تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

هنر در دوران ساسانی

این مقاله پاسخی است به  ادعاهای ننگین ناصر پورپیرار در خصوص نابودی مطلق هنر و هنر مندان سرزمین ایران بدست هخامنشیان و ادعای مضحکتر وی در خصوص انکار سلسله ساسانیان

 

۱- هنر سفالگری در دوره ساسانی

سفالینه های این دوره در مقایسه با سنن كهن سفالگری ایران و بدلیل استفاده از ظروف فلزی از كیفیت چشمگیر و بسیار بالایی برخوردار نیست. مراكز عمده سفال سازی در دوره ساسانی عبارتند از شوش، ری، دامغان، قصر ابونصر (فارس)، گیلان، منطقه سیستان و مكران در ایران و نینوا. تیسفون، كیش و بین النهرین در خارج از ایران. از شكلهای متداول سفالینه در این دوره می توان به كوزه های نسبتا" بزرگ با گردن كوتاه و بدنه مدور با دسته یا بدون دسته، كوزه هایی با دهانه گلابی شكل و دسته عمودی، كوزه های سه پایه ، قمقمه های مسافرتی با دسته های مدور. كاسه ها و پیاله های دسته دار، صافی های سفالی، ظرفهای سفالین بشكل حیوانات، پیكرك های سفالین از زنان، مرد طبل زن، پی سوزهای مختلف اشاره نمود. بعضی از این سفالینه ها بدون لعاب و برخی دارای لعاب سبز و آبی فیروزه ای و در مواردی شیری و قهوه ای رنگ می باشند.

تزیینات ظروف سفالی بصورت طرح های كنده  هندسی، گیاهی یا نقوش افزوده، نقش مایه های پیچیده قالبی، نقوش مهر زده، مدالیون با نقش حیوان و انسان است.

تنگ

خوزستان( جنوب غربی ایران)

دوره ساسانی

سفال با لعاب سبز

بلندی: 3/46 سانتیمتر، قطربدنه: 9/26 سانتیمتر، قطردهانه: 8/12 سانتیمتر

شماره شی: 8510-ک.م.

۲- هنر شیشه گری در دوره ساسانی

هنر شیشه گری در دوران تاریخی احتمالا" از منطقه مدیترانه كه كارگاههای اسكندر و سوریه در آن فعال بودند وارد ایران گردید و ایران هم بنوبه خود آنرا به شرق دور صادر كرده است. در آغاز سال 1958 م. (1337 هـ .ش.) تعدادی قبور مربوط به دوران پارت و ساسانی در گیلان و حوالی آن كشف گردید كه مقادیر زیادی اشیا و شیشه ها در بین آنها كشف شد. بسیاری از این اشیا توسط حفاران غیر مجاز از زیر خاك بیرون آورده شده بود و امكان تشخیص ظروف پارت و ساسانی بسیار مشكل بود. این اشیا شامل كارهای بومی یعنی ساخت فلات ایران و كارهای شیشه ای كه در سوریه در منطقه سواحل مدیترانه شرقی ساخته شده و به ایران وارد شده بود.

 شیوه ساخت آثار شیشه ای همانند دوره پارتی به دو روش دمیدن در قالب و دمیدن آزاد اجرا می گردید، و دو نوع ظروف بصورت جداره ضخیم و جداره نازك تولید می شده است. تزیینات نیز به روش های تراش، قالبی، پرمانند، رشته های افزوده، لكه های تزیینی و زائدهای تزئینی بوده است.متداول ترین نوع تزئین در این دوره ساخت پیاله هایی با جدار ضخیم با تراش های مدور مقعر بوده است. شكل های مختلف ظروف شیشه ای عرضه شده در موزه ایران باستان عبارتند از: پیاله های مختلف، تنگ ها، با ویژگی ظروف دسته دار ساسانی كه با یك انحنای مناسب و یك دسته از دهانه تا بدنه ادامه داشته و عطردان و ظروف سه پایه ای كه از مناطق گیلان، شوش و نهاوند بدست آمده است.

 

ظرف شیشه ای

سده 4-3 میلادی

شیشه

بلندی: 8/27 سانتیمتر

قطردهانه: 3/8 سانتیمتر، قطر پایه: 7 سانتیمتر

شماره شی: 4034

۳- هنر فلزكاری در دوره ساسانی

هنر فلزكاری در زمان ساسانیان به اوج شكوفایی خود رسید و از مرزهای امپراتوری فراتر رفت. یكی از فلزات بسیار رایج نقره بود. از طلا برای زراندود كردن ظروف نقره ای و روكش بعضی از اشیا استفاده می شد. ظروف نقره منسوب به ساسانیان در آسیای مركزی، شمال دریای مازندران در كوههای آرال، اوكراین و قفقاز كشف شد كه بیشترین آنها در موزه ارمیتاژ و برخی از موزه های اروپا و آمریكا نگهداری می شوند. این اشیا جهت هدیه یا معاملات پایاپای با كالاهای محلی و تجارت به مناطق شمالی راه یافته است.

آنچه كه در ایران بدست آمده تصادفی و اتفاقی بوده است. شكلهای مختلف ظروف نقره ای شامل بشقابها، كاسه های نیم كره و بیضی شكل با لبه های صاف و دالبر دار، تنگ و ریتون است. از نظر سبك كار ظروف نقره ای به دو سبك رسمی و درباری و سبك محلی و غیر رسمی تقسیم می شوند، كه این تفاوت در نوع فرم ظروف و نقش آن مشهود می باشد. نمونه هایی از این ظروف نقره نظیر تنگ زراندود با نقش رامشگران، جام های نقره با نقش پادشاهان در حال شكار و نقوش نوازندگان با سازهای رایج آن عهد مثل سرنا، بربط، قاشقك و ارغنون و جام نقره ای با روكش طلا دارای نقوش برجسته مختلف انسان بالدار، حیوانات اساطیری و واقعی است. تكنیك ساخت این ظروف به طریق چكش كاری بوده كه با شیوه های مختلف تزیین می گردید. قسمتهای برجسته به صورت قطعات پیش ساخته آماده، سپس به بدنه ظرف متصل می شد. مطلا كاری از دیگر تكنیك هایی بود كه در تزیین اشیا استفاده می شد. شیوه كار بدین صورت بود كه مایع مخلوط طلا و جیوه بر سطح ظروف كشیده می شد و با حرارت دادن و تبخیر جیوه، طلا بر سطح آن می چسبیده مضامین و موضوعات گوناگونی نظیر شكارگاههای سلطنتی، صحنه های مراسم اعطا تاجگذاری ، ضیافت رقص و نقش مایه های حیوانات واقعی و خیالی و نقوش گیاهی مثل پیچك ها ، برگهای مو، میوه انار و نقوش قلبی ، سطوح ظرفهای نقره را می آراست. بعضی از ظروف دارای كتیبه هایی به خط پهلوی و سغدی، شامل نام مالك ظروف و وزن آنهاست.

علاوه بر نقره از مفرغ نیز برای ساخت اشیاء مختلف استفاده می شده است. هر چنداز نمونه های هنر مفرغ سازی اندكی باقیمانده و اغلب به دوره های متاخر تعلق دارد. كه مدتها پس از سقوط این سلسله همچنان رواج داشته است. چنانكه در ساخت اشیا مفرغی صدر اسلام نیز این تاثیر كاملا" مشهود است. از آلیاژ مفرغ در ساخت اشیا مختلف مثل ابزار جنگ، انواع قلاب كمر، مجسمه های كوچك حیوانات، قطعات پایه میز بشكل گیریفن با تزیینات طلا استفاده می شد. در مواردی كه امكان استفاده از نقره برای طبقات مختلف مردم امكان پذیر نبوده آلیاژ مفرغ و سرب در ساخت ظروف بكار برده می شد. نمونه های مختلف آن بصورت كاسه های كشكولی، تنگ و بشقاب در موزه ملی ایران نگهداری می شود.

     تنگ با نقش رقاصه ها

کلاردشت ( مازندران، انتقال از موزه گلستان به موزه ملی ایران، تهران)

سده: 7/6 میلادی

نقره ، بخشی زراندود

بلندی: 5/25 سانتیمتر، قطر: 2/14 سانتیمتر

قطر(دهانه): 3/6 سانتیمتر، وزن: 6/938 گرم

شماره شی: 250

 

ظرف به شکل برگ مو

ساری( مازندران، شمال ایران)

سده 4/3 میلادی

نقره

درازا: 5/22 سانتیمتر، پهنا: 2/18 سانتیمتر

 بلندی: 5/5 سانتیمتر، وزن: 2/554 گرم

شماره شی: 7702

۴- هنر موزائیك كاری در دوره ساسانی

منابع مكتوب در مورد هنر موازئیك سازی بیش از یافته های باستان شناسی است بر اساس پژوهش های باستان شناسی و متون تاریخی محوطه های طاق كسرا، تیسفون دارای تزیینات موازئیك كاری بود كه متاسفانه از میان رفته است.

یكی از بهترین نمونه های موزائیك از این دوره مربوط به حفریات بیشابور فارس است كه شامل چندین قطعه بسیار زیبا متشكل از سنگهای الوان می باشد. تابلوها در حیاط های مجموعه كاخ بیشابور بدست آمده قاب بندهای بزرگتر طرح هایی از زنان را با پوشش بلند، ظریف و سبك در حال رقص و پایكوبی و نواختن چنگ یا در حال بافتن تاج گل نشان می دهد. برخی از زنان درباری دارای دسته گل و یا در حال بادزدن خود به وسیله بادبزن می باشند. قاببندهای كوچكتر با تصاویری  از صورت (پرتره) مزین گردیده كه احتمالا" كار هنرمندان انطاكیه می باشد.

 موزائیك سازی هنر بسیار قدیمی است كه به دوران اروك می رسد. در دوره ساسانی این هنر گرچه یك هنر غیر ایرانی و مربوط به امپراتوری روم است ولی تصاویر زنان و طراحی ها كاملا" ایرانی و با تكنیك رومی انجام گرفته است. نمونه های موجود در موزه شامل تصویر زنی ایستاده با لباس بلند و گلی در دست و نمونه دیگر زنی نشسته و دیگری صورت (پرتره ) یك مرد است.

علاوه بر نقره از مفرغ نیز برای ساخت اشیاء مختلف استفاده می شده است. هر چنداز نمونه های هنر مفرغ سازی اندكی باقیمانده و اغلب به دوره های متاخر تعلق دارد. كه مدتها پس از سقوط این سلسله همچنان رواج داشته است. چنانكه در ساخت اشیا مفرغی صدر اسلام نیز این تاثیر كاملا" مشهود است. از آلیاژ مفرغ در ساخت اشیا مختلف مثل ابزار جنگ، انواع قلاب كمر، مجسمه های كوچك حیوانات، قطعات پایه میز بشكل گیریفن با تزیینات طلا استفاده می شد. در مواردی كه امكان استفاده از نقره برای طبقات مختلف مردم امكان پذیر نبوده آلیاژ مفرغ و سرب در ساخت ظروف بكار برده می شد. نمونه های مختلف آن بصورت كاسه های كشكولی، تنگ و بشقاب در موزه ملی ایران نگهداری می شود.

۵- هنر معماری و حجاری در دوره ساسانی

 هنر معماری و حجای دوره ساسانی گرچه از نظر ظرافت و زیبایی به پای حجاری بی نظیر هخامنشیان نمی رسد. ولی شاهان ساسانی بیش از همه اسلاف خود سنتهای نقوش برجسته روی سنگ را حفظ كرده و متجاوز از سی نقش برجسته در صخره ها و كوهپایه های فلات ایران بویژه در فارس از خود به جای گذاشتند. این نقوش سیرتحول و تكامل هنر دوره ساسانی را در طی چهار قرن نمایان ساخته و عظمت نقوش برجسته دوران هخامنشی را به نحو تحسین آمیزی حفظ كرده است.

۶- هنر نساجی در دوره ساسانی

 هنر نساجی نیز در این دوره به سایر هنرهای ایران افزوده شد زیرا راه ابریشم كه از اقصی نقاط خاورمیانه به چین منتهی می گشت، از ایران می گذشت و كشور ایران بین دو كشور تهیه كننده منسوجات یعنی چین و روم قرار داشت. ساسانیان این هنر را در ایران رواج دادند و بدنبال فتوحات خود در سوریه دسته ای از هنرمندان این رشته به ایران كوچ داده شد و در نواحی مختلف بخصوص در منطقه خوزستان و ایوان كرخه و گندی شاپور و شوش  مستقر گشتند.

منسوجات عصر ساسانی هیچ كدام از مناطق ایران بدست نیامده است، قطعاتی از منسوجات را كه می توان به كارگاههای ساسانی منسوب ساخت در موزه ها و گنجینه های كلیساهای اروپا نگهداری می شوند. مجموعه آثاری از هنرهای گوناگون دوران ساسانی در قسمتی از سالن موزه ایران باستان به نمایش  گذاشته شده كه شامل سفالینه های مختلف ، اشیا فلزی ( نقره – مفرغ – سرب)، شیشه، موزائیك، گچ بری، استخوان و مواد متفرقه است.

۷- هنرگچبری در دوره ساسانی

از آنجائیكه مراكز عمده تمدن ساسانی شهرهایی واقع در دشتهای ایران و دور از معادن سنگ بود است، گچبری های تمام رنگی با تكنیك قالبی به دیوار و سقف بناها الصاق می شد و كاربرد آن، بیشتر در دوره سلوكی و پارتی از طریق یونان و روم به ایران راه پیدا كرد و به مرور زمان خصوصیات شرقی خود را بازیافت . نقش مایه ها و طراحی های بكار رفته در گچبری ها به صورت نقوش گیاهی شامل گل و بته، پالمت، انار، انگور، طرح های هندسی و جانوری بشكل گراز، آهو، مرغابی و نقوش انسانی با موضوعات شكار، ضیافت، نقوش شاهانه و نقوش آیینی با تكنیك قالبی بوده است.

نمونه هایی كه از گچبری های این دوره باقی مانده به صورت قسمتی از گچبری های مربوط به طاق ها، پایه ستون و تزیینات الصاقی به دیوارها، با نقوش از قبیل گل و بته، نقوش آهو و قوچ و گراز و نقوش انسانی از منطقه حصار دامغان است. از ناحیه چال ترخان ری در جنوب تهران نیز در اواخر ساسانی گچبری های به دست آمده كه پیوندی بین گچبری ساسانی و اسلامی است.

این نمونه ها به صورت تصویر شكار بهرام پنجم یا بهرام گور با آزاده و نقش صورت آناهیتا كه الهام گرفته از الهه های باروری مانند ایشتار است. این گچبری ها دارای ویژگیهای خاص دوره ساسانی بوده و نمونه های دیگری كه با نقوش گل و بوته و نقوش هندسی به صورت مكرر و قالبی تكرار شده، همچنین نیم تنه های گچی شاهان ساسانی و مجسمه های كوچك كودكان و زنان كه از حاجی آباد فارس بدست آمده است.

سردیس یک ایزد بانو

حاجی آباد( فارس، جنوب ایران)

سده چهارم میلادی

گچ

بلندی: 5/22 سانتیمتر، پهنا: 13 سانتیمتر، کلفتی: 9/14 سانتیمتر

شماره شی: 8677 – ک.م.

 

قطعه گچبري

چال ترخان

 ساساني

قطرپايه: 190 سانتيمتر، طول : 122 سانتيمتر

 شماره موزه: 2602

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:25  توسط آنتی پورپیرار  | 

             هزاره‌هاى پرشكوه

                              (نقدى بر آثار ناصر پورپيرار)

                                نوشته‌ى داريوش احمدى

ناشر: مؤسسه‌ي فرهنگي – انتشاراتي گرگان
شمارگان: 5000
تاريخ چاپ: 1384

فهرست مطالب:

بخش يكم: هخامنشيان
1-1- كليات
2-1- داريوش بزرگ؛ شاه مردمان بسيار يا مُردگان بسيار؟!
3-1- پيشينه‌شناسى اصطلاح آريا
4-1- پيشينه‌شناسى نام پارس
بخش دوم: اشكانيان
1-2- كليات
2-2- تبارشناسى اشكانيان
3-2- زبان‌شناسى اشكانيان
بخش سوم: پيوست
1-3- فردوسى

بخشى از پيش‌گفتار كتاب:

در آغاز، اين اربابان ايدئولژي ماركسيسم-لنينيسم در شوروي سابق بودند كه از اوايل قرن بيستم تا ميانه‌هاي آن، در تلاش براي افزايش و گسترش منافع و مرزهاي خويش، در فراسوي خاك خود، به ترويج ايدئولژي‌هاي قوم‌پرستانه و قوم‌سازانه روي آوردند تا بدين وسيله، با تجزيه‌ي ملت‌هاي واحد به انبوهي از قوم‌هاي منفرد و جداگانه، كه خلق‌هاي به اصطلاح آزاد خوانده مي‌شدند، و آوردن اين توده‌هاي اقماري به زير يوغ شوروي و كمونيسم، كه گويي آزادي و رهايي را براي آنان به ارمغان آورده بود، اردوي خويش را بزرگ‌تر و گسترده‌تر سازند و منابع انساني و اقتصادي نامحدود و رايگاني را براي استواري پايه‌هاي خود و نيز ستيزه‌هاي پيدا و پنهان خويش با بلوك غرب، فراهم آوردند.
اما اينك در قرن بيست و يكم، نو-استعمارگران جهان غرب، در تلاش براي ايجاد «دموكراسي‌هاي موزاييكي»، يعني پديد آوردن كشورهايي خُرد، ناتوان، به ظاهر دموكراتيك، و كاملاً وابسته به غرب، از طريق فروپاشاندن كشورهاي بزرگ و توان‌مندِ چند-فرهنگي، به گونه‌اي ديگر، به احيا و تحريك و تقويت جريانات قوم‌پرست و تجزيه‌طلب (مانند پان‌تركيسم و پان‌عربيسم) روي آورده‌اند.
در همين چارچوب، افراد و گروهك‌هاي قوم‌پرست داخلي، كه رسانه‌هاي گوناگوني را در اختيار دارند، با تضعيف، بل كه تخريب هويت ايراني از طريق تحريف و مخدوش‌سازي تاريخ و تاريخ‌سازان پرافتخار ايران، و جعل و خلقِ مفهوم قوميت براي فرهنگ‌هاي محلي ايران و رويارو ساختن آنان با يك‌ديگر، و با داشتن گفتماني نژادپرستانه، تخيل‌گرايانه، و پرخاش‌جويانه، يك‌سره و پيوسته در تلاش و تكاپو براي فروپاشاندن وحدت و يك‌پارچگي ملي و تماميت ارضي ايران و ايجاد حكومت‌هايي به اصطلاح خودمختار و يا الحاق آن‌ها به برخي كشورهاي همسايه‌اند.
در طول چند سال اخير، ظهور نويسندگاني كه پيوسته و هدف‌مند، با استفاده از ادبياتي كه در آن نژادپرستي و ميهن‌ستيزي رشد فزاينده‌‌اي دارد، به انكار و تخريب ريشه‌هاي تمدن و فرهنگ و هويت كهن و اصيل ايراني روي آورده‌اند، ابعاد عظيم توطئه‌ي بيگانگان جهت لطمه زدن به كشور و ملت ايران، و ضرورت مقابله‌ي بنيادين با چنين تحركات مخربي را بيش از پيش آشكار و نمايان مي‌سازد.
از سال 1379 بدين سو، نويسنده‌اي به نام ناصر پورپيرار، با انتشار مجموعه كتاب‌هايي با نام كلي «تأملي در بنيان تاريخ ايران» و از سال 1382 با راه اندازي وبلاگي بر روي شبكه‌ي اينترنت، گفتمان كمابيش جديد و بي‌سابقه‌اي را طرح و ترويج نمود كه هدف و نتيجه‌ي آن، تحريف و تخريب تاريخ و تمدن ايران، تحسين و تجليل قوم عرب، و رويارو ساختن مليت و مذهب بوده است.
وي با بهره‌گيري از ادبيات و لحني يك‌سره پرخاش‌گرانه، موهن و خودپرستانه، و با كاربرد داستان‌پردازي، اوهام‌بافي و دروغ‌سازي، در نگارش آثار خود، به انكار كامل فرهنگ و تمدن پربار ايران باستان و تهي انگاشتن آن از هر گونه دست‌آورد و افتخاري، و تخريب چهره‌ي شخصيت‌هاي تاريخي و علمي ايران پرداخته و باور جهاني موجود درباره‌ي پيشينه‌هاي غني فرهنگي و تمدني ايران را توهمي القا شده از سوي يهوديان و حاصل توطئه‌هاي سازمان يافته و ديرينه‌ي صاحبان كليسا و كنيسه قلم‌داد كرده است.
كتاب حاضر، با اتكا به اصول و شيوه‌هاي علمي، به سادگي و وضوح نشان داده است نظرياتي كه ناصر پورپيرار درباره‌ي تاريخ و تمدن و فرهنگ ايران پراكنده ساخته، در حدي وصف‌ناپذير و شگفت‌انگيز، نامستدل و نامستند، متناقض، بي‌بنيان و خودساخته، آكنده از تخيلات و توهمات شخصي، و مبتني بر انديشه‌ها و پيش‌فرض‌هاي قوم‌پرستانه‌ است.
اين كتاب آشكار خواهد ساخت، همه‌ي هزاره‌هايي كه تاريخ ايران پشت سر نهاده است، يك‌سره و پيوسته، پرشكوه، درخشان، و افتخارآفرين بوده و هر گونه تلاش و تكاپويي براي مخدوش‌سازي اين هزاره‌هاي شكوه‌مند، باطل و محكوم به شكست است.
«هزاره‌هاي پرشكوه»، در كنار برآوردن اين هدف، كوشيده است تا با ارائه‌ي جديدترين دانسته‌ها و ره‌يافت‌هاي تاريخي، باستان‌شناسي و زبان‌شناسي، كه در داخل ايران چندان دست‌ياب نيست، دست‌مايه‌ها و مواد و منابع بايسته و بسنده را براي پژوهش‌گران و علاقه‌مندانِ حقيقت‌جويِ تاريخ و فرهنگ ايران، فراهم آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 13:51  توسط آنتی پورپیرار  | 

ریشه های ایران ستیزی پان ترکیست ها در ایران

افسوس در این روزگار، نویسندگان سیاسی برای به كرسي نشاندن ايدئولوژي هاي شخصي و فرقه اي خود، نشر ادعاهاي بی پایه و غیرمستند تاريخي و زبان شناختي را پيشه ي خود ساخته اند. مقاله ی اخیر آقای ماشالله رزمی نیز جزو چنین نوشتارهایی است که برای القاي فرضیه های نادرست سیاسی، اقدام به تحریف تاریخ و آمار و داده های زبانشناسی كرده است. (بنگرید به : ماشالله رزمی،ريشه‌های ترک‌ستيزی در ايران٬ ۱۲ تير ۱۳۸۵٬ مندرج در پايگاه ايران-امروز، www.iran-emrooz.net

 infoazargoshnasp@yahoo.com

در این پاسخ کوتاه، من تنها به بخش تاریخ و آمار و داده های زبانشناسی جناب رزمی متمركز خواهم شد و بر همه روشن است که کسي که استدلال هایش بر اسنادي جعل استوار باشد، ناچار نتیجه گيري ها و توصيه هاي سیاسی او نيز نمي تواند راهگشای مسائل روز ايران باشد.

برای نمونه آقای رزمی می نویسند:
"پان ایرانیست‌ها و ستایشگران زبان فارسی این امر را ناشی از برتری زبان فارسی بر زبان ترکی می‌دانند در صورتیکه از نظر زبان شناسی عکس قضیه صادق است. سازمان یونسکو موقعی که سال ١٩٩٩ را سال بزرگداشت « ده ده قورقود » اعلام کرد ، زبان ترکی را نیز سومین زبان با قاعده دنیا اعلام کرد که بیست و چهار هزار فعل دارد و همان زمان فارسی را سی و سومین لهجه عربی معرفی نمود."!!

حقیقت این است که یونسکو هرگز چنین ادعايي را درباره زبان هاي تركي و فارسي مطرح نكرده است و منشا اين خبر دروغين و وقيح، نشريه پان تركيسيتي اميد زنجان بوده است كه خيال بافانه و مغرضانه چنين ادعايي را نشر داده و در ميان پان ترك ها جا انداخته است.
بنگرید به :
«اطلاعیۀ یونسکو در مورد درجه بندی زبانها»، کتاب هفته، تهران، مورخ 25 اردبیهشت 1381
و همچنین به مقاله زیر:
دروغ های بزرگ دربارۀ آذربایجان، دکتر جلال متینی
http://www.azargoshnasp.net/recent_history
/atoor/dorooghhaayebozorgazarbaijan.pdf

اما درباره اطلاق عنوان دده قورقود به سالي خاص از جانب يونسكو بايد گفت كه هر سال هر كشوري يكي از ميراث هاي فرهنگي خود را به يونسكو معرفي مي‌كند. دولت جمهوري آذربايجان هم دده قورقود را بدين منظور معرفي كرد و ايران هم اگر درست يادم باشد در آن سال ناصر خسرو يا يک شاعر ديگري را. بدين مناسبت در كشور مربوط كنگره اي برپا مي گردد و درباره‌ي آن شخص يا كتاب، مقاله خوانده مي‌شود. همين! در ايران براي فردوسي و سعدي و ديگر بزرگان ملت ايران هم چنين جشن هايي گرفته شده است. نه اين كه – مثلا - ارمنستان يا فرانسه يا آلمان ٬ سالي را به مناسبت بوستان سعدي يا دده قورقود و غيره جشن گرفته باشند بلكه انها هم هر سال براي يكی از مشاهیر خود جشن مي گيرند. یونسکو هر سال از بسیاری از کشورها درخواست می کند که یکی از مشاهیر خود را معرفی کنند و یونسکو با حمایت آن کشور، جشن چنین شخصیت ها یا کتابی را می گیرد. برای نمونه تا کنون جشن سال های زردشت، فردوسی، ناصرخسرو، نصيرالدین طوسی با همت یونسکو برگزار شده اند. یونسکو جشن فردوسی را در سال 1990 گرفت و آن را به عنوان سال شاهنامه برگزید. همچنین ساله 2006 را یونسکو سال تمدن آریایی با درخواست کشور تاجیکستان ناميده است:
http://www.radiofarda.com/author.aspx?
pageNumber=2&authorsid=349

بنابراین برخلاف نظر جناب ماشالله رزمی، یونسکو کاري استثنایی در این باره نکرده است. کشورهای گوناگونی براي بزرگداشت مشاهیر و کتابهای خود از یونسکو ياري می گيرند. درباره دده قورقود می توان به این نکته اشاره کرد که این کتاب را تا 200 سال پیش کسی نمی شناخته است و تنها دو نسخه از این کتاب در جهان موجود است. اما شاهنامه را شاهان تيموري و صفوی گرامي مي داشتند و نزدیک به هزار نسخه دستنويس از این کتاب از سراسر جهان پیدا می شود و خود این موضوع شاید بسنده ترین دليل براي ميزان تاثیرگذاري این دو اثر بر جامعه بشری باشد.


