تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

رد نظر پورپیرار در خصوص علل سقوط بابل بدست کوروش از زبان تورات

 

ناصر پورپیرار همواره از کتاب تورات بعنوان یک منبع موثق تاریخی جهت نشر عقاید خود پیرامون تاریخ باستان ( بالاخص جهت هجوم به شخصیت کوروش و همچنین اثبات واقعه پوریم ) سوءاستفاده می کند.  در این نوشتار با همین سلاح ( کتاب تورات ) به جنگ عقاید سست و بی پایه وی شتافته ایم.  

 

در کتاب تورات آمده است « نبوکد نصر» پادشاه بابلی در سال 586 ق.م. مملکت « يهودا » و پايتختش « اورشليم » را با خاک يکسان ساخت و يهوديان را به اسارت گرفت و به بابل فرستاد.

در کتاب عهد عتیق و در  باب پنجم کتاب عزرا  درخصوص این حادثه چنین آمده است :

...پدران ما خشم خدای آسمان را به هیجان آوردند پس او ایشان را بدست نبوکد نصر پادشاه بابل تسلیم نمود و او این خانه را خراب کرد و قوم را به بابل به اسیری برد  ..(عزرا باب پنجم )

لذا  طبق  مفاد این کتاب :

۱- خداوند آسمانها از اعمال بزرگان قوم یهود به خشم می آید.

۲- نبوکد نصر  پادشاه بت پرست بابل از طرف خداوند  ماموریت!!! می یابد  به سرزمین یهود هجوم برده و ضمن کشتار و  به اسارت گرفتن مردم ، بیت المقدس را نیز در راستای این ماموریتی الهی نابود سازد!!

 

در کتاب عهد عتیق / حزقیال نبی ازسپاه بابل و پادشاه خونخوار آن ( نبوکد نصر ) بعنوان شمشیر خدا !!! یاد شده است:

 خداوند به‌ من ( حزقیال )‌ فرمود:
«اي‌ انسان‌ خاكي‌، رو بسوي‌ اورشليم‌ نموده‌، كلام‌ مرا بضد مملكت‌ اسرائيل‌ و خانه‌ خدا اعلام‌ نما! (۳) بگو كه‌ خداوند چنين‌ مي‌فرمايد:
«اي‌ اسرائيل‌، من‌ عليه‌ تو هستم‌. من‌ شمشير خود را از غلاف‌ بيرون‌ كشيده‌، ساكنانت‌ را خوب‌ و بد، به‌ يكسان‌ نابود خواهم‌ نمود.  (۴)  شمشير من‌ در سراسر مملكت‌، از جنوب‌ تا شمال‌، همه‌ مردم‌ را از بين‌ خواهد برد.  (۵)  آنگاه‌ همه‌ خواهند دانست‌ كه‌ من‌، خداوند، شمشير خود را بدست‌ گرفته‌ام‌ و تا زماني‌ كه‌ مقصود خود را عملي‌ نسازم‌، آن‌ را غلاف‌ نخواهم‌ نمود.

12  اي‌ انسان‌ خاكي‌، زارزار گريه‌ كن‌ و بر سر خود بزن‌، چون‌ آن‌ شمشير آماده‌ شده‌ تا قوم‌ من‌ اسرائيل‌ و تمام‌ بزرگانش‌ را هلاك‌ سازد.  13  من‌ قـوم‌ خود را امتحان‌ مي‌كنم‌؛ و اگر توبه‌ نكنند، همه‌ اين‌ بلايا را بر سرشان‌ خواهم‌ آورد

21  زيرا بزودي‌ پادشاه‌ بابل‌ بر سر دو راهي‌ خواهد ايستاد. او براي‌ آنكه‌ بداند به‌ اورشليم‌ حمله‌ كند يا به‌ ربه‌، فال‌ خواهد گرفت‌ و با تيرهاي‌ تركش‌ خود، قرعه‌ خواهد انداخت‌ و براي‌ بتها قرباني‌ كرده‌، با جگر قرباني‌ها فال‌ خواهد گرفت‌ تا ببيند به‌ كدام‌ راه‌ بايد برود.  22  تيرها به‌ او نشان‌ مي‌دهد كه‌ بايد بسوي‌ اورشليم‌ برود!!!! پس‌ او و سپاهيانش‌ با غريو جنگ‌، براي‌ كشتار براه‌ مي‌افتند.

24  خداوند فرمود: «تقصيرات‌ شما آشكار است‌ و خطايا و گناهانتان‌ در همه‌ كارها و رفتارتان‌، به‌ چشم‌ مي‌خورد. حال‌، وقت‌ مجازات‌ شما رسيده‌ و به‌ تبعيد خواهيد رفت‌.

۲۸- «شمشير من‌ عليه‌ شما نيز از غلاف‌ بيرون‌ كشيده‌ شده‌ است‌! شمشير من‌ تيز و صيقلي‌ شده‌ و مثل‌ برق‌ آسمان‌ مي‌درخشد

31  آتش‌ خشم‌ خود را بر شما فرو خواهم‌ ريخت‌ و بر آن‌ خواهم‌ دميد تا مشتعل‌تر گردد. شما را بدست‌ مردماني‌ وحشي‌ و بي‌رحم‌ كه‌ در ويران‌ كردن‌ ماهرند، تسليم‌ خواهم‌ نمود.

 

 لذا طبق مفاد کتاب حزقیال نبی :

۱-  خداوند شمشیر خود ( نبوکد نصر !!! ) را علیه اسرائیل از نیام می کشد. ( بند ۳ )

۲- ساکنان آنجا را چه خوب باشند و چه بد بطور یکسان می کشد و از دم تیغ می گذراند!!!!  ( بند ۳ و ۴ )

۳- هدف او ( خدا ) از به راه انداختن این قتل عام آنست که به همه بفهماند که او عصبانی شده و  حاضر است به هر جنایتی متوسل سود تا هدفش محقق گردد.( بند ۵ )

۴- این خداوند حکیم نام  این جنایت هولناک خود را که بدست نبوکدنصر محقق ساخته ، امتحان الهی !!! می گذارد. ( بند ۱۳ )

۵- مامور الهی خدا !!! ( نبوکد نصر ) برای آنکه به اورشیلم حمله نماید ابتدا برای بتها !!!! قربانی اهدا می کند و  سپس با جگر آنها  فال !!! می گیرد ( بند ۲۱ ) 

۶- این خداوند اقرار می کند که برای اطفاء آتش خشم خود مردمانی وحشی و بی رحم را  که در ویران سازی استادند ، برگزیده و بعنوان شمشیرتیز و بران مورد استفاده  قرار داده است!!!! تا کلک پیر و جوان و خوب و بد این قوم را یکسره از بیخ و بن  بکند ( بند  ۳۱)

 

و اما ماجرای نابودی بابل بدست کوروش:

 وحي‌ دربارة‌ بابل‌ كه‌ ((  اشعيا ابن‌ آموص ))  آن‌ را در کتاب خود آورده است:

(۳) من‌ مقدّسان‌ خود را مأمور داشتم‌ و شجاعان‌ خويش‌ يعني‌ آناني‌ را كه‌ در كبرياي‌ من‌ وجد مي‌نمايند به‌ جهت‌ غضبم‌ دعوت‌ نمودم‌.  (۴)  آواز گروهي‌ در كوه‌ها مثل‌ آواز خلق‌ كثير. آواز غوغاي‌ ممالك‌ امّت‌ها كه‌ جمع‌ شده‌ باشند. يهوه‌ صبايوت‌ لشكر را براي‌ جنگ‌سان‌ مي‌بيند. (۵)  ايشان‌ از زمين‌ بعيد و از كرانه‌هاي‌ آسمان‌ مي‌آيند. يعني‌  خداوند  با اسلحه‌ غضب‌ خود تا تماميِ جهان‌ را ويران‌ كند. (۶)  وِلوِلَه‌ كنيد زيرا كه‌ روز  خداوند  نزديك‌ است‌، مثل‌ هلاكتي‌ از جانب‌ قادر مطلق‌ مي‌آيد. (۷) از اين‌ جهت‌ همه‌ دستها سست‌ مي‌شود و دلهاي‌ همه‌ مردم‌ گداخته‌ مي‌گردد.

(۱۷) اينك‌ من‌ ماديان‌ را بر ايشان‌ خواهم‌ برانگيخت‌ كه‌ نقره‌ را به‌ حساب‌ نمي‌آورند و طلا را دوست‌ نمي‌دارند.

 

 لذا طبق  مفاد این کتاب :

۱-  از سپاه کوروش  بعنوان سپاه مقدس خدا یاد شده است و خداوند اعلام داشته است که سپاه‌ مقدس‌ و شجاع‌ خود را كه‌ مشتاق‌ خدمتش‌ هستند فرا خوانده‌ است‌ تا كساني‌ را كه‌ بر ايشان‌ غضبناك‌ است‌ (بابل )  را مجازات‌ كند.(بند ۳ )

۲- در این سپاه  سربازانی از قوم های مختلف جهان بنا به فرمان الهی عضویت دارند (بند ۴ ) 

۳-  خداوند از این روز ( شکست نبوکد نصر بدست کوروش ) بعنوان  یوم الله (روز خدا ) یاد می کند ( بند ۶ ) 

۴- سپاه کوروش ( مادیان ) را بی توجه به زخارف دنیوی ( طلا و جواهر و...) بر می شمرد ( بند ۱۷ )

 

 و اما در کتاب عهد عتیق/ ارمیای نبی در خصوص شکست بابل بدست سپاه کوروش چه می گوید:

 
كلامي‌ كه‌  خداوند  درباره‌ بابل‌ و زمين كلدانيان‌ به‌ واسطه‌ ارميا نبي‌ گفت‌: 

11و12  خداوند پادشاهان‌ ماد را بر انگيخته‌ است‌ تا بر بابل‌ هجوم‌ ببرند و آن‌ را خراب‌ كنند. اين‌ است‌ انتقام‌ خداوند از كساني‌ كه‌ به‌ قوم‌ او ظلم‌ كردند و خانه‌اش‌ را بي‌حرمت‌ نمودند. پس‌ تيرها را تيز كنيد؛ سپرها را بدست‌ گيريد! براي‌ حمله‌ به‌ ديوارهاي‌ بابل‌، علائم‌ را برپا نماييد؛ تعداد نگهبانان‌ و كشيكچيان‌ رااضافه‌ كنيد و كمين‌ بگذاريد! خداوند هر چه‌ درباره‌ بابل‌ گفته‌ است‌، به‌ انجام‌ خواهد رسانيد.

