهايی که با سين شروع نميشوند- ماهی، آيينه وشمعدان، …. - برای تزئين اشکالی ندارد ولی به هيچ وجه نميتواند هفت سينِ اصلی را که نشانه هفت سپندار"فرشته" است، جايگزين کند.

بر همين اساس بسياری از ديگر مسلکها و اديان نيز بر گرفته از آئين زرتشت، از عدد 7 استفاده بسيار ميکنند:

در عيسويت آمده که عيسی 7 خوراکِ پسنديده داشت- نمک، سرکه، نان؛ تره، ماهی، روغن، عسل=انگبين-

در انجيلِ يوهنا آمده است که يوهنا 7 روح، 7 خورشيد، 7 چهره، 7 گوسفندِ 7 شاخ و 7 سر و7 چشم را همراه با 7 فرشته در خواب ديد؛

ادونتيست و بعضی ديگر فرقه های مسيحيت، 7 ژانويه را تولد اصلیِ عيسی ميدانند؛

در مسيحيت 7 نوع نيايش، 7 گناه، 7 توبه، 7 اندوه و 7 شادی وجود دارد؛

در اسلام در مراسمِ حج، 7 دور خانه کعبه را می چرخند؛

معلقاتِ سبعه، 7 بتِ اصلی بر سر درِ خانه کعبه بودند؛

قرآن 7 بخش دارد: وعد، وعيد، وعض، قصص، امر به معروف، نهی از منکر، ادنيه؛

7 عضو در سجده در وقتِ نماز بر زمين است؛

برای پاکيزه شدن اشاره به 7 بار آب کشيدن شده؛

اولين سوره قرآن 7 آيه دارد؛

در قرآن 7 بار سلام آمده: سلام به نوح، به ابراهيم، به موسی،

به هارون، به ياسين، به خالدين، به الحی فجر؛

اصحاب کهف 7 تن بودند؛

در بهشت 7 چشمه ونهر و در دوزخ 7 طبقه"عشکوب" است

که آخرينِ آن اسفل السافلين است؛

در قرآن آسمان را دارای 7 طبقه ميداند؛ برای مردگان شبِ هفت ميگيرند...

این دلايلِ حاکی از اين است که بسیاری از باورها و اديان از برخی اصولِ زرتشت و همچنین رسوم، سنت و فرهنگ ایرانیان، بعنوان سرچشمه و مبداء استفاده برده اند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 12:13  توسط آنتی پورپیرار  | 

پنج نوآوری مدیریتی ایرانیان

دودمان هخامنشى نخستين‌بار در تاريخ نمونه‌ى سازمان گسترده‌اى را، که امپراتورى يا شاهنشاهى مى‌نامند، به جهان غرب نشان داد. پيش از هخامنشى‌ها، مردمان تمدنى‌هاى ديگرى مانند هيتى‌ها در آسياى صغير و آشورى‌ها در ميان‌رودان، به پايه‌ريزى امپراتورى روى آورده بودند، اما ايرانى‌ها براى سازمان امپراتورى خود نوآورى‌هايى انجام داده بودند که باعث پايدارى آن شد و حتى پس از فروپاشى فرمان‌روايى هخامنشيان، در دولت‌هاى پس از آن‌ها ادامه يافت. آن سازمان، که يونانى‌ها از آن به نيکى ياد مى‌کردند و آرزوى چنان سازمانى را داشتند، از سوى ملت‌هاى ديگر، چه ايرانى و چه بيگانه، باز هم به کار گرفته شد و طى زمان گسترش يافت.

از شاهانى که در پى‌ريزى آن سازمان ادارى نقش چشمگيرى داشت، داريوش بزرگ بود که چون حکومت پيشينيان خود را نوسازى کرد و با بازوى آهنين خود شورش‌ها را در هم شکست، به کارهاى اقتصادى و ادارى با ارزشى روى آورد که پايدارى امپراتورى ايرانيان را به همراه داشت. او بود که بى‌نظمى پس از کشته شدن کمبوجيه را سر و سامان داد و سازمانى را پى‌ريزى کرد که تا 200 سال هم‌چنان ادامه يافت.

1. داريوش همانند کوروش به آيين‌ها و باورهاى محلى به ديده‌ى احترام نگريست و حتى به شيوه‌ى آنان تاج گذارى مى‌کرد و لقب‌هاى محلى را مى‌پذيرفت، چنان‌که در مصر به مقام فرعونى رسيد. اغلب نويسندگان يونانى در نوشته‌هاى خود از آزادى عقيده و عشق به حقيقت و عدالت و علاقه به نيکوکارى ايرانيان به نيکى ياد کرده‌اند. گزنوفون بيش از همه دلبسته‌ى ويژگى‌هاى ايرانيان بود و قهرمان کهن‌ترين داستان تاريخى جهان، يعنى سيروپديا، را کوروش هخامنشى برگزيد که نخستين اعلاميه‌ى حقوق بشر نيز به فرمان او نوشته شد.

2. او از توانمندى‌هاى همه‌ى قوم‌ها و ملت‌هاى زير فرمان خود، چه درکارهاى نظامى و چه عمرانى، بهره مى‌گرفت و اين را مى‌توان به آسانى از نوشته‌ى به دست آمده از او در کاخ شوش دريافت. در آن نوشته مى‌گويد که چوب سدر از لبنان آورده شد، بابلى‌ها آن را تا بابل آوردند و مردم کاريه و ايونى آن را تا شوش جابه‌جا کردند. سپس، با دقت مى‌گويد که هر کدام از مصالح از کجا آمده و چه قومى آن را آورده است و از مادها، هنديان، ليدى‌ها، مصريان و بسيارى ديگر نام مى‌برد که در ساختن کاخ شوش نقش داشته‌اند. به بيان دياکونوف، باستان‌شناس روسي:" مواد ساختمانى گوناگونى که در کتيبه‌ى داريوش ياد شده است، گويا به عمد از ايالت‌هاى گوناگون، از سودان در جنوب غربى امپراتورى تا هند در جنوب شرقى، به شوش آورده شد تا از اين راه همه‌ى سرزمين‌ها و ملت‌ها در خدمت‌گزارى به پيشگاه پادشاه ايران سهيم باشند."

3. داريوش به ساختن سکه‌هاى طلا و نقره فرمان داد و نظام پولى واحدى به وجود آورد تا از اين راه بتوان نظام مالياتى پايدار و عادلانه‌ترى بر پا سازد. ماليات‌ها بر اساس توان اقتصادى هر ايالت تنظيم شده بود. هم‌چنين، به بازرگانان همه‌ى ملت‌ها و قوم‌ها اجازه داده بود که در سرتاسر امپراتورى به خريد و فروش بپردازند و حتى پس از جنگ‌هاى ايران و يونان نيز کسى مزاحم بازرگانان يونانى نمى‌شد. چنان‌که هرودوت نيز همراه همين کاروان‌هاى بازرگانى به ايران سفر کرد و اطلاعات کاملى را گردآورد که در کتاب تاريخ خود به يادگار گذاشته است. رشد بازرگانى باعث گردآمدن چنان ثروت انبوهى در ايران شد که به گفته‌ى آندره ايمار، خاور‌شناس فرانسوى، چشم طمع برخى از يونانى‌ها و سرانجام اسکندر را به سوى ايران دوخت.

4. داريوش همه‌ى دستگاه حکومت را به واحدهايى به نام ساتراپ(ايالت)، که همان واژه‌ى خشاتراپاوان به معناى حاکم و فرمان رواست، بخش‌بندى کرد. او براى هر ايالت ماليات مشخصى تعيين کرد. تعداد ساتراپى‌ها را از 20 تا 28 نوشته‌‌اند. او بر هر ساتراپ يک فرماندار به نام ساتراپ، که به طور معمول ايرانى بود، گماشته بود که قدرت نظامى در اختيار داشت. ساتراپ به گردآورى ماليات و کارهاى قضايى مى‌پرداخت. به علاوه، مى‌توانست سکه‌ى نقره ضرب کند، اما ضرب سکه‌ى طلا فقط در اختيار پادشاه بود. فردى نيز بر کارهاى فرماندار نظارت داشت که از او به چشم شاه ياد شده است.

5. داريوش به ساختن راه شاهى فرمان داد و در اين راه، که خط اصلى آن از شوش تا سارد در ساحل مديترانه بود، به فاصله‌هاى معين ايستگاه‌هايى ساخته بود. اين چاپارخانه‌ها در رساندن نامه و فرمان‌هاى حکومتى و نيز فرآورده‌هاى فاسد شدنى به مرکز نقش چشمگيرى داشتند. آن سازمان پيام‌رسانى را، که مورد تحسين يونانى‌ها بود، نخست مصرى‌ها و سپس رومى‌ها فراگرفتند و رومى‌ها آن را در سراسر اروپا به کار گرفتند. هرودت از چاپارهاى هخامنشى به نيکى ياد کرده است و مى‌گويد که آن‌ها مسير شوش، در خوزستان، تا سارد، در ساحل مديترانه، را در 10 روز مى‌پيمودند.

منبع:

1. گيرشمن، رومن. ايران از آغاز تا اسلام. ترجمه‌ى محمد معين. انتشارات معين، 1383

2. دياکونوف، ميخائيل ميخائيلوويچ، تاريخ ايران باستان، ترجمه‌ى روحى ارباب، انتشارات علمى و فرهنگى، 1380

3. گروهى از خاورشناسان فرانسوي. تمدن ايراني. ترجمه‌ى عيسى بهنام. انتشارات علمى و فرهنگى، 1381

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 17:52  توسط آنتی پورپیرار  | 

زبان دیرین مردم آذربایجان

از مجموع تحقيقاتي كه تاكنون در مورد زبان مردم آذربايجان (اعم از زبان ديرين يا زبان كنوني) به عمل آمده است، نتايج زير گرفته مي‌شود:

 

1-      مردم آذربايجان در گذشته به زباني كه يكي از زبانهاي ايراني (يا لهجه‌اي از لهجه‌هاي زبان ايراني) بوده، سخن مي‌گفته‌اند و ما اين را «زبان آذري» مي‌ناميم.

 

2-      زبان آذري مثل زبان كنوني آذربايجان و بيش ازآن داراي لهجه‌‌هاي مختلف و متعدد بوده است.

 

3-      به شهادت جغرافي‌نويسان و دانشمنداني چون «ياقوت» و «مسعودي» و «ابن حوقل» و «مقدسي» و «ابن النديم» زبان ديرين مردم آذربايجان آذري يا پهلوي يا فارسي بوده است و از نوشته‌هاي اين دانشمندان برمي‌آيد كه هر معنايي براي «آذري» قائل بشويم در هر صورت جز شعبه‌اي از شعب زبانهاي ايراني نبوده و نوشته‌هاي «حمد‌الله مستوفي» (در نزهت‌القلوب) نيز، اگر چه يادي از چند قصبه «ترك» يا «ممزوج» مي‌كند،‌مؤيد اين است كه زبان عموم مردم آذربايجانپهلوي و ايراني بوده است.

 

4-      گويندگان آذربايجان مثل شاعران ديگر نقاط ايران به فارسي دري  شعر  مي‌گفته‌اند؛ ولي گاهگاهي تفنن كرده و به زبان محلي و لهجة آذري شهر خود نيز شعر سروده‌اند و اين اشعار، كه نمونه‌هاي آن به لهجة آذري تبريز و اردبيل و مراغه (احتمالاً) در دست است، با صرف‌نظر از تحريفاتي كه به دست نساخ به عمل آمده و به فارسي  دري نزديكتر شده‌اند، نمونه‌ زبان آذري يا زبان ديرين آذربايجان به شمار مي‌روند و به عنوان نمونه اشعار آذري مي‌توان از غزل همام تبريزي و يازده دو بيتي از شيخ صفي‌الدين و سه دو بيتي از «اطرافيان شيخ» و يك غزل و سيزده دو بيتي از شمس‌الدين محمد مغربي و يك دو بيتي از ماما عصمت و يازده دو بيتي و سه غزل از كشفي و يك دو بيتي از يعقوب اردبيلي و يك دوبيتي از عبدالقادر مراغي ياد كرد.