نکته سوم هم درباره شمار افعال فارسي است، و بر همه روشن است که داده هایی که جناب رزمی و پان ترکیستان به دروغ به یونسکو نسبت مي دهند، تمام پژوهشها را برنگرفته است. جناب رزمی در این باره نیز می نویسد:


« به نوشته دکتر خانلری در کتاب دستور زبان فارسی ، زبان فارسی تنها سیصد وچهارده فعل دارد»


در پاسخ به سخن بی مایه وی درباره فعل باید گفت: فارسي زباني است تركيبي و يك ريشه‌ي فعلي معين در تركيب با پيشوندها و پسوندها مبدل به انبوهي از افعال مختلف مي‌شود و لذا نيازي به فراوان بودن ريشه‌ي فعلي در زبان فارسي وجود ندارد. ولي به آساني مي توان واژگان زيادي را در فارسي فعل کرد. حتا واژگاني غيرفارسي را. براي نمونه در زبان فارسي از چند واژه تازي فعل ساخته شده است: فهميدن، رقصيدن، بلعيدن،..
گفتني است كه در کردي کرمانجی از واژگان تازي افعال بيش تري ساخته مي شود: کملاندين (کامل کردن)، الماندين (عالميدن يا عالم کردن يا ادب نمودن.)، فيکيرين (فکريدن يا همان فکر کردن ). دستور زبان کردی کرمانجی همانند فارسی است و بنابراین در فارسی هم می توان اگر نیازی باشد همین شیوه را به کار برد.

ایشان باید توجه داشته باشد که:
در ترکي نيز همين روش به كار رفته است و از واژگان اقتباسي فعل ساخته شده است:
آرزولاماق، بيزارلاماق، سازلاماق، تانشلاماق .. اين چهار واژه فارسي هستند:آرزو، بيزار، ساز، تانيش (که از دانش پارسی برگرفته شده است)


پس توانمندي يك زبان ربطي به تعداد ريشه هاي فعلي آن ندارد چه به آساني ميتوان واژگان زيادي را مبدل به فعل کرد. برای نمونه همين واژه آساني را مي توان به مصدر آساندن مبدل کرد و سپس گفت: مي آسانم، مي آسانند، می آسانیدند و ...
اما درباره شمار افعال در زبان فارسی در کتاب زیر حدود نزدیک به 2000 فعل از متون کهن آورده شده است:

راهنمای ریشه‌‌ی فعل‌های ایرانی؛ در زبان اوستا و فارسی باستان و فارسی کنونی، از دکتر محمد مقدم / فهرست فعل‌های فارسی با معناهای آن‌ها، محمد بشیر
http://www.parsi-l.com/weblog/archives
/2005/04/uoeoeuoeuuauoeu.html

پس روشن است که جناب ماشالله رزمی برای به کرسی نشاندن حرفهای سیاسی اش، چگونه ادعاهاي دروغين نشريه امید زنجان را به عنوان سندي معتبر به کار برده و خوانندگان نوشته خود را فريب داده است و یا بدون پژوهش در زبانشناسی، نظر قطعی صادر میکنند.

جناب ماشالله رزمی می نویسند:


"در تاریخ هزار ساله حکومت ترکان در ایران فارس‌ها هرگز ستم فرهنگی احساس نکرده‌اند. حکام ترک هرستمی هم کرده‌اند عاری از ستم فرهنگی بوده و اینهمه دیوان شعر که ازشعرای فارس باقی مانده حتی یک بیت آن در باره ستم فرهنگی نیست زیرا ترکان هرگز با زبان مردم تحت حاکمیت خود کاری نداشته‌اند وفارسی همواره زبان شعر ، عربی زبان علم ودین و ترکی زبان قشون و دربار بوده است."

نخست این پرسش پيش می آید که این حاکمان چه قدر خود را ترک می پنداشتند؟ واقعيت آن است كه در زمان سلجوقيان تبارنامه ای برساخته بودند که نسب سبکتگین را به یزدگرد سوم، آخرین پادشاه ساسانی می رساند (تاریخ ایران کمبریج، جلد چهارم، انتشارات امیرکبیر، 1379، ص 145.) و سلطان محمود چنان در فرهنگ برتر ایرانی ذوب شده بود که فرخی سيستاني در وصف محمود می گوید:


زهی اندر جهانداری و بیداری چو افریدون//
زهی اندر نکوکاری و هشیاری چو نوشروان//


شاید همین نکته درباره هویت محمود و ريشه هاي فرهنگي شاهان ترک تبار ايران کافی باشد. اما روايت تاريخي زير نيز نشان مي دهد كه شاهان ترك تباري چون محمود غزنوي تا چه حد در فرهنگ ايراني ذوب شده و از ريشه هاي تركي خود فاصله گرفته بودند، به گونه اي كه ديگر ترك دانسته نمي شده اند:
سلطان محمود به خلیفه عباسی اعتراض میکند که چرا خاقان سمرقند (از شاخه منتسب به سلجوقیان) سه لقب دارد و خلیفه تنها به وی یک لقب دارد. اصرار سلطان محمود چنان بوده است که ده بار به خلیفه عباسی در این باره نامه می فرستد اما هر ده بار ناکام مي ماند. خواجه نظام المک نکته جالبی درباره بار یازدهم نقل می کند:
«... دیگربار (یعنی بار یازدهم) رسول پیش خلیفه فرستاد و گفت که چندین فتح‌ها در بلاد کفر کردم و هندوستان و خراسان و عراق مرا مسلم شد و ماوراءالنهر را بگرفتم و به نام تو شمشير مي‌زنم و خاقان که امروز از مطيان و دست‌نشاندگان من است او را سله لقب فرموده‌ای و من بنده را يکی با چنين خدمتها و هواخواهي‌ها...جواب آمد که لقب تشريفی باشد مرد را که بدان شرف او بيفزايد و بدان لقب جهانيان او را بشناسند...اما بدان که خاقان کم دانش است و ترک٬ التماس او را از جهت کم‌دانشی وفا کرديم..»


پرسش ديگر آن است كه چرا برای نمونه در دوران و دربار غزنویان حتا يك اثر به زبان ترکی نوشته نشده است؟ (در این مورد نیز بیشتر سخن خواهیم راند) آيا جز شفاهی بودن زبان تركي و چيرگي و سرآمدي زبان فارسي و علاقه مندي خواص و عوام به آن مي توان دليل ديگري را براي آن پیدا كرد؟ برخلاف ادعاي جناب ماشالله رزمی بايد گفت كه زبان فارسی تنها زبان شعر نبود. بلکه آثار گرانبهایی نثر زبان فارسی در این دروان هم داریم. آثار علمي و فلسفي ابوعلی سینا و ابوريحان، کتاب های فراوان خواجه عبدالله انصاری، تاریخ بیهقی، حدودالعالم، گشایش و رهایش ناصرخسرو، کیمیای سعادت غزالی، ذخیرۀ خوارزمشاهی در طب، سمک عیار .. آشكار است كه هيچ يك از این آثار به دربار وابستگي نداشتند.
حقیقت این است که هرچند حاکمان برهه هايي از تاريخ ايران ترک تبار بودند اما دبیران، وزیران، كارگزاران و بسی از درباریان این دوران ایرانی بودند و بنابراین زبان پارسی را به کار می بردند. البته خود آقای رزمی هم ناآگاهانه اعتراف كرده است كه چه کسی در طول تاريخ ايران ستمكار و چه كسي ستم ديده بوده است، چه به قول ايشان تركان بر ايرانيان هزار سال حكومت كردند. ايرانيان و فارسي زبانان در چهارده قرن اخير نخست به مدت دو قرن و نيم تحت سلطه تازيان مسلمان بودند و در اين مدت، فرمانروايي ايراني و فارسي زبان بر ايران زمين حكومت نكرده است. در يازده قرن و نيم اخير نيز به جز دوره كوتاهي، همواره ايران و ايرانيان تحت ستم و سلطه قبايل ترك زرد پوست و تاتاران بوده اند و فرمانرواياني ترك نژاد يا ترك زبان بر آنان حكومت مي كرده اند ، و بارها همين تركان سرزمينهاي آبادان ايران را ويران و آثار تمدن را در اين كشور از بيخ و بن نابود كردند. همه‌ي ايرانيان اسير دست تركان بودند و در نتيجه اگر قرار باشد از ستم سخني به ميان آيد، بي ترديد بايد از ستم «تركان» حاكم به «ايرانيان» سخن گفت، به استناد شواهد بسيار و نه بر عكس آن! حمله تركان نيمي از سرزمين ايراني را و به ویژه بخش هاي بزرگي از آسياي ميانه كه سغدي - فارسي زبان بودند و شهرهاي بزرگ و بي نظير مرو و بلخ و نيشاپور را از ميان برد. ‌در نقاط دیگر هم ايرانيان يا نابود گشتند يا زبانشان عوض شد و شواهد عيني زيادی نشان از حضور ايرانيان دارد، برای نمونه همين آتشكده هاي زردشتي، كه به فرهنگ ايرانيان تعلق دارد. یکی از نقاط کشور که زبان ایرانی آن عوض شد همین آذربایجان است و این درست برخلاف دروغی است که جناب رزمی می گوید: اين که ترکان حاکم هرگز زبانشان را تحميل و جایگزین زبان هاي بومي نکردند.

تركان نه تنها باعث نابودي زبان ايراني آذربايجان شدند بل كه زبان هاي ايراني خوارزم و سغد را نيز از ميان برداشتند و تركي را به جاي آن تحميل كردند. چنان كه در قفقاز و آناتولي نيز چنين كردند. مردم آذربایجان زبان ایرانی خود را به سبب فشار همین ترکان حاکم از دست دادند وگرنه آنان نيز ریشه و تبار ایرانی دارند. نابودی تمدن یونان در آناتولی کهن به دست تركان آسیب های جبران ناپذیری را به تمدن یونان وارد کرد.


پرسش اصلي آن است كه چرا حاکمان ترک ادبيات اختصاصي خود را برای نمونه در دوران غزنویان توليد نکردند؟ آیا آنها به سبب خودستیز بودن به سوی ادبیات بیگانگان روي آورده بودند؟ آیا هیچ قومی ادبیات خودش را از ادبیات دیگران پست تر می شمارد؟ تنها پاسخی كه مي توان به اين پرسش داد اين است كه زبان ترکان بيابانگرد و مهاجم و غیر ایرانی حاکم بر سرنوشت ايران و ايرانيان – دست کم تا مدت چند قرن - از حد يك زبان محاوره اي و عوامانه تجاوز نمی کرده است. برای نمونه ترکان غزنوی که حتی يک اثر ترکی باقی نگذاشتند صاحب زبان و ادب و فرهنگی نبوند که آن را در مناطق فرمانروايی خود به عنوان زبان اداری و ادبی به کار ببرند.


اما ترکان حاکم غزنوی و سلجوقی چون خود فاقد فرهنگي ريشه دار بودند به زبان فارسی و ایرانیان در امر کشورداری نياز داشتند. در مقاله ای به سال 1986 دانشمندي ترکزبان به نام تورخان گنجه ای می نويسد:


«قبایل اغوز که بنیان ها قدرت سلجوقی را تشکیل می دادند، و سلجوقیان به گروهی از آنان تعلق داشتند، به لحاظ فرهنگی واپس گرا بودند و برخلاف دیدگاه اظهار شده از سوی برخی دانشمندان (اهل ترکیه)، فاقد زبانی نوشتاری بودند»
(Tourkhan Gandjei, “Turkish in Pre-Mongol Persian Poetry”,
BSOAS, University of London, Vol. 49, No. 1,1986)


داستان «قوتات غوبيليك» (دانش سعادت آور) تأليف يوسف خاص حاجب در قرن 11 در كاشغر سين كيانگ، شش هزار بيت را در بر مي گيرد كه سرآغاز ادبيات مردم ترك (ايغور؟) به شمار مي رود. در مقدمه این کتاب آمده است: عربچه تاجيكچه كتابلار اكوش بيزينگ تيليميز چه بويومغي اُقوش. يعني: "به عربي و تاجيكي چنين كتابهايي بسيار است، به زبان ما فقط همين است. "
بهترین سند برای بي ريشگي زبان تركي در حوزه ادبيات و نوشتار همین نقل قول از این متن کهن ترکی اویغوری (كه با ترکی آذربایجانی و آناتولي و ترکمنی که ترکی اغوزی هستند متفاوت است) می باشد. كه البته آن نيز متعلق به ایغورها است و نه آذربایجان که در آن زمان هنوز ترکی – زبان ادبی نشده بود.

جناب رزمی هم در این بار می نویسند:«ایلات ترک دامدار بودند و روستائیان فارس کشاورز و دهات کشاورزان در مقابل حرکت ایلات که بصورت نظامی سازمان یافته بودند قادر بدفاع و مقاومت نبوده است.».

حقیقت آن است که فرهنگ کشاورزی و شهرنشینی فرهنگی است که آثار ادبی و نوشتاري خلق می کند و برای همین هم ترکانی مانند غزنویان که بر ایران حکومت کردند، به زبان فارسی متوسل شدند. در این باره سفرنامه ابن فضلان نیز نکاتی درباره شیوه زندگي ترکان اغوز نوشته است که نشان می دهد آنها هنوز در قرن 9-10 میلادی بيابانگرد و غیرشهرنشین بوده اند.


باز به یکی ديگر از داده های غلط جناب رزمي نگاهي مي افكنيم:


«سلطان محمود غزنوی شاه ترک ایران چهارصد مداح فارس در دربار خود داشت که یکی از آنها ابوالقاسم فردوسی بوده است»

در پاسخ وی گفتنی است:


اصحاب علم و ادب مي دانند كه فردوسی توسی هرگز شاعر درباری (آن هم دربار غزنوي) نبوده و سرايش شاهنامه را نيز در زمان سامانیان آغاز كرده بود. البته جناب رزمي نام و نشاني از آن چهارصد شاعري كه مدعي است مداح محمود غزنوي بودند، نمي دهد.


جناب ماشالله رزمی باز در حوزه زبان شناسی که رشته ی وی نیست چنين افاضاتي را بيان مي كند:


«باستان گرایان و بعضی از شرق شناسان از جمله آرتور کریستن سن معتقدند که گسترش سواد و اداره کشور با حساب و کتاب و جمع آوری مالیات و ثبت و ضبط در آمد ومخارج در ایران در دوره ساسانیان انجام گرفته و معمول شده است و چون زبان حکومت در آن دوره نوعی پارسی بوده لذا پایه کار دیوانی به این زبان گذاشته شده و چون شغل دیوان نیز مانند همه مشاغل در گذشته موروثی بوده و پسر کار پدر را ادامه می‌داده لذا علیرغم تغییر سلسله‌ها زبان و سیستم مالیات گیری تغییرنیافته است. اغلب دبیران هم از زبان « هزوارش » استفاده کرده‌اند یعنی نوشته‌اند گوشت و برای حاکم عرب خوانده‌اند « لحم » و برای حاکم ترک خوانده‌اند « ات ». احمد کسروی نیز متداول شدن زبان فارسی در امر نوشتن را از زمان ساسانیان می‌داند. این استدلال از آنجا ضعیف است که می‌دانیم زبان فارسی دری امروزی بعد از اسلام و از آسیای مرکزی به ایران آمده است و پارسی باستان همانقدر با فارسی امروز بیگانه است که هر زبان خارجی دیگر.»

در پاسخ به ادعاهاي بي پايه جناب رزمي بايستي به چند نکته اشاره کنیم:


1) زبان پهلوی بدون هزوارش نیز کتابت شده است که متون مانوی و متون پازند نمونه های خوبي از آن می باشند. همچنین هزوارش خود زبان نیست که حاکمان ترک و عرب آن را به کار ببرند، بلکه هزوارش همان لوگوگرام یا نماد است. زبان چینی نمونه خوبی از این نوع خط است که هر واژه ای خود دارای یک نماد است و به جای خواندان آواها، خود نماد واژه معنی واژه را بازگو میکند.


2) در اوایل دوران حاكميت اعراب اموی، امور دیوانی و مالیاتی همه به زبان پارسی انجام می گشت. تا آن كه در حدود هشتاد قمري در زمان حجاج بن يوسف زبان ديوان از پارسي (در واقع پهلوي یا همان پارسی میانه) به عربي برگردانده شد (نك. فرهنگ ايران پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عرب، دكتر محمد محمدي، 1374، ص 95).


3) زبان فارسی دری خود گویش خراسانی زبان پارسی میانه (پهلوی) می باشد كه پس از اسلام گسترش يافته و بر ديگر گويش هاي ايراني اين سرزمين چيره شده است. ولی ریشه پهلوی زبان پارسی کنونی را می توان به آسانی ثابت کرد. جناب ماشالله رزمی، پارسی باستان را با پارسی میانه در اینجا اشتباه می گیرد. پارسی باستان زبان پادشاهان هخامنشی بود و پهلوی (پارسی میانه) ریشه در پارسی باستان دارد. مروری بر چند واژه متعلق به هر سه زبان پارسی باستان و میانه و نو گواهي آشکار بر وجود پیوند ميان اين سه زبان ايراني است:
Aspa (پارسی باستان) > asp (پارسی میانه) > اسب (فارسی)
Kāma (پارسی باستان) > Kām (پارسی میانه) > کام (فارسی)
Daiva (پارسی باستان) > dēw (پارسی میانه) > دیو (فارسی)
Drayah (پارسی باستان) > drayā (پارسی میانه) > دریا (فارسی)
Dasta (پارسی باستان) > dast (پارسی میانه) > دست (فارسی)
Bāji (پارسی باستان) > bāj (پارسی میانه) > باج (فارسی)
Brātar (پارسی باستان) > brādar (پارسی میانه) > برادر (فارسی)
Būmi (پارسی باستان) > būm (پارسی میانه) > بوم (فارسی)
Martya (پارسی باستان) > mard (پارسی میانه) > مرد (فارسی)
Māha (پارسی باستان) > māh (پارسی میانه) > ماه (فارسی)
Vāhara (پارسی باستان) > wahār (پارسی میانه) > بهار (فارسی)
Stūnā (پارسی باستان) > stūn (پارسی میانه) > ستون (فارسی)
Šiyāta (پارسی باستان) > šād (پارسی میانه) > شاد (فارسی)
Duruj / drauga (پارسی باستان) > drōgh (پارسی میانه) < دروغ (فارسی)


پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2): «آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است»


برای آگاهی خوانندگان از پیوند و ارتباط کامل زبان فارسی کنونی با زبان پارسی میانه (پهلوی) نمونه هایی از نوشته های پهلوی را در زیر نقل می کنیم تا آشکار شود که حقیقتأ زبان فارسی کنونی ادامه زبان پهلوی عصر ساسانی است:
1) قطعه شعری به زبان پهلوی (متون پهلوی، جاماسپ آسانا، گزارش سعيد عريان، 1371، ص 96):
Dārom andarz-ē az dānāgān
Az guft-ī pēšēnīgān
Ō šmāh bē wizārom
Pad rāstīh andar gēhān
Agar ēn az man padīrēd
Bavēd sūd-ī dō gēhān
برگردان فارسی:
«دارم اندرزی از دانایان
از گفته ی پیشینیان
به شما بگزارم (= گزارش دهم)
به راستی اندر جهان
اگر این از من پذیرید
بُوَد سود دو جهان».
2) بخشی از کارنامه ارشیر بابکان که یکی از متون معتبر و مهم پهلوی است:
pad kārnāmag ī ardaxšīr ī pābagān ēdōn nibišt ēstād kū pas az marg ī alaksandar ī hrōmāyīg ērānšahr 240 kadag-xwadāy būd. spahān ud pārs ud kustīhā ī awiš nazdīktar pad dast ī ardawān sālār būd.
pābag marzobān ud šahryār ī pārs būd ud az gumārdagān ī ardawān būd. ud pad staxr nišast. ud pābag rāy ēč frazand ī nām-burdār nē būd.
ud sāsān šubān ī pābag būd ud hamwār abāg gōspandān būd ud az tōhmag ī dārā ī dārāyān būd ud andar dušxwadāyīh ī alaksandar ō wirēg ud nihān-rawišnīh ēstād ud abāg kurdān šubānān raft.
برگردان فارسی:
«در كارنامه اردشير بابكان ايدون نوشته شده است كه پس از مرگ اسكندر رومي، ایرانشهر را ۲۴۰ کدخدای بود. اسپهان و پارس و سامانهاي نزديك به آن ها در دست سالار اردوان بود. بابك شهريار و مرزبان پارس و از گماردگان اردوان بود و در (شهر) استخر نشيمن داشت. بابك را هيچ فرزند نام برداری نبود. و ساسان، (كه) شبان بابك بود، همواره همراه با گوسفندان بود و از تخمه داراي دارايان بود. و اندر دژخدايي (= حكومت بد) اسكندر به گريز و نهان- روش شده بود و با كُردهاي شبان مي رفت».

بدون هیچ تردیدی هر فرد فارسی زبانی می تواند بیشینه این نوشته های پهلوی را دریابد و از این رو بدیهی است که میان زبان فارسی کنونی و زبان پهلوی پیوند و ارتباط کامل و مستقیمی وجود دارد و زبان فارسی ادامه همان زبان پهلوی ای است که در کتیبه های ساسانی و متون پهلوی (مانند کارنامه اردشیر بابکان) گواهی گردیده است. آشکار است که زبان های ایرانی دیگر، مانند سغدی و پارتی و خوارزمی نیز بر زبان فارسی کنونی تاثیراتی داشته اند اما پایه اصلی این زبان همان زبان پهلوی است (بریتنیکا: زبانهای ایرانی).


در همین زمینه، خوب است مقایسه ای نیز میان زبان انگلیسی کنونی و زبان انگلیسی کهن انجام دهیم. زبان انگلیسی امروزی ریشه در زبان انگلیسی کهن دارد. زبان انگلیسی کهن اثری مشهور و حماسی به نام بئوولف از حدود نهصد سال پیش دارد. اما این داستان را هیچ فرد انگلیسی زبان امروزی نمي تواند بفهمد و تنها با گذراندن دوره های مخصوص می توان زبان انگلیسی کهن را آموخت و متون آن را خواند. برای نمونه چند سطری از همان حماسه بئوولف را به زبان انگلیسی کهن می آوریم:
oretmecgas æfter æþelum frægn:
"Hwanon ferigeað ge fætte scyldas
græge syrcan ond grimhelmas
heresceafta heap? Ic eom Hroðgares
و برگردان انگلیسی امروزی آن:
asked of the heroes their home and kin
"Whence, now, bear ye burnished shields
harness grey and helmets grim
spears in multitude? Messenger, I, Hrothgar's
با مراجعه به این صفحه خواهید دید که یک فرد انگلیسی زبان قادر به فهم متون انگلیسی کهن نمي باشد:
http://www.georgetown.edu/labyrinth
/library/oe/texts/a4.1.html

اما در مقابل، یک ایرانی کنونی نه تنها اشعار رودکی و فردوسی کهن تر از داستان بئوولف را در می یابد، بل که می تواند متن های پارسی میانه (پهلوی) را نیز کمابیش به خوبی بفهمد. در حالیکه یک ترکزبان از ترکیه کنونی نمیتواند سروده هاي شاعران کلاسیک ترکی-گوی را دریابد زیرا اتاترک و همفکرانش بسیاری از واژگان پارسی و عربی را از زبان ترکی عثمانی حذف كرده اند.


برای اطلاعات بیشتر در مورد پيوستگي ميان زبان پارسی باستان و فارسي میانه و فارسي نو علاقه مندان می توانند به اين کتاب ها مراجعه نمايند:
+ هزاره های پرشکوه: داريوش احمدي، انتشارات گرگان، 1384، ص 35-33
http://gloriousmillenaries.blogspot.com
+ راهنمای زبان های ایرانی، جلد اول و دوم ، ويراستار: پرفسور روديگر اشميت، انتشارات ققنوس، 83-1382
+ تاريخ زبان فارسي: محسن ابوالقاسمي، انتشارات سمت، 1380
+ Gilbert Lazard, “The Rise of the New Persian Language” in Cambridge History of Iran, vol. IV, 1975

ادعای سراپا بی بنیان و باطل پان ترک ها برضد زبان فارسی، نه تنها گواه عمق دروغ پردازی و پریشان گویی آنان، بل که نمودار احساس حقارت آنان در برابر شکوه زبان فارسی و احساس نفرت آنان نسبت به زبان فرهنگ ساز و فرهنگ پرور و ملی ایرانیان است.