14  «اي‌ قومهاي‌ اطراف‌، براي‌ جنگ‌ با بابل‌ آماده‌ شويد! اي‌ تيراندازان‌، همه‌ تيرهايتان‌ را بسوي‌ او رها كنيد، چون‌ به‌ من‌ گناه‌ ورزيده‌ است‌.  15  از هر سو بر او فرياد جنگ‌ برآوريد. بنگريد! تسليم‌ مي‌شود! ديوارهاي‌ بابل‌ فرو مي‌ريزد! اين‌ انتقام‌ من‌ است‌! همان‌ بلايي‌ را كه‌ بر سر ديگران‌ آورد، بر سر او بياوريد.

17  «قوم‌ اسرائيل‌ مانند گوسفنداني‌ هستند كه‌ مورد حمله‌ شيران‌ قرار گرفته‌اند. اول‌ پادشاه‌ آشور آنها را دريد، سپس‌ نبوكدنصر، پادشاه‌ بابل‌، استخوانهاي‌ ايشان‌ را خرد كرد.  18  از اين‌ رو من‌، خداوند قادر متعال‌، خداي‌ اسرائيل‌، پادشاه‌ بابل‌ و سرزمين‌ او را مجازات‌ خواهم‌ كرد، همانطور كه‌ پادشاه‌ آشور را مجازات‌ نمودم‌؛  19  و قوم‌ اسرائيل‌ را به‌ سرزمين‌ خودشان‌ باز خواهم‌ گرداند تا مانند گوسفندان‌ در چراگاه‌هاي‌ كرمل‌ و باشان‌ چرا كنند و بار ديگر در كوه‌هاي‌ افرايم‌ و جلعاد شادي‌ نمايند. 

25  «اي‌ بابل‌، اي‌ كوه‌ مستحكم‌، اي‌ ويران‌ كننده‌ جهان‌، اينك‌ من‌ دشمن‌ توام‌! دستم‌ را برضد تو بلند مي‌كنم‌ و تو را از آن‌ بلندي‌ فرود مي‌آورم‌. از تو چيزي‌ جز يك‌ تپه‌ خاكستر باقي‌ نخواهم‌ گذارد. 

34و35  يهوديان‌ بابل‌ مي‌گويند: «نبوكدنصر، پادشاه‌ بابل‌، ما را دريده‌ و خرد كرده‌ و همه‌ چيزمان‌ را نابود ساخته‌ است‌؛ مثل‌ اژدها ما را بلعيده‌ و شكم‌ خود را از ثروت‌ ما پر كرده‌ و ما را از سرزمين‌مان‌ بيرون‌ رانده‌ است‌. اي‌ كاش‌ ظلم‌ و ستمي‌ كه‌ بر ما روا داشته‌، بر سر خودش‌ بيايد! خدا انتقام‌ خون‌ ما را از او بگيرد!»
36  خداوند جواب‌ مي‌دهد: «من‌ به‌ دعوي‌ شما رسيدگي‌ خواهم‌ كرد و انتقامتان‌ را خواهم‌ گرفت‌

 47 آنگاه‌ زماني‌ فراخواهد رسيد كه‌ من‌ بابل‌ را با تمام‌ بتهايش‌ مجازات‌ خواهم‌ كرد و كوچه‌هايش‌ از جنازه‌ها پر خواهد شد.

51 «شما مي‌گوييد: "ما رسوا شده‌ايم‌، چون‌بابلي‌هاي‌ بيگانه‌، خانه‌ خداوند را بي‌حرمت‌ ساخته‌اند."  52  ولي‌ بدانيد كه‌ زمان‌ نابودي‌ بتهاي‌ بابل‌ هم‌ فرا خواهد رسيد. در سراسر اين‌ سرزمين‌ نالة‌ مجروحين‌ شنيده‌ خواهد شد

 

 لذا طبق مفاد این کتاب :
 
 
۱- پادشاهان ماد برانگیخته الهی بوده اند ( بندهای ۱۱ و ۱۲)
 
 
۲- کوروش هخامنشی مامور خدا و اجرای انتقام الهی بر روی زمین معرفی می گردد( بندهای ۱۵ و ۳۶ )
 
۴- کوروش هخامنشی بعنوان دست خدا معرفی می شود ( بند ۲۵ )
 
۵- کوروش هخامنشی بعنوان بت شکن معرفی می شود ( بندهای ۴۷ و ۵۱ )
 
 
 
 



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 14:3  توسط آنتی پورپیرار  | 

معجزه عددی واقعیت یا دروغ

 

بر اساس آیات قرآن کریم، نوشتارِ کتابِ قرآن تنها معجزه‌ی پیامبراسلام (ص) ، و یگانه نشانه‌ی آسمانی بودن آن است. متاسفانه اخیرا عده ای کوشیده اند با نادیده گرفتن اشارات قرآن، به هر ‌شکل ممکن  به اثبات وجود روابط ریاضی خاصی در قرآن کریم پرداخته و آنرا معجزه بنامند.

یکی از همین تلاشها، تلاشهای شخصی به‌نام "دکتر رشاد خلیفه" می باشد. ایشان، به ادعای خود، نشان داده است که ۱۹ عدد پایه‌ای قرآن میباشد!

پیشاپیش، لازم میبینم که برگرفته‌‌ای از کتاب انجیل را بیاورم :

«اگر در ميان‌ شما پيشگو يا تعبيركننده‌ی‌ خواب‌ وجـود دارد، كه‌ آينـده‌ را پيشگويـی‌ می‌كند، و پيشگويی‌هايش‌ نيز درست‌ از آب‌ در می‌آيند، ولـی‌ می‌گويد: "بياييد تا خدايان‌ قوم‌هايی ديگر را بپرستيم‌،" به‌ حرف‌ او گوش‌ نكنيد؛ چون‌ خداوند بدين‌ ترتيب‌ شما را امتحان‌ می‌كند تا معلوم‌ شود: آيا به‌راستی، او را با تمامی‌ دل‌ و جانتان‌ دوست‌ داريد يا نه‌. فقط‌ از خداوند، خدايتان‌ پيروی‌ نماييد، از او اطاعت‌ كنيد و اوامرش‌ را به‌جا آوريد، او را پرستش‌ كنيد و از او جدا مشويد.»  (تثنیه ۱۳: ۱-۵)

میبینیم که --بر اساس متون آسمانی-- صرفِ معجزه دلیل بر حقانیت ادعاهای یک نبی نیست. و برفرض هم که صحت چنین ادعاهای پوچ و بی‌ارزشی ثابت شود، بازهم مسئله‌ای را ارائه نمیدهد که بتواند ضربه‌ای به حقانیت متون آسمانی بزند. ‌   

پیشاپیش، تذکر بدهم که من موارد پایین را به‌هیچ وجه نشانه‌ی آسمانی بودن متون آسمانی نمی‌دانم. موارد زیر تنها محض مقایسه مطرح شده‌اند.

۱- ابتدا به کانن (Canon) کتاب‌مقدس میپردازیم. ترتیب اولیه و ابتدایی متون آسمانی کتاب‌مقدس به‌قرار زیر است:

1. Genesis 12.Isa    23.Zep   34.Esth   45.James 56.Eph
2. Exodus  13.Jer    24.Hag   35.Dan    46.I Peter 57.Phil
3. Lev     14.Ezek   25.Zech  36.Ezra   47.II Peter 58.Col
4. Numbers 15.Hosea  26.Mal   37.Nehem  48.I John 59.I Thes
5. Deut    16.Joel   27.Psa   38.II Chr 49.II John 60.II Thes
6. Joshua  17.Amos   28.Prov  39.II Chr 50.III John 61.Hebrews
7. Judges  18.Obad   29.Job   40.Matt   51.Jude 62.I Tim
8. I Sam   19.Jonah  30.Song  41.Mark   52.Romans 63.II Tim
9. II Sam  20.Micah  31.Ruth  42.Luke   53.I Cor 64.Titus
10.I Kngs  21.Nah    32.Lam   43.John   54.II Cor 65.Philemon
11.II Kngs 22.Hab    33.Eccl  44.Acts   55.Galatians  66.Revelation
 

این ترتیبی است که در قدیمی‌ترین کانن کتاب‌مقدس ثبت شده است، و از نظر محققان، اصیل‌ترین میباشد.

حال به نکات زیر توجه کنید:

۱- تعداد کل کتابهای کتاب‌مقدس ۶۶ عدد است، که میشود: ۶ * ۱۱.
  
۲- تعدادی از کتابهای کتاب‌مقدس نام کاتب اصلی خود را در خود دارند. این کتابها به‌قرار زیرند:

خروج، لاویان، اعداد، و تثنیه نام موسی را در خود دارند. کتابهای اشعیا، ارمیا، و حزقیال، و سایر کتابهای انبیا ثانوی (که ۱۲ عدد هستند) هم در این مجموعه قرار میگیرند. مزامیر نام کاتب اصلی خود را داوود نبی میداند. امثال و غرل‌غزلهای سلیمان و جامعه هم خود را متعلق به سلیمان نبی میدانند. کتابهای دانیال، عزرا، و نحمیا هم خود را به آن کاتبان نسبت میدهند. در عهدجدید، رساله‌های یعقوب، و اول و دوم پطرس، و یهودا نام صاحب رساله را در خود دارند. رساله‌های پولس هم که متعلق به پولس هستند و نام پولس در آنها وجود دارد، به استثنای رساله‌ی عبرانیان. کتاب مکاشفه هم خود را به یوحنا نسبت میدهد. 