 

5-      چنان كه اشاره كرديم، زبان ديرين مردم آذربايجان آذري، از  شعب زبان ايراني، بوده و  همان طور كه زبان مردم تبريز با زبان مردم اردبيل و مراغه از لحاظ طرز تلفظ و بعضي واژه‌هاي اختصاصي يا اصطلاحي تفاوتهايي دارد، زبان آذري نيز شعب متعدد داشته است و مردم شهرها و دههاي آذربايجان به لهجه‌هاي گوناگون اين زبان سخن مي‌گفته‌اند و به نظر مي‌رسد اختلافي كه بين لهجه‌هاي فرعي زبان كنوني آذربايجان وجود دارد، معلول اختلافي باشد كه بين لهجه‌هاي زبان ديرين مردم نقاط مختلف اين سامان وجود داشته.

 

6-      تسلط قوم مغول و حكومت ايلخانان در آذربايجان، برخلاف تصور گروهي كه آن قوم را تغيير دهنده زبان ايراني مردم آذربايجان و مروج زبان تركي مي‌دانند، موجب تغيير زبان آذربايجان نبوده است و منطقاً  نيز مي‌بايست تسلط قوم مغول كه متكلم به زبان مغولي بودند، موجب غلبه زبان ديگر (يعني تركي) بشود.چنين به نظر مي‌رسد كه تأثير تسلط مغول از لحاظ زبان محدود به ورود مقداري لغات مغولي و اصطلاحات ديواني، كه در كتابهاي دوره مغول و بعد از آن ديده مي‌شود، بوده است و اگر تسلط مغول كمكي به غلبه و رواج زبان تركي كرده باشد، جز اين نخواهد بود كه مسلماً تسلط قوم مغول كه از هر حيث به تركان نزديكتر از ايرانيان بودند، بر نفوذ تركان و اهميت زبان آنان افزود وعوامل ايراني را كه در برابر توسعه تدريجي زبان اقليت نيرومند ترك در اين سرزمين مقاومت مي‌كردند، تضعيف كرد و به طور غير مستقيم زمينه مساعد و مناسبي براي نفوذ و توسعه زبان بيگانه ايجاد كرد.

 

7-      مقارن تشكيل سلسله صفويه، زبان تركي درآذربايجان جانشين زبان آذري شد و رسميت زبان تركي در دربار صفويه و نفوذ و تقرب تركان در پيشگاه سلطان صفوي وعوامل ديگر موجب شد كه زبان ايراني مردم اين سامان جاي خود را به زبان بيگانه تركي بسپارد.

 

8-      اگر «اصطلاحات و عبارات اناث و اعيان و اجلاف تبريز» كه در چهارده فصل پايان رساله «مولانا روحي انارجاني» آمده، مربوط به زمان تأليف رساله مذكور و زبان مردم تبريز در پايان سده دهم و آغاز سده يازدهم هجري باشد، معلوم مي‌شود كه تا زمان «سلطان محمد خدابنده» و «حمزه ميرزاي صفوي» هنوز كار زبان آذري يكسره نشده بود و اناث و اعيان و اجلاف تبريز به زبان آذري سخن مي‌گفتند؛ ولي البته اين رساله بايد با دقت كامل مورد تحقيق قرار گيرد و از لحاظ «زبان شناسي» و «مقايسه با آثار ديگري از زبان آذري كه در دست است» و همچنين «از اين لحاظ كه آيا در زمان تأليف رساله مردم تبريز به همين زبان سخن مي‌گفته‌اند يا اينكه اين زبان مربوط به زمانهاي گذشته است» بررسي شود.(1)

 

9-      اگر چه زبان آذربايجان عوض شد و درعهد سلاطين صفوي كه باني وحدت سياسي و مذهبي ايران بودند، آسيبي بزرگ به وحدت زبان ايران وارد آمد، ولي زبان آذربايجان يك‌باره و سراسر از بين نرفت، بلكه مواد لفظي و معنوي زبان ديرين آذربايجان در زبان كنوني باقي است و زمينه ايراني زبان آذري در زبان كنوني آذربايجان كاملاً جلوه‌گر مي‌باشد.

 

10-    در زبان  كنوني آذربايجان واژه‌هاي آذري و فارسي (به طور كلي  ايراني) فراوان است و تقريباً همه نامهاي پيشه‌ها و اصطلاحات كشاورزي و دامداري و خانه‌داري و صدي هشتاد اعلام جغرافيايي و اسامي امكنه آذربايجان ايراني و فارسي مي‌باشد و لغات تركي زبان آذربايجان بيش از سي‌درصد مجموع لغات اين زبان را شامل نيست.

 

11-    علاوه بر واژه‌ها و اصطلاحات ايراني (آذري و فارسي) كه در زبان كنوني آذربايجان وجود دارد،بسياري از تعبيرات و امثال مستعمل در زبان كنوني آذربايجان ترجمه تعبيرات و امثال و تركيبات فارسي (به طور كلي ايراني) مي‌باشد.

 

12-   چون اكثر مواد لفظي و معنوي زبان كنوني آذربايجان، ايراني است و در حقيقت زبان كنوني آذربايجان از قالب تركي و مواد ايراني (آذري، فارسي، عربي مستعمل در فارسي) و تركي (كه چنان كه گفتيم بيش از سي ‌درصد مجموع مواد زبان را شامل نيست) تشكيل يافته است، زبان فعلي آذربايجان با زبان تركي اصيل اختلافات فراواني دارد تا جايي كه زبان آذربايجان براي تركان و زبان تركي براي مردم آذربايجان كاملاً مفهوم نيست، و بهتر است اين زبان را زبان «آذري جديد» يا «تركي آذري» و يا «زبان كنوني آذربايجان» بناميم نه «زبان تركي» چنان كه به غلط مصطلح است.

 

13-    علاوه بر موادلفظي ومعنوي ايراني كه در زبان كنوني آذربايجان وجود دارد، و يادگار زبان ديرين اين سرزمين و نماينده اين حقيقت مي‌باشد كه قالب و استخوان ‌بندي زبان فعلي (قالب  و استخوان بندي تركي) بر زبان اصلي و بومي مردم آذربايجان تحميل شده است، هنوز گروهي از مردم آذربايجان به زبانهايي كه از شعب زبان ايراني به شمار مي‌روند، سخن مي‌گويند، (زبان هرزني و كرينگاني و خلخالي).

 

در چند سال اخير تحقيقات مفيدي دربارة زبان آذربايجان (اعم از قديم و جديد) شده است كه نتيجة كلي آن تحقيقات اجمالاً ذكر شد. تحقيقاتي كه تاكنون راجع به زبان آذربايجان شده پنج قسم است:

 

1- تحقيق زبان شناسي دربارة زبان آذري قديم.

2- تحقيقات كلي دربارة تاريخچه و سوابق زبان قديم آذربايجان.

3- تحقيقاتي كه دربارة آثار باقيمانده آذري قديم به عمل آمده است.

4- تحقيق دربارة لهجه‌هاي ايراني كه امروز در آذربايجان وجود دارد.

5- تحقيق دربارة مواد و آثار فارسي و آذري (به طور كلي ايراني) در زبان كنوني آذربايجان.

 

 

مأخذي كه براي كسب اطلاعات مفصل از «زبان آذربايجان» مي‌توان به آنها رجوع كرد، تا جايي كه به نظر نگارنده رسيده و در نوشتن اين مختصر از آنها استفاده شده، از اين قرار است:

 

1-مقاله «زبان قديم آذربايجان» از استاد هنينگ

The Ancient language of Azerbaijan (Paper read before the Phi lological Society on Dec. 4, 1953)در:  

Transactions  of the Philological Society 1954, P.158-177

 

2- «زبان كنوني آذربايجان» تأليف دكتر ماهيار نوابي، از ص 28 تا 38 . در اين كتاب اختلاف تلفظ و تغييرات حروف و آواها در فارسي و آذربايجاني با يكديگر سنجيده شده.

 

3- ر.ك فهرست مآخذي كه در پايان مقاله محققانه «زبانها و لهجه‌هاي ايراني» از دكتر يارشاطر ذكر شده، مجله دانشكده ادبيات تهران، شماره 1 و2 سال پنجم، ص 43 تا 46

 

4- «اضافه در زبان آذري كهن»، سخنراني دكتر رشيد عيوضي در ششمين كنگره تحقيقات ايراني.

 

5- «دقيقي، زبان دري و لهجه آذري» ، از دكتر جلال متيني،شماره چهارم سال يازدهم مجله دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه فردوسي (زمستان 1354، به يادگار مجلس بزرگداشت دقيقي طوسي).

 

6- «زبان كنوني آذربايجان» از مرحوم عباس اقبال، مجلة يادگار، سال 2 شماره 3

                ص 9-1

 

7- «زبان تركي آذربايجان» تأليف دكتر ماهيار نوابي، مقدمة ص 2 تا 28

 

8- «آذري يا زبان باستان آذربايگان» تأليف احمد كسروي. در سال 1352 به چاپ رسيده است.

 

9- «فهلويات ماما عصمت و كشفي به زبان آذري» از اديب طوسي، شماره سوم سال هشتم نشريه دانشكده ادبيات تبريز، ص 241

 

 10-G. Le Strange, the land of the caliphate Eastern ، ص 159 ـ 2

 

11- «گويش آذري» پژوهشي از رحيم رضا زاده ملك، انتشارات انجمن فرهنگ ايران باستان ـ 6- مقدمه

 

12- رساله «زبان آذربايجان و وحدت ملي ايران» از ناصح ناطق، تهران، 1358، از انتشارات بنياد موقوفات دكتر محمود افشار

 

13- «آذري يا زبان باستان آذربايگان» تأليف كسروي

 

14- «فهلويات ماماعصمت و كشفي به زبان آذري  ـ اصطلاح راژي يا شهري» از اديب طوسي،شماره سوم سال هشتم نشريه دانشكده ادبيات تبريز.

 

۱۵-   «فهلويات مغربي تبريزي» از اديب طوسي، شماره دوم سال هفتم نشريه دانشكده ادبيات تبريز

 

16- نمونه‌ اي از فهلويات زبان آذري در قرن هشتم و نهم» از اديب طوسي، شماره چهارم سال هفتم نشريه  دانشكده ادبيات تبريز

 

17-   «نمونه‌اي از  فهلويات قزوين و زنجان و تبريز (اصل و آوا نوشت و معني غزلي  ملمع از همام با توضيحات لغوي) در قرن هفتم» از اديب طوسي، شماره سوم سال هفتم دانشكده ادبيات تبريز

 

18- «زبان مردم تبريز در پايان سده دهم و آغاز سده يازدهم هجري» دكتر نوابي، شماره سوم و چهارم سال نهم نشريه دانشكده ادبيات تبريز

 

19-  «رساله روحي انارجاني» سعيد نفيسي، «فرهنگ ايران زمين» جلد دوم، دفتر چهارم ، ص  372-329

 

20-   «سندي در باب  زبان آذري از مرحوم عباس اقبال، مجلة يادگار سال 2 شماره 3 ص 50-43

 

21-    «يك سند تاريخي از گويش آذري تبريز» از محمد مقدم، ايران كوده شماره 10

 

22-   «گويش آذري» (متن و ترجمه و واژه‌نامه رساله روحي انار جاني ) پژوهشي از رحيم رضا زاده ملك، از انتشارات انجمن فرهنگ ايران باستان ـ 6، مقدمة و متن

 

23-   ايضاً براي رساله مولانا روحي انارجاني رجوع شود به مقاله «زبان قديم آذربايجان» از استاد هنينگ، ص 157، و ص 176 شماره 5

 

24-  «آثار موجود از زبان آذري» از اديب طوسي (شامل توضيحات كلي و طبقه‌بندي آثار موجود از ميان و فهرست واژه‌هاي باقيمانده از آن زبان) ، شماره 4 سال نهم نشريه دانشكده ادبيات تبريز

 

25-    مقالة «دو نمونه از زبان مردم تبريز در سده‌هاي هفتم و هشتم هجري» از دكتر رشيد عيوضي، در كتاب «چهره‌ آذرآبادگان  در آيينه تاريخ ايران» ، در سال 1353

 

26-   «بيست واژه آذري در حواشي نسخة خطي كتاب البلغه» سخنراني استاد مجتبي مينوي  در ششمين كنگره تحقيقات ايراني.