اين گفته جناب رزمي: « در انستیتوی لوموند عرب در پاریس شاه نامه فردوسی را گذاشته‌اند و فردوسی را عرب معرفی می‌کنند و هیچ آکادمیسینی هم تاکنون اعتراض نکرده است.»
نشان می دهد كه وي چگونه از اخبار و اسناد ساختگي به دلخواه خود بهره برداري مي كند (مانند گزارش دروغین امیدزنجان) بي آن حقايق تاريخي را مد نظر خود قرار دهد. بر همه روشن است که انستیتوی لوموند در اين موضوع اشتباه کرده است (البته اگر اصل خبر راست باشد، كه بعيد مي نمايد!) و اگر کسی اعتراضی نکرده است براي آن است كه كسي از چنین ماجرایی مطلع نبوده است. وگرنه ایرانی بودن فردوسی آشكارتر از آفتاب است. این برداشت نادرست و بازی با اسناد را می توانیم در جمله های زیر جناب رزمی (كه متني بر همان جعليات وقيح نشريه پان تركي اميد زنجان است) مشاهده کنیم:
«نظریه سوم به رابطه زبان با دین تکیه می‌کند. طبق این نظریه خط و زبان در گذشته از دین تبعیت می‌کرده است این امر نه فقط در ایران بلکه کم و بیش در سایر جوامع نیز صادق بوده است.
زبان دینی مسلمانان ، عربی و خط آنان قرآنی بوده است. زبان فارسی بعد از اسلام آوردن فارس زبانان آنچنان با زبان عربی مخلوط شده است که محققین زبان فعلی فارسی را لهجه‌ای از زبان عربی می‌دانند و این ادعا بی دلیل نیست زیرا تاریخ می‌گوید که گلستان سعدی بمدت هفتصد سال یعنی تا باز شدن مدارس جدید ، تنها کتاب آموزش زبان فارسی در هر مکتب و مدرسه‌ای بوده است. در بعضی از قسمتهای گلستان در صد کلمات عربی از کلمات فارسی بیشتر است و مقدمه گلستان با این جملات شروع می‌شود:
« منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت ، هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می‌آید مفرح ذات ، پس در هر نفسی دونعمت موجوداست و برهر نعمتی شکری واجب »
چنانکه ملاحظه می‌شود اکثریت کلمات این جملات عربی است.
دیوان حافظ نیز با مصرعی از اشعار یزید بن معاویه شروع می‌شود:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
سبک و وزن اشعار حافظ هم درست شبیه اشعار یزید است.
تمام اشعار فارسی نیز از رودکی تا نیما یوشیج ، سبک و وزن عروضی دارند و همه سبک‌ها از عربی اقتباس شده. جالب اینکه عرب ، رجز را شعر نمی‌شناسد و شاهنامه فردوسی چیزی جز رجز خوانی نیست و خود فردوسی در اثردیگرش بنام یوسف وزلیخا افسوس می‌خورد که عمرش را برای سرودن شاهنامه تلف کرده است.
بدون کم ارزش شمردن زبان فارسی و با احترام به کسانی که این زبان را دوست دارند باید پذیرفت که زبان فارسی لهجه‌ای از زبان عربی است و این وابستگی از شیرینی آن نمی‌کاهد و اگر قاتل زبان‌های دیگر نباشد برای همه محترم است.

ساکنان فلات ایران قبل از ساکنان آسیای مرکزی مسلمان شده‌اند و ترک‌ها از قرن هشتم میلادی به بعد اسلام آورده‌اند و خط قرآنی را انتخاب کرده‌اند و زبان فارسی بعلت نزدیکی اش به زبان عربی ، زبان کتابت دیوان شده است زیرا تمام اصوات زبان عربی را می‌شود با اصوات فارسی تطبیق کرد و خواندن کلمات فارسی برای اعراب هم آسان است و بطور خلاصه می‌شود گفت که زبان فارسی بعلت نزدیکی اش به زبان عربی در واقع زبان دینی مسلمانان بوده است ولی این امر در مورد زبان ترکی صادق نبوده است و اصوات زبان ترکی با خط و زبان عربی قابل تطبیق نیست اکثر اسلام شناسان و عرب شناس‌ها قادر به خواندن و فهمیدن متون تاریخی فارسی هستند زیرا فارسی در دوران قرون وسطی خیلی به عربی نزدیک بوده و بدین جهت کسی که عربی بلد نباشد نمی‌تواند ادعا کند که به ادبیات فارسی کاملا مسلط است.
در انستیتوی لوموند عرب در پاریس شاه نامه فردوسی را گذاشته‌اند و فردوسی را عرب معرفی می‌کنند و هیچ آکادمیسینی هم تاکنون اعتراض نکرده است.
در قبرستان پرلاشز پاریس بر سنگ قبر غلامحسین ساعدی نمیشنامه نویس تبریزی ، نامش را با خط نستعلیق حک کرده‌اند و هر وقت توریست‌ها از کنار این مقبره رد می‌شوند ، راهنمای توریستی ساعدی را نویسنده عرب معرفی می‌کند.
به این ترتیب انتخاب زبان فارسی از طرف سلاطین ترک دلیل دینی داشته و ساده بودن این زبان نیز دلیل دیکر انتخاب آن بوده ولی بخاطر همین سادگی و مختصر بودنش زبان علمی محسوب نمی‌شود. که بنوشته دکتر خانلری در کتاب دستور زبان فارسی ، زبان فارسی تنها سیصد وچهارده فعل دارد .»


برای رد ادعاهای دروغین نقل شده در بالا، نخست بايد گفت كه جناب ماشالله رزمی حتی نمیتوانند نام یک پژوهشگر واقعی را معرفی کنند که زبان فارسی را جزو زبانهای هندواروپایی نداند. تنها سند وی همان خبر جعلی امید زنجان بود که به یونسکو چسبانده اند. اما برای رد نظر جناب رزمی ما به سه سند از زبان ترکی نگاه کنیم.
نخستين اثر منظوم ترکي اغوزي را دولتشاه سمرقندي ذکر کرده است. حسن اغلو، شاعر اين قطعه تركي، از خراسان است. خوب است به اين شعر نگاهي بيافكنيم:


آپاردى كؤنلومو بير خوش قمر اوز٫ جانفزا ديلبر٫
نه ديلبر!؟ ديلبر-ى شاهيد٫ نه شاهيد!؟ شاهيد-ى سرور
من اؤلسم٫ سن بت-ى شنگول٫ صوراحى ائيله مه غولغول!
نه غولغول!؟ غولغول-ى باده٫ نه باده!؟ باده-يى احمر
باشيمدان گئچمه دى هرگيز٫ سنينله ايچديييم باده٫
نه باده!؟ باده-يى مستى٫ نه مستى!؟ مستى-يى ساغر
شها! شيرين سؤزون قيلير٫ ميصيرده هر زامان كاسيد٫
نه كاسيد!؟ كاسيد-ى قييمت٫ نه قييمت!؟ قييمت-ى شككر
توتوشمايينجا در آتش٫ بليرمز خيصلت-ى عنبر٫
نه عنبر!؟ عنبر-ى سوزيش٫ نه سوزيش!؟ سوزيش-ى ميجمر
ازلده جانيم ايچينده٫ يازيلدى صورت-ى معنى ٫
نه معنى!؟ معنى-يى صورت٫ نه صورت!؟ صورت-ى دفتر
حسن اوغلو سنه گرچى٫ دوعاچىدير٫ ولى صاديق٫
نه صاديق!؟ صايدق-ى بنده٫ نه بنده!؟ بنده-يى چاكر

مي شود گفت که بيشتر واژگان اين شعر فارسي هستند. اما در مقابل بنگريد به کهن ترين نمونه هاي شعر فارسي، مثلا رودكي يا فردوسي، كه در آن ها واژگان بيگانه‌ي ترکي يا تازي در اقليت محض اند. اما اين شعر ترکي پر از واژگان فارسي است: خوش، جانفزا، دلبر، نه، سرور، من، شنگول، غلغل، باده، هرگز، مستي، شه (شاه)، شيرين، هر، زمان، آتش، سوزش، کاسد، شکر، ممجر، دقتر، بنده ، گرچه، ولي، مه، بي، چاکر، جان، و ...


ان واژگاني هم که فارسي نيستند بيشتر تازي اند! (قمر، شاهد، ساغر،قيمت، خصلت، مجمر، معني، صورت، دعا، صادق) و تعدادي هم يوناني هست مانند عنبر. گفتني است كه در طول هزار و دويست ساله ادبيات فارسي حتا یک شعر نيز نمي توان يافت كه در اين حد واژگان تركي داشته باشد. (بجز اشعار ملمع که به قصد دوزبانه نوشته شده اند).
همچنین بنگرید به این شعر از قلمرو عثمانیان:

صبحدم بلبل نیاز ایدیکجه گلدی نازه گل
راز عشقی در میان ایتدی آچیلدی تازه گل
اولدی صحن باغدا پیدا گل افشانلارینه
حاصلی دوندی چمن بزمنده آتشباز گل
اویمادی بیرگون هوای بلبل شوریده یه
میل ایدر دائم نسیم صبح ایله پروازه گل
بیریره جمع ایله-میش اوراق ناز و شیوه-یی
رشته جانندان ایتمیش بلبلون شیرازه گل
گوگلره ایرگوردی باقی غلغل عشقون سنون
سالمادین روی زمینه حسن ایله آوازه گل


در این شعر واژگان پارسی و سپس عربی بیش از واژگان ترکی اند!


یا به این عبارت فضولی، شاعر معروف ترکزبان عراقي بنگریم.
از مقدمهء حديقه‌ السعداء فضولي:
"...اگر چه عبارت تركيده بيان واقع دشوار در، زيرا اكثرا الفاظي ركيك و عباراتي ناهموار در. اميد در كه همت اوليا اتمامنه مساعدت و انجامنه معاونت قيله."

در این عبارت بیشتر واژگان فارسی و عربی می توان دید تا ترکی!

گرهاد دوفر، ترکشناس نامدار آلماني، نیز به اين حقیقت روشن اشاره کرده است که زبان فارسی در ترکی بسیار بیشتر اثرگذاشته است تا زبان ترکی در فارسی. دکتر اصغر دلبری پور، عضو هیئت علمی دانشگاه آنکارا نیز در این باره نوشتاری مستند و مستدلی نوشته است:
http://www.azargoshnasp.net/languages
/Persian/zabanparsiturkidaadosetad.pdf

پس اگر نحوه استدلال جناب ماشالله رزمی را بخواهيم مبنا قرار دهيم، به راحتي مي توانيم بگوییم که زبان ترکی گویشی از زبان فارسی است، در حالی که مي دانيم زبان ترکی یکي از شاخه هاي زبان هاي آلتایی است، همانگونه که زبان فارسی، یک زبان آریایی، از شاخه زبانهای هندواروپایی می باشد و هرگز هیچ پژوهشگر زبانشناسی سخني به جز اين نمي تواند بگويد و هرگز نمي توان زبان شناسي را در جهان سراغ گرفت كه با توهمات جناب رزمي درباره زبان تركي و فارسي همسو و همداستان باشد.
به تاكيد بايد گفت كه وجود شماري وامواژه تازي در زبان فارسي موجب انحراف و خروج آن از رده و جايگاه زبان شناختي اش نمي شود. زبان فارسي به لحاظ اصول زبان، بنياد دستوری، تغيير آواها، و ريشه شناسی آن، در جهان به عنوان عضوي از گروه زبانهای ایرانی شاخه هندواروپایی شناخته مي شود. زبانهای دیگر ایرانی مانند کردی و پشتو و تالشی و .. همه جزو این شاخه دیرینه میباشند. زبان انگليسی هم 55 درصدش فرانسه و لاتين است، ولی انگليسی امروز دنباله همان انگليسی قديم بئوولف و چاسره. می توان گفت که زبان انگلیسی واژگان بیگانه بیشتري از فارسی دارد اما با این همه زبان انگلیسی یک زبان ژرمانیک و جزو خانواده ژرمانیک زبانهای هندواروپایی حساب می شود.
About 80 percent of the entries in any English dictionary are borrowed, mainly from Latin. Over 60 percent of all English words have Greek or Latin roots. In the vocabulary of the sciences and technology, the figure rises to over 90 percent.
http://dictionary.reference.com
/help/faq/language/t16.html
ترجمه:
حدود 80 درصد واژگان زبان انگلیسی از لاتین میباشند. بيش از 60% واژگان انگلیسی ریشه یونانی و لاتینی دارند. در واژگان دانشی و فن-آوری، این درصد به 90% افزایش می ابد.
در این باره دکتر جلیل دوستخواه نیز پاسخ بسنده ای داده اند:
http://iranshenakht.blogspot.com
/2006/03/268.html

دانشنامه جهانی بریتنیکا (سال 2006) نیز مینویسد:
The Indo-Iranian group consists of Indic languages and Iranian languages. Persian (or Farsi) is an Iranian language. So are Pashto (or Pushtu), spoken in Afghanistan and Pakistan; and Kurdish, spoken in Kurdistan. Baluchi, spoken mostly in Pakistan and Iran, also is an Iranian language. Sanskrit is an Indic language. It is the oldest living Indo-European language, and is now used chiefly as the sacred language of Hinduism. Hindi, the leading language of northern India, and Urdu, the national language of Pakistan, are also Indic languages.


(ترجمه: گروه زبان هاي هندوايراني شامل زبان هاي هندي و ايراني است. پارسي يا فارسي كه زبان ايراني است، چنان كه پشتو، زباني در افغانستان و پاكستان بدان تكلم مي وشد؛ و كردي، زباني كه در كردستان بدان سخن گفته مي شود؛ بلوچي، زباني كه بيش تر در پاكستان و ايران بدان تكلم مي شود، نيز زبان هايي ايراني اند. سنسكريت يك زبان هندي است و كهن ترين زبان زنده هندواروپايي است، و اينك عمدتاً به عنوان زبان مقدس دين هندو به كار مي رود. هندي، زبان اصلي شمال هند، و اردو، زبان ملي پاكستان، نيز زبان هايي هندي اند.)


بنابراین به جز جناب رزمی، که براي توهين به زبان فارسي ناگزير به بهره برداري از سند جعلي و وقيح نشريه اميد زنجان شده، امروزه همگان می دانند که به لحاظ دستور زبان، واژگان بنیادی، و ریشه شناسي، زبان پارسی یک زبان هندواروپایی است و با زبانهای بلوچی، پشتو، کردی، تالشي و ... همخانواده است.

درباره علمی بودن زبان فارسی مي توان به کتابهای فارسی کهن ابوعلی سینا (دانشنامه علايی و رگ شناسي)، التفهيم ابوريحان، و ذخیره خوارزمشاهی(اسماعیل جرجانی) و رهایش و گشایش و جامع الحكمتين ناصر خسرو و کتابهای کهن دیگر اشاره کرد، كه آثاري بسيار ارزنده و پرمحتوا هستند. همه اینها نشان دهنده آن است که زبان فارسی ظرفیت آن را دارد كه يك زبان علمی باشد. اگر امروز زبانهای شرقی (و همچنین عربی) از کاروان تمدن عقب افتادند، به سبب انگیزه های سیاسی است تا آن كه به ذات آن زبان ها مربوط باشد.

در این راستا می توان نمونه اي خوب از ظرفيت هاي زبان فارسي را در زمينه علم اختر-فیزیک در اینجا یافت:
http://wwwusr2.obspm.fr/~heydari
/dictionary/Intro.html
همچنین دکتر حسابی نیز نشان داده است که زبانهای هندواروپایی (مشخصا زبان فارسي) توانمندی بالایی در واژه سازی، بویژه در دامنه واژه های دانشیک دارند:

http://prana.persianblog.com/1382_9_
prana_archive.html#1123736

جناب ماشالله رزمی با وجود ناآگاهی كامل خود از علم زبانشناسی، می خواهد که دیگران توهمات نادرست وی را درباره زبان فارسی بپذیرند! همان طور كه در نوشتار حاضر نشان داده شده است، جناب ماشالله رزمی نه استاد زبانشناسی است و نه استاد تاریخی و تنها دستاويزش براي حمله به زبان فارسي و پرستش و تقديس زبان تركي، همان خبر جعلی نشريه امید زنجان بود که به یونسکو منسوب کرده اند. شاید زبان پارسی از معدود زبان هایی در جهان باشد که مي تواند آثار بزرگي را بدون به كار بردن حتا يك واژه بيگانه بیافریند. نمونه آن، کلیله و دمنه دکتر احمد آجودانی است كه يكسره به فارسي سره نوشته شده است.

اما یکی از دروغ های دیگر پان ترکیست انتساب داستان یوسف و زلیخا به فردوسی است، و جناب رزمي به پي روي از نويسنده معلوم الحال، ناصر پورپيرار، براي بي ارزش جلوه دادن شاهنامه جاودانه فردوسي كوشيده است كه سرايش اين اثر سست و ضد شاهنامه اي را به فردوسي نسبت دهد. اما بي پايگي اين انتساب مغرضانه كاملا آشكار است (نك. هزاره هاي پرشكوه، همان، بخش 1-3) و بیش از 50 سال است که از سوی محققین ایرانی و خارجی به طور کامل اين واقعيت نشان داده شده است.
بنگریده به:
http://www.azargoshnasp.net/famous
/ferdowsi/ferdowsi.htm
و همچنین دانشنامه بریتنیکا سال 2006 زیر فردوسی و همچنین دانشنامه ایرانیکا باز زیر فردوسی همه این نکته را ذکر کردند.


جناب ماشالله رزمی مینویسند:

« از شاهکارهای ادبی فارسی تمجید می‌شود بدون اینکه گفته شود تمامی این آثار با حمایت سلاطین ترک خلق شده‌اند»

در پاسخ به وی باید گفت:

شاهنامه فردوسي، آثار خرقانی، خواجه عبدالله انصاری، عطار نیشاپوری، مولوی، ناصر خسرو، بلعمی، مولوي، داراب نامه طرطوسی، سمک عیار.. و هزاران ها اثر دیگر هیچ وابستگی به دربار سلاطین ترک نداشتند! بنابراین روشن نیست که جناب رزمي چرا واژه «تمامی» را در این جا به کار برده است!


جناب ماشالله رزمی مینویسند:


" اصرارغیر منطقی بر این ادعای بی اساس که سی میلیون ترک در ایران ترک نیستند و اقوام مهاجم ترک بزور زبان آنان را تغییر داده‌اند ، غیر از ترک ستیزی نمیتواند نام دیگری داشته باشد."

در پاسخ به وی باید گفت:


نخستين مساله، موضوع آمار است که معلوم نیست جناب رزمی از کجا سی ملیون ترکزبان را در ایران پیدا کرده است. بعداً در این باره بیشتر سخن خواهيم گفت. اما حقیقت اینست که از آذربایجان پیش از دوران ايلخانان هيچ سندي به زبان تركي موجود نیست  در حالی که شاعران و نويسندگان آذربايجاني پيش از اين دوره، مطلقا، و پس از اين دوره، غالبا، آثار خود را به زبان پهلوي و فارسي آفريده اند. اين واقعيت به خوبي ریشه ایرانی مردم آذربایجان را آشكار مي سازد.
جالب آن كه کهن ترین سند زبان ترکی ، يعني كتيبه هاي ارخون، به دوران پس از اسلام (سده هشتم ميلادي) متعلق بوده و در مغولستان واقع است، اما از آذربايجان سندي كهن تر از دوران ساساني در دست است كه به زبان پارسي ميانه نوشته شده است و در مشكين شهر واقع است:
http://www.azargoshnasp.net/languages
/Pahlavi/PAHLAVIMESHKINSHAHR.pdf

برگردان متن اين كتيبه ي ارسي ميانه اي به پارسي امروزين چنين است:
«ماه مهر سال 27 (پادشاهي) شاپور، شاه شاهان، پسر هرمزد—آن گاه که من ، نرسه ي ... گوبدان – اين دژ را که فرخ ... پي نهاده بود، به نام ايزدان و فره ي شاه شاهان در هفت سال به پايان رساندم.
اينک ، شاه زاده ، نجيب زاده، يا آزاده اي که بدين راه آيد و اين دژ را بپسندد، پس روان نرسه ي .. را آفرين گويد. تو که اين دژ را نمي پسندي، پس دژي بساز که از اين بهتر باشد!»


اين نقل قول از دانشنامه بریتانيكا (زير واژه اغوز) نيز به خوبي گوياي موضوع است:


These Turks came to form the bulk of the population there, and one Oguz tribal chief, Osman, founded the Ottoman dynasty (early 14th century) that would subsequently extend Turkish power throughout the eastern Mediterranean. The Oguz are the primary ancestors of the Turks of present-day Turkey. Little is known about the origins of the Turkic peoples, and much of their history even up to the time of the Mongol conquests in the 10th–13th centuries is shrouded in obscurity. Chinese documents of the 6th century AD refer to the empire of the T'u-chüeh as consisting of two parts, the northern and western Turks. This empire submitted to the nominal suzerainty of the Chinese T'ang dynasty in the 7th century, but the northern Turks regained their independence in 682 and retained it until 744. The Orhon inscriptions, the oldest known Turkic records (8th century), refer to this empire and particularly to the confederation of Turkic tribes known as the Oguz; to the Uighur, who lived along the Selenga River (in present-day Mongolia); and to the Kyrgyz, who lived along the Yenisey River (in north-central Russia). When able to escape the domination of the T'ang dynasty, these northern Turkic groups fought each other for control of Mongolia from the 8th to the 11th century, when the Oguz migrated westward into Iran and Afghanistan. In Iran the family of Oguz tribes known as Seljuqs created an empire that by the late 11th century stretched from the Amu Darya south to the Persian Gulf and from the Indus River west to the Mediterranean Sea. In 1071 the Seljuq sultan Alp-Arslan defeated the Byzantine Empire at the Battle of Manzikert and thereby opened the way for several million Oguz tribesmen to settle in Anatolia.

(= درباره خاستگاه مردمان ترك آگاهي هاي اندكي موجود است، و بخش عمده اي از تاريخ آنان حتا تا زمان فتوح مغولان در سده هاي 13-10 م. در پرده ابهام است. اسناد چيني سده ششم م. به امپراتوري تو- چوئه، كه مركب از دو بخش، تركان شمالي و تركان غربي بود، اشاره مي كنند. اين امپراتوري در سده هفتم به حاكميت صوري دودمان چيني تانگ گردن نهاد، اما تركان شمالي در 682 استقلال خود را بازيافتند و تا 744 حفظ كردند. كتيبه هاي ارخون، كهن ترين نوشته‌ي شناخته شده ي تركي (سده هشتم)، بدين امپراتوري و به ويژه به اتحاديه قبايل ترك معروف به اغوز؛ نيز به ايغورها، كه در امتداد رود سلنگا (اينك در مغولستان) مي زيستند؛ به قرقيزها، كه به موازات رود يني سئي (اينك در روسيه) مي زيستند اشاره دارد. اين دسته هاي تركان شمالي، هنگامي كه موفق به رهايي از استيلاي دودمان تانگ شدند، براي تسلط بر مغولستان از سده هشتم تا يازدهم، آن گاه كه اغوزها به سوي غرب به ايران و افغانستان مهاجرت كردند، به نبرد با يك ديگر پرداختند. در ايران يكي از تيره هاي قبايل اغوز، معروف به سلجوقيان، در اواخر سده يازدهم امپراتوري اي را پديد آوردند كه از آمودريا تا خليج فارس در جنوب، و از رود سند تا درياي مديترانه در غرب گسترده بود. در 1071 سلطان سلجوقي آلپ ارسلان امپراتور بيزانس را در نبرد منزيكرت شكست داد و در نتيجه آن راه اسكان چندين ميليون ايلياتي اغوز در آناتولي گشوده شد. اين تركان به گونه توده اي از مردمان بدين سرزمين وارد شدند، و يكي از قبيله سالاران اغز، به نام عثمان، دودمان عثماني را بنيان نهاد (اوايل سده 14) كه سپس نيروي تركان را در سراسر مديترانه شرقي گسترش داد. اغوزها نياكان اصلي تركان تركيه كنوني هستند)

پروفسور پیتر گلدن (http://newark.rutgers.edu/~history/index.php?content=deptmem&name=golden)
در صفحه 386 کتاب خود که جامع ترین و کامل ترین کتابی است که درباره تاریخ گروه های مختلف ترک چاپ شده است روند ترکی زبان شدن آذربایجان را به سه مرحله بخش کرده است.

نخست ورود سلجوقیان و مهاجرت قبایل اغوز به ناحیه آذربایجان و آران و آناتولی، دوم حمله مغولان که بیشتر سربازان شان ترک تبار بودند، و سوم دوران صفویان که بسیاری از قبايل تركزبان قزلباش از ترکیه به ایران سرازیر شدند.
Peter B. Golden, An introduction to the history of the Turkic peoples: Ethnogenesis and state-formation in medieval and early modern Eurasia and the Middle East, (Otto Harrassowitz (Wiesbaden) 1992

پروفسور احسان یارشاطر نیز روند ترک زبان گشتن آذربایجان را در داشنامه ایرانیکا زیر گویش آذری شرح داده است:


1) نخستین مهاجرت ترکان اغوز به آذربایجان در زمان غزنویان آغاز میشود. قطران تبریزی كه در اين دوران مي زيسته است، در اشعارش حملات و تاراج هاي تركان را در آذربايجان سخت نكوهيده است و همين نكته دليلي استوار و خدشه ناپذير بر بيگانگي این مهاجمان با آذربايجان مي باشد. براي نمونه:


زماني تازش ايشان به شروان اندرون بودي

زماني حمله ي  ايشان  به  آذربايگان  اندر

نبود از تازش ايشان كسي بر چيز خود ايمن 

نبود از حمله ايشان كسي بر مال خود سرور

چه ارزد غدر با دولت، چه ارزد مكر با دانش 

اگر  چه  كار  تركان هست  غداري و مكاري

كمر  بستند  بهر  كين  شه  تركان   پيكاري 

همه يكرو به خونخواري، همه يكدل به جراري

هميشه عزم ايشان بود بر تاراج  و  بر  كشتن 

چو باشد عزم شان آن گونه، باشد حال شان اين سان


2) در زمان سلجوقیان گروه انبوهی از قبایل ترک به منطقه آذربایجان و آران رو می آوردند و در دوران اتابکان نیز تعداد انها افزایش می باید.


3) حمله مغولان به ایران نیز بسیار تاثیرگذار بود زیرا بیشینه سربازان مغولها نیز ترک تبار بودند.