لذا، کتابهایی که نام صاحب آنها در آنها وجود ندارد، به‌قرار زیرند:

پیدایش، یوشع، داوران، اول و دوم سماعیل، اول و دوم پادشاهان، ایوب، روت، مراثی، استر، اول و دوم تواریخ، متی، مرقس، لوقا، یوحنا، اعمال‌رسولان، اول دوم و سوم یوحنا، و رساله‌ی عبرانیان.

پس، در ۴ کتاب موسی، نام موسی وجود دارد، برای سلیمان ۳ تا، و برای پطرس ۲ تا، برای پولس ۱۳ تا، و باقی صاحبان کتابی که نام آنها در خود آن متون ذکر شده است، هرکدام تنها یک کتاب دارند. 

حالا به این معجزات ریاضی (؟) توجه کنید:

  • کتاب‌مقدس دارای ۶۶ = ۶ * ۱۱ کتاب است.

  • کتابهایی که نام کاتب اصلی در آنها ذکر نشده است، ۲۲ = ۲ * ۱۱ عدد هستند.

  • کتابهایی که نام کاتب در آنها ذکر شده است، ۴۴ = ۴ * ۱۱ عدد هستند.

  • از این ۴۴ تا کتاب، تعداد کتابهایی که کاتب اصلی آنها بیش از یک کتاب دارد، 
    ۲۲ = ۲ * ۱۱ عدد هستند.

۳- پیرامون شماره‌های هریک از این متون:

  • جمع شماره‌ها‌ی این ۶۶ کتاب میشود: ۲۲۱۱ که میشود ۲۰۱ * ۱۱.

  • جمع شماره‌های ۲۲ کاتبی (از آن ۴۴ تا) که تعداد کتابهایشان بیش از یک کتاب است، میشود: ۹۴۶ = ۸۶ * ۱۱

  • در حالیکه، جمع شماره‌های ۴۴ کتاب باقی مانده، میشود:
    ۱۲۶۵ = ۱۱۵ * ۱۱.

۴- از این ۶۶ کتاب، ۲۱ عدد رساله هستند. شماره‌های آنها (از یعقوب تا فیلمون) هست از ۴۵ تا ۶۵. جمع شماره‌های رساله‌ها هست: ۱۱۵۵ = ۱۰۵ * ۱۱، و غیر رساله‌ها: ۱۰۵۶ = ۹۶ * ۱۱.

۵- کتابهای موسی، اشعیا، ارمیا، هوشیع، یوئیل، و دانیال کتابهایی هستند که نام آنها در عهدجدید ذکر شده است. شماره‌های این کتابها، به‌ترتیب، میشود: ۲، ۳، ۴، ۵، ۱۲، ۱۳، ۱۵، ۱۶، ۲۷، ۳۵. جمع این شماره‌ها میشود: ۱۳۲ = ۱۲ * ۱۱.

۶- در قدیم اعداد به‌صورت شماره وجود نداشته است، بلکه هر شماره‌، توسط یک حرفی بیان میشده است. بر این اساس، جمع عددی نامهای کاتبان کتاب‌مقدس، که در داخل متن ذکر شده‌اند، به‌قرار زیر است:

       Moses      345  Isaiah     401   Jeremiah   271
       Hosea      381  Joel       47    Amos       176
       Jonah      71   Micah      75    Nahum      104
       Zephaniah  235  Zechariah  242   Malachi    101
       Solomon    375  Daniel     95    Ezra       278
       James      833  Haggai     21    Peter      755
       Paul       781                   John      1069
       Ezekiel    156  Obadiah    91    Habbakuk   216
       David      14   Nehemiah   113   Jude       685

جمع اعداد به‌دست آمده میشود: ۷۹۳۱ = ۱۰۳ * ۷ * ۱۱. در حالیکه جمع فاکتورهای این عدد میشود: ۱۱ + ۷ + ۱۰۳ = ۱۲۱ = ۱۱ * ۱۱ (یا ۱۱ به توان دو).

احتمال وقوع چنین روابط یازده‌گونه که ذکرش در اینجا رفت، یک در ۲۱۴۳۵۸۸۸۱ میباشد!!! 

روابط ریاضی کتاب‌مقدس به اینجا ختم نمیشود، به موارد زیر دقت کنید:

۱- ما میدانیم که بارور شدن نطفه در رحم طی ۲۸۰ روز (۴۰ * ۷) صورت میگیرد. در کتاب آفرینش ما میخوانیم که انسان از "خاکِ زمین" آفریده شد. واژه‌ی عبرانی "خاک زمین" دارای ۱۴ جزء است (۲ * ۷) همانطور که بدن انسان هم از ۱۴ عنصر تشکیل شده است. هر سلول بدن انسان هر سال هفتم تجدید حیات میکند. و هر هفته به هفته نبض ما کندتر کار میکند (هنوز در اینباره آگاهی لازم کسب نکرده‌ام...). 

نور از ۷ رنگ تشکیل شده است. و ماه هر ۲۸ (۴ * ۷) روز یک دور کامل دور زمین میچرخد، و زمین ۴۹ (۷ * ۷) برابر بزرگتر از ماه است... 

The Seal of God by F.C. Payne. The actual numerics were compiled by Ivan Panin.     

میبینیم که اگر قرار باشد عددی را نشانه‌ی دستِ خداوند بگیریم، آن عدد باید هفت باشد نه ۱۹! (توجه شود که: برخلاف عدد ۷، عدد ۱۹ هیچ معنا و اهمیت خاصی را دارا نمیباشد!)

۲- عدد ۷ در کتاب‌مقدس، نشان از کمال است. یک نمونه:

«فرشته‌ی هفتم پیاله‌ی خود را در هوا پاشید و از آن تخت که در معبد بود، بانگی بلند برآمد که: "کار تمام است!"» (مکاشفه ۱۶: ۱۷)  

حال، به موارد زیر توجه کنید:

  • واژه‌ی "آفرید" تنها ۷ مرتبه --در رابطه با آفرینش-- به‌کاررفته است.
    (پیدایش ۱: ۱، ۱: ۲۱، ۱: ۲۷، ۲: ۳، ۲: ۴)

  • واژه‌ی "کتابِ حیات" در کتاب‌مقدس تنها ۷ مرتبه بکاررفته است.

  • عدد ۷ در کتاب‌مقدس ۱۸۷ = ۴۱ * ۷ بار آمده است.

  • واژه‌ی "هفتگانه" هفت‌بار در کتاب‌مقدس به‌کاررفته است، و واژه‌ی "هفتاد"
    ۵۶ = ۸ * ۷ بار.

  • نام "داوود" در کتاب‌مقدس ۱۱۳۴ = ۱۶۲ * ۷ بار به‌کاررفته است.  

  • ...

۳- همانطور که نشان دادیم، جمع عددی نامهای کاتبان کتاب‌مقدس، که در داخل متن ذکر شده‌اند مضربی از هفت میباشد:  ۷۹۳۱ = ۱۰۳ * ۱۱ * ۷

۴- در اولین آیه‌ی کتاب‌مقدس چنین مییابیم:

«در آعاز، خدا آسمانها و زمین را آفرید.»

  • این آیه از ۷ واژه‌ی عبرانی تشکیل شده است، و کلا دارای ۲۸ حرف است
    (۴ * ۷). 

  • این آیه دارای سه اسم است: خدا، آسمانها، و زمین. جمع شماره‌های هریک حروف آنها میشود: ۷۷۷ = ۱۱۱ * ۷

  • فعل "آفرید" دارای ارزش عددی ۲۰۳ = ۲۹ * ۷ میباشد.
     
  • واژگان عبرانی دو مفعول "آسمانها و زمین" هرکدام دارای ۷ حرف میباشند.

  • چهارمین و پنجمین لغات، هرکدام ۷ حرف دارند.

  • ...

خلاصه اینکه: ۳۰ مورد هفت‌گونگی تنها در همین آیه وجود دارد. احتمال وقوع چنین پدیده‌ای یک در ۳۳ تریلون است.

۵- عدد ۷ بسیار فراوان در کتاب‌مقدس بکاررفته است. هفت روز (دوره یا مرحله) آفرینش. نعمان جزامی ۷ بار میبایستی برای شفا خود را در رود جردن بشوید. اسرائیلیان برای برای تسخیر جریکو میبایستی ۷ روز و ۷ مرتبه آن را دوره میکردند...

در کتاب مکاشفه ما با ۷ روح، ۷ مشعل، ۷ کلیسا، ۷ ستاره، ۷ مهر، ۷ شیپور، و... برخورد میکنیم.

۶- پیشگویی مسیحایی دانیال (۹: ۲۴) طی ۷۰ هفته (هفت سال) به‌انجام رسید.

۷- ... (موارد فراوان دیگری هم هستند)

یک معجزه‌ی عددی (؟) دیگر، پیرامون عدد ۸ میباشد. هشت در ادبیاتِ کتاب‌مقدس نشانه‌ی زندگی نو است.

  • وقتی حروف نام "عیسی" را (به‌زبان یونانی) از لحاظ ارزش عددی حروف با هم جمع میزنیم، میشود: ۸۸۸ = ۱۱۱ * ۸.

  • در انجیل این حقیقت بیان شده است که: عیسی "خداوند" است
    (Jesus is Lord)، حاصل‌جمع ارزش عددی حروف آن میشود: ۸۰۰ = ۱۰۰ * ۸.

  • عیسی "ناجی" ماست (Savour) که ارزش عددی آن میشود:
    ۱۴۰۸ = ۲ * (۸ * ۱۱) * ۸.

  • واژه‌ی "مسیح" دارای ارزش عددی ۶۵۶ = ۸۲ * ۸ است.

  • عیسی خود را "پسر انسان" (Son of Man) خطاب کرد. ارزش عددی این واژه هست: ۲۹۶۰ = ۳۷۰ * ۸. این واژه همچنین ۸۸ بار در کتاب‌مقدس بکاررفته است.

    (نشان دادیم که یازده عدد پایه‌ای کاننِ کتاب‌مقدس است، و ۸۸ = ۸ * ۱۱.)