 

27-    «آذريگان» (آگاهي‌هايي دربارة گويش آذري)، از دكتر صادق كيا، تهران، 1354

 

28-   «آذري يا زبان باستان آذربايگان» كسروي.

 

29-  «نكته‌اي چند از زبان هرزني» از منوچهر مرتضوي، شماره سوم دورة ششم نشريه دانشكده ادبيات تبريز

 

30-   «تاتي  و هرزني» تأليف عبدالعلي كارنگ، تبريز، 1331

 

31-    «گويش كرينگان» تأليف يحيي ذكاء 1331

 

32-    «گويش گلين قيه» تأليف يحيي ذكاء  ـ فرهنگ ايران زمين ـ 1336 دفتر اول

 

33-  «زبانها و لهجه‌هاي ايران» توسط دكتر يارشاطر، شماره 1 و 2 سال پنجم مجله دانشكده ادبيات تهران، صفحات 35، 36، 37 و 42

 

34-   «فعل در زبان هرزني» از منوچهر مرتضوي، شماره زمستان سال 1341 و شماره بهار سال 1342 نشريه دانشكده ادبيات تبريز.

 

35-  «نمونه‌اي چند از لغت آذري» از اديب  طوسي در دو قسمت:

الف ـ اسامي قري و شهرها و امكنه، شماره 4  سال هشتم و شماره‌هاي 2 و 3 سال نهم نشريه دانشكده ادبيات تبريز

ب ـ كلماتي كه در زبان فعلي آذربايجان موجود است، شماره‌هاي 3 و 4 سال نهم نشريه دانشكده ادبيات تبريز

 

۳۶-     «تعبيرات و اصطلاحات و امثال مشترك فارسي و آذربايجاني» از هوشنگ ارژنگي، نشريه دانشكده ادبيات تبريز: شماره‌هاي 1 و 2 سال نهم و شماره 1 سال دهم نشريه

 

37-   «تعبيرات و اصطلاحات و امثال مشترك فارسي و آذربايجاني» از رفيعه قناديان، نشريه دانشكده ادبيات تبريز: شماره تابستان سال 1342 (2)

******

چنان كه گذشت زبان كنوني آذربايجان زباني خاص و ممتاز است كه از تركيب و قالب و استخوان بندي زبان تركي با مواد لفظي و معنوي و روح زبان ديرين ايراني آذربايجان به وجود آمده است  و به طور كلي از سه جنبه قابل مطالعه است:

 

1- از لحاظ «فونتيك» يا طرز تلفظ: طرز تلفظ زبان كنوني آذربايجان ممزوجي از طرز تلفظ آذري قديم و تركي و فارسي  مي‌باشد و هر سه زبان در طرز تلفظ زبان كنوني تأثير «فونتيك» داشته‌اند.تأثير «فونتيك» زبان فارسي اختصاصي به زبان مردم آذربايجان نداردو زبان فارسي دري  كه زبان ادبي و كتابتي سرتاسر ايران (و از جمله آذربايجان چه در ادوار قديم و چه در دورة رواج زبان فعلي) به شمار مي‌رود، چه از لحاظ طرز تلفظ و چه از لحاظ مواد در كليه لهجه‌هايي كه زبانزد مردم نقاط مردم مختلف ايران است، كما بيش تأثير داشته و اين تأثير در زبان طبقه فاضل و باسواد آذربايجان كه با زبان فارسي سرو كار مداوم دارند، بيشتر محسوس است.

 

2-     از لحاظ صرف و نحو يا استخوان بندي زبان: علت اينكه زبان كنوني آذربايجان را، با وجود غلبه مواد ايراني بر مواد تركي درآن زبان، تركي مي‌نامند، مربوط به همين قسمت يعني داشتن صرف و نحو و استخوان بندي زبان تركي است.

 

3-     از لحاظ مواد تشكيل دهنده لفظي و معنوي زبان: از اين لحاظ غلبه با مواد ايراني (اعم از آذري و فارسي) است.براي مواد لفظي ايراني كه در زبان كنوني آذربايجان وجود دارد بايد به منابع و مآخذ مربوط به زبان آذربايجان،كه در بالا داده شده، رجوع شود.

 

از بين عناصر و مواد تشكيل دهنده هر زباني مواد و عناصر معنوي آن داراي اهميتي خاص است. هر قومي طرز تعبير و تشبيه وتمثيل خاصي دارد و همين طرز خاص تعبير و تشبيه و تمثيل است كه از آن به «روح زبان» تعبير مي‌كنيم. روح زبان را به طور كلي مي‌توان در طرز «تعبير و تشبيه و تمثيل» يا در تشبيهات و استعارات عام (منظورتشبيهات و استعاراتي است كه جنبة ادبي  و ابداعي نداشته زبانزد عموم اهل زبان است) و تعبيرات و اصطلاحات و امثال خلاصه كرد.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 14:33  توسط آنتی پورپیرار  | 

چرا ایران عرب نشد

زمانیکه ایران، پس از 1300 سال فرمانروائی در پهنه های جهان ، بدست بادیه نشینان تازی از پای در آمد ، تاریکی دهشتناکی به تمام دیار آن رخنه کرد، در نخستین سده آن دوران سیاه، خود برتر انگاری تازیان پیروز و تحقیر روزانه ایرانیان به بالاترین مرزهای خود رسیده بود . سرداران عرب مانند حجاج بن یوسف ، یزیدبن مهلب و قتیبه دهها هزار ایرانی را قتل عام کرده بودند . گرفتن مالیاتهای سنگین همگانی و مالیاتهای سرانه ویژه بنام « جزیه » از کسانی که از پذیرفتن آئین آنان سرباز زده بودند کمر ایرانیان را شکسته بود.
تازیان نژاد پرست نیمی از کارمزد روزانه دهقانان ایرانی را که آنها را « موالی » می نامیدند نصیب خود کرده بودند و آنها را پیاده در حالیکه خود سوار بر اسب یا شتر بودند به جنگهای گوناگون برای تسخیر ملل دیگر میبردند . پارسی گوئی را تحقیر میکردند و ایرانیانی را که به عربی گفتگو نمیکردند « عجم » بچم «گنگ» لقب داده بودند . تازیان تمام مشاغل مهم اداری را با اینکه هیچگونه اطلاعی از آن نداشتند نصیب خود کرده بودند .

تاریخ دان ابوالفرج اصفهانی درباره تحقیر بیش از مرز ایرانیان می نویسد « زمانی که زنی عرب با مرد ایرانی ازدواج کرد حاکم مدینه ماموری فرستاد و آن زن را ناگزیر کرد که از شوهرش طلاق بگیرد . سپس فرمان داد به آن مرد دویست تازیانه زدند که بمیرد » .
در آن دوران سیاه ، هزاران هزار کتاب خطی و نقاشی شده یعنی گنجینه سده ها پندار و اندیشه ایرانی در آتش سوخته یا به آب بسته شده بودند. در خراسان دو قبیله عرب ، یمانی و مفر ، که پس از پیروزی تازیان به آن دیار کوچ کرده و قدرت را در دست گرفته بودند ، به نوشته ابن خلدون تمام ایرانیان را از مقامهای اداری بر کنار و جای آنها را به اعراب دادند. در برابر اعتراض ایرانیان دو هزار نفر را با یک شبیخون سر بریدند . تمام نوشته های رسمی و اداری به عربی نگارش میشد و پارسی نویسی را گناهی نا بخشوده می شمردند . بسیاری از ایرانیان از ترس تحقیر یا کشته شدن نامهای عربی برای خود گزیدند و با زبانی نیمه پارسی و نیمه عربی با یکدیگر گفتگو میکردند . همین ترس باعث شد که به هر عربی ، حتی از پائین ترین قبیله « سید » به چم « آقا» لقب دهند .
در چنین شرائطی بود که در سده هشتم ، بزرگترین نخبگان ، خردمندان و دلاوران ایرانی برای بازسازی آبرو و حیثیت بر باد رفته خود و برای رهائی فرهنگ و آئین تحقیر شده خود بوسیله مشتی عرب بیابانی که دانشی جز غنیمت گیری و تاراج نداشتند در جنبش رهائی بخش گرد آمدند که بعد ها بنام « جنبش آزادگان » یا « نهضت شعوبیه » شناخته شد. « جنبش آزادگان » نخستین قیام ملی ایرانیان در برابر آئین بدوی و تحمیلی تازیان و آنهمه سرافکندگی بشمار میآید .

نخستین اقدام سیاسی جنبش آزادگان

پس از تسخیر ایران بوسیله عمربن خطاب دومین خلیفه مسلمانان ، تعداد زیادی از شخصیتهای صاحب مقام و خردمند ایرانی به اسارت به مدینه برده شدند .
« جنبش آزادگان » با ایجاد ارتباط با اسرای ایرانی در مدینه در همان زمان نقشه قتل عمر را طرح ریزی کرد و آنرا بدست « پیروز پارسی » که تازیان به او « ابو لولو » میگفتند به اجرا گزاشت .
معدوم کردن عمر نخستین واکنش مهم سیاسی از سوی ایرانیان پس از تسخیر ایران بدست تازیان بود . واکنش تازیان در برابر این اعدام سیاسی بسیار شدید بود . آنها به انتقام خون عمر تعداد زیادی از ایرانیان از جمله هرمزان سردار معروف ساسانی را که به اسارت در آمده بود کشتند . این کشتارها باعث شد که ایرانیان بیش از پیش بیکدیگر نزدیک گشته و چندین سازمان سیاسی ـ نظامی بر علیه تسلط تازیان پی ریزی کنند .
تسخیر ایران بوسیله عمر و کشتار بی رحمانه تازیان تخم کینه اعراب بویژه عمر را در دل ایرانیان کاشت. « جنبش آزادگان » این مورد ویژه را سر آغازی برای بهره برداری سیاسی ـ فرهنگی ـ نظامی خود کرد. آنها عمر را نماد هر گونه پلیدی و پستی و زشتی به ایرانیان معرفی کردند و تخم کینه او را در دل هر ایرانی پروراندند . بهمین جهت ایرانیان برای سده ها هر سال « عید عمر » بر پا کردند و مجسمه کاهی یا پارچه ای او را سوزاندند و برای هر واقعه بدی که به آنها روی میداد « لعنت به عمر » می فرستادند . این رسم بگونه ای ریشه ای در فرهنگ ایرانیان جای گرفت بطوریکه تا زمان ما هنوز ایرانیان ، از هر طبقه ای که باشند، عید عمر سوزانی بر پا میکنند و لعنت به عمر می فرستند.