4) دوران قراقویونلو و آق قویونلو و همچنین دوران صفویان نیز روند ترکی زبان شدن آذربایجان را قدرت میبخشد.

اما درباره زبان بومي و اصلي آذربايجان اسناد روشن و خدشه ناپذيري در دست است:


ابن نديم در الفهرست (قرن 9 میلادی) مي‌نويسد (1381، ص 22):


فأما الفهلوية فمنسوب إلى فهله اسم يقع على خمسة بلدان وهي أصفهان والري وهمدان وماه نهاوند وأذربيجان وأما الدرية فلغة مدن المدائن وبها كان يتكلم من بباب الملك وهي منسوبة إلى حاضرة الباب والغالب عليها من لغة أهل خراسان والمشرق و اللغة أهل بلخ وأما الفارسية فتكلم بها الموابدة والعلماء وأشباههم وهي لغة أهل فارس وأما الخوزية فبها كان يتكلم الملوك والأشراف في الخلوة ومواضع اللعب واللذة ومع الحاشية وأما السريانية فكان يتكلم بها أهل السواد والمكاتبة في نوع من اللغة بالسرياني فارسي .


(= اما فهلوي منسوب است به فهله كه نام پنج شهر است: اصفهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايجان. و دري لغت شهرهاي مداين است و درباريان پادشاه بدان زبان سخن مي‌گفتند و منسوب است به مردم دربار و لغت اهل خراسان و مشرق و لغت مردم بلخ بر آن زبان غالب است. اما فارسي كلامي است كه موبدان و علما و مانند ايشان بدان سخن گويند و آن زبان مردم اهل فارس باشد. اما خوزي زباني است كه ملوك و اشراف در خلوت و مواضع لعب و لذت با نديمان و حاشيت خود گفت‌وگو كنند. اما سرياني آن است كه مردم سواد بدان سخن رانند).

مسعودي(قرن دهم میلادی) در التنبيه و الاشراف مي‌نويسد (1381، ص 74-73):


فالفرس أمة حد بلادها الجبال من الماهات وغيرها وآذربيجان إلى ما يلي بلاد أرمينية وأران والبيلقان إلى دربند وهو الباب والأبواب والري وطبرستن والمسقط والشابران وجرجان وابرشهر، وهي نيسابور، وهراة ومرو وغير ذلك من بلاد خراسان وسجستان وكرمان وفارس والأهواز، وما اتصل بذلك من أرض الأعاجم في هذا الوقت وكل هذه البلاد كانت مملكة واحدة ملكها ملك واحد ولسانها واحد، إلا أنهم كانوا يتباينون في شيء يسير من اللغات وذلك أن اللغة إنما تكون واحدة بأن تكون حروفها التي تكتب واحدة وتأليف حروفها تأليف واحد، وإن اختلفت بعد ذلك في سائر الأشياء الأخر كالفهلوية والدرية والآذرية وغيرها من لغات الفرس.

(= پارسيان قومي بودند كه قلم‌روشان ديار جبال بود از ماهات و غيره و آذربايجان تا مجاور ارمنيه و اران و بيلقان تا دربند كه باب و ابواب است و ري و طبرستان و مسقط و شابران و گرگان و ابرشهر كه نيشابور است و هرات و مرو و ديگر ولايت‌هاي خراسان و سيستان و كرمان و فارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايت‌ها پيوسته است، همه‌ي اين ولايت‌ها يك مملكت بود، پادشاه‌اش يكي بود و زبان‌اش يكي بود، فقط در بعضي كلمات تفاوت داشتند، زيرا وقتي حروفي كه زبان را بدان مي‌نويسند يكي باشد، زبان يكي است وگر چه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد، چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبان‌هاي پارسي).

ابن حوقل (سده 4 ق.) در سفرنامه خود مي نويسد (1366، ص 96):

زبان مردم آذربايجان و بيش تر مردم ارمنيه فارسي است، و عربي نيز ميان ايشان رواج دارد.

هر اين سه سند ارزشمند به ايراني بودن زبان مردم آذربايجان تصريح مي‌كنند و به صراحت آنان را جزو ايرانيان مي‌دانند. هیچ سندی از زبان ترکی پیش از دوران ایلخانیان از آذربایجان بر کاغذ و کتاب و چوب و چرم و سنگ در دست نيست که با استناد بدان ها ريشه مردم آذربایجان را ترکی بدانیم. جالب است که پان ترکیستها امروز شخصیتی غیرترکزبان و ایرانی تبار به نام بابک خرمدین را نماد حرکتهای ضدایرانی خود کرده اند در حالی که تبار بابک خرمدین را اسناد کهن به خوبي روشن ساخته اند:
http://www.azargoshnasp.net/famous
/babak_khorramdin/babakpasokhbehanirani.htm

در پژوهش هاي جديد نيز بدين حقيقت تصريح شده است. برای نمونه پروفسور مارک ویثو در دانشگاه اکسفورد در کتاب معروف خود می نویسد:


http://www.history.ox.ac.uk/staff
/postholder/whittow_m.htm
“Azerbaijan was the scene of frequent anti-caliphal and anti-Arab revolts during the eighth and ninth centuries, and Byzantine sources talk of Persian warriors seeking refuge in the 830s from the caliph’s armies by taking service under the Byzantine emperor Theophilos (p.195)…Azerbaijan had a Persian population and was a traditional centre of the Zoroastrian religion…(p.203)…The Khurramites were a…Persian sect, influenced by Shiite doctrines, but with their roots in a pre-Islamic Persian religious movement (p.215)”.
[Whittow, Mark, The Making of Byzantium: 600-1025, Berkley: University of California Press, p.195, 203, 215,1996].


(ترجمه: آذربايجان صحنه شورش هاي ضدخليفه اي و ضد عربي بسياري در طي سده هاي هشتم و نهم بود، و منابع بيزانسي از جنگجويان پارسي اي سخن مي گويند كه در دهه 830 م. با پذيرش خدمت به امپراتور بيزانس، ثئوفيلوس، از دست سپاه خليفه جان به در بردند ... آذربايجان جمعيتي پارسي داشت و كانون سنتي دين زرتشتي بود ... خرم ديني يك فرقه ايراني تاثير گرفته از آموزه هاي شيعه بود، اما ريشه هاي آن در جنبش ديني پيش – اسلامي ايران قرار داشت).


این منبع نيز به صراحت بابک خرمدین را ایرانی تبار و غیراغوز تبار می داند.


بنابراین یکی از آسیب ها و زیان های حکومت های ترک، زدودن زبان فارسی و زبانهای همریشه با آن در سرزمين هاي کهن ایرانی بوده است، و اين واقعيت خود پاسخی است بر ادعای گزاف آناني که حکومت های ترکان را عاری از ستم فرهنگی می دانند، زیرا همین حکومت هاي ترك بودند كه باعث شدند نیمی از سرزمینهایي كه پیش از اسلام هویت ایرانی داشتند امروز این هویت را از دست بدهند! ذكراين نکته سنده باشد که ترکیه امروزی روزگاری یک سرزمین ارمنی و یونانی نشین بود و امروز همه آنها نابود شده اند و این هم نوعي دیگر از ستم فرهنگی این حکومت هاي ترك می باشد.


نمونه ديگر نابودي زبان ايراني خوارزم به دست تركان است؛ زباني كه دانشمند بزرگ خوارزمي، ابوريحان بيروني، در باره آن مي نويسد:


و أما أهل خوارزم، و إن کانوا غصنا ً من دوحة الفُرس
(ترجمه: ولی مردم خوارزم، آنان شاخه ای استوار از درخت پارسیان هستند).
که اصل عربی آن را میتوان اینجا نیز دید:
http://www.azargoshnasp.net/famous
/biruni_khwarazmi/birunipasokhbehanirani.htm

اما درباره چگونگي ترك زبان شدن منطقه آذربايجان، بهزاد بهزادي در مقدمه كتاب «فرهنگ آذربايجاني- فارسي» (1369، ص 10) مي‌نويسد:


«حقيقت تاريخي اين است كه ‌آذربايجاني ايراني است و به زبان تركي تكلم مي‌كند. اين كه چگونه اين زبان در بين مردم رايج شد٬ بحثي است كه فرصت ديگر مي‌خواهد. مثال زير مي‌تواند براي همه اين گفت‌و‌گوها پاسخ شايسته باشد. آهالي آستارا طالش هستند و تا پنجاه سال پيش كه نگارنده به خاطر دارد پيران خانواده ما به اين زبان تكلم مي‌كردند و اكثريت عظيم اهالي نيز به زبان طالشي صحبت مي‌كردند. در دهات اطراف شايد تعداد انگشت‌شماري تركي بلد بودند. ... اينك بعد از پنجاه سال در شهر آستارا تعداد انگشت‌شماري طالشي مي‌‌دانند يا ميفهمند و در بين اهالي روستاها نيز تركي زبان متداول است. اهالي بومي طالش هستند (نگارنده نيز از خانواده‌ طالش است) ولي زبان متداول از طالشي به تركي آذري تغيير يافته است».
اين بيت محمدحسين شهريار نيز كاملا گوياي اين مطلب است:


اختلاف لهجه، مليت نزايد بر كسي / ملتي با يك زبان كم تر به ياد آرد زمان

اما درباره تبار آذربایجانی ها، هرچند بر همه تاریخدانان روشن است که تركان اصيل مردمان زردپوست ساكن آسیای میانه اي هستند، اما آزمایش های ژنتیکي انجام شده در ایران نيز ثابت كرده است ژنتيك ايرانيان آذربايجاني ارتباطي با تركان اصيل ندارد و با ژنتيك ديگر مردمان ايراني پیوسته است:
http://isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-727489
اما آزمايش هاي انجام شده در قفقاز و تركيه نيز گوياي آن اند که تنها حدود 10% مردم ترکیه ژنهایی را دارند که خاستگاه آن آسیای میانه است. همچنین مردمان جمهوری آذربایجان به ارمنیهای قفقاز و ارمنستان از لحاظ ژنتیک نزدیکتر هستند تا به ساکنین ترکزبان ترکیه.
http://www.ncbi.nlm.nih.gov/entrez
/query.fcgi?cmd=Retrieve&db=pubmed&dopt=
Abstract&list_uids=12596050
http://www.ncbi.nlm.nih.gov/entrez/query.fcgi?cmd=Retrieve&db=PubMed&list_uids=
14586639&dopt=Abstract

آقای لوئیس لوکا کوالی سفروزا نیز در کتاب مشهور خود ، نوشته است که اثر ژنهای اقوام ترک بر ساکنان ترکزبان کنونی ترکیه بسیار ناچیز است و شمار اشغالگران ترک نسبت به جمعیت بومی چندان نبوده است.
(Luigi Luca Cavalli-Sforza , in “Genes,
People and Languages”, 2000, pg 152).
بنابراین جدل های صدساله انجام شده بر سر ریشه هاي مردم آذربايجان را بايد تمام شده تلقي كرد.
اما آقای رزمی مانند تمام قوم گرایان آمارهایی از جمعيت ایران می دهد که هيچ منبع و مرجع موثق و شناخته شده اي آن را تأييد نمي كند.
در سال 1370 آمارگيري بسيار مستندي در مورد جمعيت ايران انجام گرفته است كه شرح آن را در مقالات زير مي توان يافت:
http://khabarnameh.gooya.com/society
/archives/010245.php
http://asre-nou.net/1383/ordibehesht
/20/m-mohsenian.html

"در مرداد 1370، هنگام صدور شناسنامه براي نوزادان، درباره زبان ٤٩ هزار و ٥٥٨ مادر در سطح كشور سوال مطرح شد كه نتيجه حاكي از سهم حضور ٥٣٬٨ درصدي زبان هاى غيرفارسي در ايران بود. بر اساس نمونه گيري مذكور، توزيع سهم هر يك از زبان ها (به درصد) به اين شرح بود: ٤٦٬٢ فارسي؛ ٢٠،۶ ترکی آذربايجاني؛ ١٠ كردي؛ ٨٬٩ لري؛ ٧٬٢ درصد گيلكي و شمالي؛ ٥٬٣ عربي ؛ ٢٬٧ بلوچي؛ ٠٬٦ تركمني؛ ٠٬١ ارمني؛ و ٠٬٢ ساير زبان ها ". پس اگر گويش‌ها و زبان‌هاي هم خانواده با فارسي را با آمار فوق جمع شود٬ زبان‌هايي كه "آريايي (ايراني)" خوانده مي شوند حدود ۷۶٪ ايران را دربرمي گيرند.


در دانشنامه‌ي عمومي بریتانیکا می خوانیم:


"ایران کشوری است چند‌زبانی که در آن نیمی پارسی‌زبان هستند و یک چهارم ديگر به زبان‌های هندوايرانی ديگر تکلم کنند. حدود يک پنجم جمعيت ايران ترکزبان است".


براساس سرشماری کشور در سال 1335 که داده های آن در کتاب : فرهنگ جغرافیای ایران تحت نظارت سرتیبپ حسینعلی رزم آرا تدوین گشت، جمعیت ایران در سال 1335 حدود 14 ملیون نفر بود. از این 14 ملیون تعداد جمعيت مناطق ترکی زبان 2451061 و تعداد مناطق دوزبانه فارسی-ترکی 877627 و تعداد مناطق سه زبان فارسی-ترکی-کردی 187464 نفر و تعداد مناطق ترکمنی 97491 بوده است. اگر دست بالا را بگیریم و تمام مناطق ترکمنی و فارسی-ترکی و فارسی-ترکی-کردی را با تمام مناطق ترکی زبان بنا بر اطلاعات این کتاب جمع بندی کنیم، حدود 23 تا 24% جمعیت ايران ترکی زبان می شوند.
(بنگرید به مقاله: نگاهی دیگر به داده های زبانی و مذهبی ایران معاصر، احسان هوشمند، فصلنامه گفتگو، شماره 43، مهر 1384) http://www.magiran.com/magtoc.asp?mgID=1929&Number=43&Appendix=0

همچنین دولت ايران در 1375 سرشماري هايی نيز در استان هاي كشور انجام داد:
http://www.statoids.com/uir.html
بر طبق این آمار جمعیت استان های ایران به شرح زیر است :
استان / ساکن در شهر / ساکن در روستا
آذربایجان شرقی 2004484- 1320788
آذربایجان غربی 1315161 1181119
اردبیل 568448 596916
اصفهان 2914874 1007087
ایلام 259687 217634
بوشهر 394489 332884
تهران 9404754- 1771306
چارمحال و بختیاری 342905 417005
خراسان 3421937 2622134
خوزستان 2342514 1367945
زنجان 489518 547301
سمنان 342455 158991
سیستان و بلوچستان 794528 908579
فارس 2163119 1598913
قم 777677 75269
کردستان 705715 640668
کرمان 1060075 922883
کرمانشاه 1098282 670459
کهکیلویه و بویر احمد 213563 327685
گیلان 1049980 1191480
لرستان 850016 717059
مازندران 1783218 2237946
مرکزی 701547 527265
هرمزگان 443970 613326
همدان 810640 867115
یزد 564233 186536
مجموع کل جمعیت ایران در سال 75(هجری شمسی) برابر 60055488 نفر بود. حال این آمار را بررسی می کنیم :


استانهایی که با دقت بالاتر از 95 درصد ترك زبان هستند عبارت اند از :


آذربایجان شرقی، زنجان، اردبیل و مجموع جمعیت آن ها برابر است با 4698463 نفر. اگر فرض کنیم 50 درصد جمعیت آذربایجان غربی نیز ترك زبان هستند این عدد به 6361099 نفر می رسد (هرچند که نقشه ها بیشینه مردم آن جا را کردزبان معرفي مي كنند). بنابراین آمار، ايرانيان ترك زباني که در مناطقی زندگی می کنند که درآن ها زبان تركي تکلم می شود حدود 10.5 درصد جمعيت کل کشور را دربر مي گيرند.
البته کسان دیگری هستند که آذربايجاني تبار می باشند ولی در محیط کار و جامعه آنان زبان ترکی حاکم نیست؛ مثل آذريايجاني هاي مقيم تهران. آذربايجاني هاي تهران در آمیزش با فرهنگ های تمام کشور قرار گرفته اند ، بسیاری از آنان با افرادی که از گوشه و کنار کشور در تهران جمع شده اند ازدواج کرده اند. بسياري از آنان حتا تكلم به تركي را نيز نمي دانند.
حال با همه اين احوال اگر 30 درصد جمعيت تهران را هم ترك زبان بدانيم يعني از ۱۲ ميليون ۴ ميليون.
جمعيت مناطق ترك زبان اطراف اراك و قزوين و همدان و گیلان را هم اگر با مراجعه به آمار جمعيتي آن شهرها محاسبه شود، حداكثر حدود يك ميليون مي شود. كه جمع كل آنان مي شود: ۱۱.۳۶۱.۰۰۰
يعني 18.9 درصد جمعيت كل كشور. هرگز آن 30 ميلیون تركزباني كه جناب رزمی برآورد كرده است، از اين آمارهاي رسمي و دقيق بر نمي آيد.

جناب رزمی می نویسد:


«شوونیسم فارس برپایه شیفتگی به نژاد موهوم آریائی جان گرفته است»


وجود قومی به نام آریایی(ایرانی) يك واقعيت بي چون و چراي تاريخي است و نه يك انگاره ي موهوم. ضمن آن كه واژه نژاد در ادبیات کهن بیشتر به معنی تبار/ریشه بوده است و نه ریختار بدنی (براي آگاهي كامل نگاه كنيد به: هزاره هاي پرشكوه، داريوش احمدي، انتشارات گرگان، 1384، بخش 3-1).


دیاکونوف (پژوهشگري كه آراي او به طور عجيبي مورد سوء استفاده پان ترك ها قرار گرفته است) درباره آرياييان مي نويسد:
«تنها مورد استعمال مجاز اصطلاح آريايي درباره اقوامي است كه در ازمنه باستاني خود، خويشتن را آريا مي ناميدند. هنديان و ايرانيان (پارسيان) و مادها و اسكيت ها و آلان ها و اقوام ايراني زبان آسياي ميانه خود را آريا مي خواندند»
(ا. م. دياكونوف: «تاريخ ماد»، ترجمه كريم كشاورز، انتشارات علمي و فرهنگي، 1380، ص 142، سطرهاي 5 تا 9، و يادداشت هاي 12 تا 17 ص 82-481).


پیوند ایران و فارس نیز در متون کهن بارها گواهی گردیده است، چنان که حمزه اصفهانی می نویسد (تاریخ پیامبران و شاهان، ترجمه جعفر شعار، انتشارات امیرکبیر، 1367، ص 2):
«آریان که همان فرس است در میان این کشورها قرار دارد و این کشورهای شش گانه محیط بدان اند، زیرا جنوب شرقی زمین در دست چین، و شمال در دست ترک، میانه جنوب در دست هند، رو به روی آن یعنی میانه شمالی در دست روم و جنوب غربی در دست سودان و مقابل آن یعنی شمال غربی در دست بربر است».


جناب رزمی در مقاله خود دودل است که ریشه «ترکستیزی» را در دوران پهلوی جست و جو كند یا در زمان تهاجم ترکان به ایران

در پاسخ به وی باید گفت:  بدون شک تهاجم پیاپی اقوام بیابانگرد زردپوست ترک به ایران (که اینان هيچ پيوند و ارتباطي با هم‌ميهنان آذربایجانی ما ندارند) باعث شده است بسیاری از ایرانیان نسبت به ترکان حسي منفي داشته باشند.

همان طور که جناب رزمی خود نيز بدين حقيقت معترف است:

«چینی‌ها ، روس‌ها ، اروپائی‌ها ، عرب‌ها و فارس‌ها هر یک بشیوه خود و بدرجات مختلف، دارای اخلاق ترک ستیز هستند»


و به این فهرست می توان ارمنیان، یونانیان، اسلاوها، آلبانیها و بسیاری از مردمان دیگر را افزود. اما بیش از همه یونایان و ارمنیان از حاکمان ترک آسيب دیدند زیرا تمام ارمنستان شرقی و یونان غربی هویت خود را با قتل عامهای مکرر حاکمان ترک از دست دادند.
اما درباره ایرانیان شاید بهترین گواه این حقيقت اشعار قطران تبریزی باشد. در زمان قطران تبریزی روادیان و شدادیان کردتبار بر مناطق آران و آذربایجان حکومت میکردند و زبان این منطقه به روایت سیاحان و گردشگران در آن دوران ترکی نبود. اما عده ای از ترکان اغوز از قلمرو غزنویان به این دو ناحیه گريخته و با بومیان منطقه درگير شده بودند.
قطران تبريزی نيزدر بسياری از چکامه هايش ترکان را شايسته سرزنش دانسته و انان را سخت نکوهش کرده است .
نمونه هايی از ان ابيات در ذيل می ايد :
اگر بگذشت از جيحــون گروه ترکمانـــان را // ملک محمـــــــود کــاو را بود زابل کان در سنجر
....
زمانی تازش ايشان به شروان اندرون بودی // زمانـــی حملـــه ايشان بــــه اذربايگــــان انــدر
نبود از تازش ايشان کسی بر چيز خود ايمن // نبود از حمله ايشان کسی بر مال خود سرور (شهرياران گمنام، 1377، ص۱۶۰)

شده چون خانه زنبور با غم از ترکان // همی خلند به فرمان ما چو زنبورم (همان، ص۱۹۷)


قطران در يکی از سروده هايش به هنگام ستايش يکی از فرمانروايان بومی اذربايجان عامل عدم پيشرفت کار او را حضور ترکان برشمرده است :


گر نبودی آفت ترکان به گيتی در پديد // بستدی گيتی همه چون خسروان باستان ( همان، ص۱۹۷)


قطران در بدگويی و مذمت ترک تباران چنان سخن گفته که حتی انان را موجب ويرانی ايران زمين برشمرده و اين مفهوم به روشنی از بيت زير که در ستايش اميری از اميران اذربايجان سرايش يافته برمی ايد :


اگر چه داد ايران را بلای ترک ويرانی // شود از عدلش ابادان چون يزدانش کند ياری ( همان، ص۱۹۷)


اين شاعر اذربايجانی در يکی ديگر از چکامه هايش که در قالب قصيده سروده است ترکان را خونخوار و جرار و غدار و مکار خوانده است :


کمــــر بستند بهــــر کيــن شه ترکان پيکاری // همـــه يکـرو به خونخواری همه يکدل به جراری
يکی ترکان مسعودی به قصد خيل مسعودان // نهاده تن به کين کاری و دل داده به خونخواری
....
چــه ارزد غـدر با دولت، چه ارزد مکـر با دانش // اگـرچـه کــــار ترکان هست غــداری و مکــاری( همان، ص۱۷۲)

بنابراین چنان که ملاحظه گرديد، یک شاعر برخاسته از آذربایجان در زماني پیش از ترک زبان شدن آذربایجان، حسي بسیار منفی نسبت به ترکان اغوز آن دوران داشته است. حال به چه دلیلی این بخش از تاریخ ایران و آذربايجان را جناب رزمی نادیده می گیرد؟


سعدی شيرازی که نزديک به سی سال سير و سفر در در اين سوی و ان سوی سرزمينهای اسلامی کرده بود، علت خارج شدن خود از ايران زمين را نا به سامانی های بر امده از خشونت ترکان بر شمرده است :


ندانی کــــه مـن در اقاليم غربت // چـــرا روزگاری بــکـــــــردم درنــگــــی
برون رفتم از ننگ ترکان که ديدم // جهان درهم افتاده چون موی زنگی
همــــه ادمی زاده بودند ليکــــــن // چـو گرگــان بخونخوارگی تيزچنگی
چــو باز امـدم کشور اسوده ديدم // پـلـنگـــــان رهـــا کرده خوی پلنگی

(گلستان سعدی، ص۳۸)

عنصری سمرقندی درباره ترکان اغوز و ویرانی های آنان در سمرقند می نویسد:

بر سمرقند اگر بگذري اي باد سحر
نامه اهل خراسان به بر خاقان بر
نامه اي مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامه اي مقطع او درد دل و سوز جگر
نامه اي بر رقمش آه غريبان پيدا
نامه اي در شكنش خون شهيدان مضمر
نقش تحريرش از سينه مظلومان خشك
سطر عنوانش از ديده محرومان تر
ريش گردد ممر صوت از او گاه سماع
خون شود مردمك ديده از او وقت نظر
تا كنون حال خراسان و رعايا بوده ست
بر خداوند جهان، خاقان، پوشيده مگر
...
كارها بسته بود بي شك در وقت و كنون
وقت آن است كه راند سوي ايران لشكر
باز خواهد ز غزان كينه كه واجب باشد
خواستن كين پدر بر پسر خوب سير
....
قصه اهل خراسان بشنو از سر لطف
چون شنيدي ز سر رحم در ايشان بنگر
اين دل افگار جگر سوختگان مي گويند
كاي دل و دولت و دين از تو به شادي و ظفر
خبرت هست كه از اين زير و زبر شوم غزان
نيست يك تن ز خراسان كه نشد زير و زبر
خبرت هست كه از هر چه در او خير بود
در همه ايران امروز نمانده ست اثر
بر بزرگان زمانه شده دونان سالار
بر كريمان جهان گشته لئيمان مهتر
بر در دونان احرار، حزين و حيران
در كف رندان, ابرار اسير و مضطر
شاد، الا به در مرگ نبيني مردم
بكر جز در شكم مام نبيني دختر
مسجد جامع هر شهر ستورانشان را
پايگاهي شده، ني نقشش پيدا و نه در
خطبه نكنند به هر خطه غزان، از پي آنك
در خراسان نه خطيب است كنون نه منبر
كشته فرزند گراميش اگر نا گاهان
بيند از بيم خروشيد نيارد مادر
بر مسلمانان زان شكل كنند استخفاف
كه مسلمان نكند صد يك از آن بر كافر...
رحم كن رحم كن بر آن قوم (=ايرانيها) كه جويند جوين
از پس آن كه بخوردند ز انبان شكر
رحم كن رحم كن بر آن قوم كه نبود شب و روز
در مصيبتشان جز نحوه گري كار دگر
رحم كن رحم كن بر آنها كه نيابند نمد
از پس آن كه ز اطلس شان بودي بستر.....