  • عیسی گفت: "من «حق» هستم." (.I am the truth) ارزش عددی "حق"
    (the truth) هست: ۶۴ یا هشت به‌توان دو!
     
  • در گزارش واقعه‌ی طوفان نوح در کتاب‌مقدس میخوانیم که تنها ۸ نفر نجات یافتند.
     
  • ... 

معجزه‌ی عددی دیگر پیرامون عدد ۹ میباشد: عدد ۹ از لحاظ ارزشی دارای مفهوم اسرارآمیز بازگشت به‌خود است (؟). عدد ۹ آخرین عدد تک‌رقمی میباشد. به‌عنوان مثال، عدد ۹ را در هر عددی ضرب کنید، حاصل‌جمع رقمهای این حاصل‌ضرب مساوی ۹ میشود! حال به موارد زیر دقت کنید:

  • طبق آموزه‌های متون آسمانی، مسیحیان میتوانند ۹ عطا را از طریق قدرت روح‌القدس دریافت کنند (اول‌قرنتیان ۱۲: ۸-۱۰). ایمان مسیحی، اگر به‌واقع، ایمان باشد باید ۹ ثمره (یا میوه) را در وجود و زندگی ایمان‌دار به‌ثمر رساند (غلاطیان ۵: ۲۲-۲۳).

  • واژه‌ی "آمین" دارای ارزش عددی ۹۹ = ۱۱ * ۹ است، و این واژه ۹۹ بار در کتاب‌مقدس به‌کاررفته است!

  • کار مسیح برروی صلیب در ساعت نهم به‌انجام رسید. و در این ساعت بود که مسیح گفت: «به‌انجام رسید.»

  • با اهدا شدن خون مسیح، به‌عنوان فدیه در راه گناهان بشر، سیستم قربانیهای شریعت یهود به‌انجام رسید و از کاربرد افتاد. واژه‌ی "خون" --با این مفهوم-- تنها ۹۹ بار بکاررفته است.

    (دقت کنید که یازده عدد پایه‌ای کانن کتاب‌مقدس است، و ۹۹ = ۹ * ۱۱.)

برای عدد ۱۳ هم موارد اینچینی زیادی موجود است!

... (که بسیار متعدد خواهد شد!)

************************************************************

حال، برمیگردیم به معجزه‌ی عدد ۱۹ در قرآن. به موارد زیر توجه کنید:

۱- عدد ۱۹ دارای هیچ معنا و مفهومی نیست!

۲- چنین تطابقهای عددی‌ای در هر متن و نوشتار دیگری هم ممکن است که رخ دهد. مثلا، عده‌ای از ریاضی‌دانان مشابه این موارد را در متن کتاب «مبی دیک» یافتند.همچینین، برخلاف ادعای جناب خلیفه این پدیده خیلی راحت میتواند به‌صورت تصادفی رخ دهد. به‌عنوان مثال، من جمله‌هایی را به‌صورت تصادفی درباره عشق به مسیح عنوان میکنم:

  1. "Beware, false prophets!"
  2. "There is deceit in lies."
  3. "Seek first His Kingdom."
  4. "Prepare like a wise man."
  5. "Do not lay up treasures."
  6. "Jesus forever the same."
  7. "I am a loving Christian."
  8. "Love is patient, is kind."
  9. "Truth and love will win."

میبینیم که تمامی این جملات که کاملا به‌صورت تصادفی بیان شده‌اند، دارای ۱۹ حرف هستند.

۳- اگر به‌واقع عدد ۱۹ عدد پایه‌ای قرآن باشد، پس سوره‌ی ۱۹ باید مهم‌ترین سوره‌ی قرآن باشد. اسم این سوره چیست؟ سوره‌ی "مریم" (مادر عیسی)!

و آیه‌ی ۱۹ این سوره، دیگر مرکز ثقل نوشتاری قرآن، کلید رمز آموزه‌های قرآنی، و هسته‌ی مفاهیم اسلامی باید باشد. خب به این آیه رجوع میکنیم:

«[روح خدا به مریم باکره] گفت‏: "من فرستاده پروردگار توام‏؛ [آمده‏ام‏] تا پسر پاكيزه‏اى
[= عاری از طبع گناه‌آلود بشری] به تو ببخشم‏!"» (۱۹: ۱۹
)
 

۴- ادعای جالب دیگری که آقای خلیفه به آن اشاره کرده است آن است که یک روحانی عابد یهودی به‌نام «یهودای متدین» همین رمز را در تورات یافته است! خب، این ادعا چه چیزی را میخواهد ثابت کند؟! مگر تورات را تحریف شده نمیدانید؟! 

 تورات (اسفار پنج‌گانه) تنها یک پیشگویی دارد (تثنیه ۱۸: ۱۵-۱۸) و آن‌هم تنها در شخص عیسی --که مسیح است-- انجام شد. تنها عیسی بود که در میان قوم اسرائیل (آیه‌ی ۱۵) ظهور کرده و یکی از برادران آنها (آیه‌ی ۱۵ و ۱۸) بوده است.

۵- البته، محاسبات آقای خلیفه گویا نقایضی هم دارند، و در بعضی موارد پیرامون اغراق هم شده است (به‌خصوص در محاسبه‌ی احتمالات آنها) به‌عنوان مثال، پیرامون حروف مقطعه (یا پاراف‌دار).

با نگاه به جدول این حروف، میبینیم که اولا همه‌ی اعداد به‌دست آمده بر ۱۹ بخش‌پذیر نیستند، همچنین تعداد اعداد بخش‌پذیر بر ۱۹ اصلا فراوان نیستند. اصلا چنان نیست که احتمال آن را چنان باریک بدانیم که وقوع تصادفی آن محال بشود!

۶- همچنین، گویا در پاره‌ای موارد، آقای خلیفه در محاسباتش استثئناهایی قائل شده است، و در موردی هم ایشان در متن عثمانی قرآن دست‌برده است، البته من در این زمینه نمیتوانم نظر بدهم، شما را تنها به این سایت ارجاع میدهم:
Code 19 Deceit. 

نوشته‌های این سایت را اگر بخوانید (که بعضی از آنها نوشته‌های محققان مسلمان است)، خواهید دید که آنچه که آقای دکتر خلیفه ارائه داده است، از یک نیرنگ و کلاشی کودکانه فراتر نمیرود. تعداد نه‌چندان معدودی از نویسندگان مسلمان در مغرب‌زمین، ادعاهای آقای راشد خلیفه را شدیدا رد کرده‌اند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:13  توسط آنتی پورپیرار  | 

کتاب تورات و اصالت آن از دیدگاه قرآن و چند نکته

 

در کتاب مقدس قرآن ، در آیات ۴۸ تا ۴۹، سوره قصص (۲۸)، چنین آمده است:

فَلَمَّا جَاءهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِندِنَا قَالُوا لَوْلَا أُوتِيَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ مُوسَى أَوَلَمْ يَكْفُرُوا بِمَا أُوتِيَ مُوسَى مِن قَبْلُ قَالُوا سِحْرَانِ تَظَاهَرَا وَقَالُوا إِنَّا بِكُلٍّ كَافِرُونَ.
قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ
.

ترجمه :

« پس چون حق از جانب ما برايشان آمد، گفتند: "چرا نظير آنچه به موسى داده شد، به او داده نشده است؟" آيا به آنچه قبلا به موسى داده شد، كفرنورزيدند؟ گفتند: "دو ساحر( ۱ ) با هم ساخته‏اند؛" و گفتند: "ما همه را منكريم!" بگو: "پس اگر راست مى‏گوييد، كتابى از جانب خدا بياوريد كه از هر یک از اين دو [کتاب] هدايت كننده‏تر باشد، تا پيرويش كنم."»
(القصص (۲۸): ۴۸-۴۹)

 

«تحدی قرآن» از استدلالهائی است که برای اثبات آسمانی بودن و اصالت قرآن ارائه داده می شود. مسلمانان معتقدند هیچ موجودی --غیر از الله-- در پدیدآوردن قرآن دست نداشته است. و  دلیلی که ارائه میدهند نیز بینه ای است که در خود قرآن وجود دارد. در آیاتی از قرآن کریم، آمده است که هیچ موجوی غیر از الله نمیتواند به این مبارزه‌طلبی ( تحدی قرآن  و یا آوردن کتاب، سوره، یا تعدادی آیه مانند قرآن) پاسخی پیروزمندانه دهد، به‌عنوان مثال:

«بگو: "اگر انسانها و جنها [یا انس‏ و جن] اتفاق كنند كه همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند آورد؛ هر چند يكديگر را [در اين كار] كمك كنند. ما در اين قرآن‏، براى مردم از هر چيز نمونه‏اى آورديم؛ اما بيشتر مردم [در برابر آن‏، از هر كارى‏] جز انكار، ابا داشتند!"» (اسراء (۱۷): ۸۸-۸۹) 

بر این اساس است که مسلمانان ایمان دارند که پدیدآورنده حقیقی این کتاب، غیر از الله واحد، کسی دیگری نمیتواند باشد،  در اینجا لازم است توجه شما را معطوف به نکته مهمی  کنم که در آیات ۴۸ تا ۴۹ سوره القصص نهفته مانده است: 

طبق این آیات قرآن کریم ، تنها کتاب قرآن شامل این تحدیش دانسته نمی شود، بلکه کتابی که به موسی داده شده است نیز --در کنار و دوشادوش کتاب قرآن-- شامل این تحدی شمرده شده است:

«... اگر راست مى‏گوييد، كتابى از جانب خدا بياوريد كه از اين‌دو هدايت كننده‏تر باشد تا پيرويش كنم.» (القصص (۲۸): ۴۹)

نکته اول آنکه : منظور آیه از عبارت «از این‌دو»، منطقا، «دو کتاب» میباشد، چراکه قرار است هریک از «این‌دو» را با یک "کتاب" مقایسه کنیم، کتابی که بی‌ایمانان به پیامبری  حضرت محمد (ص ) و حضرت موسی (ص) باید به مومنان ارائه دهند، تا درستی ادعاهایشان ثابت شود.