گسترش « جنبش آزادگان »

در آغاز حکومت خلفای بنی امیه کم کم « جنبش آزادگان » گسترش پیدا کرده بود و بسیاری از نویسندگان ، اندیشمندان ، شعرا و سرداران ایرانی به آن پیوسته بودند. شاخه های گوناگونی مانند « گروه تسویه » که هم ترازی ومساوی بودن ملل زیر ستم اعراب را با اعراب تبلیغ میکردند ، یا « زندیک ها » که تازیان بآن زندیقه میگفتند و بازگشت به آئین ایرانیان و زند و اوستا را تبلیغ میکرد بوجود آمد.
یکی از نقشهای « جنبش آزادگان » یاری دادن به هر گروهی چه ایرانی و چه عرب که بر علیه حکومت بنی امیه بر می خاستند بود. در رابطه با این نقش یکی از اعضای جنبش که «بشکست» نامیده میشد در مدینه به آموزش دانش فلسفه اشتغال داشت ، شورش « خوارج » را با کمک عده ای از اعراب پی ریزی کرد. او سرانجام بوسیله ماموران خلیفه اموی دستگیر و به قتل رسید.
از نقشهای دیگر و خیلی مهم «جنبش آزادگان» مقابله با از خود برتر انگاری اعراب و تحقیر ایرانیان بود. در رابطه با این نقش شاعران ایرانی از آغاز به ستایش و یاد آوری از فرهنگ منهدم شده خود که در حال فراموش شدن بود، کردند و بادیه نشینان عرب را خوار شمردند.
نخستین شاعری که در بزرگداشت فرهنگ ایران و در مقابله با از خود برتر انگاری اعراب داد سخن داد« اسماعیل یسار » بود که شعری در ستایش ایرانیان و فرومایگی اعراب در برابر هشام بن عبدالملک خلیفه اموی خواند. آن خلیفه بگونه ای بخشم آمد که گفت سزای آن کس که به پادشاهان کافر خود افتخار نماید مرگ است و دستور داد تا یسار را به آب انداخته و مبادرت به خفه کردن او کنند . یسار یکی از نخستین اعضای جنبش آزادگان بود و با عمل دلاورانه خود نشان داد که نبرد میان پيروان اهورا مزدا و و پيروان دروغ و فريب درمرحله آغاز خود است و تا پیروزی کامل اهورا مزدا ادامه خواهد داشت . او در یکی از بیت های خود به خلیفه مسلمان گفت :« ما دختران خود را تربیت میکردیم و آنها را تا مقام شاهی میرساندیم و شما زنده بگور میکردید» .
« گروه تسویه » شاخه زیرزمین « جنبش آزادگان » برای رسوا کردن خود برتر انگاری اعراب و در هم کوبیدن دولت بنی امیه و جلب کسانی که بضرب زور مسلمان شده بودند بطرف خود، اندیشه های خود را موافق با برخی از آیات قرآن ساخته و ترویج میکردند . آنها میگفتند که مطابق با حدیث نبوی « عرب هیچ برتری به عجم ندارد مگر به پرهیز گاری » و در قرآن آمده که « هیچ یک نزد خدا به دیگری برتری ندارد مگر به تقوا » .
رواج نام یا شعار « تسویه » که به چم هم ترازی و یا برابر ساختن است ، سبب شد که مردم ناراضی و ملتهای غیر عرب زیر ستم نژاد پرستی تازیان ، دستاویزی برای ابراز عقاید خود پیدا کنند و بدان وسیله به مخالفت با خلفای مسلمان بنی امیه برخیزند . همچنین به آنان جرات داد تا گام از این دایره فراتر نهاده و نه تنها ادعای برتری اعراب را به مسخره بگیرند بلکه برای ملتهای دیگر هم نسبت به تازیان برتری قائل شوند و بگویند اعراب از هر قوم بدوی هم پست ترند. « جنبش آزادگان » نه تنها از ایرانیان بلکه از تمام ملتهای دیگر در برابر تازیان دفاع میکرد و میگفت که عرب نه هنر دارد ، نه فرهنگ . آنها مانند گرگان خونخوار طایفه به طایفه به جان هم می افتند و خون هم را می ریزند ، زنان و مردان یکدیگر را به اسارت گرفته و در بازار برده فروشان به حراج می گزارند.
شاخه دیگری از « جنبش آزادگان » بنام زندکیها ( پیروان زند اوستا ) که اعراب به آنها زندیقه میگفتند آشکارا با اسلام مخالفت نشان میدادند .
از بزرگترین کارهای « جنبش آزادگان » در مبارزه با تازیان، نوشتن و تالیف و انتشار کتاب بود. از مهمترین آنها کتابهای آئین نامه ، خداینامه ، تاج ، کاروند ، پند و اندرزهای بزرگمهر ، پیمان اردشیر ، جاودان ، ویس و رامین ، هزار انسان ، ترانه های خسروانی و مزدک نامه بود. کتابهای گوناگونی در رد آئین و ویژگیهای اعراب نوشته شد. کتابهای علان شعوبی ، سعیدبن حمید نخبتگان ، هیثم عدی و ابو عبیده راویه را در این زمینه میتوان نام برد. از این کتابها هیچ کدام تاکنون به ما نرسیده ، شاید هم تازی پرستان تمامی را نابود کرده باشند اما درباره آنها در کتابهای اغانی ، عقدالفرید ، مقریزی ، مروج المذهب ، الفهرست و بیان التبین سخن رفته است . لازم به یادآوری دوباره است که این کتابها تمام بعربی است چون همانگونه که گفته شد ، پارسی نویسی را تازیان گناه نابخشودنی میدانستند و از انتشار هر کتابی به پارسی جلوگیری میکردند. کتابهای پارسی یادآوری شده در پیش ، بگونه ای زیرزمینی پخش میشدند. شعوبیان ، بسیاری از کتابهای پارسی را برای نشان دادن فرهنگ والای ایران به تازیان به عربی برگرداندند . ابن مقفع که یکی از بزرگترین و نامدارترین عضو جنبش آزادگان است آنچه توانست از کتابهای ایرانی را به عربی برگردانید. از میان آنان میتوان از کتاب مانی حکیم و برزویه حکیم نام برد. ابن مقفع با نوشتار کتابهای بیشمار، هم تازیان را به ارجمندی فرهنگ ایرانیان آشنا کرد و هم ایرانیان را به یاد دوران شکوهمند جهانداری و تمدن و فرهنگ نیاکان خود انداخت و روح پهلوانی و عشق به آئین های دیرین را در دل های ایشان دمید و با ترجمه و انتشار کتابهای اندیشمندان ایرانی برای نخستین بار فن استدلال را در زبان عربی رواج داد . سرانجام این اندیشمند بزرگ به جرم عضویت در جنبش آزادگان بدستور مهدی خلیفه عباسی با وحشی گری قطعه قطعه و در آتش سوزانده شد . از دیگر اعضاء اندیشمند جنبش آزادگان که کتابهای گوناگونی بر ضد آئین تازیان و در باره فرهنگ درخشان ایران نوشتند ، اشخاص زیر را میتوان نام برد : ابو عبیده معمر مثنی ، هیثم ابن عدی ، ابو عثمان سعیدبن بختگان ، ابو عبیده راویه ، علان شعوبی ، سهل بن هارون دشت میشانی ، ابو اسحاق ابراهیم بن ممشاد اصفهانی و تا حد کمتری ابوالحسن مهیار دیلمی . اگر خوانندگان ارجمند می بینید که بیشتر این نامها عربی است باین دلیل است که در ایران تسخیر شده ایرانیان نمیتوانستند نام ایرانی برای خود برگزینند . آنها تنها در دهکده های دور دست که نسبتاً از گزند تازیان و بعدها تازی پرستان در امان مانده بود هنوز ایرانیان آزادی گزینش نامهای ایرانی را داشتند .
در سده دهم ، جنبش آزادگان به اوج قدرت خود رسید . اندیشمندان و دلاورانی که این جنبش را پی ریزی کرده بودند می بایست بخود ببالند چون آنها به آرمان خود یعنی نجات زبان و فرهنگ پارسی رسیده و از عرب شدن یکپارچه ای ایران جلوگیری کرده بودند . نامدارترین عضو جنبش آزادگان فردوسی توسی بود که با شاهکار جهانی خود شاهنامه برای همیشه زبان و فرهنگ و تاریخ ایران را از لجن زار تازیان نجات داد. پس از سده یازدهم با از میان رفتن دلیل وجود جنبش آزادگان ، این جنبش هم کم کم غروب کرد و مشعل فروزان خود را به خرم دینان و سپس هزار فرزانگان سپرد.

نویسنده: دکتر خسرو خزاعی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:59  توسط آنتی پورپیرار  | 

" آذربایجان " بطور تاریخی ، فقط آذربایجان ایران است

 
آذربایجان بطور تاریخی فقط، آذربایجان ایران است و نام مشابه در ورای ارس جعلی است: 
  
رحیم رئیس نیا محقق آذربایجانی در کتاب «آذربایجان در سیر تاریخ ایران» می نویسد: ”سرزمینی که میان کوه های قفقاز، دریای خزر، رود ارس، گرجستان و ارمنستان قرار گرفته در آثار نویسندگان کلاسیک یونان و روم، آلبانیا و در آثار نویسندگان متاخر یونانی اریانیا، در فارسی میانه آردان، در ارمنی الوانک و اغوانک و اغوان، در گرجی رانی، در سریانی آران و در عربی اران نامیده شده است.“(۱)

همچنین عنایت الله رضا در کتاب «اران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول» نوشته: ”آلبان ها قومی بودند که در غرب دریای مازندران می زیستند و سر زمین آلبان ها از مناطق تاریخی و جعرافیائی مهم قفقاز بوده که با نام آلبانیای قفقاز معروف شده است... آلبانها نخستین بار در سده چهارم پیش از میلاد در صحنه تاریخی پدیدار گشتند...“(۲) 

 رئیس نیا همچنین در مورد زبان و منشاء قومی ساکنان آن خطه می نویسد: ”قبایل ساکن آلبانیای قفقاز به بیست و شش لهجه سخن می گفته اند و این زبان ها به اقوام و تیره های گوناگون ساکن این سرزمین تعلق داشته است. علت آن هم این بوده است که این سرزمین به جهت موقعیت خاص خود از دیر باز گذرگاه و اتراق گاه اقوام و قبایل کوچ نشین و بیابان نورد شمالی و شرقی گوناگون بوده است که از هر چند گاهی از معبر های دربند و داریال گذشته به سوی جنوب و غرب سرازیر می شده اند و نشانه ها و آثاری از خویش را در گوشه و کنار و در ترکیب قومی و فرهنگی ساکنان آن بر جای می گذاشته اند. این عناصر در طی قرن ها کم و پیش با هم در می آمیختند و ای بسا که در ترکیب های دیگر به تحلیل می رفتند. از این روست که دانشمندان شوروی خلق آلبان را پدید آمده از آمیزش طوایف و قبایل اوتی، گارگار، گِل، لِق، کاسپی، سیلو، سانارو و... دانسته اند. ...“ (٣)

برای روشن شدن علل و انگیزه نهادن نام جعلی «آذربایجان» بر اران ( یا آلبانیای قفقاز)، لازم است نظری به زمینه شکل گیری پان ترکیسم در امپراطوری عثمانی بیندازیم: اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، در امپراطوری عثمانی دو جریان فکری قوت گرفت که یکی «اتحاد اسلام» در سطح جهان را در سر می پروراند و دیگری «وحدت ترک زبانان» سراسر جهان را مد نظر داشت که در نهایت «ترکهای جوان» به مثابه یک جریان پان ترکیستی قدرت گرفت و خواستار وحدت ترک زبانان در یک اتحادیه جهانی شد و بدین منظور در کشورها و سرزمینهای ترک زبان در صدد ایجاد احزاب و جریانات پان ترکیستی بر آمد.
از طرفی به دنبال دو قرارداد گلستان و ترکمن چای و تعیین رودخانه ارس بعنوان مرز مشترک ایران و روسیه، مسلمانان ترک زبان قفقاز که برای رهایی از زیر سلطه روسیه تزاری، از دولت قاجار ناامید شده بودند، به دولت عثمانی که هنوز قدرتی بزرگ به حساب می آمد، روی آورده بودند. «ترک های جوان» با بهره گیری از همین نفوذ در شرق قفقاز، هم زمان با جنگ جهانی اول ــ که روسیه تزاری سرگرم جنگ بود ــ حزب پان ترکیستی مساوات را بنا نهادند. پس از فروپاشی امپراطوری تزار، همین حزب برای پیشبرد اهداف پان ترکیستی مدتی بازیگر اصلی در ماورای قفقاز بود.
  تورج اتابکی در کتاب «آذربایجان در ایران معاصر» می نویسد: ”افول حکومت امپراطوری روسیه، زمینه را برای پدید آمدن یک جمهوری مستقل در ماوراء قفقاز آماده ساخت. در نوامبر ۱۹۱۷ کمیسیاریای ماوراء قفقاز در شهر تفلیس برپا شد. ... ۲۲ آوریل ۱۹۱٨ منشویک های گرجی، داشناکیست های ارمنی و مساواتی های مسلمان در تلاشی جمعی هماهنگ شدند و تشکیل «جمهوری فدراتیو ماوراء قفقاز» را اعلام کردند. ... در طی آخرین جلسه کنفرانسی که به منظور دستیابی به یک مصالحه نامه با امپراطوری عثمانی برگزار شده بود، دشمنی های پنهانی بین سه عضو جمهوری فدراتیو ماوراء قفقاز، خیلی سریع آشکار شد ... پس از آن، شورای ملی گرجستان، تشکیل جمهوری مستقل گرجستان و دو روز بعد ارمنی ها به دنبال گرجی ها، استقلال جمهوری خود را اعلام داشتند. ... در ۲۷ مه ۱۹۱٨، شورای ملی مسلمانان در تفلیس برگزار شد و «اعلامیه استقلال آذربایجان» را به تصویب رسانید، جمهوری ای که قفقاز جنوبی و شرقی را در بر می گرفت. ... پذیرش نام آذربایجان برای منطقه جنوبی و شرقی ماوراء قفقاز، در ایران و آذربایجان نگرانی درست کرد. ...“ (۴)
تورج اتابکی در مورد نگرانی های موجود در ادامه می نویسد: ”در ۲۷ مه ۱۹۱٨ هنگامی که در سرزمین آن سوی ارس تا جنوب شرقی قفقاز جمهوری جدید آذربایجان برپا شد، گذاردن نام آذربایجان بر این جمهوری، در ایران و به ویژه در بین روشنفکران آذربایجانی موجب اعجاب گردید. خیابانی و پیروان دموکراتش، برای جدا نشان دادن خودشان از قفقاز، تصمیم گرفتند نام ایالت (آذربایجان) را به «آزادیستان» تغییر دهند.“ (۵)
   