خاطرات نجم الدين رازي معروف به دايه نیز گواه خوبی در اين باره است. وي يکي از رهبران مهم صوفيه و نثر نويس پخته اين روزگار است که تا سال 653 زنده بوده است. او شاگرد نجم الدين کبري است که در حمله مغولان به خوارزم در ميدان جنگ کشته شده است. مهم ترين اثر وي، کتاب مرصاد العباد است که راه هاي سلوک عرفاني را به زبان پارسي دري شرح داده است. دربخشي از اين متن به حمله ترک و مغول و گريز خود اشاره کرده است. با هم اين بخش را مي خوانيم:


«در تاريخ شهور سنۀ سبع و عشر و ستمائه (617) لشکر مخذول ِ کفار تتار استيلا يافت بر آن ديار ، و آن فتنه و فساد و قتل و اسر و هدم و حرق که از آن ملاعين ظاهر گشت، در هيچ عصر و ديار کفر و اسلام کس نشان نداده است و در هيچ تاريخ نيامده الا انچه خواجه(پيغمبر) عليه الصلوة و السلام از فتنه هاي آخر الزمان خبر باز داده است و فرموده: لا تَقومُ السٌاعة حتي تُقاتِلوا التٌُرک صغارَ الاعين حُمرَ الوجوه ذلف الانوف کان وجوههم المجان المطرقة ، صفت اين کفار ملاعين کرده است و فرموده که ، قيامت برنخيزد تا آنگاه که شما با ترکان قتال نکنيد، قومي که چشم هاي ايشان خرد باشد و بيني هايشان پهن بود و روي هاي ايشان سرخ بود و فراخ همچون سپر پوست در کشيده. و بعد از آن فرموده است: و يکثر الهرج، قيل: يا رسول الله! ما الهرج؟ قال:القتل ، القتل. فرمود که قتل بسيار شود. به حقيقت، اين واقعه آن است که خواجه عليه الصلوة و السلام به نور نبوت پيش از ششصد و اند سال باز ديده بود. قتل ازين بيشتر چگونه بود که از يک شهر ري که مولد و منشـأ اين ضعيف است و ولايت آن قياس کرده اند ، کما بيش پانصد هزار آدمي به قتل آمده و اسير گشته. و فتنه و فساد آن ملاعين بر جملگي اسام و اساميان از آن زيادت است که در حٌيز عبارت گنجد... عاقبت چون بلا به غايت رسيد و محنت به نهايت و کار به جان رسيد و کارد به استخوان...اين ضعيت از سهر همدان که مسکن بود به شب بيرون آمد با جمعي از درويشان و عزيزان در معرض خطري هرچ تمام تر ، در شهور سنۀ ثمان عشر و ستمائه به راه اربيل و بر عقب اين فقير خبر چنان رسيد كه كفار ملاعين..به شهر همدان آمدند و حصار دادند و اهل شهر به قدر و وسع بكوشيدند و چون طاقت مقاومت نماند - كفار دست يافتند و شهر بستند و خلق بسيار كشند و بسي اطفال را و عورات را اسير بردند و خرابي تمام كردند و اقرباي اين ضعيف را كه به شهر بودند٬ بيشتر شهيد كردند.


باريد به باغ ما تگرگي
وز گلبن ما نماند برگي»

یکی از ریشه تعبیر عرفانی مفهوم ترک (غارتگري) را می توان در این چند بیت خواجه عبدالله انصاری جست:


عشق آمد و دل كرد غارت
اي دل تو بجان بر اين بشارت
تركي عجب است عشق داني
كز ترك عجيب نيست غارت


بنابراين مي توان گفت كه تركان اصيل چنان به تاراجگري و ويرانگري شهره و انگشت نما بوده اند كه در ادب و عرفان ايراني، تركان به نماد ويراني وتاراج مبدل مي شوند، به طوري كه در زبان فارسي به تهاجم و غارتگري «ترك تازي» گفته مي شود.

حتی عبدالرحمان جامی که یکی از شاعران بزرگ بوده است و در زمان سلاطین ترک-تبار میزیسته، این شعر را سروده است:


این شنيدستي که ترکي وصف جنت چون شنيد این
گفت با واعظ که انجا غارت و تاراج هست ؟
گفت ني ، گفت بدتر باشد زدوزخ ان بهشت
کاندرو کوته بود از غارت و تاراج دست

شاعري به نام قاسم و متخلص به مادح كه حماسه جهانگيري را محتملا در پايان سده ششم هجري سروده درباره تركان غز مي گويد:

«همه پهن رويان كوتاه قد
همه رويشان بود بي خط و خد
همه تنگ چشمان بيني دراز
همه بد دهانان و دندان گراز
همه تندخويان و با كين و خشم
به مال يتيمان سيه كرده چشم
همه تيره راي و همه بدگمان
كمر بسته در غارت مردمان

...»
حمدالله مستوفي، مورخ نام‌دار سده‌ي هشتم قمري، در منظومه‌ي خود به نام «ظفرنامه» توصيفي گويا از جنايت‌ها و ويران‌گري‌هاي مغول در زادگاه خود، شهر «قزوين» ارائه كرده است:
مغول اندر آمد به قزوين دلير // سر همگنان آوريدند زير // ندادند كس را به قزوين امان // سر آمد سران را سراسر زمان // هر آن كس كه بود اندر آن شهر پاك // همه كشته افكنده بُد در مغاك // ز خرد و بزرگ و ز پير و جوان // نماندند كس را به تن در روان // زن و مرد هر جا بسي كشته شد // همه شهر را بخت برگشته شد // بسي خوب‌رويان ز بيم سپاه // بكردند خود را به تيره تباه // ز تخم نبي بي‌كران دختران // فروزنده چون بر فلك اختران // ز بيم بد لشكر رزم‌خواه // نگون درفكندند خود را به چاه // به هم برفكنده به هر جايگاه // تن كشتگان را به بي‌راه و راه // نماند اندر آن شهر جاي گذر // ز بس كشته افكنده بي‌حد و مر // ز بيم سپاه مغول هر كسي // گريزان برفتند هر جا بسي // برفتند چندي به جامع درون // پر اندوه جان و به دل پر ز خون // چو بودند از آن دشمن انديشه‌ناك // فراز مقرنس نهان گشت پاك // به مسجد، مغول اندر آتش فكند // زمانه برآمد به چرخ بلند // به آتش سقوف مقرنس بسوخت // وز آن كار كفر و ستم برفروخت.

رنه گروسه («ايران ونقش تاريخی آن» ترجمه غلامعلی سيار - مجله هستی - تابستان ۱۳۷۲، ص 105) نیز به حمله بیابانگردان آسیای میانه به ایران اشاره می کند و در پايان نكته ي مهمي را نيز متذكر مي گردد:
« ... لکن در سال ۱۳۸۳ ميلادی تيمور لنگ با نقشه قبلی اين ايالت (= سيستان) را منهدم کرد، به اين طريق که - بار ديگر تکرار می کنم- شبکه آبياری را که عامل باروری زمين بود نابود ساخت و قنوات را کور کرد و در نتيجه، آنها به مرداب مبدل شدند و با برکندن درختان و نيستانها و درختان گز که مانع پيشروی کوير در اراضی مزروعی می شدند اين اراضی به شنزار مبدل نمود. هيات علمی هاکن(Hakckin) فيلمی که از ساروتار (Sar-Otar) برداشته نشان می دهد که چگونه تاتاران زمين را نابود کرده، نهر آبی که آن را مشروب می کرد مسدود ساخته و آن منطقه را به صحرايی بی آب و علف مبدل کرده اند...و بدين طريق يکی از انبارهای غله ايران تهی از همه چيز گشت تا اين که بعدها قنوات سابق از نو تعبيه شوند. برای ما تصور اين نکته دشوار است که چگونه عمر تمدن ظريف ايرانی، پس از چنين فاجعه هايی به سر نيامد».
بنابراین بسیاری از نظرياتي جناب رزمی یا بر اسناد نادرست (مانند خبر جعلی امید زنجان) استوار است یا یک سویه نگرانه و بدون در نظر گرفتن تمام ابعاد و رويدادهاي تاریخ ایران، اظهار شده است.
درباره ديدگاه هاي سیاسی جناب رزمی، چون این مقاله به درازا کشید، تنها به كوتاهي به چند نکته اشاره می شود.
موضوع ستم ملي و ستم كردن بخشي از مردم ايران (به گفته پان تركان: فارس‌ها!) بر ديگر مردمان آن (به گفته همانان: تركان!) ادعاي سياسي بي پايه اي است كه از سوی عناصر قومگرا به ویژه پان ترکیست به شدت تبلیغ می شود، و در اين مقاله، اين ادعاي موهوم به چالش کشيده است:
http://www.sandjesh.com/pdf/poolsiz12.08.2004.pdf
موضوع ديگر، غائله اي است كه در بهار سال جاري به بهانه مطلبي در روزنامه ایران برپا شد و از ماجراي آن برداشتهای گوناگون شده است. اما جناب رزمی تنها برداشت خاصی را را كه به پان ترك هاي تجزيه طلب متعلق است گزینش کرده و به برداشتهای دیگر اعتنايي نكرده است. برای اینکه خوانندگان از برداشت ها و ديدگاه هاي دیگر آشنا شوند، آنان را دعوت به خواندن اين مطالب می کنم:
http://robo.wordpress.com/2006/05/18/iran-caricature
http://prana.persianblog.com/1385
_3_prana_archive.html#5128789
http://www2.dw-world.de/persian/iran/1.183205.1.html

نکته جالب اینست که پان ترکیستها همواره به حکومت پهلوی می تازند و آن را به ترك ستيزي محكوم مي كنند، اما نه تنها مادر رضاشاه که نامش نوش آفرین بود، آذربايجاني بود، بلکه زن رضاشاه و زن محمدرضاشاه نیز آذربايجاني بودند. تنها شاید پدر رضاشاه از اهالی مازندران بوده است هرچند برخی او را نیز قفقازی میدانند. در حکومت پهلوی همانند حکومت كنوني ايران آذربایجانی های بسياري مشارکت داشتند. طبیعی است که زبان مشترک ایران نیز همواره فارسی بوده است زیرا این سنت از دیرباز موجود بوده است و در انقلاب مشروطه نیز زبان فارسی به عنوان زبان رسمی تصویب شده بود. خود پان ترکیستان نیز اعتراف می کنند که ایرانیان وطنپرستی مانند کسروی، کاظم زاده، تقی زاده.. همه آذربایجانی بودند. و نيز آقایانی مانند خلخالی و خامنه ای كه هیچ میانه ای با باستان پرستان و پان ایرانیستان نداشته اند و همین آقاي خلخالی به جهت آن كه می خواست تخت جمشید را با خاک یکسان کند مورد ستایش پان ترکیستان است. پان ترکیستها بجای آن كه در راه آباداني و پيشرفت و اتحاد کشور ایران بكوشند، همواره در پی تخریب تمدن ایرانی با جعل و فریب اند.

جناب رزمی می نویسد:
« توهین به ترک‌ها در همین مدت سه بار منجر به شورش عمومی شده است. یکبار درسال ١٣٥٨ بدنبال مقاله صادق خلخالی تحت عنوان « بهانه‌ها را از دست دشمنان باید گرفت » که در آن به آیت اله شریعتمداری توهین شده بود وگفته بود که اطرافیان شریعتمداری ساواکی هستند، تبریز را به شورش کشید و منجر به اشغال رادیو و تلویزیون تبریز گردید.»
معلوم نیست چرا صادق خلخالی که خود اهل خلخال است و بدترین توهین ها را به کورش کبیر و ایران باستان کرده است، در این جا جزو باستانگرایان و پان ایرانیستان و شوونیست های خیالی جناب رزمی به شمار آمده، و مقاله اش در نقد يك روحاني ديگر توهین به ترکها قلمداد شده است. آیا توهین هایی که در برخی از روزنامه ها به آیت الله منتظری و آیت الله طالقانی شده است، توهین به قومیتهای دیگر است!؟!؟ آیا چنین برداشت های نادرستی نشانگر ایران ستیزی پان ترکیستان نیست؟

همچنین جناب رزمی می گوید:
« باردیگر درسال ١٣٧٤ بدنبال پخش پرسشنامه « فاصله اجتماعی » از طرف صدا و سیمای جمهوری اسلامی درمحلات مختلف تهران که در آن یازده سوال توهین آمیز از قبیل ، اگر روزی قصد ازدواج داشتید حاضرید با یک فرد ترک ازدواج کنید‌؟ آیا حاضرید بافردی ترک در یک اطاق همکار باشید؟ آیا حاضرید در محله‌ای که اکثریت آنها ترک هستند مسکن بگیرید‌؟ آیا حاضرید با فردی ترک رفت و آمد داشته باشید ، اورا به خانه خود مهمان کنید و یا به خانه آنها بروید‌؟... تبریز را متشنج کردو دانشگاه تبریز را به طغیان وا داشت»
وي سپس به نوشتار خودش و یک مجله پان ترکیست دیگر به نام تریبون ارجاع می دهد. اي كاش وي دست کم یک سند معتبر و شناخته شده را براي اثبات ادعاي خود معرفي می کرد. معلوم نیست خبری که در نشريه تریبون آمده است مانند همان خبری که روزنامه امید زنجان به دروغین به یونسکو چسپانده است، جعلی باشد یا نه. اما بدون شک با تاكيدي كه بر خبر جعلی نشريه اميد زنجان که به دروغ به یونسکو نسبت داده شده بود، مي كند، و با توجه به ادعاهاي بي پايه اي كه جناب رزمي در عين ناآگاهي از علوم تاريخ و زبان شناسي در اين حوزه ها كرده است ، بایست به دیگر آثار و اسناد وی به چشم تردید نگريست.

جناب رزمی مینویسند:
"گاها نیز بعضی از کردها که خود و حقوقشان بوسیله پان ایرانیست‌ها پایمال شده است برای مخالفت با ترک‌ها به همان گفتارهای پان ایرانیست‌ها متوصل می‌شوند ، بدینجهت ترک‌ها ی معتقد به اصالت ترکی می‌گویند: « ترک غیر از ترک دوستی ندارد »
حقیقت این است که رهبر یکی از مهمترین شاخه های حزب پان-ایرانیست، يعني داریوش فروهر کُرد بوده و با احزاب کردستانی هم رابطه خوبی داشته است. اما محدوديت هاي کردها در ایران بيش تر به دليل سنی مذهب بودن آنان است. برای نمونه در استان آذربایجان غربی که بیشتر اهالی آن کردزبان اند، دولت جمهوری اسلامی تمام امور را به شیعه مذهبان آذری واگذار نموده است. ظلم و ستمي كه کردها در ترکیه متحمل مي شوند بر همه جهان آشكار است. اما از همه جالب تر این است که زبانزدي كه جناب رزمي نقل كرده (ترک غیر از ترک دوستی ندارد) براي نخستين بار آتاترک به زبان آورده است و این خود نشان می دهد که تفکرات جناب ماشالله رزمی از کجا سرچشمه می گیرد. و از همین رو است که گروهای تندرو و افراطی در اغتشاشات اخیر شمال غرب چنین شعارهایی را برضد ارمنی‌ها، فارس‌ها، کردها، روس‌ها و غیره (كه هر يك در برهه اي از تاريخ دشمن تركيه بوده اند) می دادند.

پاسخ دکتر امیر خنجی نکات خوبی را در پاسخ به پان ترکیستهاي تجزيه طلب دربردارد:
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/7657/

در نهایت بایست گفت که تمامی کشورهای پان ترکیست و طرفداران تزهای اتاترک مشكلات قومی شدیدتری نسبت به ایران دارند. ترکیه نمونه بارز آن است که 5000 دهکده کرد را ویران نموده و 30000 کرد را در دو دهه اخیر به قتل رسانده است.

کشور ازبکستان سخت ترين ستم ها را نسبت به تاجیکان بومی منطقه كرده است:
http://www.azargoshnasp.net/recent_history
/pan_turkist_philosophy
/tajikanbadbakhtuzbekistan.htm

همچنین سیاستهای تبعیض آمیز دولت جمهوری آذربایجان نه تنها موجب شد که ارمنیان قره اباغ از آن كشور جدایی جویند، بلکه حرکتهای قومی تالشیان و لزگیان و کردها را نیز موجب شده است:
http://azerbaycannews.blogfa.com/post-128.aspx
http://azerbaycannews.blogfa.com/post-199.aspx
http://www.kurdmedia.com/articles.asp?id=12553
http://azerbaycannews.blogfa.com/post-130.aspx
http://www.azargoshnasp.net/recent
_history/talysh/talyshmain.htm

بنابراین پان ترکیستها در هیچ کدام از کشورهای چندقومی که ترکان بر آن حکومت می کنند قادر نبودند و نیستند که مسئله های قومی خودشان را حل کنند و با اين حال امروزه کوشش می کنند برای ایرانیان آذربایجانی هویتي جداگانه و متمايز بتراشند و تخم نفرت و کینه را بین ایرانیان بکارند و همه مردمان خاورمیانه را دشمن آذربایجانی ها معرفی کنند. فاجعه قتل عام ارمنیان در ترکیه عثمانی در 1915 م. نشان دهنده آن است که تفکر پان ترکیسم خطري واقعی در منطقه است، در حالی که غول ساختگي و خیالی پان ایرانیسم و پان فارسیسم چیزی نیست به جز ترس پان ترکیستها از آگاهي ایرانیان نسبت به هویت اصيل خود. برای همین است که امروز پان ترکیستان مذبوحانه می کوشند که چهره ي فردوسی و کورش کبیر و زبان فارسی و تمدن ایرانی را با دروغ و تحریف ویران کنند، همان گونه که جناب رزمی کوشش کرده است که با بهره برداري از سند جعلی نشريه امید زنجان، حقایق تاریخی را تحریف نماید.

نویسنده: علی ایزدستا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 8:37  توسط آنتی پورپیرار  | 

پارْسَهْ یا پِرْسِهْ پُليْس

پارْسَهْ

هخامنشيان عادت باستاني كوچ كردن را فراموش نكردند، و معمولاً همه سال را در يك جا به سر نمي‌بردند، بلكه بر حسب اقتضاي آب‌و‌هوا، هر فصلي را در يكي از پايتخت‌هاي خود سر مي‌كردند. در فصل سرما، در بابل و شوش اقامت داشتند، و در فصل خنكي هوا به همدان مي‌رفتند كه در دامنه كوه الوندقرار گرفته بود و هواي لطيف و تازه و خنكی داشت.  این سه شهر «پايتخت» به معني اداري و سياسي و اقتصادي بودند، اما دو شهر ديگر هم بودند كه «پايتخت آئينيِ» هخامنشيان بشمار مي‌رفتند، يكي پاسارگاد كه در آن‌ جا آيين و تشريفات  تاجگذاري شاهان هخامنشي برگزار مي‌شد، و ديگري «پارْسَهْ» كه براي پاره‌اي تشريفات ديگر به كار مي‌آمد. اين دو شهر «زادگاه» و «پرورشگاه» و به اصطلاح «گهواره» پارسيان به شمار مي‌رفت، و گور بزرگان و نام‌آوران آنان در آن‌جا بود و اهميت ويژه‌اي داشتند؛ به عبارت ديگر، اين‌ها مراكز مذهبي ايرانيان هخامنشي بودند، مانند اورشليم و واتيكان، كه نظر به اهميت آييني خود، مركز ثقل بسياري از حوادث بوده‌اند. البته از اين دو تخت‌جمشيد بيش‌تر اهميت داشته است و به همين دليل، اسكندر مقدوني آن را به عمد آتش زد تا گهواره و تكيه‌گاه دولت هخامنشي را از ميان ببرد و به ايرانيان بفهماند كه ديگر دوره فرمانروايي آنان به سر آمده است.

نام اصلي اين شهر پارْسَهْ بوده است كه از نام قوم پارسي آمده است و آنها ايالت خود را هم به همان نام پارس مي‌خواندند. پارسه به همين صورت در سنگ نوشته خشایارشا بر جرز درگاهاي «دروازه همه ملل» نوشته شده است، و در لوحه‌هاي عيلامي مكشوفه از خزانه و باروي تخت‌جمشيد هم آمده است. يونانيان از اين شهر بسيار كم آگاهي داشته‌اند، به دليل اين كه پايتخت اداري نبوده است، و در جريان‌هاي تاريخ سياسي، كه مورد نظر يونانيان بوده، قرار نمي‌گرفته. به علاوه، احتمال دارد كه به خاطر احترام ملي و آئيني شهر پارسه، خارجيان مجاز نبوده‌اند به مكان‌هاي مذهبي رفت‌‌ وآمد كنند و در باب آن آگاهي‌هايي به دست آورند؛ همچنان  كه تا پايان دوره قاجار، سياحان اروپايي كم‌تر مي‌توانستند در باب مشاهد ( شهادتگاهها) و امام‌زاده‌هاي ايراني تحقيق كنند. بعضي گمان كرده‌اند كه در برخي از نوشته‌هاي يوناني از پارسه به صورت پارسيان persai   و يا شهر پارسيان Persia نام رفته است، اما اين گمان مبناي استواري ندارد.

پِرْسِهْ پُليْس

نام مشهور غربي تخت‌جمشيد ، يعني پِرْسِهْ پُليْس (Perse Polis) ريشه غريبي دارد. در زبان يوناني، پْرسهْ‌پُليْس و يا صورت شاعرانه آن پِرْسِپ‌ْتوُليْس Persep tolis لقبي است براي آِتِنه، الهه خرد و صنعت و جنگ، و «ويران‌كننده شهرها» معني مي دهد.اين لقب را آشيل، شاعر يوناني سده پنجم ق.م. در چكامه مربوطه به پارسيان، به حالت تجانس و بازي با الفاظ، در مورد «شهر پارسيان» به كار برده است (سُوكنامه پارسيان، بيت 65). اين ترجمه نادرست عمدي، به صورت ساده‌‌ترش، يعني پرسه پليس، در كتب غربي رايج گشته و از آن‌جا به مردم امروزي رسيده است.  خود ايرانيان نام «پارسه» را چند قرن پس از برافتادنش فراموش كردند چون كتيبه‌ها را ديگر نمي‌توانستند بخوانند و در دوره ساساني آن را «صدستون» مي‌خواندند. البته مقصود از اين نام، تنها كاخ صدستون نبوده است، بلكه همه بناهاي روي صفه را بدان اسم مي‌شناخته‌اند. در دوره‌هاي بعد، در خاطر ه مردم فارس، «صدستون» به «چهل‌ستون» و «چهل‌منار» تبديل شد. جُزَفا باربارو، از نخستين اروپايياني كه اين آثار را ديده است (سال 1474 ميلادي)، آن را ِچْل‌‌مِنار (چهل‌منُار) خوانده است.  پس از برافتادن هخامنشيان خط و زبان آنها نيز بتدريج نامفهوم شد و تاريخ آنان از ياد ايرانيان برفت، و خاطره‌‌ شان با ياد پادشاهان افسانه‌اي پيشدادي و نيمه تاريخي كياني درهم آميخت، و بناي شكوهمند پارسه را كار جمشيد پادشاه افسانه‌اي كه ساختمان‌هاي پرشكوه و شگرف را به او نسبت مي‌دادند دانستند و كم‌كم اين نام افسانه‌اي را بر آن بنا نهادند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 11:10  توسط آنتی پورپیرار  | 

دوره های مرمت پارسه

دوره اول :

مرمتهاي دوره هخامنشي :  در اين مرمتها سنگهايي كه احتمالا‍‍‍‍‍ در حين حمل و نقل آسيب ميديده اند و سنگهايي كه رگه يا ترك يا شكافي داشته اند مرمت و بازسازي گرديده اند و يا هرگاه در سنگي رگه يا ترك يا شكافي ديده ميشد اطراف قسمت معيوب سنگ را خالي ساخته وصله اي از همان جنسبه وسيله فلزي سخت و تزريق سرب   مذاب در آن مينشاندند نمونه هاي بيشماري از اين نوع تعمير را ميتوان در همه جا بر روي سنگهاي ديوار و ديگر عناصر معماري و بر روي حجاريها همچنين نقش برجسته ها مشاهده كرد .

دوره دوم :

دوره مرمتي 1931 لغايت 1934  : در اين دوره هيات باستانشناسي موئسسه شرقي دانشگاه شيكاگو اولين حفاري هاي علمي را زير نظر پروفسور ارنست هرتسفلد به عنوان مدير هيات و فردريش كرفتر كوشيدند تا حد امكان شكل اصلي را به بنا بدهند . مرمت و بازسازي بناي مشكوي (حرمسرا) خشايارشا ، مرمت و بازسازي ديواره هاي خشتي بنا ها ، آناستولوزي دروازه هاي تچر و نماي پلكان شرقي آپادانا و تچر و مرمت تعدادي از قلمه ستونهاي كاخ آپادانا انجام پذيرفت .

دوره سوم :

دوره مرمتي1935 لغايت 1939 : تعميرات ديگري توسط هياتي به رياست دكتر اريك اشميت اجرا گرديد. تعداد ديگري از ستونهاي آپادانا نيز با ملات ماسه و سيمان مرمت گرديد و تعداد زيادي از سنگ هاي منقوش راه پله شمالي و شرقي آپادانا به جاي خود نصب شد . حجم زيادي از ارتفاع ديوار هاي خشتي خزانه نيز كاسته و لبه آنها را با آجر مستحكم كردند روي آنها رابا اندود كاهگل مرمتپوشانيدند. كه مشروح گزارشهاي اجرايي اين گروه در آرشيو موجود ميباشد.