و نکته دوم آنکه: بدون شک، یکی از این دو کتابِ "هدایتگر"، کتاب قرآن است. برای روشن شدن هویت کتاب دیگر، باید به متن آیه رجوع شود. (۲) با رجوع به آیه ۴۸، چنین می‌یابیم:

 قَالُوا لَوْلَا أُوتِيَ مِثْلَ مَا أُوتِيَ مُوسَى 

«... گفتند: "چرا نظير آنچه به موسى داده شد  به او [=پیامبر مسلمانان] داده نشده است..."»  (القصص (۲۸): ۴۸)

 لذا میبینیم که چاره‌ای نیست، جز اینکه آن کتاب دیگر را «آنچه که به موسی داده شده است» بدانیم، که میشود کتاب موسی (یا کتابی که شریعت موسی در آن به‌درستی کامل ثبت شده است . مقایسه کنید، این آیه را با نمونه ‌آیات زیر:

 ثُمَّ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ تَمَامًا عَلَى الَّذِيَ أَحْسَنَ وَتَفْصِيلاً لِّكُلِّ شَيْءٍ

«آنگاه به موسى كتاب [آسمانی] داديم براى اينكه [نعمت را] بر كسى كه نيكى كرده است تمام كنيم و براى اينكه هر چيزى را به‌تفصیل [یا با ذکر جزئیات کامل] بيان نماييم...»
(الانعام (۶): ۱۵۴)

بر اساس متن قرآن کریم ، خدا به موسی --علاوه بر کتاب-- معجزات متعددی را هم عطا کرده است (مانند ید بیضا، یا تبدیل شدن عصا به مار)، اما هیچ‌کدام از اینها منظور منطقی آیات ۴۸ تا ۴۹ سوره‌ی قصص نمیتوانند باشند. دلیل ما هم آن است که همانطور که بیان شد، قرار است "کتابی" را با "کتاب قرآن" و  "آنچه که به موسی عطا شد" مقایسه کنیم. بر این اساس، چاره‌ای نیست جز اینکه نتیجه بگیریم که منظور این آیات از عبارت «این‌دو» تنها و تنها "کتاب موسی" و "کتاب قرآن" میباشند، و نه چیز دیگری! 

از طرف دیگر، منطقا، «تحدی این دو کتاب» که در این آیات مطرح شده است مستلزم این شرط است که متون راستین هریک از این دو کتاب  مقدس موجود و مورد استناد پیروان آنها باشند --تا هنگام قضاوت و مقایسه هدایتگری هر یک از این دو کتاب با "کتابی" که بی‌ایمانان ارائه میدهند-- بتوانیم هدایتگری مطالب آنها را با آن کتابی که بی‌ایمانان ارائه داده‌اند قیاس کنیم.

اگر کتابی که به موسی داده شده است --در زمانی که این تحدی هنوز معتبر است-- به‌شکل راستین آن وجود خارجی نداشته باشد، چگونه میتوان کتاب تحریف شده دیگری را که توسط بی‌ایمانان ارائه شده، در مقام اطاعت از این آیات قرآن، با متن کتاب موسی قیاس کرد، و استواری این ادعای قرآن را بررسی نمود؟

توجه شود که علمای اسلام جملگی معتقدند که تحدی‌های موجود در قرآن، در تمام زمانها برقرار است، و به‌هیچ وجه محدود به شخص یا جماعت خاصی نیست. علامه طباطبائی دراینباره، میگوید:

[اگر] تحدی‌های قرآن تنها در خصوص بلاغت و عظمت اسلوب آن بود، دیگر نباید از عرب تجاوز می کرد و تنها باید عرب را تحدی کند که اهل زبان قرآن هستند. [موازی همین استدلال را میتوان برای مطلقیت زمانی تحدی‌های موجود در کتاب قرآن ارائه داد.] 

با مقایسه سایر تحدی‌های قرآن، با آیات ۴۸ تا ۴۹ سوره القصص، میبینیم که به‌هیچ وجه این تحدی --از لحاظ مطلقیت-- تفاوتی با سایر تحدی‌ها ندارد.

بر اساس آنچه که تا اینجا  و در این بخش ارائه شده است، مسلمانان اگر خود را تابع قرآن میدانند --به‌هیچ وجه-- نمیتوانند ادعا کنند که کتاب موسی مفقود شده است، و یا تنها محتوای منحرف آن باقی مانده است و نزد اهل کتاب موجود است (َقیاس کنید با آیاتی چون: «یجِدُونَهُ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ»  (الاعراف (۷): ۱۵۷)).

در نتیجه، تورات موجود در کتاب مقدس، که دست کم از دو قرن پیش از مسیح تنها تورات موجود است، یا همان کتابی است که به موسی داده شد، و یا متون آن محتویات شریعت آسمانی موسی را با درستی کامل --به‌حدی که در کنار و دوشادوش قرآن-- از لحاظ هدایتگری، قابل تحدی باشد، منعکس میسازد (۳).

به‌عبارت دیگر، تا آن هنگامی که این تحدی قرآن (قصص (۲۸): ۴۸-۴۹) برقرار است، و برای مسلمانان کاربرد دارد، تورات هم تنها به همان شکل تورات آسمانی‌اش باید موجود باشد، و همواره دور از دسترس کسانی که قصد تحریف حقایق آن را دارند.  

حال میرویم به فاز دوم بحث، که مقایسه‌ای است بین محتوای تورات شریف با کتاب قرآن:

تا اینجا نشان داده شد که --بر اساس آیه بالا  ما مسلمانان باید متون تورات شریف را که در کتاب‌مقدس اهل‌ کتاب موجود است بپذیریم. با این زمینه، به‌ نکات زیر توجه کنید:

۱- تورات صریحا امر میکند که عهد خدا تنها به اسحاق و فرزندان او (اسرائیل و فرزندانش) میرسد نه به اسماعیل. تورات شریف میفرماید:

«اما عهد خود را با اسحاق که ساره او را سال دیگر در همین موقع برای تو خواهد زایید، استوار میکنم.» (تورات، پیدایش ۱۷: ۲۱)

لذا  طبق این  آیات مندرج در تورات عهد خدا بر اسماعیل و نسل او استوار نیست.

تورات  صریحا بیان میدارد که خداوند عهد خود را تنها بر اسحاق استوار کرده و اسماعیل را تنها تبدیل به ملتی خواهد کرد که هیچ عهدی بر آنها استوار نمیباشد:

«ابرام به خاک افتاد و خدا به وی گفت: "من با تو عهد مییبندم که قومهای بسيار از تو به وجود آورم. از اين پس نام تو ابرام نخواهد بود، بلكه ابراهيم؛ زيرا من تو را پدر قومهای بسيار میسازم..." ...
آنگاه ابراهيم سجده کرد و خنديد و در دل خود گفت: "آيا برای مرد صد ساله پسری متولد شود، و ساره در نود سالگی بزايد." پس، به خدا عرض کرد: "خداوندا، همان اسماعيل را منظور بدار." ولی، خدا فرمود: "مطمئن باش خودِ ساره برای تو پسری خواهد زاييد و تو نام او را اسحاق (يعنی «خنده») خواهی گذاشت. من عهد خود را با او و نسل وی تا ابد برقرار خواهم ساخت. اما در مورد اسماعيل نيز تقاضای تو را اجابت نمودم و او را برکت خواهم داد و نسل او را چنان زياد خواهم کرد که قوم بزرگی از او به‌وجود آيد. دوازده امير از ميان فرزندان او برخواهند خاست. اما عهد خود را با اسحاق که ساره او را سال ديگر در همين موقع برای تو خواهد زاييد، استوار می‌سازم.» (تورات، پیدایش ۱۷: ۳-۵ و ۱۷-۲۱)

۲- بر اساس متن تورات، ابراهیم، به‌حکم خداوند، اسحاق را قربانی کرد، نه اسماعیل را (تورات، پیدایش ۲۲: ۱-۲).  

************************************************************

توضیحات اضافه:

(۱) گویا در تفسیر این قسمت از آیه ۱۰: ۴۸ که میگوید: «گفتند: "دو ساحر با هم ساخته‌اند."» در بین مفسران اختلاف بنیادین هست. عده‌ای، مانند علامه طباطبایی (ترجمه المیزان، جلد ۱۶، صفحه ۷۳)، دو ساحر را اشاره به تورات و قرآن میداند. تفسیر نور هم، منظور از «دو ساحر» را، تورات و قرآن تفسیر کرده است.  

آیت‌الله مکارم شیرازی آنها را موسی و هارون میداند، و اشاره به معجزاتی چون تبدیل عصا به مار و موارد مشابه. (تفسیر نمونه، جلد ۱۶، صفحه ۱۰۳) 

به ‌نظر ، درست‌ترین تفسیر به این آیات آن است که دو ساحر را موسی و هارون بدانیم، که --به‌گمان بی‌ایمانانِ مورد خطاب در این آیه-- با هم ساخته‌ بودند تا کتاب موسی را به‌وجود آورند --چراکه همانطور که در این نوشته مکررا بیان شد، آیه‌ی ۴۹ صحبت از "کتابی" میکند که قرار است با "کتاب قرآن" و "آنچه که به موسی عطا شد" مقایسه شود!