گذاشتن نام جعلی «آذربایجان» توسط پان ترکیستها، بر آلبانیای قفقاز کاملا به عمد و آگاهانه صورت گرفت. از همان زمان حزب پان ترکیستی مساوات مدعی شد که آذربایجان ایران بخشی از سرزمین آنهاست و مردم دو سوی ارس ملتی واحد هستند! آن زمان علیرغم اعتراض افراد و عناصر میهن پرست ایرانی به این نامگذاری، بدلیل بی کفایتی زمامداران، دولت ایران نتوانست مانع این نامگذاری جعلی و هدفمند پان ترکیستها گردد.

در سال ۱۹۲۰ با وارد شدن واحد های ارتش سرخ شوروی به شرق قفقاز، حکومت پان ترکیستی مساوات سرنگون شد. ولی بلشویکها که خود نیز بنام «وحدت پرولتاریای جهانی» اهداف توسعه طلبانه داشتند، نام جعلی آذربایجان را ابقا کرده و آنجا را بنام «جمهوری سوسیالیستی آذربایجان» یکی از پانزده جمهوری اتحاد جماهیر شوروی اعلام کردند.
اتابکی در همان کتاب می نویسد: ”... هنگامی که این جمهوری به وسیله بلشویکها بر انداخته شد و رسول زاده مجبور شد به خارج پناهنده شود، وی قبول کرد که برگزیدن این نام برای جمهوری تازه پای مذکور اشتباه بوده است. ... او در نامه ای به تقی زاده، اشتیاق خود را برای انجام هر کاری که از ناخشنودی بیشتر بین ایرانیان جلوگیری کند، اعلام داشت.“(۶)

عنایت الله رضا می نویسد: ”در اینکه سرزمین ترکی زبانان قفقاز، هیچگاه نام آذربایجان نداشته است، جای اندک شبهه و تردیدی نیست... و در گذشته مولفان و مورخین از بیان این حقیقت، ابا نداشتند. ولی بعد ها بدلائل سیاسی این نکته، از جهانیان پنهان نگه داشته شد. چنان که کمتر کسی از نسل جوان و نیز نسل گذشته، بر این امر آگاهی دارد“ (۷)
عنایت الله رضا همچنین در مورد دیدگاههای پروفسور بارتولد شرق شناس برجسته شوروی می نویسد: ”استاد بارتولد که در اواخر زندگی از ورود به مسائل سیاسی به شدت پرهیز داشت... ولی با این همه... در پیرامون علت گذاردن نام آذربایجان بر قفقاز چنین گفت: نام آذربایجان برای جمهوری آذربایجان، از آن جهت انتخاب شد که گمان می رفت با برقراری جمهوری آذربایجان، آذربایجان ایران و جمهوری آذربایجان یکی شوند.“(٨)
آتورپاتکان نام باستانی سرزمینی است در شمال غربی ایران کنونی، که اینک آذربایجان نامیده می شود. بسیاری از محققین با توجه به معنی لغوی آتور (آذر) که به معنی آتش است، آتورپاتکان را یک نام پهلوی دانسته اند، به معنی سرزمین آتش. همچنین حاکم محلی را به زبان پهلوی آتورپات (آتروپات) می گفتند یعنی نگهبان آتش. صاحبنظران این نامگذاری را به دلیل وجود آتشگده های متعددی می دانند که در این سرزمین قرار داشت. پروفسور بارتلد همچنین می نویسد: ” آذربایجان یا دقیقتر بگوئیم آذرآبادگان درعهد عتیق به بخش شمال غربی ماد اطلاق می شد. پس از مرگ اسکندر چون آتروپات ایرانی، که از سوی اسکندر در سال ٣۲٨ ق.م به ساتراپی آن ناحیه منصوب شده بود، قدرتی نشان داد حائز اهمیت شد.“(۹)
 
رحیم رئیس نیا نیز در این مورد می نویسد: ”استرابون، جعرافیا نویس و تاریخ نگار یونانی که در آخرین دهه های قرن پیش از میلاد و نخستین دهه های قرن بعد از میلاد زندگی کرده، در بند۱ کتاب ۱۱ خود، ماد را شامل دو قسمت جداگانه دانسته است: ماد بزرگ و ماد آتورپاتن؛ و توضیح داده که بخش اخیر نام خود را از نام آتروپات گرفته است. ماد آتورپاتن که آتروپاتکان و آتورپاتکان نیز نامیده می شده، همان ماد کوچک و یا ماد علیا است“(۱۰)
 
همچنین عنایت الله رضا می نویسد: ”... ماد در روزگار باستان از شمال به رود ارس و رشته کوههای البرز، از مشرق به دشت کویر و از جنوب و مغرب به رشته کوههای زاگرس محدود بود ... ماد خرد که بعد ها ماد آتروپاتن نام گرفت، از شمال با آلبانیای قفقاز و از شمال غرب با اورارتو و در سده های بعد با ارمنستان هم مرز بود...“(۱۱)
 
رئیس نیا در مورد منشاء قومی سرزمین کهن آتورپاتکان (آذربایجان) می نویسد: “در اوایل هزاره نخست پیش از میلاد سه کانون نژادی در آذربایجان و سرزمین های هم جوار آن وجود داشته است که عبارت بودند از: ۱ـ طوایف و اقوام بومی محلی که اصطلاحاً آسیانی خوانده شده اند. ۲ـ مردم سامی نژاد که دست کم از هزاره دوم پیش از میلاد با تاخت و تاز های آشوریان، به این سرزمین رسوخ کرده اند. ... ٣ـ بلاخره اقوام آریایی و به ویژه مادی ها که در نیمه نخست هزاره اول پیش از میلاد به این سرزمین آمده و نفوذ یافته اند. ...“(۱۲)

با توجه به واقعیات موجود که توسط محققین بنام ارائه گشته، اولا: منطقه شمالی ارس علیرغم تعلق آن به ایران، در گذشته، هرگز آذربایجان محسوب نمی شد. در ثانی : منشاء قومی ساکنان «ترک زبان» دو سوی ارس نیز کاملا متفاوت می باشد.
اما آنچه که سبب شد تا فرصت طلبان گام به گام در صدد یکی دانستن مردمان دو سوی ارس بر آیند، زبان به ظاهر مشترک مردم دو سوی ارس است! که لازم است برای رفع شبهه، دلایل و علل نفوذ زبان ترکی در آذربایجان و نابودی زبان پهلوی آذری و منشاء قومی مردم آذربایجان بیشتر مورد توجه قرار گیرد
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زیر نویس ها:
۱) رحیم رئیس نیا: آذربایجان در سیر تاریخ ایران، بخش اول ص ۶٨
۲) عنایت الله رضا: اران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول، ص ۲٣
٣) رحیم رئیس نیا: همان کتاب، ص ۶۹
۴) تورج اتابکی: آذربایجان در ایران معاصر، ص ٣۶
۵) تورج اتابکی: همان کتاب، ص ۶۲
۶) تورج اتابکی: همان کتاب، ص ٣۷
۷) عنایت الله رضا: آذربایجان از کهن ترین ایام تا امروز، ص ۲۱۶
٨) عنایت الله رضا: همان کتاب، ص ۲۱۷
۹) ویلهم بارتلد: جعرافیای تاریخی ایران، ص ۲۷۷
۱۰) رحیم رئیس نیا: همان کتاب، ص ٣۲۱
۱۱) عنایت الله رضا: اران از دوران باستان تا عهد مغول ص ۱۲۱
۱۲) رحیم رئیس نیا: همان کتاب،ص ۱۶۱
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 10:14  توسط آنتی پورپیرار  | 