دوره چهارم :

دوره مرمتي 1939 لغايت1964 : در اين دوره عمليات حفاري و و مرمت توسط بنگاه علمي تخت جمشيد زير نظر اداره كل باستانشناسي ايران آقاي دكتر گدار و سيد محمود مصطفوي و مديريت آقاي علي سامي ادامه يافت . حفاظت ديواره هاي خشتي و نيز حفاظت و مرمت پايه ستونها و ستونهاي آپادانا به روش قالب برداري و مرمت آن باسيمان انجام پذيرفت . قسمتهاي شكسته نقشهاي برجسته  راه پله ها ي آنها با سيمان مرمت شد و سايبانهايي (بامصالح بوم آور) جهت نگهداري آثار در برابر اوضاع متغير جوي ، بر فراز نقوش برجسته پلكان شرقي آپادانا و پلكان شمالي تالار شورا احداث و نقوش با لايه اي از موم پوشيده گرديد . لازم به ذكر است  مرمت هاي انجام شده اين گروه بيشتر با استفاده از ملات ماسه وسيمان صورت پذيرفته .

دوره پنجم :

دوره مرمتي 1964 لغايت 1978 :  آغازمرمتهاي علمي اين دوره توسط موئسسه ايتاليائي شرق ميانه و دور (ايزمئو)ISMEO به رياست آقاي جوزپه توچي و مديريت كارگاهي آقاي سزاره كاربونه از اكتبر تا دسامبر  1964واز ماه مه تا ژانويه 1965 . از دسامبر1964 تا نيمه اول سال 1978 تحت مديريت كارگاهي آقاي جوزپه تيليا انجام گرفت . در مرمتهاي اين كروه كه شامل آناستولوزي و بيشتر به صورت جايگزين كردن سنگ درمحلهاي لازم سعي گرديده شكل اصلي بنا به دست آيد . عمليات نجات بخشي سد داريوش توسط همين گروه انجام شد . مشروح گزارش هاي اجرايي اين گروه را درميتوانيد در آرشيو مطالعه فرماييد .

دوره ششم :

دوره  مرمتي1978 تا كنون :  در اين دوره با توجه به . مطالعات پژوهشي و بنيادي كه توسط مركز مطالعه و حفاري باستانشناسي درآسيا Dr.Domenico Faccena             با مدیریت  و اعضاء

Prof.Guglielmo  De Angelis D ossat Prof.Giuseppe Zander

 و مهندس اجنيوگالديري و مطالعات آزمايشگاهي و آناليزسنگهاي مجموعه تاريخي هخامنشي توسط دانشگاه شيكاگو به سرپرستي دكتر سيمون لوين و كارشناسان سازمان ميراث فرهنگي كشور و بنياد پژوهشي پارسه- پاسارگاد و تحت مديريت اجرايي آقاي حسن راهساز عمليات آناستولوزي ، مرمت و استحكام بخشي در مجموعه هاي تخت جمشيد ، نقش رستم ، پاسارگاد ، و ساير آثار سنگي ايران انجام پذيرفته كه به قرار زير است :

- تعداد 38 عدد دروازه ، پنجره و طاقچه و جرزهاي كتيبه دار مجموعه تخت جمشيد شامل بناهاي صد ستون ، شورا ، هديش ، دروازه ملل مرمت و بازسازي و استحكام بخشي و (نصب در جاي اصلي خود) انجام گرفت است .

- تعداد 16 عدد از ستونهاي كاخ آپادانا ،دروازه ملل و بناي بارعام كوروش مرمت و بارسازي و استحكام بخشي و آناستولوزي صورت گرفته است .

- تعداد 5 عدد سرستونهاي گاو و عقاب مجموعه تخت جمشيد مرمت و استحكام بخشي شده .

- تعداد بيشماري از زير ستونهاي خزانه ، صد ستون ، نيمه تمام ،و هديش وصالي و مرمت شد ه .

- مرمت و بار سازي و استحكام بخشي و نجات دهي قطعات در حال سقوط و هدايت سيلابهاي فراز آرامگاههاي اردشير دوم ، اردشير سوم و داريوش اول در نقش رستم .

- حفاظت ، مرمت و استحكام بخشي و گلسنگ زدايي نقش برجسته هاي نقش رستم ، نقش رجب و پاسارگاد .

- ايجاد كانالهاي هدايت آب باران به داخل آبروهاي اصلي صفه و كنترل سيلاب هاي كوه مهر (رحمت ) به خارج از صفه .

- ايجاد پوشش حفاظتي نقش برجسته هاي پلكان منقوش شرقي آپادانا و شورا و كف فرشهاي خزانه ، تچر و درگاههاي كتيبه دار مجموعه تخت جمشيد و پاسارگاد با مساحت بيش از 2600 متر مربع .

- تسطيح و شيب بندي محوطه جهت دفع آبها و شن ريزي مسير بازديد كنندگان به مساحت 38000 متر مربع .

- مرمت و بار سازي تمام ديوارهاي خشتي مجموعه تخت جمشيد و پاسارگاد و قسمتهايي از ديوارهاي جنوبي صفه

- مستند نگاري وضعيت موجود بناي آرامگاه كوروش و طرح مرمت اين بنا .

- لايروبي بيش از500 متر طول كانالهاي صفه تخت جمشيد كه مسدود شده بود و لايروبي بيش از 210 متر كانال جديد كشف شده و تعداد 6 منحول جهت دستيابي و استخراج خاك و تهويه هوا در طول 500 متر احياء شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 11:58  توسط آنتی پورپیرار  | 

رمز گشایی یک ابهام

آنچه که در زمینه سنگ ‌نوشته‌های پادشاهی هخامنشیان در همان گام نخست جلب توجه می کند ، تنوع محتوایی و جنس اشیایی است که این سنگ ‌نوشته‌ها روی آنها حک شده اند. غالب این سنگ ‌نوشته‌ها به سه زبان رسمی و رایج شاهنشاهی هخامنشی یعنی پارسی باستان، عیلامی و بابلی نوشته شده اند. برخی از این سنگ‌نوشته‌ها برای شناسایی نقش برجسته ها و یا محل ها نوشته شده اند و نام و عنوان پادشاه محتوای اصلی آنها را تشکیل می دهد. نمونه هایی از این سنگ‌نوشته‌های ساده روی دیوارها و نقش برجسته های کاخ های کوروش و داریوش اول در پاسارگاد و تخت جمشید و نیز مهرها و برخی گلدان ها دیده می شود. این سنگ‌ نوشته‌ها کمک می کنند تا باستان شناسان بتوانند بناهایی را که سنگ‌نوشته‌ها بر روی آنها نوشته شده اند، شناسایی کنند . به عنوان مثال با قرایت سنگ‌نوشته اردشیر دوم در شوش که روی پایه ستون ها حک شده است به خوبی می توان نام آپادانا را در آن مشاهده کرد و یا سنگ ‌نوشتهای که روی دروازه ورودی کاخ به دستور خشایار نوشته شده است ، مؤید این مطلب است که داریوش آن را بنا نهاده است.

شمار اندکی از سنگ‌ نوشته‌ها توضیحات بیشتری را به خواننده ارایه می دهند. به عنوان مثال در الواح مکشوفه از پی بنای کاخ های شوش نام تمامی ملت هایی که در ساخت بنا مشارکت داشته اند و نیز محل اصلی که مواد اولیه تزیینات کاخ ها از آنجا آورده شده،نوشته شده است.

برخی از این سنگ‌نوشته‌ها به موضوعات فکری ،اخلاقی و مذهبی اشاره می کنند ،نظیر سنگ‌نوشته روی آرامگاه داریوش در نقش رستم یا الواح مکشوفه از پی بنای کاخ خشایار در تخت جمشید . اما مهم ترین سنگ‌نوشته هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، خط نبشته داریوش بر دیواره کوه بیستون است. سنگ‌نوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش اول را در نخستین سال های حکمرانی اش که مشکل ترین سال ها حکومت وی نیز بود،به طور دقیق روایت می کند. این سنگ‌نوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست. به واقع با وجود فراوانی منابع میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمی توان با تکیه بر آنها نسب شناسی کاملی از خاندان هخامنشی از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای این منظور متن سنگ ‌نوشته بیستون فرصت مناسبی را در اختیار مورخ قرار می دهد که در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را با تایید مجدد رابطه اش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز می کند و به تدریج اخلاف خود را نام می برد: ویشتاسپ آرشام آریارمنه ، چیش پش و هخامنش. این تبارشناسی به دلایل مختلف مدت های طولانی مورد ایراد قرار گرفته بود. زیرا در این فهرست نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش حکومت می کردند یعنی کوروش کبیر و کمبوجیه اول به چشم نمی خورد.

وانگهی بسیاری از آشورشناسان کوروش ،پادشاه انشان و بنیانگذار سلسله هخامنشیان را با شخص دیگری هم اسم او که پادشاه پارسوماش بود، با هم اشتباه گرفته اند. همین مسأله موجب شده است که مفسران سنگ‌نوشته نسبت به محتوای سنگ ‌نوشته داریوش با شک و تردید نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگ‌ نوشته سعی داشته است برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود از نگاه آیندگان ، شجرنامه خود را دست کاری کند. سر آخر این که چون کوروش عنوان پادشاه انشان، شهری در نزدیکی تخت جمشید را نیز داشت این مسأله مورد تأیید قرار گرفته است که وی نمی توانسته است به طور همزمان دو عنوان پادشاهی یکی در انشان و دیگری در پارس داشته باشد. به واقع با تحلیل کلی تمامی منابع می توان به این شکل نتیجه گرفت :

در ربع سده نخست سده ششم ق.م چیش پش پسر هخامنش حکمرانی پارس را به پسر بزرگترش آریارامنه اعطا کرد در حالی که پسر کوچکترش، کوروش اول به حکمرانی انشان منصوب شد. پس از مرگ آریارامنه ، پسر وی آرشام جایگزین وی شد ولی پس از کوروش اول پسرش کمبوجیه اول و پس از او نیز پسر وی کوروش دوم جانشین او شد. این رویدادها در اواسط سده ششم پیش از میلاد به وقوع پیوست . در این دوران، کوروش توانست مادها را به تبیعت خود در آورد و به افتخار و ثروت دست یابد. آنچه که به نظر واقعی تر می رسد این است که پادشاه پارس، آرشام، تبعیت از فاتح جدید را پذیرفت و به این ترتیب پادشاهی پارس به پسر کوچکتر آریارمنه منتقل شد. مدتی بعد کوروش بخش های بزرگی از مناطق خاورمیانه را به تصرف خود در آورد. بعد از او نیز کمبوجیه دوم راه فتوحات پدرش را ادامه داد و بر گستره شاهنشاهی هخامنشی افزود. کمبوجیه در بازگشت از مصر به طور اتفاقی فوت کرد ـ برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می دانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است.

پس از مرگ کمبوجیه دوم کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود. ولی از شاخه دیگر تاج سلطنتی به آرشام یا پسرش ویشتاسب پدر داریوش می رسید. آنچه که به نظر واقعی می رسد این است که داریوش در زمان حیات پدر و پدر بزرگش، با موافقت آنها، حکومت را به دست گرفت. چرا که در زمان ساخت کاخ داریوش در شوش در اوایل حکمرانی وی ، بر اساس اطلاعات الواح مکشوفه از پی بناها، این دو زنده بودند . اگر داریوش حکومت را به دست گرفت ،شاید به این دلیل باشد که او جوانتر و پر انرژی تر از آنها بوده است و از استعداد خوبی برای پادشاهی برخوردار بود؛ پادشاهی بر شاهنشاهی که به گفته خود وی از سکاها در آن سوی سغد تا اتیوپی و از هند تا سارد گسترده شده بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 8:9  توسط آنتی پورپیرار  | 

لوحه های تخت جمشید

لوحه‌های تخت‌جمشید

اسناد بنیادین از نظام‌های اجتماعی و اداری در ایران هخامنشی

در تخت‌جمشید چند گونه کتیبه از دوره هخامنشی دیده شده و به دست آمده است. یکی، سنگ‌نبشته‌های پادشاهان هخامنشی که به زبان و خط میخی «پارسی باستان»  بر روی نمای سنگی‌ کاخ‌ها و بناهای تخت‌جمشید نویسانده شده و معمولاّ با ترجمان آن به خط میخی و زبان‌های «عیلامی» و «بابلی نو (اکدی)» همراه هستند. دوم، لوحه‌های زرین و سیمین داریوش بزرگ که از صندوق‌های سنگی در پایه دیوارهای تالار آپادانا پیدا شد و یکی از لوحه‌های زرین آن در چند سال پیش مفقود و پس از اظهارنظرهای فراوان و متناقض در باره سرنوشت آن، در نهایت چنین گفته شد که یکی از مسئولان موزه ایران باستان آنرا ربوده و «آب» کرده است. سوم، کتیبه‌هایی که بر روی اشیایی همچو سنگ وزنه، مهر، دستگیره در، آجرهای لعابدار و آوندهای گوناگون دیده شده است. بجز اینها، تعداد فراوانی کتیبه‌های جعلی در بسیاری از موزه‌های دنیا وجود دارند که به اندازه‌ای با مهارت ساخته شده‌اند که تا مدت‌ها جعلی بودن آنها دانسته نشد و در کتاب‌ها و کاتالوگ‌های قدیمی‌تر جزو آثار هخامنشی معرفی شده‌اند.

لوحه‌های تخت‌جمشید و پیدایی آنها :    اما گونه دیگری از کتیبه‌های تخت‌جمشید که موضوع این گفتار است، عبارت است از حدود سی هزار لوحه گلی یا «گل‌نوشته» که در کاوش‌های باروی استحکامات خاوری تخت‌جمشید و نیز در کاخ خزانه بدست آمدند. این لوحه‌ها در کاوش‌های سال‌های 13-1312 و 17-1316 کشف شده‌اند. بیشتر آنها که از باروی استحکامات شمال خاوری به دست آمدند، به نام «لوحه‌های بارو/ استحکامات» با علامت اختصاری (PF) و بخش دیگری که از کاخ خزانه در جنوب خاوری تخت‌جمشید پیدا شدند به نام «لوحه‌های خزانه» با علامت اختصاری (PT) شناخته می‌شوند.

ماندگاری لوحه‌ها تا به امروز :    شمار این لوحه‌ها در اصل بسیار بیشتر از این تعداد بوده است؛ اما به دلیل اینکه بر روی گل رس خام یا نپخته نوشته شده بوده‌اند و قرار هم بر این نبوده که برای زمان‌های بسیار دوری از آنها نگهداری شود، به مرور زمان از بین رفته‌اند. اما اینکه چرا همین تعداد از لوحه‌ها تاکنون سالم باقی مانده‌اند، داستان شگفتی دارد. پس از یورش سپاه نابکار اسکندر مقدونی به ایران‌زمین در سال 330 پیش از میلاد (تقریباّ 170 سال پس از نگارش لوحه‌ها) و غارت و سوزاندن تخت‌جمشید که با هدف آزادی و اتحاد ملت‌ها صورت گرفت؛ گرمای شدید ناشی از آتش‌سوزی کاخ خزانه و تالار صدستون (که در کنار باروی خاوری قرار دارد) موجب پخته‌شدن و استحکام بیشتر آن لوحه‌های گلی، و پایدار‌ ماندن آنها تا به امروز می‌شود.

شکل ظاهری:     این لوحه‌ها تقریباّ به اندازه یک کف دست هستند و بر روی گل خام نوشته و نگهداری می‌شده‌اند. هر لوح در چند نسخه نوشته می‌شده تا برای بایگانی ادارات دیگر شهرهای مورد نیاز فرستاده شوند و یکی هم در بایگانی تخت‌جمشید نگهداری شود. بر کنار حدود 600 لوحه، اثر چند مهر فشاری و غلتان باقی مانده است که متعق به صادرکننده و دریافت‌کننده آن سند بوده است. نقش و نگارهای این مهرها نیز می‌توانند آگاهی‌های فراوانی از هنر و باورهای آن روزگار را در اختیار بگذارند. به موجب همین لوحه‌ها دانسته شده است که از چرم و اوراق پوست‌گیاهی (در فارسی باستان به نام «پَـوَسـتا») نیز برای نوشتن بهره‌برداری می‌شده که امروزه هیچ نمونه‌ای از آن به دست نیامده است.

زمان نگارش :    محتوای این لوحه‌ها نشان می‌دهد که تاریخ نگارش لوحه‌های بارو به سال‌های 509 تا 494 پیش از میلاد، یعنی سال‌های سیزدهم تا بیست و هشتم پادشاهی داریوش بزرگ بر می‌گردد. اما لوحه‌های خزانه در فاصله سال‌های 492 تا 458 پیش از میلاد، یعنی در فاصله سی‌امین سال پادشاهی داریوش بزرگ تا هفتمین سال پادشاهی اردشیر یکم نوشته شده‌اند.

خط و زبان:     تقریباّ همگی لوحه‌ها به خط و زبانی نگاشته شده‌اند که امروزه به خط و زبان «عیلامی» معروف هستند. امروزه اطلاعی از نام واقعی این خط و زبان در دست نیست. برخی کسان به اشتباه تصور کرده‌ند که چون این لوحه‌ها به عیلامی نوشته شده است، متعلق به عصر فرمانروایی عیلامیان هستند. اشتباهی که ناشی از تمایز ندادن میان زبان و حکومت عیلامی است. بجز این، حدود 500 لوح به زبان آرامی (آریایی)، 80 لوح همراه با ترجمه به آرامی، سه لوح به زبان بابلی نو (اکدی)، یک لوح به زبان یونانی و یک لوح دیگر به زبان فریگیه‌ای نوشته شده است. شنیده‌ام که چند لوح هم به خط و زبان پارسی باستان به دست آمده است که هنوز آگاهی کاملی در این باره ندارم.

امانت به دانشگاه شیکاگو :    از آنجا که کاوش‌های تخت‌جمشید توسط هیئتی از دانشگاه شیکاگو و به سرپرستی باستان‌شناس بزرگ و نام‌آور آلمانی (که پژوهش‌های با ارزش و ماندگار فراوانی در باره ایران انجام داده است) انجام می‌شد، چنین توافق شد که لوحه‌ها برای خوانش و پژوهش بر روی آن، به صورت امانت به دانشگاه شیکاگو منتقل شوند. دانشگاه پس از چند سال، شماری از لوحه‌ها که از شدت آسیب‌دیدگی، خواندن آنها امکان‌پذیر نمی‌شد را به ایران بازگرداند و پژوهش بر روی شماری از آنها که سالم‌تر و خواندنی‌تر بودند را آغاز کرد. پس از آن تعداد 300 لوح دیگر به ایران بازگردانده شده و بقیه آن همچنان در امانت دانشگاه شیکاگو است.

پژوهش و خوانش لوحه‌ها :     نخستین گزارش و ترجمان متن لوحه‌ها توسط ایران‌شناس بزرگ و متخصص زبان‌های باستانی ایرانی، یعنی جرج کامرون (G. Cameron) انجام شد. او دستاورد پژوهش ماندگار خود را در کتابی به نام لوحه‌های خزانه تخت‌جمشید (Persepolis Treasury Tablets) در سال 1948 در شیکاگو منتشر کرد. کتابی که هیچگاه در کشور ایران ترجمه و منتشر نشد. پس از آن ریچارد هالوک (R. T. Hollock) همتای دیگر کامرون، کار را بر روی حدود دو هزار لوحه‌ بدست آمده از باروی تخت‌جمشید ادامه داد و گزارش و ترجمان خود را در کتاب گرانقدر لوحه‌های استحکامات تخت‌جمشید (Persepolis Fortification Tablets) در سال 1969 در شیکاگو منتشر ساخت و پس از آن نیز مقاله‌های متعددی در این زمینه در نشریات گوناگون به چاپ رساند. او در سال 1977 خبر از خوانش 4500 لوح دیگر را داد که پس از درگذشت او، تکمیل و منتشر نشدند. این کتاب و مقاله‌ها نیز هیچگاه به دیده ایرانیان نیامد تا در اندیشه ترجمه و انتشار آن باشند. در واقع دنیای شگفت نهفته در این کتیبه‌ها که از آن ایرانیان است با بی‌توجهی عمیق و گسترده آنان روبرو شد. امروزه نیز علیرغم مدعیان و ادعاهای فراوان، هنوز حتی یک برگ از گزارش و ترجمه این لوحه‌ها در ایران تهیه نشده است.   

محتوا و مضمون لوحه‌ها :    این لوحه‌ها برخلاف دیگر کتیبه‌های هخامنشی تخت‌جمشید که بیانیه‌ها و گفتارهایی رسمی برای همگان و برای آیندگان بوده، برای خواندن عموم نوشته و عرضه نشده‌ بوده‌اند و در واقع اسناد داخلی و حسابداری کارکنان تخت‌جمشید و یک بایگانی اداری بوده است. آنها بازگوکننده رویدادهای رسمی و حکومتی و سیاسی نیستند، بلکه در کنار آگاهی‌های فراوان دیوانی و اداری، اطلاعات فراوانی از زندگی روزمره و روزگار مردمان عصر هخامنشی در اختیار ما می‌گذارند که تاکنون با کمبود حیرت‌انگیزی در زمینه منابع و اسناد آن روبرو بوده‌ایم. البته بجز لوح‌های تخت‌جمشید، چندین بایگانی اداری دیگر از عصر هخامنشی در مصر و بابل (همچو بایگانی «موروشو») پیدا شده است.

کشف این لوحه‌ها و خوانش آنها، انقلابی در دنیای تاریخ و باستان‌شناسی هخامنشی بشمار می‌رفت. چرا که اکنون پژوهشگران بجز کتیبه‌های رسمی و آثار مکتوب تاریخ‌نگاران یونان، به سرچشمه‌ای غنی و گسترده از اسناد هخامنشی دست یافته‌اند که چون برای همگان نوشته نشده بوده‌ و قصد تبلیغ و کسب مشروعیت و یا هرگونه ملاحظه‌های سیاسی و تأثیرگذاری بر افکار عمومی را در سر نداشته‌‌اند؛ از ارزش استنادپذیری فراوانی برخوردار بوده‌ و هستند. از سوی دیگر، هیچ تاریخ‌نگار یا سیاستمداری نمی‌توانسته است مانند همیشه متن تاریخی آنرا به نفع اهداف خود تحریف و بازنویسی کند. محتوای لوحه‌ها نشان داد که سخنان بسیاری از مورخان عصر کلاسیک یونان همچو هرودوت، نادرست و آکنده از تحریف واقعیت‌های مربوط به ایران بوده است. نشان داد که برخلاف برخی ادعاها، یونانیان در ساخت تخت‌جمشید مشارکت نداشته‌اند. نوشته‌های روی لوحه‌‌ها آگاهی‌های فراوانی از نظام گاهشماری خورشیدی- مهی هخامنشی و نیز بسیاری از نام‌های کسان و نام‌های جغرافیایی (همچو شیراز و نیریز) بدست می‌دهد.

به موجب این لوحه‌ها، ما امروز دانسته‌ایم که سازندگان تخت‌جمشید را بردگان تشکیل نمی‌دادند، بلکه مردان و زنان آزاده‌ای بوده‌اند که به اندازه تخصص خود و کاری که انجام می‌داده‌اند، دستمزد می‌گرفته‌اند. به آنان نه تنها دستمزدی شایسته، که گاه پاداش و هدیه و کمک هزینه جنسی نیز پرداخت می‌شده است. آنان می‌توانسته‌اند به هنگام پیمان زناشویی، در هنگام زایش نوزادی تازه‌رسیده، در جشن‌ها و بیماری‌ها از این پاداش برخوردار شوند. زنان در تخت‌جمشید نه تنها کار می‌کرده‌اند، بلکه پابه‌پای مردان در کارهای تخصصی و مدیریت شرکت داده می‌شدند. نوجوانان به کارآموزی می‌پرداختند و کودکان در ساعت‌های کاری والدین در کودکستان تخت‌جمشید نگهداری و تربیت می‌شده‌اند. لوحه‌ها حاکی از آن است که پرداخت نهایی و ریزه‌کاری‌های سنگ‌نگاره‌های باشکوه تخت‌جمشید، بیشتر دستاورد هنر و توانایی‌های زنان هخامنشی است.

نظام اداری تخت‌جمشید کاملاّ دقیق و منظم بوده است. دستمزدها و پاداش‌ها و کمک هزینه‌ها در اسناد متعدد ثبت و از سوی طرفین مهر می‌شده است. آنگاه این اسناد به دقت طبقه‌بندی و بایگانی می‌شده‌اند و رونوشتی از آن بسته به نیاز، برای نواحی و شهرهای دیگر فرستاده می‌شده است. هیچکس از این رویه مستثنا نبوده و مخارج بزرگان و وابستگان دربار و حتی شخص پادشاه به دقت بازبینی و حسابرسی می‌شده است.   

لوحه‌ها به ما پاسخ می‌دهند که در ایران هخامنشی هیچ دینی به عنوان دین رسمی شناخته نمی‌شده و هیچ دینی نیز تبلیغ نمی‌شده است. اما در عین‌حال باورمندان به همه ادیان از پشتیبانی حکومت برخوردار بوده‌اند. پیروان همه ادیان نه تنها در امور داخلی خود آزاد بوده‌اند، بلکه برای آیین‌های ویژه خود مقرری و کمک هزینه دریافت می‌داشته‌اند.

تاراج کتیبه‌ها :    لوحه‌های تخت‌جمشید تاکنون چندین تاراج را از سر گذرانده‌اند. نخست تاراج اسکندر را دیده‌اند که پس از اشغال باشکوه‌ترین بنای جهانی، طاقت و تحمل این دستاورد بزرگ تمدن ایرانی را نداشت و در برابر آن احساس حقارت می‌کرد. تمدنی که استادش ارسطو صاحبان آنرا «مشتی غلام نر و ماده می‌دانست که حکومت بر آنان، حق یونانیان است». تاراج و آتش‌سوزی‌ای که بعدها مورخان غربی کوشیدند آنرا به گردن زنی به نام تائیس و مستی و هشیار نبودن اسکندر بیندازند تا بتوانند این ننگ را از تاریخ خود پاک کنند.