 (۲) در کتاب «تفسیر نمونه»، اثر آیت‌الله مکارم شیرازی و از کتب تفسیر معتبر در ایران، پیرامون آیه ۲۸: ۴۹، چنین نوشته شده است:

و به تعبير ديگر آنها دنبال كتاب هدايت مى گردند و دنبال معجزات، چه معجزه‌اى بالاتر از قرآن و چه كتاب هدايتى بهتر از آن؟ اگر چيزى در دست پيامبر اسلام جز اين قرآن نبود، براى اثبات حقانيت دعوتش كفايت مى كرد، ولى آنها حق طلب نيستند بلكه مشتى بهانه جويانند.
(تفسیر نمونه، جلد ۱۶، صفحه ۱۰۵)

(۳) تفسیر آیه ۴۹ سوره قصص را در تفسیر المیزان، اثر علامه طباطبایی، چنین میخوانیم:

از سوى ديگر اگر اين دو كتاب سحر باشد، پس باطل و گمراه كننده است، ديگر هدايتى در آنها نيست، تا بگوييم كتابى بياورند كه از آن دو هادی‌تر باشد، چون صيغه افعل تفضيل بهتر، هادی‌تر در جايى به كار مى رود كه بين دو چيز كه در يك صفت اشتراك دارند مقايسه شود، و يكى از آن دو از آن صفت بيشتر دارا باشد، آن وقت است كه مى گوييم: فلانى از فلانى بهتر يا عالم‌تر است، و اما اگر يكى از آن دو چيز، اصلا از آن صفت نداشته باشد، صحيح نيست بگوييم: آن ديگرى از آن بهتر، و يا داراى مقدارى بيشتر از آن صفت است.
بنابراين جاى اين سوال هست كه چرا در آيه مورد بحث [قرآن] فرمود: «هو اهدى منهما»؟ با اينكه بر فرض سحر بودن تورات و قرآن، ديگر چيزى از صفت هدايت در آنها نيست، تا كتابى كه كفار بياورند هادی‌تر از آن دو باشد.

جواب اين سوال اين است كه: آيه در مقام محاجه است، ادعاء مى كند كه تورات نازل بر موسى و قرآن هادى هستند، و هادى تر از آن دو وجود ندارد، اگر خصم اين را قبول ندارد، خودش كتابى بياورد كه هدايت آن بيشتر از هدايت اين دو باشد، و واقع را بهتر بيان كند.

اين را هم بايد دانست كه اگر در آيه مورد بحث اعتراف شده است به اينكه تورات كتاب هدايت است، منظور تورات زمان موسى است، زيرا خود قرآن كريم تورات موجود در اين اعصار را تحريف شده، و خلل پذيرفته مى داند، و هر جا در قرآن كريم تورات به عنوان كتاب خدا، و كتاب هدايت ذكر شده، منظور، آن تورات است نه اين.

از اين هم كه بگذريم كتاب خدا كه مورد بحث در اين آيه است مجموع قرآن و تورات است، و در نتيجه مراد از تورات، تورات از ديدگاه قرآن است، توراتى كه قرآن تحريف‌ها و خلل‌هاى آن را اصلاح كرده، و چنين توراتى كه به وسيله قرآن خللهايش اصلاح شده همان تورات نازل بر موسى ، و كتاب هدايت خواهد بود، و معناى اينكه فرمود: «ان كنتم صادقين»، اين است كه: اگر در دعوى خود يعنى سحر بودن قرآن و تورات راست مى گويند.
(ترجمه المیزان، جلد ۱۶، صفحه ۷۳-۷۴)

حال اگر به بعضی از اشارات کلیدی این تفسیر دقت کنیم، به نکات مهمی دست یافته‌ایم:

۱- علامه نوشته‌اند: «هر جا در قرآن كريم تورات به عنوان كتاب خدا، و كتاب هدايت ذكر شده، منظور، آن تورات است نه اين.» در پاسخ باید از علامه پرسید، در کدام آیه از کل قرآن ذکر یا اشاره‌ به توراتی --به‌عنوان کتابی غیرخدا-- وجود دارد؟!

حقیقت این است که در قرآن --بدون استثنا-- هرکجا ذکری از کتاب تورات وجود دارد، برای ذکر این کتاب، عبارت «التورات» بکار رفته است، و ما در قرآن، کوچکترین اشاره‌ای به وجود دو گونه (یا چند گونه) از کتاب تورات مطلقا برنمیخوریم --که یکی را تورات اصلی بنامیم (که بگوییم از بین رفته است)، و دیگری را توراتی جعلی (یا متون منحرفی از تورات) بنامیم (و آن را همان تورات امروزی بدانیم).

۲- نکته مهمتر اینکه از کجای این آیه (۲۸: ۴۹) و آیات مشابه، علامه نتیجه گرفته‌اند که منظور از قرآن، قرآنِ زمان حال است، اما منظور از تورات، توراتِ زمان ماضی؟!

ترجمه دقیق این آیه چنین است: «... کتابی از جانب خدا بیاورید که از هر این‌دو هدایت‌کننده‌تر باشد، تا پیرویش کنم.» آنچه در این آیه کاملا روشن است آن است که این آیه، تورات را --از لحاظ مطلقیت و هدایت‌گری-- بدون کوجکترین تفکیکی در کنار قرآن و دوشادوش آن قرار داده است. مسلما، چنین تعبیر و تفسیری از این آیه، علاوه بر اینکه پایه و اساسی در متن قرآن ندارد، با ساختار صریح آن در تناقض است.

۳- بر فرض ، اگر هم این تعابیر علامه را بپذیریم، باز اسیر این معضل میشویم که: این آیه، بی‌ایمانان زمان پیامبر (و تمام اعصار بعد از آن) را مورد خطاب قرار داده، تا کتابی بیاورند که از «تورات زمان موسی» هادی‌تر باشد! خب، اگر بی‌ایمانان روزی بخواهند به مبارزه‌طلبی این آیه پاسخ دهند، چگونه میتوان «هادی‌تر» بودن کتابشان را با «تورات زمان موسی» که دیگر وجود خارجی ندارد، و مورد استناد پیروان آن نیست، مقایسه کرد؟!   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 9:32  توسط آنتی پورپیرار  | 

زنان و سایر شخصیت های شاهنامه

این مقاله در پاسخ به سخنان مغرضانه ناصر پورپیرار و جمعی از پان ترکان کم اطلاع ، در خصوص شخصیت های شاهنامه فردوسی  بالاخص  زنان  که در این کتاب ارزنده همواره بعنوان آمیزه ای از مهر و خرد و وفاداری از آنان یاد شده است، نگاشته شده است.

 

در يك نگاه كلي مي‌توان شخصيت‌هاي شاهنامه را در چهار رده بخش‌بندي كرد كه در اين نوشتار به هر يك از آن‌ها اشاره‌ي كوتاهي مي‌كنيم.

 

1ـ شاهان ايرانی

 

در شاهنامه سامان شاهي بر بنياد فره ايزدي برپاست. شاه كسي است كه داراي اين فره است بدين معنا كه ياري‌رساني ويژه‌ي يزدان نيكي‌دهش ،هم‌راه اوست. برخي شاهنامه‌پژوهان فره را در مفهوم پذيرش مردم دانسته‌اند و برخي ديگر آن را ولايت معني كرده‌اند. نكته‌ي مهم اين‌كه اگر پادشاه بزه‌گر ( تبهکار) شود و از راه يزدان سربپيچد؛ فره از او دور مي‌شود اما شاه مي‌تواند با نيايش ايزد و داد و دهش دوباره به فره دست يابد چنان‌كه نوذر ـ پادشاه پيشدادي ـ با راه‌نمايي سام نريمان چنين مي‌كند. اما دو گناه هستند كه فره را براي هميشه از شاه دور مي‌كنند و او ديگر هرگز نمي‌تواند داراي فره شود: يكي ريختن خون بي‌گناه (كه درباره‌ي كي‌كاووس مي‌بينيم) و ديگر كفر ورزيدن به ايزد (چنان‌كه در داستان جمشيد اين گونه مي‌شود).

 

2ـ پهلوانان ايراني

 

ديگر شخصيت‌هاي مهم شاهنامه پهلوانان هستند. پهلوانان ياري‌دهندگان شاهان هستند و هم‌چون آن‌ها از بخت‌ياري ايزدي برخوردارند. پهلوانان مهم هر دوره در انجمن مهستان گرد هم مي‌آيند تا درباره‌ي بركناري و برگزيدن شاهان راي زنند (نام اين انجمن در شاهنامه نيامده است). سام و زال و گودرز در زمان‌هاي گوناگون در دوره‌ي پهلواني شاهنامه سرور (رييس) اين انجمن بوده‌اند.

رستم مهم‌ترين شخصيت حماسه‌ي ملي ايرانيان هم از دسته‌ي پهلوانان بوده است.

 

3ـ زنان

 

 هرچند در دو مورد (هماي و گرديه) زنان به شاهي مي‌رسند و برخي از زنان هم جزء پهلوانان هستند (بانوگشسپ و گردآفريد) مي‌توان آن‌ها را در رده‌ي جداگانه‌اي بررسي كرد.

در شاهنامه ی فردوسی نزديک به ۲۰ زن نقش آفرينی می کنند که البته بيش تر آن ها در دوری پهلوانی می زيند. به درستی می توان گفت که در هيچ کتاب ديگری در ادب کهن پارسی تا بدين پايه زنان خردمند و ستوده وجود ندارند. و هيچ سخن گويی اين گونه زنان را نستوده است. (در نوشتهارهای پسين از برخی از اين زنان سخن خواهم گفت.)

زنان شاهنامه بسيار برتر از زنان ديگر چکامه (منظومه)های ادب پارسی اند. کافی است شيرين را در خمسه ی نظامی و شاهنامه با هم بسنجيد. شيرين نظامی زنی است عاشق پيشه که جز عشق هيچ از او نمی دانيم اما شيرين در شاهنامه زنی است خردمند و دلاور که زندگی می کرده است و در زندگی عاشق هم شده است. اين شيرين بسيار باورپذيرتر از شيرين نظامی است (هرچند نظامی سخن عاشقانه را به اوج خود رسانده باشد).برخی خرمگسان ( خرمگس جانوری است با چشم های  بزرگ اما تنها چيزهای پلشت را می بيند) به استناد يکی، دو بيت برافزوده (الحاقی) هم چون «زن و اژدها هر دو...» فردوسی را شاعری زن ستيز دانسته اند در حالی که دلاوری گردآفريد و خردمندی سيندخت و صراحت تهمينه و پاکی فرنگيس و وفاداری رودابه و سودابه (در نيمه ی نخست حضورش در شاهنامه) نمونه ی همه جانبه ی زن ايرانی در باور فردوسی ارجمند است.