"زبان عربی " قداست ندارد

براي وحي، مي توان به دو جنبه متمايز اشاره كرد كه اهميتي برابر دارند. جنبه نخست آن جنبه كلامي و مربوط به سخن و كلام بودن وحي است و دومين جنبه آن، جنبه زباني وحي است كه به زبان وحي نازل شده است. اين هردو جنبه وحي تأثير فرهنگي شديد در تاريخ انديشه اسلامي از خود به جا گذاشته است.
وحي در اسلام از بنيادي ترين، مهم ترين و محوري ترين جايگاه برخوردار است؛ مفهوم وحي در اسلام اين است كه خدا با انسان سخن مي گويد و خود را به ميانجيگري زباني كه قابل فهم انسان و بشر است، آشكار مي سازد: «ان الله تجلي لخلقه في كلامه (بحار، 89/107) خداوند بر خلقش در كلامش تجلي كرد». اين مهم ترين و اصلي ترين واقعيت است. بدون صورت گرفتن اين فعل اصلي و ابتدايي از جانب خدا هيچ ديني واقعي نمي توانسته است در زمين پيدا شود.
پس مايه شگفتي نيست كه از همان آغاز به مسئله زبان توجه شود. قرآن و اسلام آن زمان ظهور كرد كه خدا سخن گفت. وحي امري اسرارآميز است و وجه مشتركي با رفتار زبان شناختي آدمي ندارد و تا آن جا كه به كلام بودن آن ارتباط دارد، مي بايستي همه خصوصيات اساسي كلام آدمي را داشته باشد. حقيقت آن است كه قرآن به اين دو بعد وحي اشاره دارد. پس هرچند كه وحي نمودي است كه ماوراي هر مقايسه قرار دارد و تجزيه و تحليل نمي پذيرد، باوجود اين سيمايي از آن هست كه مي توانيم به صورت تحليلي به آن نزديك شويم و بكوشيم كه ساخت اساسي مفهوم و تصور آن را ازطريق ملاحظه كردن آن هم چون يك حالت نهايي يا استثنايي رفتار زبان شناختي مشترك ميان همه موجوداتي كه سخن مي گويند اكتشاف نماييم.
وحي قرآني، مربوط به دستگاه علامتي است كه درآن خدا خود به زبان عربي با انسان سخن مي گويد. در حقيقت خدا خود زبان عربي را هم چون يك دستگاه علامتي مشتركي ميان خود و انسان برگزيده است.
مي دانيم براي ايجاد ارتباط كلامي ميان دو شخص (خدا و انسان) به چيزي نياز است كه دستگاه علامتي مشترك ناميده مي شود؛ و اين چيزي جز زبان (لسان) نيست. به عبارت ديگر، براي آن كه ارتباط زبان شناختي مؤثري وجود داشته باشد، شخص گوينده بايد به زباني سخن بگويد كه براي شنونده مفهوم باشد. درحالات متعارف، گوينده و شنونده هردو به يك جامعه زباني تعلق دارند، و اگر چنين نباشد لازم است كه گوينده به زبان شنونده سخن گويد يا لااقل از يك زبان و دستگاه علامتي مشترك بهره گيرند كه هردو آن را بدانند.
در وحي قرآني خدا با فرستاده اش محمد(ص) به زبان عربي سخن مي گويد و در حقيقت به زبان شنونده سخن مي گويد. هرچند ازنظر وجود شناختي ناهمترازي ميان گوينده و شنونده است كه مسأله اي است كه بحث جداگانه اي مي طلبد ولي ما در اين دو بعد زبان شناختي وحي بحث داريم بنابراين از آن صرف نظر مي كنيم.
زبان، چنان چه گفته شد، دستگاهي از علامات شفاهي است كه با توافق اجماعي به عنوان وسيله ارتباط ميان افراد متعلق به يك جامعه به كار مي رود، از اين لحاظ يك پديده و واقعيت اجتماعي است.
زبان، دستگاه نمادي متعلق به يك جامعه است كه هر يك از افراد آن در سخن گفتن با ديگران، اگر مي خواهد سخنش مفهوم باشد و شنونده آن را درك كند، بايد از اين دستگاه بهره برداري كند. بنابراين ارتباط زبان شناختي پديد نخواهد آمد مگر زماني كه دو شخص كه مي خواهند با هم سخن بگويند، از نظام واحدي از علامت ها بهره گيرند.
قرآن آگاهي روشني از اين واقعيت اجتماعي نشان مي دهد و به صورتي بسيار آشكار، مفهوم و تصور زبان را به معنايي كه گفته شد، بيان مي دارد، قرآن طرف تصور خود را از وحي و پيامبري بر روي همين انديشه بنياد مي نهد، از توجه به اين واقعيت آغاز مي كند كه هر قوم و جامعه اي از اجتماعات بشري، داراي زباني ويژه به خويش است؛ و براي اين امر از لحاظ ارتباط آن با نمود رسالت اهميت فراوان قايل مي شود؛ از اين رو مي فرمايد: «هيچ فرستاده اي را جز به زبان قومش نفرستاديم تا چنان باشد كه پيامش را آشكار بيان كند.»(ابراهيم/4)
و همان گونه كه اقوام جهان از لحاظ رنگ با يك ديگر تفاوت دارند، در زبان نيز با يكديگر متفاوت هستند. «و از آيات او آفرينش آسمان ها و زمين، و تفاوت زبان ها و رنگ هاي شماست».(روم/22)
و تفاهم كامل و ارتباط در آن جا كه زبان مشتركي نباشد وجود پيدا نمي كند: «و هم چنان به راه خود ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد؛ و در كنار آن دو كوه قومي را يافت كه هيچ سخني را نمي فهميدند (و زبانشان ويژه خودشان بود.)» (كهف/ 93)
از همين رو قرآن بيان مي دارد كه چرا پيامبر سخنگوي، به زبان عربي با يك وحي عربي براي اعراب مبعوث شد: «انا انزلنه قرءناً عربياً لعلكم تعقلون؛ از اين جهت آن را به صورت قرآن عربي فرو فرستاديم كه شما بتوانيد آن را بفهميد.»(يوسف/2)
و نيز مي فرمايد: «به راستي اين وحي، فرو فرستاده پروردگار جهان است كه روح امين يعني جبرئيل آن را با زبان عربي آشكار بر قلبت فرود آورده است تا از بيم دهندگان باشي.»(شعرا/ 195)
همان گونه كه به حضرت موسي(ع) كتابي به زبان عبري، زبان حضرت و قومش داده شده بود، اكنون نيز به پيامبر عرب كتابي به زبان عربي داده شده است.
چه اگر خدا وحي خود را به زباني غيرعربي فرو مي فرستاد، مردمان هرگز ايمان نمي آوردند، زيرا كه نمي توانستند گفته هاي پيامبر(ص) را بفهمند: «و اگر قرآن را به زبان غيرعربي (أعجمي) قرار مي داديم، مي گفتند: چرا آيه هاي آن روشن بيان نشده است؟ آيا غيرعربي و زبان عربي؟» (فصلت/44) چرا وحي غيرعربي براي قوم عرب فرستاده شده است؟ چه مناسبتي ميان آن دو است؟
به همين ترتيب اگر خدا اين قرآن عربي را بر پيامبر غيرعرب فرو مي فرستاد تا وي آن را به زبان عربي بر قوم خود فرو خواند كه البته آن را نمي فهميدند، آنان نيز هرگز به آن ايمان نمي آوردند: «واگر آن را به پيامبري غير عرب فرو مي فرستاديم و آن را به عربي بر آنان يعني قوم غيرعرب فرو مي خواند، هرگز به آن ايمان نمي آوردند.»(شعراء/ 198)
همه اين آيات چنان كه مي بينيم، مبتني بر اين نظر است كه هر جامعه زبان ويژه به خود دارد، و پيوستگي جدانشدني ميان هر جامعه و زبان آن موجود است؛ و اين برابر است با آن كه بگوييم در قرآن تصور زبان به معناي فني امروزي اين واژه وجود دارد. اين تصور و مفهوم در قرآن با واژه لسان بيان شده است.
خود قرآن به شايعه ای که در زمان نزول در ميان اعراب اشاره دارد مبني بر اينكه قرآن وحي خدا نيست و در پشت اين جريان مردي اعجمي و بيگانه كه به كتاب هاي تورات و انجيل آشنايي دارد او را تعليم و آموزش مي دهد: «ما مي دانيم كه آنها مي گويند: اين آيات را انساني به او تعليم مي دهد؛ درحالي كه زبان كسي كه اين ها را به او نسبت مي دهند عجمي است، ولي اين قرآن زبان عربي آشكار است.»(نحل/103)
قرآن با اين بيان اين شايعه را رد مي كند و مي گويد زبان همه كساني كه قرآن را ساخته آنان مي دانند غيرعربي و عجمي است، در صورتي كه قرآن به زبان عربي آشكار است و نتيجه اين گفته اين است كه شخصي كه زبانش عربي نباشد مطلقاً نمي تواند به پيامبر تعليم دهد كه چه چيزها به زبان عربي خالص بگويد.
آياتي از قرآن ، واژه بسيار مهم اعجمي را طرف توجه ما قرار مي دهد. بهتر است اين مسئله را در راستاي شناختن ديدگاه قرآن درباره زبان با توجه به تضاد و تقابل اساسي ميان عرب و عجم مورد تحليل قرار دهيم.
از نظر اعراب، همه اقوام جهان را مي توان به دو گروه دسته بندي كرد: عرب و غير عرب. همه اقوام و ملت هاي غيرعرب شناخته شده براي ايشان در مجموع و بدون تمايز در گروه دوم قرار مي گرفتند. اين دو مفهوم به صورت انحصاري جنبه زبان شناختي نداشت، چون خون يعني نژاد نيز به ويژه در مفهوم عرب نقش مهمي ايفا مي كرد؛ ولي قاطع ترين عامل در اين دسته بندي بدون شك زبان بود. شاهد آن اين واقعيت است كه حتي فرد با اصل خالص عربي، اگر نمي توانست چنان كه شايسته است به زبان عربي سخن بگويد غالباً به نام اعجمي خوانده مي شد.
اين امر بعضي از صاحب نظران را بر آن داشت تا به تمايزي ميان اعجمي و عجمي قايل شوند. لفظ نخست بنابراين نظريه به كسي اطلاق مي شود كه نتواند به صورت صحيح و آشكار مقصود خود را به زبان عربي بيان كند، حتي اگر از لحاظ نژاد هم عرب بوده باشد؛ در صورتي كه لفظ دوم به معناي كسي است كه از لحاظ نژادي غيرعرب است، خواه بتواند به زبان عربي سخن بگويد يا نتواند؛ ولي همه دانشمندان لغت در اين نظر اتفاق ندارند.
به هر صورت اين امر قطعي است كه در جاهليت ريشه عجم دامنه استعمال گسترده اي داشت. معناي اساسي آن در ظاهر وجود ابهام و تاريكي مفرط در سخنگويي شخص است، خواه به صورت اتفاقي و موقتي بوده باشد يا به صورت دايمي برخاسته از بيگانه بودن.
پس، انديشه ابهام و تاريكي زبان شناختي ممكن است جهت ديگري اختيار كند: جانوران ازگونه دام ودد به نام اعجم خوانده شده اند. پس هر كس يا هر چيز كه نتواند مانند عرب تكلم كند، اعجم است، و اين در عين حال نشان مي دهد كه اصطلاح اعجم ياعجم در ابتدا اصطلاحي تحقيرآميز بوده است: به عبارت ديگر، براي بيان اهانتي از طرف عرب ها نسبت به كساني بوده است كه از سخن گفتن به زبان عربي عاجز و ناتوان بودند، و اين زبان درنظر ايشان غني ترين و زيباترين و كامل ترين زبان در سراسر عالم بود. ناتواني در سخن گفتن به اين زبان، به نظر ايشان هم سنگ با لال و گنگ به دنيا آمدن است.
همين ايستار بي ارزش شمردن مردمي كه از سخن گفتن به زبان عربي ناتوان هستند، سبب پيدايش واژه تقليد صوتي طمطم در زبان عربي شده است؛ يعني سياهان گنگ.
مايه شگفتي است كه در بحبوبه چنين جهاتي قرآن نسبت به اين مسئله، ايستاري منصفانه و بي طرفانه اختيار كرده است. در آن هيچ دليلي بر برتري طبيعي زبان عربي بر زبان هاي غير عربي مشاهده نمي شود. البته اين درست است كه با ظهور اسلام وضع واقعاً يگانه و ممتازي براي زبان عربي به عنوان زبان وحي به وجود آمد، اما هيچ قصدي براي برتري دادن زبان عربي وجود نداشته است ؛ و نيز در قرآن هيچ اشاره به برتري نژاد عرب نسبت به ديگر نژادها نشده است؛ چه، قرآن برتري امت را به تقوا و عمل به اعتدال و وسط بودن امر به معروف ونهي از منكر كردن مي داند . بنابراين هيچ اشاره اي به برتري عرب يا جامعه عربي نسبت به ديگر مردمان نمي كند؛ اگر برتري باشد به جهت عمل به تقوا و اموري است كه ذكر شد و همين تنها موجب برتري اهل قرآن بر اهل كتاب هاي ديگر آسماني است.
نظر قرآن درباره اين مسئله مبتني بر اين خودآگاهي فرهنگي آشكار است كه هر ملت زبان ويژه به خود دارد و عربي زبان اعراب است و از اين لحاظ يكي از چندين زبان است مانند عبري و آرامي و مانند آنها. اگر خدا اين زبان را برگزيده، به خاطر ارزش دروني و ذاتي آن به عنوان يك زبان نبوده بلكه تنها براي سودمندي آن بوده است؛ يعني بدان سبب زبان را عربي برگزيد كه پيام در درجه اول خطاب به مردماني بود كه به زبان عربي سخن مي گفتند. مكرر در قرآن با آياتي رو به رو مي شويم كه بنابر آن ها معلوم مي شود كه كتاب خدا از آن جهت به زبان عربي فرود آمد كه فهم آن براي عرب ها آسان تر باشد: «از آن جهت قرآن را به زبان عربي فرو فرستاديم كه شما بتوانيد آن را بفهميد.»
و اين ناظر به نظريه كلي تر اسلام نسبت به مسئله اختلاف نژادي است كه در آيه 13 سوره حجرات به صراحت بيان شده است.
اين نظريه قرآن، نشان مي دهد كه در آخرين تحليل، عرب ها چيزي جز يك ملت و قوم در ميان قوم ها و ملت هاي ديگر نبودند و زبان عربي نيز يكي از چندين زبان متفاوت ديگر بود. بدين ترتيب ديده مي شود كه چرا قرآن علي رغم تاكيدي كه درباره عربي بودن خود مي كند، خود را به عنوان اعلاميه اي از برتري اين زبان درنظر نمي گيرد. هر جامعه و امتي زبان ويژه به خود را دارد. به همين جهت هنگامي كه خدا وحي خود را به شكل تورات به اسرائيليان فرو فرستاد، زبان عبري را وسيله انتقال پيام خود قرار داد؛ و اين بدان جهت بود كه آن قوم به زبان عبري سخن مي گفت. همين مطلب در مورد وحي هاي ديگر فرستاده شده به اقوام ديگر نيز صحت دارد: هر قوم اهل كتاب داراي كتابي به زبان جامعه آن قوم است. به همين ترتيب، همه پيامبراني كه پيش از حضرت محمد (ص) مبعوث شدند، هر يك پيام خود را با زبان قوم خويش ابلاغ كردند. پس قرآن از آن جايي كه پيامبرش عرب بود به زبان عربي نازل شد تا براي قوم عرب قابل فهم باشد؛ سپس اين وحي و قرآن براي هر كس كه برسد حجت است. (انعام /19)
بنابراين نمي توان دليلي اقامه كرد كه چرا زبان عربي براي دين اسلام و وحي و قرآن از ميان ديگر زبان ها برگزيده شده بود، جز آن كه پيامبر آن، عرب زبان بود و اين طبيعي است. اين انديشه مركزي قرآن كاملاً موافق با جهان بيني گسترده است كه قرآن آن را بيان مي دارد، بنابراين زبان، قداست خاصي ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 13:55  توسط آنتی پورپیرار  | 