به روایت کورتیوس، اسکندر و سپاهیانش تخت‌جمشید را ابتدا غارت کردند. پارچه‌های زیبا را تکه‌تکه کردند تا هر کدام پاره‌ای از آنرا بربایند. پیکره‌های سنگین را خرد می‌‌کردند تا پاره‌ای از آنرا صاحب شوند. صندلی‌های باشکوه را می‌شکستند تا قطعات عاج و سنگ‌های گرانبهای آنرا به یغما برند و هر چه را که نمی‌توانستند ببرند، نابود می‌کردند. آنان آنگاه مشعل‌های خود را به میان 873 ستون تخت‌جمشید انداختند و بنایی که 190 سال بود که با همکاری و همفکری همگی مردمان ایرانی و مردمانی از سراسر شرق باستان ساخته می‌شد را به آتش کشیدند. آنهمه سقف‌های چوب سدر، آنهمه پیکره‌هایی که جزئیات آن به دقت یک گوهرتراش تراشیده شده بود، از بلندای بیست متری بر زمین در می‌غلطیدند و خرد می‌شدند. آنهمه ایوان و تالار و دیوارهای نگارین، آنهمه مردان با چهره‌هایی آکنده از آرامش و وقار، و آنهمه کتیبه‌هایی که در آنها از راستی، از صلح، از عدالت و از شادی گفتگو شده بود، در میان شعله‌های آتش سوخت و رفت. اما آنچه از این غارت و آتش‌افروزی برجای ماند و محصول آن بیداد بود، همانا پخته‌شدن لوحه‌ها و بازماندن آنها تا به امروز است.

اکنون در دومین تاراجی که لوحه‌ها نظاره‌گر آن بوده‌اند، باز هم دنیایی که خود را صاحب قانون‌های مترقی و تمدن و حقوق بشر و آزادی می‌داند، فرمان تاراج و حراج آنها را به نفع بازماندگان کسانی که فرمان آزادی خود را از دست نگارندگان همین کتیبه‌ها دریافت کرده بودند، صادر می‌کند. و ملت ما در اوج عقب‌ماندگی علمی و اقتصادی، چیزی برای مقابله با این حکم و اهرمی برای بازداشتن و فشار متقابل در برابر آنان در اختیار ندارد، مگر همت بلند اعتراض مستقل مردمانی از سراسر جهان.

سومین و عجیب‌ترین تاراجی که لوحه‌‌ها اکنون از سر می‌گذرانند، رفتار و اظهارنظرهای حیرت‌انگیز و باورنکردنی خود ماست.  اظهار نظری که چند نفر در لابلای سخنان به ظاهر معترضانه خود بیان داشتند و مدعی بازگشتن بیشتر لوحه‌‌ها به ایران شدند. ادعاهایی که نه تنها معنا و منظور گویندگان آن سخنان نادرست را نمی‌توان درک کرد، بلکه با اظهارنظر تأسف‌بار مقام‌های مسئول دیگری توأم می‌شود و در بسیاری از نشریات و رسانه‌ها بازتاب می‌یابد که «مبلغ 71 میلیون دلاری که دادگاه آمریکایی برای حراج کتیبه‌ها به عنوان قیمت پایه تعیین کرده، رقم پایینی است و این اجحاف به کتیبه‌ها است!» تصور نمی‌کنم رنج‌ها و آزارهای دیگری که بر سر لوحه‌ها آمد، به دردناکی و سختی این سخنان بوده باشد. واقعاّ چه می‌توان گفت؟ میهنمان چند می‌ارزد؟ بیاید بر سر قیمتش چانه‌ای بزنیم.

این تاراج‌ها همواره دستاورد نیکی نیز به همراه خود داشته است. امید می‌رود این رویداد‌های اخیر نیز دستاورد توجه بیشتر جوانان ایران به فرهنگ و تمدن شکوهمند نیاکان خود، و موج‌های تنومند و شکوهمند بازگشت به هویت ملی را به همراه داشته باشد.

نویسنده:  جناب آقای مرادی غیاث آبادی

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 11:30  توسط آنتی پورپیرار  | 

تمدنی جز تمدن هخامنشی در تخت جمشید وجود ندارد

خبرگزاري ميراث فرهنگ۱۳۸۵/۴/۱۷ - 8:44:00
 
دکتر پرويز رجبي محقق تاريخ اعلام کرد: اسناد ديواني دوره هخامنشي به زبان عيلامي نوشته مي شده اما اين مساله دليلي بر وجود تمدن ديگري جز تمدن هخامنشي در تخت جمشيد نيست. 
نويسنده هزاره هاي گمشده  در گفت و گو با ميراث خبر افزود: تخت جمشيد دربار هخامنشيان بوده و ساختمان بايگاني خزانه آن که محل نگهداري الواح مورد بحث در چند روز گذشته  بود نيز هنوز در محوطه تخت جمشيد پابرجاست.
تنها فايده آتش سوزي تخت جمشيد سالم ماندن الواح گلي و اسناد ديواني دربار هخامنشي بود چون الواح گلي موجود در اين خزانه در آتش سوزي به جاي از بين رفتن تبديل به آجر شده اند.
وي با اشاره به ادعاي "عباس سليمي نمين" رئيس موسسه مطالعات تاريخ معاصر مبني بر ساخته شدن تخت جمشيد توسط اقوام روسي گفت: يکي از تاريخ نويسان معاصر مدعي است که تخت جمشيد بر روي خرابه هاي يک شهر عيلامي ساخته شده است ولي هر بچه 12 ساله اي که به تخت جمشيد برود مي فهمد که اين شهر روي يک صخره سنگي ساخته شده است. اگر بخواهيم به تمام اين افسانه ها جواب بدهيم، عمرمان مي گذرد.
رجبي گفت: من تمام حيثيت علمي خود را گرو مي گذارم که در تخت جمشيد هيچ اثري از تمدن ديگري وجود ندارد.
وي افزود: 3000 لوح گلي به زبان عيلامي در سال 1934 در حفاري هاي تخت جمشيد به دست آمده که براي زنگارزدايي به آمريکا برده شده است.علاوه بر اين الواح 400 صندوق اشياي عتيقه هم از ايران خارج شده است.
 وي افزود: خود من يکي از مخالفان اين مساله هستم و اولين مقاله را درباره بازگرداندن اين لوح ها به ايران نوشته ام اما دليل نمي شود براي بازپس گرفتن آنها به تحريف تاريخ دست بزنيم.

وي همچنين درباره ادعاي کشتار ايرانيان توسط يهوديان پيش از ورود اسلام به ايران گفت: اين ادعا کذب است و کساني که اين ادعاها را مطرح مي کنند قصد دارند نام خود را بر سر زبان ها بيندازند.

 "سليمي نمين" رئيس موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران هفته گذشته در گفت وگوهايي با برخي رسانه ها اعلام کرده بود که تمدن عيلامي تخت جمشيد توسط باستان شناسان آمريکايي از ميان رفته است و بناهاي موجود ساخته ايرانيان نيست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:43  توسط آنتی پورپیرار  | 

زبانهای ایرانی نو

مقدمه

زبانهای ایرانی نو زبانهایی هستند كه پس از فتح ایران به دست مسلمانان به تدریج در مناطق مختلف پدیدار شدند و با آنكه برخی از آنها همزمان با برخی از زبانهای ایرانی میانه رایج بودند، از لحاظ ساختاری تحول‌ هایی در آنها مشاهده می‌ شود كه آنها را از زبانهای ایرانی میانه متمایز می‌ سازد. مورخان و جغرافیانویسان دوره‌ی اسلامی، همچون اصطخری در المسالك والممالك، مقدسی در احسن التقاسیم و حمدالله مستوفی در نزهه القلوب، نام و گاه نمونه‌ هایی از واژه‌ ها یا جمله‌ های برخی از زبانها و گویش‌ های ایرانی نو را كه پیش از سده 10ق/16م در مناطق مختلف ایران رواج داشته است- آورده‌ اند.

اكنون مركز زبانهای ایرانی نو، ایران، افغانستان و تاجیكستان است،‌ اما برخی از آنها در جمهوری‌ های آسیای مركزی، تركستان چین،‌ تركیه، كشورهای حاشیه خلیج فارس، سوریه، شبه قاره هند، عراق، فلات پامیر و قفقاز نیز رواج دارد. از میان زبانهای ایرانی نو فقط فارسی (با 3 گونه اصلی ایرانی، افغانی، و تاجیكی) و یغنابی به ترتیب بازمانده‌ های مستقیم فارسی میانه و سغدی هستند؛ اصل و نسب دیگر زبانهای ایرانی نو به درستی دانسته نیست.

مهم‌ ترین و متداولترین زبان ایرانی نو فارسی دری است كه به تفصیل درباره آن سخن گفته خواهد شد. دیگر زبانها و گویش‌ های ایرانی نو را – كه شمارشان به صدها می‌ رسد – بر پایه قرابت‌ های ساختاری و جغرافیایی به دو گروه غربی و شرقی تقسیم كرده‌ اند:

 ۱- غربی

زبانها و گویش‌ های ایرانی نو غربی اینهاست:

1. گویش‌ های مركزی ایران:

این گویش‌ ها را – كه در منطقه میان اصفهان، تهران‌،‌ همدان و یزد رواج دارد – به 6 گروه تقسیم می‌ كنند:

  1. گروه شمال غربی در غرب جاده قم – اصفهان: خوانساری، محلاتی، و انشانی...؛
  2. گروه شمال شرقی در منطقه كاشان و نطنز:‌آرانی، ابوزید آبادی، ابیانه‌ ای، بادرودی، تاری، جوشقانی، سویی، فریزندی، قهرودی، كشه‌ ای،‌میمه‌ ای،‌نطنزی، یرندی، گویش یهودیان كاشان،...؛
  3. گروه جنوب غربی در اصفهان: سدهی، كفرانی، گزی، ورزنه‌ ای، گویش یهودیان اصفهان....؛
  4. گروه جنوب شرقی: اردستانی، اناركی،‌ زفره‌ ای، نائینی،‌گویش زردشتیان كرمان و یزد (معروف به بهدینی)،‌گویش یهودیان كرمان و یزد...؛
  5. گویش‌ های منطقه‌ی تفرش: آشتیانی، آمره‌ ای الویری، كهكی، وفسی، ویدری...؛
  6. گویش‌ های دشت كویر: خوری،‌فروی (یا فرویگی) مهر جانی....

 2. گویش‌ های حاشیه دریای خزر:‌

  1. گویش‌ های گیلكی:‌رشتی، لاهیجانی، لنگرودی، ماچیانی...؛
  2. گویش‌ های مازندرانی (طبری كهن): بابلی، ساروی، شهمیرزادی، گرگانی (اكنون مرده است)
  3. گویش‌ های منطقه سمنان: افتری، بیابانكی، سرخه‌ ای، سمنانی، سنگسری، لاسگردی...،

 3. گویش‌ های شمال غربی:

  1. تاتی شمالی در میان یهودیان داغستان و شمال شرقی جمهوری آذربایجان؛
  2. تاتی جنوبی در میان مسلمانان و برخی از مسیحیان شمال شرقی جمهوری آذربایجان؛
  3. گویش‌ های تالشی در آذربایجان ایران و جمهوری آذربایجان: پره‌سری،‌ زیده‌ ای، ماسالی، ماسوله ای...،
  4. گویش‌ های آذری كه گاه تاتی خوانده می‌ شوند: اشتهاردی، الموتی، تاكستانی، چالی، خوینی، رودباری، سگزآبادی، شالی، كجلی، كرینگانی،‌هرزنی، هزاررودی....

4. گویش‌ های جنوب غربی:

  1. سیوندی
  2. گویش‌ های منطقه فارس: اردكانی، بورنجانی،‌خلاری، دشتستانی، دوانی، سمغانی، كلاتی، كندازی، ما سر می...؛
  3. گویش‌ های لری: بختیاری،‌ فیلی، كهگیلویه‌ ای، گیانی، ممسنی

5. گویش‌ های جنوب شرقی:

  1. گویش‌ های لارستانی: اردی، اوزی، بستكی، بنارویه‌ ای، بیخوبی،‌خنجی، فداغی، فیشوری، گراشی، لاری …،
  2. گویش‌ های بشاگردی: بندری (در بندر عباس)‌، رودانی،‌رودباری، مینابی، هرمزی….،
  3. كمزاری: در شبه جزیره مسندم در عمان.

6. گویش‌ های كردی:

  1. كردی شمال غربی (یا كرمانجی) در آذربایجان غربی، كردستان، خراسان، بلوچستان، افغانستان، تركیه و سوریه؛
  2. كردی شمال شرقی در جمهوری‌ های آذربایجان، ارمنستان، تركمنستان، قرقیزستان، قزاقستان، گرجستان، و نیز در موصل و دوهك عراق، معروف به بادینانی:
  3. كردی مركزی: سورانی (در اربیل، خانقین، سلیمانیه و كركوك(. سنه‌ ای (سنندجی) و مكری(در جنوب آذربایجان غربی و كردستان)؛
  4. كردی جنوبی: سنجابی، كرمانشاهی، كلهری،‌لری پشت كوه. لكی.

7. گویش‌ های زازا و گورانی، كه گاه به غلط كردی خوانده می‌ شوند:

  1. زازا یا دیلمی در میان كردهای تركیه؛
  2. اورامانی (در غرب سنندج در پاوه،‌نوسود،...)، باجلانی (در اطراف سر پل زهاب، قصر شیرین،‌خانقین،‌كركوك، موصل،...)،كندوله‌ ای (در شمال شرقی كرمانشاه) وگورانی (در شمال كرمانشاه).

8. گویش‌ های بلوچی:

رخشانی (در میان اكثر بلوچ‌های ایران، افغانستان، پاكستان و نیز در شهر مرو در تركمنستان)،‌سراوانی (در بلوچستان ایران)،‌ كچی (در مكران پاكستان)، لاشاری (در جنوب ایرانشهر)، بلوچی شرقی (در شرق وشمال شرقی كویته‌ی پاكستان)،‌ كرشی (در میان شترداران ایل قشقایی در فارس) و گویش‌ های ساحلی (در ایران و پاكستان).

۲- شرقی

زبانها و گویش‌ های ایرانی نو شرقی اینهاست:

  1. آسی، در مناطق مركزی قفقازی با دو گویش ایرونی (گویش شرقی) و دیگوری (گویش غربی).
  2.  
  3. پشتو، در افغانستان و پاكستان با 4 گویش اصلی شمال شرقی (پیشاوری)،‌ شمال غربی (كابلی)، جنوب شرقی) (وزیری) و جنوب غربی (قندهاری).
  4.  
  5. ارموری و پراچی، در شرق افغانستان و پاكستان.
  6.  
  7. مونجانی و یدغه: مونجانی در دره مونجان در شمال شرقی افغانستان و یدغه در شرق دره مونجان.
  8.  
  9. یغنابی، در دره یغناب در تاجیكستان.
  10.  
  11. زبانهای پامیر،‌ در دو سوی رودخانه‌ی آب پنجه در مرز افغانستان و پاكستان:
  12.  
    • اشكاشمی، زباكی، سنگلیچی، وخی؛ ونجی (اكنون مرده است)؛
    •  
    • یزغلامی:
    • برتنگی، رشروی، روشانی، شغنی، سریكلی. سریكلی شرقی‌ ترین زبان ایرانی نو است و در كنار مرزهای چین رواج دارد.

شمار اندكی از زبانهای یاد شده دارای خط و ادبیات مكتوب هستند. خط عربی قرن‌ هاست كه با پاره‌ ای تغییرات برای نگارش زبانهای پشتو و كردی،‌ و اخیراً نیز برای نگارش زبان بلوچی به كار گرفته می‌ شود.

خط آسی در اواخر سده 12ق/18م بر پایه الفبای دینی اسلاوی بود، اما مدتی بعد به سیرلی و سپس به لاتینی تغییر یافت. از 1938م/1317 ش در جمهوری خودمختار آسی شمالی خط سیریلی،‌و از 1939م/1318 ش در ایالت خود مختار آسی جنوبی (در جمهوری گرجستان) خط گرجی رواج یافت، اما اكنون همه آسی زبانان از خط سیربلی استفاده می‌ كنند.

آثار اندكی به خط عبری از یهودیان تاتی زبانی كه در گذشته در داغستان زندگی می‌ كردند،‌ محفوظ مانده است. تاتی زبانان داغستان از 1928م/1307ش از خط لاتینی استفاده می‌ كردند، اما از 1938م تا كنون خط سیربلی را مورد استفاده قرار می‌ دهند.

اگرچه اكثر كردی زبانان قرنهاست كه از خط عربی استفاده می‌ كنند، از 1931م/1310ش تا كنون خطی بر پایه لاتینی در میان كردان سوریه رایج شده است. به علاوه كردان ساكن در جمهوری‌ های آذربایجان، ارمنستان، تركمنستان، قرقیزستان، قزاقستان و گرجستان از 1945م/1324ش تا كنون خط سیربلی را مورد استفاده قرار می‌ دهند.

فارسی دری

 

ابن ندیم در الفهرست به نقل از ابن مقفع زبانهای ایرانیان را در پایان دوره ساسانی چنین بر شمرده است:

  1. ۱- فهلوی (پهلوی)، كه منظور از آن احتمالاً پهلوی اشكانی یا پهلوانی یا پارتی بوده است؛
  2. ۲- فارسی (پارسی)، كه همان فارسی میانه، زبان رسمی دولت ساسانی و زبان مورد استفاده در كتاب‌ های زردشتی بوده است؛
  1. ۳- سریانی، كه از زبان‌ های سامی رایج در بین‌النهرین بوده است؛
  1. ۴- خوزی، كه احتمالاً بازمانده زبان ایلامی در خوزستان بوده است؛
  2.  ۵- دری (منسوب به دربار) كه زبان محاوره‌ ای درباریان و ساكنان پایتخت تیسفون= مدائن) بوده است.

اگرچه با ورود اسلام به ایران، زبان عربی زبان دین و دولت شد، فارسی دری – كه در واقع صورت تحول یافته فاسی میانه بود – همچنان در میان عامه مردم در اكثر نقاط ایران رواج داشت. نهضت‌ های استقلال طلبانه‌ ای كه در سده‌ های نخستین اسلامی در ایران به وقوع پیوست،‌ منجر به پیدایی سلسله‌ های ایرانی طاهریان (205-259ق/820-873م) در خراسان و صفاریان (253-298ق/867-911م) در سیستان شد. یعقوب لیث،‌ مؤسس سلسله صفاری نخستین كسی بود كه شعرا را به سرودن شعر فارسی تشویق می‌ كرد،‌ اما دولت سامانی (263-395ق/877-1005م) – كه در اوج قدرت بر خراسان و ماوراءالنهر و بخشهایی از ایران و افغانستان كنونی فرمان می‌ راند و مركز آن بخارا بود ـ مقتدرترین دولت پشتیبان زبان و ادب فارسی محسوب می‌ شد. از جمله خدمات سامانیان به ادب فارسی تشویق دانشمندان ایرانی به ترجمه كتابهای مهم عربی به زبان فارسی بود كه از آن میان می‌ توان به ترجمه تاریخ طبری (معروف به تاریخ بلعمی) و ترجمه تفسیر طبری به فرمان امیرمنصور بن نوح سامانی اشاره كرد.( حك 350-365ق/961-976م)

فارسی دری در زمان حكومت غزنویان (366ـ582 ق/977ـ1186م) و سلجوقیان (429ـ552 ق/1038ـ1157م) همچنان مورد توجه برخی از درباریان بود، تا آنجا كه در عهد وزارت فضل بن احمد اسفراینی، وزیر سلطان محمود غزنوی (وزارت:388ـ398 ق/998ـ1008م)، و ابونصر كندری، وزیر طغرل و آلب ارسلان سلجوقی، فارسی زبان دیوانها و دفترهای دولتی و مكاتبات رسمی بود. پس از آن نیز در عهد خوارزمشاهیان (ح 470ـ628 ق/1077ـ1231م) دیوان رسائل غالباً به فارسی بود.

گسترش زبان فارسی در شرق شمال شرقی ایران، در شهرهایی چون بخارا، بلخ، سمرقند، طوس، مرو و هرات از یك سو، و كاربرد آن در دربار امیران ترك زبان غزنوی و سلجوقی از سوی دیگر، سبب ورود واژه‌ هایی از زبانهای پارتی، سغدی و تركی به زبان فارسی شد. با وجود این، از آنجا كه زبان عربی همچنان زبان علم و دین بود، شمار واژه‌ های دخیل عربی در فارسی رو به افزایش گذاشت، به گونه‌ ای كه نسبت واژه‌ های عربی در فارسی كه در سده 4ق در حدود 30% بود، در سده 6ق به حدود 50% رسید.

پس از مرگ جلال‌الدین خوارزمشاه (628ق) و استیلای مغول بر ایران، در زمان حكومت ایلخانان (654-754ق/1256-1353م) و تیموریان (771ـ912 ق/1369ـ 1506م) فارسی‌ نویسی همچنان رواج بسیار داشت، اما ویرانی خراسان و ماوراءالنهر موجب شد كه مركزیت زبان فارسی به شهرهای مركزی و جنوبی ایران، به ویژه شیراز، انتقال یابد. در این دوره نیز واژه‌ هایی از زبان مغولی، به ویژه در زمینه امور لشكری و كشوری، وارد زبان فارسی شد.

از سوی دیگر نفوذ زبان تركی در آذربایجان ـ مركز حكومت تركمانان آق‌قویونلو (ح 800ـ908 ق/1398ـ1502م) ـ تا اندازه‌ ای بود كه صفویان ایرانی تبار ترك زبان شدند و حتی در زمان پادشاهان صفوی (907ـ1135 ق/1501ـ1723م) زبان تركی در آذربایجان چنان گسترش یافت كه گویش آذری را ـ كه از گویشهای كهن ایرانی بود ـ به كناری نهاد.

پس از دوره افشاریان (1148ـ1210 ق/1735ـ1795م) و زندیان (1163ـ1209 ق/1750ـ1794م) و روی كار آمدن سلسله قاجار (1193ـ1342 ق/1779ـ1924م) تهران مركز تجمع ادبا، نویسندگان و صاحبان مناصب اداری و دولتی شد و به تدریج گونه تهرانی زبان فارسی بر دیگر گونه‌ ها غالب آمد و زبان معیار گردید.

كسی به درستی نمی‌ داند كه خط عربی از چه تاریخی برای نوشتن زبان فارسی مورد استفاده قرار گرفت، چه، كهن‌ ترین متن تاریخ‌دار فارسی به خط عربی كتاب الابنیه عن حقائق الأدویه ابومنصور موفق هروی، به خط اسدی طوسی است.

كهن‌ ترین آثار مكتوب فارسی نو، 3 كتیبه به خط عبری است كه در تنگ ازائوا در غرب افغانستان بر دل كوه كنده‌ اند. گونه زبانی به كار رفته در این كتیبه‌ ها را فارسی ـ یهودی می‌ خوانند. دو كتیبه از این مجموعه دارای تاریخ 1064 سلوكی (= 135 ق/752م) است. آثار مشابهی نیز به خط عبری به دست آمده كه برخی از آنها ترجمه و تفسیر بخشهایی از تورات است.

فارسی دری در سده 4ق به خط مانوی نیز نوشته می‌ شد. برای نمونه می‌ توان به بخشهایی از یك قصیده فارسی و منظومه معروف بلوهر و بوداسف اشاره كرد كه در تركستان چین یافته‌ اند و زمان نگارش آنها را نیمه نخست سده 4ق/10م می‌ دانند.

در میان دست‌نوشته‌ هایی كه از واحه ترفان (در تركستان چین) به دست آمده است، بخشی از ترجمه فارسی زبور داوود به خط سریانی نیز وجود دارد. فارسی ایران و افغانستان قرنهاست كه به خطی مأخوذ از عربی نوشته می‌ شود. تاجیكان نیز قرنها از خط عربی استفاده می‌ كردند، تا اینكه در 1928 م خط لاتینی را به كار گرفتند، اما از 1939م/1318ش تاكنون خط سیریلی را به كار می‌ برند.

خطوط عبری، عربی و سریانی، مانند بسیاری از خطوط ایرانی میانه (پارتی، فارسی میانه كتیبه‌ ای، فارسی میانه كتابی، فارسی میانه زبوری، مانوی، آرامی ـ خوارزمی و سغدی) از خط آرامی گرفته شده‌ اند. خط عربی بازمانده گونه نبطی خط آرامی است كه تا زمان انقراض سلسله نبطیان به دست رومیان (106م) در شهر پترا (در اردن كنونی) رواج داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:51  توسط آنتی پورپیرار  | 

رستم، افسانه حقیقت

چه مرد است و اين مرد را نام چيست؟
جهت دادن به انگاره‏هاى اساطيرى و ايجاد پيوند بين تاريخ و افسانه، آن‌چنان آسان نمى‏نمايد تا از اين طريق بتوان به شخصيت تاريخى يا اسطوره‏اى قهرمانان شاهنامه يا داستانهاى اساطيرى ساير ملتها راه يافت. بدون شك، اگر به وجود افسانه‏اى قهرمانان حكايات، با نگرشى جهان‏بينانه بنگريم، تبلور و تموّج زندگى آدمهاى پيش ازتاريخ و منشها، آرزوها و تجليات درونى آنها را بازمى‏يابيم. بنابراين، توجه به شخصيت افسانه‏اى يا تاريخى رستم نيز سالها، بلكه قرنها، است كه مورد نگرش و عنايت افراد جامعه، به طور عام، و اهل تحقيق، به طور خاص، بوده و پس از اين نيز خواهد بود.
افسانه‏ها نه تنها در بين مردم كشور ما رايج بوده و هست، بلكه تمام ملتها، به نوعى، ازمجموعه‏اى افسانه‏ها و اسطوره‏ها برخوردارند. اما قضيه‌ي‌ مهم اين است كه نبايد اين افسانه‏ها را با خرافات، كه خود نشانه‏اى از تنگ‌ميدانى فرهنگى است، يكى بدانيم، زيرا كه خرافات مقوله‏اى ديگر و اساطير موضوع ديگرى است. معمولاً، افسانه‏ها نگرشى به حماسه و بازپردازى روحى و تقويت جنبه‏هاى ملى و قومى دارند، اما خرافات سر در گريبان ناتوانى فرهنگى.