باشد که زنان هم ميهن ما درس پاکی از فرنگيس گيرند و چون سيندخت خرد ورزند و مانند گردآفريد دلاورانه به دفاع از حقوق و ارزش های راستين خود برخيزند. ايدون باد و ايدون تر باد.

  

4ـ شاهان و پهلوانان انيراني

 

شاهان و پهلوانان انيراني (غير ايراني) ديگر شخصيت‌هاي مهم شاهنامه هستند. با اين كه شاهنامه يك حماسه‌ي ملي است اما چهره‌ي همه‌ي انيرانيان در آن اهريمني و گجسته نيست چنان‌كه اغريرث پرخرد ـ برادر افراسياب توراني ـ در شاهنامه ستوده شده است و حتا ازجمله‌ جاويدانان زرتشتي شده است و يا پيران ويسه نماد خردورزي و صلح‌انديشي دانسته شده است و فردوسي در مرگ او هم‌چون مرگ پهلوانان ايراني سوگ‌نامه سروده است. انيرانيان در سه دسته‌ي تورانيان (و هم‌پيمانان آن‌ها) و روميان و تازيان قرار دارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:20  توسط آنتی پورپیرار  | 

دروغگو فراموشکار است

 
 
ناصر پورپیرار به مصداق ضرب المثل معروف دروغگو کم حافظه است، بارها و بارها دچار تناقض گویی های عجیب و باورنکردنی در سخنان و نوشته های خود پیرامون تاریخ ایران زمین شده است که تازه ترین نمونه آن بقرار ذیل می باشد:
 
وی در ستون نظرات خوانندگان وب لاگ خود و در ذیل مقاله ( اسلام و شمشیر ۳۱ ) چنین می نگارد:
 
نويسنده: ناصر پورپیرار  سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت: 5:27
 
...... من عقیده ی مستقیم خود را در باره ی قوم فارس بیان کرده ام و می توانم به شیوه ی آکادمیک اثبات کنم که هرگز در این جغرافیا و در هیچ کجای دیگر جهان قوم و سرزمین و خلیج و خلقی به نام فارس نبوده و کلیه شبه اسناد مربوط به این قوم و از جمله زبان ساختگی آن، در زمره ی جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم از هزار سال پیش تاکنون است.
 
 
جالب است که وی ( ناصر پورپیرار) در حالی مدعی جعلی بودن کلیه اسنادی که نام پارس در آنها ذکر شده است می شود  که خود وی در سخنرانی اش در دانشگاه زنجان بارها و بارها از کتیبه داریوش در بیستون برای اثبات دیدگاههای تاریخیش شاهد آورده است.  به متن سخنان وی که در ذیل آمده است دقت بفرمائید:
 
 
 
یکشنبه 4 دی 1384
فاجعه پوریم به دستور داریوش هخامنشی بود
اظهارات پر تنشی پورپیرار در دانشگاه زنجان -

ایران ما- سودابه روزبهان- زنجان ناصر پور پیرار به عنوان یکی از فارس زبانان و مورخین دگر اندیش تاریخ باستان ایران چهره ای شناخته شده است.سلسله کتابهای او تحت عنوان کلی تاملی در بنیان تاریخ ایران؛ دوازده قرن سکوت موجب بروز مباحثات و مناقشات شدیدی در میان مورخین موافق و مخالف وی شده است.

ناصر پورپیرار در بخشی از سخنرانی خود گفت: سندی از دوران هخامنشان تحت عنوان کتیبه بیستون در دست است که در آن سنگ نوشته، شرح مقاومتهای ملل تحت ستم هخامنشیان علیه داریوش ثبت شده است.در این کتیبه از قیامهای سراسری و مستمری سخن گفته می شود که همزمان با امدن داریوش در سراسر قلمروی هخامنشیان بوقوع پیوسته و هخامنشیان نیز جهت خاموشی شورشها به شدیدیترین سرکوبها و قتل عامها متوسل شده اند.

پور پیرار افزود این نبرد جمعی علیه داریوش خودجوش نیست و به نوعی تحت کنترل یک سازمان مرکزی ضد هخامنشی قرار دارد و این سازمان به دلیل همپیمانی یهودیان با جلادان هخامنشی خواهان نابودی دشمنان خویش می باشد.

 
پس از متن سخنرانی ناصر خان در دانشگاه زنجان، درذیل  توجه شما را به چند بند از متن کتیبه داریوش در بیستون که بطور مکرر در آنها نام  پارس ذکر شده است جلب می کنم:
 
 « متن کتیبه داریوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی »

ستون1
بند 1-  من داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه در پارس، شاه کشورها، پسر ویشتاسب، نوه ارشام هخامنشی.
بند10-  داریوش شاه گوید: این (است) آنچه به وسیله من کرده شد پس از این که شاه شدم. کمبوجیه نام پسر کوروش از تخمه ما او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود بردی نام هم مادر (و) هم  پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت، به مردم معلوم نشد که بردی کشته شده. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نا فرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد هم در پارس، هم در ماد و ‌هم در سایر کشورها.
بند11-  داریوش شاه گوید: پس از آن مردی مغ بود گئومات نام. او از پئیشی یا وودا (پی شیاووادا) برخاست. کوهی (است) ارکدیش (‌ارکادری) نام. چون از آنجا برخاست از ماه وی چهارده روز گذشته بود. او به مردم چنان دروغ گفت (که): من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند هم پارس،‌ هم ماد و ‌هم سایر کشورها. شاهی را برای خود گرفت. از ماه گرم پد 92 روز گذشته بود آنگاه شاهی را برای خود گرفت. 
بند12-  داریوش شاه گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، ‌نه هیچ کس از تخمه ما که شاهی را گئومات مغ باز‌ستاند.
 
و اما در همین رابطه لازم است چند پرسش از تاریخنگار فراموشکار ( ناصر پورپیرار ) نمود:
۱- اگر همه اسنادی که نام پارس در آنها ذکر شده است جعلیات بخش فرهنگی اورشیلم هستند پس چرا حضرتعالی!! برای اثبات نقطه نظرات خود در مورد هخامنشیان به کتیبه داریوش در بیستون که بارها و بارها نام پارس درآن ذکر شده است و طبعا می بایست طبق فرمایشات خودتان از زمره همین جعلیات باشد، استناد می کنید؟!!!
۲- اگر کتیبه بیستون را بعنوان یک سند تاریخی قابل استناد قبول دارید وبه همین خاطر از متن آن سود می برید ، پس چرا  در جای دیگری  بطور کلی فراموش می کنید که این سند متعلق به بیش از دو هزار سال قبل است و لذا نباید بطور مضحکی ادعا کنید که در هیچ کجای جهان !!! نام  قوم و سرزمینی بنام  پارس وجود نداشته است!!!
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 13:58  توسط آنتی پورپیرار  | 

رمزها و اشاره ها در ساخت تخت جمشید

 

۱) ساخت تخت جمشید :

شاید یکی از مهمترین اهداف ساخت تخت جمشید ایجاد حس و وحدت و همدلی درمیان اقوام و ملل مختلف امپراتوری هخامنشی باشد و این نکته با بررسی ساخت تخت جمشید بیشتر نمایان می شود . در ساخت این مجموعه تمام اقوام و ملل این امپراتوری چه ایرانی و غیر ایرانی بسیج شده اند و حاصل کار گروهی تعداد بیمشاری از دانشمندان ، منمان ، ریاضی دانان ، فیزیکدانان، هنرمندان ، مهندسان، محاسبان ، آزمایشگران چوب ، بنایان ، کارگران ، بافندگان ، دوزندگان ، متخصصان حمل و نقل ......بوده است . چنانچه داریوش هخامنشی خود در کتیبه ای که از پی بنای کاخ آپادانا در شوش بدست آمده است اظهار می دارد که کندن و پرکردن و خشت های قالبی کار مردی از بابل بود ، تیرهای سدر (سرو) از کوهستانی به نام لبنان آورده شده مردم آشور آن ها را تا بابل آوردند و مردمی از اهالی کاریه و ایونیه آن را از بابل به شوش آوردند الوار درخت ( یا کاها ) از قندهار و کرمان آورده شده  , زراز سارد و بلخ آمده است . لاجورد گرانبها و عقیق از سرزمین سغد و سنگهای گر انبهای فیروزه از خراسان فراهم شده  است . نقره و آبنوس از مصر آمد زیور های دیوارها از ایونیه است .  عاج از حبشه ، هند و آراخوزیه آورده شد . سنگ ستون ها از ناحیه ای بنام آبیراد در عیلام بود . سنگبران و پیکر  تراشان ساردی و ایرانی بودند ،‌آنان که آجر پخته ساختند بابلی بودند . درودگران ساردی و مصری بودند ، آنان که زرگری کردند مادی و مصری بودند ، آنان که دیوارها را آراستند مادی و مصری بودند .

بنابراین مشاهده می شود که این بنا حاصل همکاری و همیاری ملل مختلف بوده و هر هیئت نمایندگی با ورود به این مجموعه نمادها و نشانه هایی از سرزمین خود می بیند و احساس وحدت و همدلی بیشتر به وی دست می دهد .

 ۲) تناسبات و اندازه ها در این مجموعه :‌

آقای کامران افشار نادری و خانم دکتر پاملاکریمی در مقاله ای تحت عنوان تناسبات و اندازه ها در تالار صدستون تخت جمشید نکاتی جالب را عنوان می کنند که ما به خلاصه ای از آن ها اشاره می کنیم .

ایشان در  این  مقاله عنوان می کنند که آقای مایکل داف نکاتی در مورد  تناسبات و  اندازه ها در تالار صدستون عنوان کرد و نهایتا به وجود واحدهای اندازه گیری کم و بیش در این مجموعه و وجود علائم حکاکی شده بر روی سنگها برای مشخص کردن محور ستون ها و میانه دیوارها که ظاهرا برای ریسمان کشی طرح پلان به کار رفته پی برده است .