پورپیرار و اشکانیان

برنهاده‌ی بنيادين «ناصر پورپيرار» در كتاب سراسر نامفهوم و مهمل‌اش به نام «اشكانيان» آن است كه "اشكانيان" نه صاحبان ايرانی‌تبار يك امپراتوری نيرومند و يك‌پارچه، بل كه يونانيانی بودند كه در سال 146 پ.م. با تسلط روم بر آتن، به ايران گريخته و مهاجرت كردند و در اين كشور مهاجرنشين‌های پراكنده‌ای را برپا نمودند و سرانجام با تضعيف قدرت روم، در 214 ميلادی، اقامتگاه‌های خود را در ايران وانهاده و به يونان بازگشتند!! خواننده در وهله‌ی نخست انتظار دارد كه نويسنده، اسناد و مدارك صريح و دقيق ادعای انقلابی خود را درباره‌ی گريز و مهاجرت گسترده‌ی يونانيان به ايران در پی اشغال آتن به دست روميان، و سپس بازگشت آنان را از ايران به آتيك پس از برافتادن سلطه‌ی روم، جزء به جزء عرضه كند. اما پورپيرار كه گويی با بيان اين مهملات در حال قصه‌گويی برای نوه‌های خويش است، هيچ سراغ و نشانی را از چنان اسنادی در اختيار ندارد و به خوانندگان ارائه نمی‌كند. بدين سان، پورپيرار، اين ادعای وقيح و موهوم خود را در همان ابتدا به سبب عدم همراهی با هر گونه سند و مدركی، به دست خويش ابطال می‌كند.
از آن جا پورپيرار در برخورداری از سند و مدرك - بل كه عقلانيت - دچار تهی‌دستی و فقر كامل است، برای اثبات ادعاهای خود به دلايلی نامربوط و گمراه‌گرانه متوسل می‌شود و می‌گويد كه چون سبك هنر و معماری عصر اشكانی و زبان رايج در آن يونانی بود، پس "اشكانيان" يونانی‌تبار بوده‌اند!!! اما پورپيرار كاملاً غافل است كه هنر و معماری هخامنشيان (يا به قول او، اسلاوهای يهودی!) به شيوه‌ی «اكدی- ايلامی» بود و زبان رسمی آنان نيز ايلامی- آرامی. حتا از دوران پس از اسلام نيز می‌توان نمونه آورد و گفت كه هنر و معماری غزنويان و سلجوقيان و ايلخانان نه به سبك چادرنشينان بيابانگرد دشت‌های مغولستان، و زبان رسمی آنان نه تركی، بل كه اين همه يكسره ايرانی بود. بنابراين استفاده‌ی اشكانيان از شيوه‌ها و زبان يونانی كه از زمان اسكندر در ايران حاكم گرديده و به ويژه در ميان طبقات فرادست و وابسته به دربار مقدونی، مُد و مرسوم بود، امری كاملاً طبيعی و عادی و مطلقاً فاقد آن معنايی است كه پورپيرار با مسخره‌بازی‌هايش از آن برداشت و القا می‌كند.
پورپيرار در جايی ديگر از كتاب خود، گويی كه قصد تمسخر همه‌ی ادعاهای مهمل خود را دارد، نخست مدعی می‌شود كه نام "ارشك" و ديگر شاهان اشكانی، يونانی است. اما بعد به ناگزير اعتراف می‌كند كه در هيچ واژه‌نامه‌ی يونانی‌ای، چنين واژگانی نيامده و معنا نشده است!! او كه در نهايت همه‌ی رشته‌های خود را پنبه شده می‌يابد، به همان دستاويز سخيف و كودكانه‌ی هميشگی‌اش متوسل می‌شود و می‌گويد كه همه‌ی واژه‌نامه‌های يونانی موجود قلابی و جعلی‌اند و نام‌های ياد شده عمداً و برای پنهان كردن ماهيت يونانی اشكانيان، به دست توطئه‌گران يهودی از اين كتاب‌ها حذف شده‌اند!!! هذيان‌گويی‌های ماليخوليايی پورپيرار پايان‌ناپذير است.
پورپيرار كه از جعل و جاسازی دروغ در جعبه‌ی تاريخ ابايی ندارد و با تناقض‌گويی‌های پياپی، ادعاهايش را به دست خويش ابطال می‌كند، گواهی انبوهی از نويسندگان كهن يونانی و لاتينی و ارمنی (پلوتارك، استرابو، آرين، هروديان، موسا خورنی و…) را درباره‌ی وجود يك امپراتوری نيرومند و يك‌پارچه و ايرانی به نام اشكانی (يا پارتی) مردود می‌شمارد و اين همه را ساختگی و جعلی توصيف می‌كند.
اما چند صفحه بعد، آن جا كه «اسكندر» را رهاننده و آزادی‌بخش اقوام شرق ميانه از شرّ هخامنشيان (!) می‌خواند و حاكميت اسكندر و سلوكيان را بر ايران تقديس و تحسين می‌كند، اصالت و صحت همان منابع كهن يونانی و لاتينی و ارمنی را تأييد می‌كند چرا كه تنها همين مراجع هستند كه از اسكندر مقدونی و لشكركشی وی به ايران و جانشينان سلوكی وی سخن رانده‌اند و آگاهی‌های كنونی ما در اين زمينه‌ی كاملاً وابسته به همين منابع است. بدين ترتيب، پورپيرار آن جا كه منافع‌اش اقتضا می‌كند، اصالت و صحت منابع ياد شده را تأييد می‌كند و آن جا كه منافع‌اش اقتضا نمی‌كند، همان‌ها را فوراً و بدون توجه به برملايی تناقض‌گويی‌اش، مردود می‌شمارد. آيا ممكن است نويسنده‌ای تا اين حد خواننده‌اش را تحقير كند و او را در جای كودنی فاقد تفكر بنشاند، قدرت تعقل و تمييز را از او سلب شده بيانگارد و اين همه سخن ضد و نقيض بی‌سند و محتوا را در مقابل او انبار كند؟
شخص پان‌تركيستی به نام «رهگذر» (كه در وبلاگ پورپيرار گفته بود مغ‌ها همان مغول‌ها هستند!!) به پيروی از آموزگار ضدايرانی‌اش، نوشته بود كه نسخه‌ی اصلی هيچ يك از آثار كهن تاريخی يونانی و لاتينی در دست نيست، بنابراين همه‌ی اين منابع جعلی‌اند!! در پاسخ به شبهه‌افكنی مهمل و نامربوط اين فرد بايد بگويم كه ما هيچ نسخه‌ی اصلی و اصيلی - مثلاً - از ديوان حافظ، مثنوی معنوی يا تاريخ بيهقی نداريم. اما به نسخه‌هايی از اين كتاب‌ها كه حتا صدها سال پس از عصر نويسندگان‌شان كتابت شده‌اند، اعتماد می‌كنيم و آن‌ها را مقبول می‌دانيم و ادعا نمی‌كنيم كه فرضاً، هيچ گاه ديوان حافظی وجود نداشته است. به همين سان، از قرآن نيز هيچ نسخه‌ی اصل و اصيلی در دست نداريم اما با اين حال، كسی موجوديت و اصالت قرآن كنونی را انكار نمی‌كند. از تاريخ هردوت نيز تاكنون نسخه‌ای كه به خط او باشد يا در عصر او نوشته شده باشد در دست نيست اما حتا پورپيرار هم به اصالت آن صحه می‌گذارد! در اعصار كهن، هيچ سازمان يا نظام خاصی برای حفظ و نگه‌داری آثار محدود مكتوب وجود نداشت و به لحاظ محدوديت در نشر و تكثير كتب، چه بسا با مفقود شدن يا نابود شدن يك جلد كتاب، هرگز نسخه‌ی ديگری برای جبران فقدان آن يافته نمی‌شد. به هر حال، غالب كتاب‌های كهن موجود - چه در ايران و چه در غير آن - نه مبتنی بر نسخه‌هايی اصيل و به خط خود نويسندگان‌شان، بل كه متكی به رونوشت‌هايی بسيار متأخرند كه معمولاً امانت‌دارانه، استنساخ شده و نسل به نسل منتقل گشته و دست به دست، گرديده‌اند. بنابراين، هرگز نمی‌توان ادعا كرد كه به سبب در دست نبودن نسخه‌ی اصلی فلان كتاب، آن كتاب جعلی و دروغين است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 12:23  توسط آنتی پورپیرار 

شهادت عرب ها به نام " خلیج فارس "

به طور كلي، عظمت و وسعت سرزمين آبادان پارس در منابع عربي به عنوان دليلي براي توجيه نام گذاری اين پهن دريا به درياي پارس اقامه شده است. مستدل‌ترين آثار عربي در انتساب درياي جنوب ايران به سرزمين پارس، تركيب «خليج فارس» را به كار مي‌گيرند و «بحر فارس» را تقريبا به دست فراموشي سپرده‌اند.

در قرن حاضر با توسعه معلومات جغرافيايي، همراه با چاپ نقشه‌هاي بسيار به زبان‌هاي مختلف، تركيب «خليج فارس» مورد استعمال جهاني پيدا كرده است و از اين نظر قرن بيستم را قرن استفاده از تركيب «خليج فارس» مي‌توان دانست، قرني كه تركيب مذكور در تمام زبان‌هاي زنده عالم رسوخ و گسترش پيدا كرده و به طور كلي جاي تركيب قديمي «‌بحر فارس» را گرفته است، چنانكه: در انگليسي «Persian Gulf»، در فرانسه «Golfe Persique»، در فارسي «خليج فارس»، در روسي «Persidski Zaliv»، در تركي «Farsi Korfozi»، در ژاپني «Perusha Wan» و به همين نسبت به اندك تغييري در تقدم و تاخر اجزاي تركيب، در همه زبان‌هاي دنيا جاي دارد.

در آثار عرب زبان نيز «بحر فارس» قديم جاي خود را به «الخليج الفارسي» امروز داده و در آثار پراهميتي كه در اين قرن به زبان عربي تأليف، چاپ و منتشر شده است، تركيب «بحر فارس» به دست فراموشي سپرده شده و در بيشتر آنها تركيب «الخليج الفارسي» در انتساب اين دريا به سرزمين فارس به كار گرفته شده است. چنانكه دانشمند شهير عرب، «جرجي زيدان» در صفحه 43 جلد دوم از كتاب پرارزش «تاريخ التمدن الاسلامي»، ضمن بيان ابعادي كه بحر فارس در نظر جغرافيانويسان قديم داشت، استفاده از آن تركيب را به قرون سوم، چهارم، پنجم و ششم هجري منتسب دانسته و تعبير امروزي نام دريايي جنوب ايران را «خليج فارس» مي‌داند.
جرجي زيدان مي‌‌گويد: «بحر فارس ـ ويراد به عندهم كل البحور الميحطه ببلاد العرب من مصب ماءدجله في العراق الي ايله فيدخل فيه مانعبر عنه اليوم بخليج فارس و بحرالعرب و خليج عدن و البحر الاحمر و خليج العقبه...».
يعني:
«درياي فارس ـ نزد آنان متقدمين همه درياهايي كه سرزمين‌هاي عرب از مصب آب دجله گرفته تا ايله را احاطه مي‌كند، به عنوان درياي فارس تعبير مي‌شده و از آن جمله است آنچه را كه ما امروز از آن به «خليج فارس» و درياي عرب و خليج عدن و درياي سرخ و خليج عقبه تعبير مي‌كنيم».