حماسه:
حماسه شعر يا منظومه‏اى است مبتنى بر توصيف و تعريف اعمال پهلوانى، مردانگى، دلاورى، وطن‌دوستى و بزرگيهاى قومى، تهييج و تشجيع ملتى عليه دشمنان و بيگانگان و بيان سرفرازى يك ملت.
طبيعى است كه، در زمان اشغال يك سرزمين توسط نيروهاى بيگانه، مجموعه‏اى از داستانها و تمثيلها و لطيفه‏ها و نمايش منشهاى پهلوانى و قهرمانى و سروده‏هايى برمبناى تهييج عواطف و احساسات و مظاهر ميهن‌دوستى و فداكارى و ايستادگى در برابر دشمنان و ارج و قرب نهادن به صفات دليرانه جنگاوران و يلان و پهلوانان و قصه‏هايى در نشان دادن مظاهر شر و فساد دشمن، در بين مردم، دهان به دهان، نقل مى‏شود. شاعر يا داستان‌پرداز، اين قصه‏ها و حكايات را– كه گاهى به اغراق و مبالغه نيز آميخته‏اند و معمولاً ذكر وقايع و رويدادهاى شگفت‏انگيز و تعجب‏آميز مى‏باشند– جمع‏آورى مى‏كند و، بي آنكه در آنها دخالت يا تصرف نمايد، آنها را به رشته‌ی نظم مى‏كشد يا به زيور نثر مى‏آرايد؛ و در اينجا است كه هنر هنرمند در بيان آن حكايات آشكار مى‏شود.
محققان، منظومه‏هاى حماسى را به گونه‏هاى مختلف تقسيم كرده‏اند كه منظومه‏هاى حماسى ملى، حماسى دينى، حماسه‏هاى اساطيرى و پهلوانى و حماسه‏هاى تاريخى از آن جمله‏اند. اين‌گونه حماسه‏ها تنها منحصر به كشور ما نيست، بلكه كشورهاى ديگر (مانند يونان، روم، هند، چين، آلمان، فرانسه، انگليس و ديگر نقاط) نيز داراى منظومه‏هاى حماسى بسيارند. نوشته‏هاى حماسى پهلوانى، مسلماً در زمان زندگى پهلوانان يا نبرد روياروى آنها شكل نگرفته‏اند، بلكه قرنها پس از آنها به وجود آمده‏اند. بنابراين، زيربناى منظومه‏هاى حماسى و پهلوانى به اعصار و قرون كهن بازمى‏گردد و داستانهاى كهن هر عصر، الگو و پيش‌نيازى براى منظومه‏ساز قرون بعد از خود است.
حتماً لازم نيست كه منظومه‏هاى حماسى با جنگ و خونريزى و غارتگرى در ارتباط باشد، بلكه خود مى‏تواند ذكر پهلوانيها، عقايد، آداب و رسوم و تمدّن و نحوه زندگى و دلاوريهاى يك قوم دربند يا از بند رسته باشد؛ چنانكه، در شاهنامه فردوسى، خصايص اخلاقى و مدنى و فرهنگى و وحدت ملى و مراسم اجتماعى و راه و رسم پهلوانى و مردم‏دارى و گذشت و فداكارى و پاكى و درستى و ديندارى و خرد و عقل و تدبير و حتى تعصب و يكجانبه فكرى و سرنوشت و تقدير و تراژدى و عشق و پاكدامنى را مى‏توانيم آشكارا دريابيم.
ابوالقاسم فردوسى (411-329 ه.ق) همه داستانها و قصه‏هاى پهلوانى موجود زمان خود را، كه از گذشته‏هاى دور و نزديك برجاى مانده بود، با كوشش بسيار گردآورد و با دقت فراوان آنها را مرتب و منظم ساخت و به رشته‌‌ي نظم كشيد. او از اين عمل دو هدف داشت؛ اول، بيان سربلنديها و دلاوريهاى ايرانيان و نشان دادن روح پهلوانى و بيداردلى آنان، در زمانى كه بيگانگان ترك و تازى، سراسر خاك تابناك اين ملك را در زيرپاى داشتند؛ دوم، نجات زبان پارسى– كه در آن زمان دوره نوجوانى و جوانى خود رامى‏گذراند– از هجوم زبانهاى بيگانه و متجاوزين.

رستم كيست؟
رستم قهرمان داستان و پهلوان دلبخواه و مورد علاقه‌ي فردوسى است كه در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى از جانبدارى و دلبستگى حماسه‌سراى طوس برخوردار بوده است.
در شاهنامه به عناصر پهلوانى و حماسى بسيار برمى‏خوريم. پهلوانان در اين كتاب عبارتند از پهلوانان سيستان، خاندان كاوه، پهلوانان اشكانى (كه عبارت بودند از گودرزيان، ميلاديان، فريدونيان و خاندانهاى ديگر)، خاندان نوذر (كه طوس فرزند او بود) و بالاخره سرشناس‏ترين و ممتازترين خاندانها، پهلوانان كيانى كه بزرگترين آنها فريبرز و اسفنديار بوده‏اند. رستم از يلان سيستان بود، ساكن زابل يا زاول. زابل در جنوب بلخ، مغرب خراسان و شمال بلوچستان واقع و مركز آن شهر غزنين بوده است. زابل قديم تقريباً همان شهر غزنين است كه از شهرهاى خراسان بزرگ و سيستان محسوب مى‏شد و سيستان (سكستان، سگز، نيمروز يا سجستان) همان است كه امروز مركز آن، شهر زابل فعلى است كه در شمال شهرستان زاهدان واقع شده و در عهد باستان مركز ايران و حكومت‌نشين بوده و حضرت زردشت، زيج خود را در اين شهر بنا نهاده بود و، به طور قطع و يقين، مى‏توان گفت كه بزرگترين پهلوانان و دلاوران حماسى ايران از سيستان برخاسته‏اند.

نژاد رستم
نژاد رستم به جمشيد، پادشاه پيشدادى، مى‏رسد. جمشيد، هنگام فرار از ضحاك تازى، با دختر «كورنگ»، پادشاه زابل، ازدواج كرد و از او صاحب پسرى شد كه نام او را «نور» گذاشت. از نور «شيدسب» و از او«طورك» و از طورك «شم» و از شم «اثرط» و از او«گرشاسب» و از گرشاسب «نريمان» و از او «سام» به وجود آمدند. از سام فرزندى به دنيا آمد، كه در هنگام تولد سُرخ‌روى و سفيدْموى بود و بدين سبب او را «زال» يا «زال زر»، كه هر دو به معنى پير است، نام نهادند. سام از تولد اين فرزندِ پيرْسر شرمگين شد و براى نجات خود از اين ننگ، او را به البرزكوه برد و همانجا رهايش ساخت. اما سيمرغ آن كودك را به كنام يا آشيانه خود برد و از او پرستارى ومراقبت كرد تا بزرگ شد و پهلوانى دلير و بى‏باك گشت و آنگاه به سوى پدر– سام– بازگشت. در هنگام عزيمت زال، سيمرغ، چند پَر از پرهاى خود را به او داد و از او خواست كه هرگاه سختى بزور نمايد يا دشمن سرسختى فرا رسد فوراً پر را آتش بزند تا سيمرغ حاضر گردد و گره از كار او بگشايد. از زال و رودابه فرزندى پديد آمد كه او را رستم نام نهادند. اما پيش از آنكه به زندگى رستم بپردازيم، لازم است تا سيمرغ را به اختصار معرفى كنيم.

سيمرغ
پرنده افسانه‏اى است كه هم در ادبيات عرفانى ما، حضور دارد و هم در ادبيات حماسى. در منطق‏الطير عطار، سيمرغ، نماينده حق يا تجلى خودِ حق است كه بر فراز قله كوه قاف منزل دارد. هزاران مرغ به رهبرى هدهد، كه در حقيقت مرشد كامل يا ولى مطلق است، براى رسيدن به حق و آستان‌بوسى سيمرغ، از مغرب‌زمين به سوى مشرق‌زمين پرواز كردند و– پس از طى طريق و عبور از واديهاى هفتگانه (طلب، عشق، معرفت، استغنا، توحيد، حيرت، فنا) كه همان‏هفت شهر عشق عطار نيشابورى است و بعد ازتحمل مشقات بسيار– عاقبت فقط سى مرغ يا سى پرنده از آنها باقى ماند و بقيه در بين راه يا نابود شدند يا بازگشتند؛ وهمين سى مرغ به وصال سيمرغ رسيدند.
براى كوه قاف نيز تعابير گوناگون موجود است. بعضى گفته‏اند كوهى است از زبرجد سبز كه گرداگرد زمين را احاطه كرده و قله‌ي آن به آسمان مى‏رسد و هيچكس را ياراى رفتن به قله‌ي آن نيست بجز سيمرغ و هماى:
وقت خلوت نيست اندر جمع آى
اى هدى چون كوه قاف و تو هماى (مولوى)
عده‏اى ديگر كوه قاف را سلسله جبال قفقاز دانسته‏اند؛ و سرانجام اعتقاد بر اين است كه كوه قاف همان كوه البرز (يا هربرز كوه) است؛ به معنى كوه بلند. بدين ترتيب، نشستنگه سيمرغ قله كوه البرز است كه ضمناً طلوعگاه خورشيد نيز مى‏باشد و اين مسأله، با كمى تعمق، به آيين مهر يا مهرپرستى يا ميترائيسم مرتبط است.
اما سيمرغ حماسه، پرنده‌ي داستانى و افسانه‏اى شاهنامه است كه در اوستا به نام «مرغوسئن» و در پهلوى «سين مورو» ناميده شده است. مرغو به معنى مرغ، و سئن به معنى شاهين است. سيمرغ يا «مرغوسئن» پرنده‏اى است فراخ‏بال، چنان‌كه در هنگام پرواز، تمام پهناى كوه را فرا مى‏گيرد و در حقيقت خورشيد به هنگام طلوع، تمام كوهها را در زير خود دارد. لانه سيمرغ بر فراز درختى است در درياى «فراخكرت» يا درياى مازندران؛ و مشخص است كه خورشيد نيز از پشت آبهاى درياى مازندران طلوع خود را آشكار مى‏سازد. اين درخت، درمان‌بخش است و دانه همه‌ي گياهان برآن نهاده شده‏است. نام اين درخت «هروليپ تخمه» يا «گونه‏گون دانه» ‏است. از اين درخت همه داروها و گياهان دارويى به دست مى‏آيد و به همين سبب است كه سيمرغ شاهنامه، طبيبى ماهر و چيره‏دست معرفى شده است و داروهاى مؤثر جهت مداواى رودابه، در هنگام زادن رستم، و نيز براى معالجه‌ي زخمهاى رستم، در جنگ با اسفنديار، فراهم آورده و تجويز كرده است. ضمناً، سيمرغ پيشوا و راهنماى زال و رستم در همه كارها نيز بوده است. در جنگ رستم و اسفنديار، سيمرغ به رستم دستور مى‏دهد كه از چوبِ گز، كه به شراب آب داده شده، براى نشانه گرفتن چشم اسفنديار استفاده كند؛ و اين خود از كرامات سيمرغ به شمار مى‏رود. ناگفته نماند كه در آئين مهرى درخت گز– كه درختى نيرومند و مقاوم است و در صحرا و مناطق گرم در زير آفتابِ سوزان پايدارى بسيار دارد– مورد تقدس و احترام است. در اوستا، در بهرام‏يشت از سيمرغ نام برده شده و در شاهنامه نيز چهار نوبت حضور او آشكار است. اولين بار، در زمان كودكى زال، پدر رستم، ظاهر مى‏شود. زمانى كه سام، فرزند سپيدموى خود، زال، را در البرزكوه رها مى‏سازد، در آن‏لحظه، سيمرغ زال را مى‏يابد و به كنام خود مى‏برد و از او نگهدارى و پرستارى مى‏كند. در اين‏جا، سيمرغ موجودى مهربان است كه آموزگارى و تربيت زال را به عهده مى‏گيرد و خرد و تدبير و عقل و راى و توانائى، او را قدرت مى‏بخشد. بار دوم، تجلى او را در هنگام زادن رودابه درشاهنامه مى‏بينيم كه، به دليل جثه بزرگ رستم در رحم، زادن رودابه مشكل مى‏شود و سيمرغ دستور مى‏دهد پهلوى رودابه را بشكافند و نوزاد را از پهلوى وى خارج سازند– و در واقع عمل «سزارين» يا عمل به دنيا آمدن كودك از پهلوى مادر به وسيله عمل جراحى كه بعدها درباره «سزار»، قيصر روم، انجام گرفت و از آن پس آن عمل‏را «سزارين» ناميدند و لازم است كه اين عمل را عمل رستمى بنامند؛ زيرا كه تولد رستم در حدود هزار سال قبل از ميلاد مسيح روى داده، در حالى كه ژول سزار قرنها بعد از او، يعنى سال يكصد و دو قبل از ميلاد، متولد شده است. بنابراين، سيمرغ در اين نوبت به صورت پزشكى حاذق و چيره‏دست رخ نموده و رودابه و رستم را از مرگ حتمى نجات داده است. دستورات سيمرغ به زال در مورد جراحى رودابه و عمل جراحى توسط موبد، كه در ضمن جراح يا كارد پزشك بوده، و به دنيا آمدن رستم در شاهنامه بسيار خواندنى است. بار سوم، سيمرغ در هفت‏خوان اسفنديار ظاهر مى‏شود، اما در اينجا نه به قصد كمك به اسفنديار، بلكه براى نابودى او؛ زيرا كه سيمرغ مظهر دين مهرى و اسفنديار مظهر و قدّيس دين بهى يا زردشتى بود؛ و سرانجام در چهارمين مرتبه در هنگام نبرد رستم و اسفنديار ظاهر مى‏شود. در اينجا، چون رستم نمى‏تواند براسفنديار پيروز شود، زال از سيمرغ مدد مى‏جويد و سيمرغ او را در ساختن تير دوشاخه از چوب گز و نشانه گرفتن چشم اسفنديار ترغيب و راهنمايى مى‏كند.
در دو مورد اول، سيمرغ تجلى اهورايى و ايزدى دارد و در مرتبه بعد تجلى اهريمنى. چون سيمرغ پيشواى دين مهرى يا تجلى‌گاه مهر بوده و اين دين در خاندان زال و رستم تداوم داشته، پس سيمرغ فقط به زال و رستم نظر مساعد داشته است كه يكبار بصورت معلم و مربى و بار ديگر به صورت پزشك بر آنان متجلى مى‏شود و آنان را از مرگ مى‏رهاند. اما نسبت به اسفنديار و خاندان گشتاسب، كه دين بهى را پذيرفته بودند، نظر موافق نداشت؛ و چنانكه مى‏دانيم، نبرد رستم و اسفنديار، پيش از آنكه يك نبرد خانگى باشد، يك جنگ دينى بوده است و اسفنديار براى تغيير دين رستم به آيين زردشتى اين ماموريت را پذيرفته بود.
به هرحال، سيمرغ، با اينكه با پيروان آيين بهى سر سازگارى نداشت، اما خود مظهر و سمبل روشنايى و تقدس بود.

رستم
در ادبيات پهلوى، «رتس تخمك»، «رتس تهم» و «رتس تخم» و در فارسى، «رس تهم» و رستم. لكن در اوستا، نامى از زال و رستم برده نشده، اما نام «راوت ستخم»، به عنوان يكى از القاب گرشاسب، در اين كتاب آمده است. «رستهم» و «رستم» در فارسى به معنى قوى، بزرگ هيكل، درشت‌اندام و رشد كرده آمده است.
رستم فرزند زال بود، همان پرورش يافته‌ي سيمرغ. او قدرت فوق بشرى داشت؛ كيقباد، كيكاوس و كيخسرو را به پادشاهى رساند؛ ديو سفيد را كشت و دوبار كيكاوس را از بند نجات داد؛ در تمام ميدانهاى جنگ و پهلوانى پيروز بود و، براى عظمت ايران، پيكار بسيار كرد؛ از هيچ‌كس وهيچ‌چيز هراس نداشت؛ قد او از هفتاد متر بيشتر بود، ششصد سال عمر كرد؛ گرز او نهصد مَن ‏وزن داشت؛ هيچ اسبى توان سوارى دادن به او را نداشت جز رخش، كه اسبى استثنايى بود.
رخش از مصدر رخشيدن و درخشيدن آمده است، كه خود ارتباطى نزديك با خورشيد و دين مهرى دارد. رنگ رخش تركيبى بود از قرمز و زرد و سفيد و گلهاى بسيار كوچك در ميان آنها. زيردم و از چشم تا دهن اسب، سفيد بود و آن را «بورابرش» مى‏گفتند. رنگهاى زرد و سرخ و سفيد رخش نيز تأمل انسان را از رنگ نور خورشيد برمى‏انگيزد. رخش داراى عقل و هوش و شجاعت بسيار بود و با رستم به زبان خود سخن مى‏گفت و يكبار اژدهايى را كشت.

رودابه
مادر رستم، دختر مهراب كابلى، پادشاه كابل، بود. گفته‏اند كه رستم از نسل رود است، زيرا كه خورشيد ازروى رودخانه طلوع مى‏كند و واژه رودابه نظر در همين مطلب دارد. درباره‌ي وجه تسميه‌ي رستم– علاوه بر اينكه اين واژه ساده شده‌ي كلمه‌ي رست تهم، رس تهم و رس تخم، به معنى كشيده‌قامت و قوى‌هيكل است– داستان ديگرى را هم ذكر كرده‏اند و آن اينكه، پس از شكافتن پهلوى رودابه و بيرون كشيدن رستم به اشارت سيمرغ، چون رودابه بهبود يافت، كودك را نزد او بردند و او از شادى فرياد كشيد و گفت: «از بلا رستم»، يعنى آسوده شدم، و از اين جهت او را رستم نام نهادند:
بگفتا برستم، غم آمد به سر
نهادند رستمش نام آن پسر
در هنگام تولد رستم، دو دست او پر از خون بود و يك‌روزه بود كه يكسال مى‏نمود:
به يك روزه گفتى كه يكساله بود
يكى توده سوسن و لاله بود
از كودكى، زورمند و قوى بود. در همان اوان كودكى، پيلى بزرگ را كشت و به دژ «سپند» رفت و اهل دژ را به انتقام خون نريمان به قتل آورد و «كُك كوهزاد» را، كه زال خراجگزار او بود، بكشت. رستم بارها با افراسياب تورانى، براى نجات ايران، جنگيد و او را شكست داد. كيقباد را به پادشاهى رسانيد و، در عصر پادشاهى كيكاوس و كيخسرو، پهلوانيهاى بسيار كرد. سودابه (همسر كيكاوس) را، كه عامل قتل سياوش شده بود، كشت و براى نجات فرنگيس و كيخسرو، كه پس از قتل سياوش در بند افراسياب بودند، گيو را به توران‌زمين فرستاد. در اواخر عهد گشتاسب، با اسفنديار رويين‏تن نبرد كرد و در آخر، به چاره‏گرى سيمرغ، او را كور كرد و كشت و، در يك واقعه بسيار غم‏انگيز و تراژيك، فرزندش سهراب «سرخروى» به دست وى به قتل رسيد. در زمان كشتن اسفنديار، رستم پانصد سال عمر داشت و در عهد پادشاهى بهمن، پسر اسفنديار و نوه‌ي گشتاسب، كه خود از تربيت‌يافتگان رستم بود، به حيله‌ي برادر خود، «شغاد»، در چاه افتاد. در اين واقعه، رستم و رخش هر دو تلف شدند. اما رستم قبل از مرگ فجيع خود از برادرش شغاد، كه برسر چاه بود، تير و كمان خواست. شغاد تير و كمان را به وى داد و خود در پشت درخت چنارعظيمى پنهان شد. رستم از داخل چاه، تيرى به سوى چنار رها كرد، به طوري كه تير از چنار گذشت و بر بدن شغاد نشست و چنار و شغاد به هم دوخته شدند. مرگ رستم در سنّ ششصد سالگى وى روى داد.

خاندان رستم
همان‏گونه كه بيان شد، رستم فرزند زال يا دستان بود. زال فرزند سام و سام فرزند نريمان بود. رستم، علاوه برشغاد، برادر ديگرى نيز داشت به نام «زواره» و خود رستم سه پسر و دو دختر داشت: سهراب، كه به دست وى كشته شد؛ جهانگير، كه به طور ناشناس با پدر جنگيد ولى شناخته شد و از مرگ رهايى يافت، اما عاقبت ديوى او را از كوه پرتاب كرد و كشت؛ سومين پسر او فرامرز بود، كه بعدها به دست بهمن، پسر اسفنديار، به كين‏خواهى پدر، بر دار رفت. دختران رستم يكى «زربانو» بود و ديگرى «گشسب بانو». از سهراب نيز پسرى در وجود آمد به نام برزو (خوش‏قامت)؛ و از برزو پسرى پديد آمد به نام «شهريار».
بهمن، فزرند اسفنديار، پس از بردار كردن فرامرز، فرزند او «آذربرزين» را همراه با زربانو و گشسب بانو، دختران رستم، همچنين زال، پدر رستم، و دو فرزند زواره (يعنى «فرهاد» و «تخار») به بند كشيد؛ ولى به اشارت عمويش، «پشوتن»، آنها را به جز آذربرزين بخشيد و او را با خود به بلخ برد، اما در بين راه نجات يافت و بعدها با بهمن صلح كرد و جهان‌پهلوان سپاه او شد.

افسانه يا حقيقت
به طور مسلم، معلوم نيست كه داستان رستم از چه زمانى وارد زبان فارسى شده است. محققان و مورخان حدسهاى بسيار زده‏اند. در اوستا، كتاب دينى زردشت، نامى از رستم و زال نيامده است و درست هم همين است؛ زيرا كه رستم دين بهى را نپذيرفت و دعوت اسفنديار هم براى ورود او به اين دين مؤثر نيفتاد و تا آخر در آيين مهرى باقى ماند. البته، بايد گفت كه همه‌ي اين حدسها فرضيه‏اى بيش نيست. در متن پهلوى بندهشن، همچنين در كتاب «درخت آسوريك»، از رستم نام برده شده است. بدون ترديد، داستان رستم يك داستان حماسى ملى است، در مقابل روايات دينى عصر گشتاسب و اسفنديار. بعضى گفته‏اند رستم همان گرشاسب است، زيرا تمام صفات اين دو نفر نزديكى بسيار به هم دارند و محققان، داستان زال و رستم را با داستان گرشاسب از هم جدا نمى‏دانند و ريشه‌ي داستان او را در فرهنگ ملى و محلى مردم سيستان يا زرنگ يا نيمروزجستجو مى‏كنند و آن را بازمانده زمانى مى‏دانند كه سيستان در تصرف اقوام سكايى بوده است.
حكايت رستم در عصر ساسانى در بين مردم موجود و رايج بوده و حتى در صدر اسلام اين داستان و داستانهاى ديگر ايرانى توسط شخصى به نام «نضربن حارث» يا حارثه در مكه روايت مى‏شد. نضر بن حارثه اين داستانها را از مردم بين‏النهرين فراگرفته بود. بنابراين، بايد گفت كه افسانه‌ي رستم نه تنها در مشرق ايران بلكه در مغرب اين سرزمين نيز رواج داشته است. اما بعضى از محققان، فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رستم را قابل ترديد مى‏دانند، زيرا فارسى بودن نام رستم فرضيه‌ي سكايى بودن داستان رامنتفى مى‏سازد. پس، داستان رستم بايد مربوط به پيش از زمان تسلط سكاها بر سيستان باشد، كه از مشرق ايران به اين سرزمين تاخته بودند؛ و قطعاً اين داستان مربوط به چندين قرن قبل از ساسانيان است، به طورى كه در عصرساسانى، اين داستان كاملاً شناخته‌شده و مشهور بوده است. محتملاً، رستم مانند بعضى از پهلوانان ديگر شاهنامه– مثل گيو، گودرز و بيژن و ميلاد– از سرداران و پهلوانان عصر اشكانى بوده است، كه در سيستان داراى قدرت بسيار بوده‏اند. اگر چنين باشد، رستم، علاوه بر يك وجود افسانه‏اى و حماسى، يك شخصيت تاريخى نيز مى‏باشد كه، تدريجاً و به مرور زمان، به وجودى افسانه‏اى و حماسى تبديل شده است و تمام خصلتهاى پهلوانى در وجود او گرد آمده است. اما چون مدارك و اسناد عصر اشكانى به دست ما نرسيده و ساسانيان تمام آثار اشكانيان را از بين برده‏اند، آن‌چنان كه بايد و شايد از شخصيت تاريخى رستم اثر چندانى در دست نداريم و بايد، مثل ساير قهرمانان و شاهان افسانه‏اى شاهنامه، به وجود افسانه‏اى او قناعت كنيم. اما اين دليل، انكار وجود تاريخى او به سبب نبودن مدارك و اسناد نمى‏تواند باشد و اگر، با شك و ترديد، وجود تاريخى او را بپذيريم، بايد قبول كنيم كه اين وجود غير از شخصيت افسانه‏اى او است، كه ششصد سال عمر كرد و هفتاد گز قد داشت و قدرت و زور خود را نزد سيمرغ به امانت مى‏گذاشت و هنگام راه رفتن تا زانو در گل فرو مى‏رفت؛ زيرا كه او هم خود از عجايب روزگار بود و هم رخش او؛ و نكته آخر اينكه، اسطوره و افسانه، مخصوص دوره‏اى است خاص و مردمانى خاص، كه با اسطوره و افسانه‏هاى خود مى‏زيسته‏اند و ما امروز زندگى و خط سير حيات مردم هزاران سال پيش و آمال و آرزوهاى آنها را در لابلاى افسانه‏ها و اساطير آنان درمى‏يابيم.

نویسنده : دکتر سید جعفر حمیدی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 13:47  توسط آنتی پورپیرار  |