امروز مستدل‌ترين آثار عربي در انتساب درياي جنوب ايران به سرزمين پارس، تركيب «خليج فارس» را به كار مي‌گيرند و «بحر فارس» را تقريبا به دست فراموشي سپرده‌اند. از جمله معروفترين دائرةالمعارف دنياي عرب يعني «المنجد» كه به عنوان سندي محكم قابل استفاده است، در تسميه درياي جنوب ايران از تركيب «خليج فارس» استفاده مي‌كند. به عنوان مثال در صفحه 66 قسمت «الادب و العلوم» اين كتاب چاپ نوزدهم ـ بيروت 1966، درباره بحرين آمده است»
«البحرين: مجموعه جزربالقرب من شاطي الغربي للخليج الفارسي 000/115 اكبرها جزيره المنامه...».
يعني:
«بحرين مجموعه جزايري است واقع در نزديكي سواحل غربي «خليج فارس» 000/115 و بزرگترين آن جزيره منامه نام دارد...».

گذشته از تأليفات، در ترجمه‌هاي قرن حاضر نيز استفاده از تركيب مذكور مرسوم است و ما در اينجا به عنوان نمونه از دو نقشه كه در سالهاي اخير به عربي ترجمه و منتشر شده است، ياد مي‌كنيم:

در ترجمه شماره اول كتاب «تاريخ تمدن» ويل دورانت به عربي توسط دكتر زكي نجيب محمود ـ چاپ قاهره 1965 ـ تركيب «خليج فارس» به كار رفته است.

همچنين در ترجمه كتاب «المسوعه العربيه الميسره» نوشته دانشمند شهير «صبحي عبدالكريم»، ترجمه به عربي، محمد شفيق غربال، چاپ قاهره 1965، تركيب «خليج فارس» مورد استفاده قرار گرفته است.

محمد عبدالكريم صبحي، نيز در كتاب پرارزش دانش كارتوگرافي «علم الخرائط» در نقشه‌هايي كه با ترجمه عربي نقل كرده است، درياي جنوب ايران را اغلب «الخليج‌الفارسي» نام نهاده است، جز در چند مورد كه تركيب «بحر فارس» را به كار گرفته است. همچنين دكتر انيس فريجه در ترجمه كتاب تاريخ اعراب نوشته دكتر فيليپ حتي ـ چاپ بيروت 1969 ـ نيز تركيب «خليج فارس» را به كار گرفته است.

چنانكه مشاهده شد در آثاري كه در نيمه دوم قرن بيستم به عربي ترجمه و نشر شده، در انتساب درياي جنوب ايران به سرزمين فارس، تركيب «خليج فارس» بيشتر به كار رفته است. در حالي كه در ترجمه‌هاي نيمه اول قرن حاضر و اوايل نيمه دوم، گاه از تركيب «بحر فارس» نيز استفاده شده است، براي مثال نقشه‌اي در دست داريم از كتاب جغرافياي تاريخي پرارزش «كي لسترانج بلدان الخلافه الشرقيه» ترجمه شده به عربي از «بشير فرنسيس» و «كوركيس عواد» ـ چاپ بغداد 1954 ـ كه اين حقيقت را به وضوح آشكار مي‌سازد.

در اين نقشه كه از كتاب «قصه الحضاره» تأليف «ويل دورانت» ترجمه به عربي دكتر زكي نجيب محمود ـ چاپ قاهره 1965 ـ اقتباس شده است، منطقه ايران و بين النهرين و جنوب تركيه و سوريه و قسمتي از «خليج فارس» نمايش داده شده كه محل تمدن‌هاي قديم اين مناطق است.

دو نقشه بسيار معتبر از كشورهاي كويت و عراق نيز در دست است كه درياي جنوب ايران و جنوب شرقي عراق را در سالهاي اخير، «خليج فارس» نامگذاري كرده است و اين دو نقشه در عين حال نشان‌دهنده آن است كه تركيب «بحر فارس» از سالهاي ميانه نيمه دوم قرن حاضر به كلي فراموش شده است. اول نقشه‌اي است از دائرةالمعارف مشهور و بسيار معتبر و پرارزش «المنجد»، چاپ نوزدهم بيروت 966 .

دوم نقشه‌اي است از دائرة‌المعارف اقتصادي لبناني به نام الدليل التجاري للشرق الاوسط 1971 ـ 1972 تجاره ـ صناعه زراعه 1969 الي 1971 الناشره ايفيت شكري كرم صاحب. الدليل التجاري للشرق الاوسط، چاپ بيروت 1972.


دليل علماي عرب در نسبت دادن «خليج فارس» به سرزمين فارس:


آثار عربي منابع مهمي‌ را در آشنا ساختن ما با اين حقيقت كه دانشمندان عرب توجيهي محلي نيز براي اين ناميدن داشته‌اند، به دست مي‌دهند. منابع ياد شده، بيش از منابع موجود در هر فرهنگ ديگري، از «خليج فارس» و دليل تسميه آن سخن دارند.

به طور كلي عظمت و وسعت سرزمين آبادان پارس در منابع عربي به عنوان دليلي براي توجيه تسميه درياي پارس اقامه شده است. چنان كه يونانيان باستان نيز در مراودات دريايي و ارتباطات سياسي خود با اين سرزمين، به دليل همين عظمت، وسعت و پيشرفت بود كه درياي مزبور را بدان منسوب و موسوم كردند. براي مثال از منابع عربي ذكر مي‌شود:

«ابوعبدالله زكريابن محمدبن محمودالقزويني» متوفي به سال 682 هجري كه از علماي برجسته اسلامي ‌است، در كتاب معروف «آثار البلاد و اخبار العباد»، چاپ گوتينگن 1848 ميلادي در توجيه تسميه منطقه فارس و درياي منتسب بدان و همچنين در اهميت سرزمين فارس، چنين گويد:

«الناحيه المشهوره التي يحيط من شرقها كرمان و من غربها خوزستان و من شمالها مفازه خراسان و من جنوبها البحر، سميت بفارس بن الاسوربن سام بن نوح، عليه السلام... و رجاء في التواريخ ان الفرس ملكواامرالعالم اربعه آلاف سنه. كان اولهم كيومرث و آخر هم يزدجرد بن شهريار الذي قتل في وقعه عمربن خطاب بمرو، فعمر والبلاد و انعشو العباد».
يعني:
«سرزمين مشهوري كه شرق آن را كرمان و غربش را خوزستان و شمالش را استان خراسان و جنوبش را دريا احاطه كرده است، به نام فارس بن اسورابن سام بن نوح، عليه السلام ناميده مي‌شود... و در تاريخ آمده است كه همانا ايرانيان 4هزار سال بر امور عالم پادشاهي كردند. اول آنها كيومرث بود و آخرشان يزدگرد، فرزند شهريار كه در محاربه عمربن خطاب در مرو به قتل رسيد، آنان سرزمين‌ها را آبادان كردند و بندگان را بهره‌مند ساختند.

ابوعلي احمدبن عمر معروف به ابن رسته در صفحه 84 جلد هفتم كتاب الاعلاق النفيسه كه در سال 290 هجري تاليف شد، مي‌گويد:
«فاما البحر الهندي يخرج منه خليج الي ناحيه فارس يسمي‌ الخليج لفارسي». یعني:
«اما از درياي هند خليجي بيرون مي‌آيد به سمت سرزمين فارس كه آن را «خليج فارس» مي‌نامند».

تركيب اين جمله به گونه‌اي است كه با ظرافت خاصي، علت اين تسميه را به سمت سرزمين فارس قرار گرفتن آن دريا ذكر مي‌كند.
اما «الطاهربن مطهر المقدسي»، معروف به «بشاري» در صفحه 18 كتاب «احسن التقاسيم في معرفه الاقاليم» چاپ ليدن 1906، شرحي مفصل در اين باره آورده و علت اين تسميه را با دقت بيشتري مورد بررسي و تجزيه و تحليل قرار مي‌دهد و مي‌گويد:
«فان قيل لم جعلت بحار الاعاجم من السبعه بعد ماقلت ان الله خاطبهم بمايرفونه فالجواب فيه و جهين احد هما ان العرب قد كانت تسافر الي فارس الاتري ان عمربن الخطاب رضه قال اني تعلمت العدل من كسري و ذكر خشيته وسيرته والاخران من سار الي هجرو عبادان لابدله من بحر فارس و تيزمكران اولاتري الي اكثر من الناس يسمونه الي حدودالمين بحر فارس و ان اكثر صناع المراكب و ملاحهيافرس و هومن عمان الي عبادان قليل العرض. لايجهل مسارفيه...» .
يعني:
«اگر گفته شود برا ي چه درياهاي عجم را هفتگانه دانسته اي منظور از درياي‌هاي هفتگانه فارس عبارت است از: «خليج فارس»، درياي قلزم، درياي يمن، درياي حبشه، درياي زنگ، درياي هند و درياي چين كه در آثار مختلف از آنها نام برده مي‌شود بعد از آنكه چنين گفتي، خداوند خطاب به آنها فرموده به آنچه را كه خود مي‌شناسند آن را اشاره به آيه بيستم از سوره مباركه الرحمن قرآن مجيد كه گويد: خداوند دو دريا را روانه كرد. وابن الفقيه و شهاب الدين احمدالنويري آن دو دريا را به درياي فارسي و درياي روم معرفي كردند. جواب آن از دو جهت است، يكي اينكه اعراب كه به فارس سفر مي‌كرده‌اند، نمي‌ديدند مگر آنچه را عمربن خطاب گفته است: همانا من دادگري را از كسري آموخته ام منظور انوشيروان عادل است و ياد مي‌كند از شكوه او و نيكي اخلاقش. ديگر اينكه اگر كسي به هگر و آبادان بخواهد برود، ناچار است از درياي فارس و كرمان و تيزمكران بگذرد و آيا نمي‌بينيد كه بيشتر مردم آن دريا را از حدود يمن، بحر فارس مي‌نامند و بيشتر كشتي سازان و كشتيرانان آن ايراني هستند و آن دريا از عمان تا آبادان است با عرض كم و مسافر در آن ناپديد نمي‌شود».

و بالاخره «ابوالقاسم بن محمدبن حوقل» در كتاب «صوره الارض» در چگونگي تسميه درياي فارس و «خليج فارس» دقت بيشتري به خرج مي‌دهد و در صفحه 244 فصل فارس با صراحت تمام مي‌گويد:

«و قد تكرر القول بان بحر فارس خليج من البحر المحيط في حدالصين و بلدالواق و هو بحر يجري علي حدود بلدان السند و كرمان الي فارس فينسب من بين سائرالممالك التي عليه الي فارس. لانه ليس عليه مملكه اعمر منها و لان ملوك فارس كانواعلي قديم الايام اقوي سلطانا، و هم المستولون الي يومنا هذا علي ما بعد و قرب من شطوط هذاالبحر ولانا لانعلم في جميع بلدفارس و غيرها سفنا تجري في بحر فارس فتخرج عن حد مملكتها و ترجمع جلالتها و صيانتها الاالفارس»
يعني:
«به طور مكرر گفتم كه درياي پارس، خليجي از بحر محيط اقيانوس كناري در حد چين و شهر واق است و اين دريا از حدود بلاد سند و كرمان تا فارس ادامه دارد و از ميان ساير ممالك به نام فارس ناميده شده است، زيرا فارس از همه كشورها آبادتر است و پادشاهان آنجا در روزگاران قديم سلطه بيشتري داشتند و هم اكنون نيز بر همه كرانه‌هاي دور و نزديك اين دريا تسلط دارند و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 12:12  توسط آنتی پورپیرار 

مطالب قدیمی‌تر