بنابراین ایشان به بحث شمایل شناسی و تعبیر نقوش تخت جمشید و رابطه آن ها با  اسطوره ها و مفاهیم مذهبی ما قبل تاریخ ایران علاقمند شده اند و همزمان با کشف برخی از روابط و ضرایب مشخص عددی اندازه های مختلف ساختمان، به دنبال روابط احتمالی ضرایب عددی به کار رفته و مفاهیم مقدس قدیمی می گشتند . در نقش برجسته یکی از درگاههای معروف تالارصدستون 5 ردیف ده تایی از سربازان را مشاهده می کنیم که تخت پادشاه بالای سر آن ها قرار گرفته بود . به نظر ایشان تکرار عدد 10 در نقش برجسته به تعداد ستون های این تالار که صدتا است ارتباط دارد . مقایسه ابعاد عمودی و افقی نشان دهندة وجود روابطی معین بین ارتفاع ستون ها و سردرها و حتی اجزاء این ها با اندازه های موجود در پلان است . هخامنشیان گذشته از استفاده از واحدهای مشخص اندازه گیری در پلان پایه ستون و دیوارها را مانند یک مدول ثابت مبنای طراحی قرار داده اند . تعداد دفعاتی که یک مدول در پلان یا در ستون و سرستون تکرار می شده است بنا مفاهیم مقدس قدیمی و نقوش حجاری شده در بنا رابطه ای مشخص دارد . گذشته از تناسبات عددی و روابط متر یک حتی روابط هندسی نیز در طراحی اجزاء ساختمان به کار رفته است .

تالار صد ستون در منتهی الیه ضلع شرقی تخت جمشید است .  وجه تشبیه آن به دلیل 100 ستون است و تاریخ برپایی آن 450 تا 470 ق .م است که توسط خشایار شاه ساخت آن , آ‎غاز گردید و به منظور نمایش خزائن سلطنتی به کار رفته است . این تالار پنجره ای به بیرون ندارد .

مایکل راف درمقاله ای تحت عنوان اندازه شناسی پرسپولیس در مورد نشانه های اندازه گیری در کاخ های داریوش و خشایار شاه به نکات مهمی اشاره می کند . علائم مستطیل شکل در راستای لبه دیوارها ، علائم T شکل در محور دیوراها و دایره ها در امتداد مرکز ستون ها قرار گرفته است . راف بر اساس فاصله بین نشانه ها نوعی سیستم اندازه گذاری را پیشنهاد می کند که به این شرح زیر است : ذرع 21/5 تا2/52 سانتی متر ، پا 7/34 تا 8/34 سانتی متر کف دست 7/8 سانتی متر و انگشت 2/2 سانتی متر .

ولی در  تالار صد ستون این نشانه ها یافت نمی شود ولی به دلیل وجود ضرایب عددی مشخص در فواصل بین لبه ها و محو های دیوارها و نیز در مرکز ستون ها وجود قواعد مشخص اندازه گیری قطعی است .
فاصلة بین ستون در تالار cm625 است که معادل 18 پا است . از طرفی می دانیم که 18 عددی مهم بوده است و پایه های این ستون ها 36 ( 18*2) شیار داشتند .

ارتفاع پایه ستون ها و پاشنه های دیوارها و سردرها cm96 است بنا به گفته کرفتر یکی از واحدهای اندازه گیری بزرگترهخامنشی به نال ال شاهی معادل 96 سانتی متر بوده است . مطالعات نشان می دهد این مقدار یکی از مدول های اندازه گیری ساختمان بوده است . در این معماری قطر ستون در پایه مبنای طراحی بوده ا ست . در هر حال طول بنا 96 متر یا دقیقا 100 واحد است .

حالا به کارگیری ضریب 100 نمی تواند تصادفی باشد . در یکی از درگاههای ورودی ضلع شمالی که مشرف به ایوان است شاه را می بینیم که بر تخت نشسته و 5 نفر ملازم وی در مقابل و پشت سر او هستند . زیر پای شاه 5 ردیف 10 تایی از سربازان مادی و پارسی دیده می شوند . عرض دیواره جبهة شرقی و غربی و شمالی معادل ده واحد (ال شاهی ) است . فاصله بین لبه دوپایه 6/9 متر است که برابر 5 واحد است . ( قطر پایه ستون 5/1 برابر واحد است )  اعداد 100،10،5 در ادیان باستان از اهمیت ویژه ای برخورداربوده اند . روز 10 بهمن ماه روز جشن آتش است که از آئین های مهم بوده است . بهرام طبق روایت 10 تجسم یا یا صورت دارد و ضحاک 100 اسب برای آناهیتا قربانی کره است . در نبرد بین تشتیر و ایوش اهورامزدا خود را برای تشتیر قربانی می کند تا نیروی ده اسب ، ده شتر ، ده گاونر ، ده کوه و ده رود (جمعا 50 ) در تشتیردمیده شود.

از طرفی دیگر دکتر علیرضا شاپور شهبازی استاد دانشگاه ومتخصص هخامنشی عنوان می کند که سپاه امپراتوری هخامنشی دارای 100افسر بود و 100 ستون در این تالار نماد 100 افسر امپراتوری هخامنشی است .

در این قسمت به مطالبی از مقاله جا نمایه معماری هخامنش و یونانی نوشته پروفسور دانجلیس استاد فقید دانشگاههای ایتالیا اشاره می کنیم :

معماری هخامنشی شکوفایی نوین است که ویژگی های عمده آن ملبس شدن به عظمت و جلال و شکوه بی سابقه ا ی است که فقط کلماتی از نوع افسانه ای و حیرت انگیز می تواند بیان گر کیفیت واقعی آن باشد . نگرش اجمالی ما در این مبحث باید از تحلیل و تفسیر شکل ستون های هخامنشی آغاز گردد . در درجة اول مجدوب شکل های متفاوت آن ها می شویم و از این موضوع شگفت زده می گردیم . نوع ستون های درون و بیرون آپادانا باهم متفاوتند ولی آن چه که بیش از همه ما را به شگفتی وا می دارد رعنایی ستون هاست که در تمدن های  مدیترانه ای ، مصری و هلنی کاملا بی سابقه و ناشناخته بوده است . شیارهای کاملا به هم فشرده این ستون ها ارتفاع آن ها را نمایان تر می سازد و پایه های بسیار بلند و سرستون های چند طبقه منقش به نقوش حیوانات خیالی ، به این ارتفاع ارزش و اعتبار بیشتر می دهند .این ستون ها تناسب های فضاهای داخلی که را که سابقا در زمان کوروش کبیر در کاخ پاسارگارد وجود داشتند تثبیت می نمایند . حالات و اثرات عجیب و شگفت انگیز قسمت های درونی تخت جمشید دقیقا به لطف اوج گیری کاملا تهیج شده و همخوانی ابتکاری و کاملا بی سابقه این ستون ها تحقق یافته است . این اوج گیری بی همتا را من به عنوان تیپیک ترین عنصر بناهای هخامنشی ارزیابی می کنم .من بر این باورم که بتوان گفت این تناسبات هخامنشی تا آن زمان کاملا بی سابقه و اشاعه نیافته بوده اند و از سویی دیگر به مثابه جسورانه ترین و مصنوعی ترین بیان معماری سه جنبه ای عصر کهن ظاهر می شوند . این تناسب ها هم با ابعاد بزرگ اتاقهایی که نقشه مربع ممزوج می گردند و هم با فنون جسورانه پوشش سقف ها . در این فنون فاصله بین محور ستون ها به 10 متر می رسد .

هم چنین می توان گفت که در تمام جهان برای اولین بار جسارت معماری از حدخود فراتر می رود و تالار های ستون داری بوجود می آید که ستون های آن کاملا نازک هستند تا حدی که فنون ساختمان سازی مصری را به کنار می گذارد و از آن پیشی می گیرد .

دلیل استفاده از سرستون ها کاهش فاصله های بسیار زیاد بین محور ستون ها است . این نوع معماری با زمین سرجنگ دارد و با شدت می خواهد که ریشه از زمین بر کند و سر بر افلاک ساید . بناهای ناشی از این معماری می خواهند با پیچیده کردن نقش ها و مخصوصا با ستایش ستون ها تا سرحد امکان سر بر آسمان کشند.

می توان تصدیق کرد که هنر هخامنشی آغازگر انواع بیان معماری است که بعدها درگیر جریان جستجوی نوعی عمود گرایانه روینده و فشرده می شود تا جایی که در این زمینه معماری چوبی خاوردور  دین فراوانی به این تجربه های ایران دارد . حتی باید متذکر شد که یادمان های گوتیک مغرب زمین لااقل آن چه که به جانمایه و الهامات معماری مربوط می شود و به این معماری نزدیک است . عروج هخامنشی به سوی اوج ،‌ ارتباطی کاملا منطقی با سایر رفتارها و قانونمندیهای معماری داشته و با آن ممزوج است . همة‌این ها گواه بر عروج اندیشه های فوق انسانی و ملکوتی هنری منسجم ، آزاد ، تابناک و با شکوه است که باید دربارة ترکیب اصلی و بنیادی آن به داوری پرداخت و نه این که دربارة نوع اقتباس هایی که از خارج کرده است . درواقع ، این هنر در بناهایی متجلی می شود که برای برگزاری آیین ها و مراسم تشریفاتی درباری ساخته شده بودند و لذا جانمایه و عصاره و روح تعلم و ترتیب و مقررات شاهنشاهی را مافوق عارضه های افسانی منعکس می نمایند .

این هنر تمام رویاهای سترگ و با هیبت را و تمام چیزهایی را که دیده می شوند و یا به خیال می آیند ، تحقق می بخشد . همه چیز در قالب یک نظم هندسی ، نمایندگان سرد و گمنام ولایات و نیز جوامع فرمانبردار را در بر گرفته است ، نمایندگانی که هنوز هم شاهد حرکت دسته جمعی آرام و موقر و سلسله مراتبی و تحت سلطه شاهنشاهی متعالی آن ها هستیم . ولی هنوز هم بر این باوریم که پرواز اهورامزدا خدای آسمان شاهان هخامنش را نقش برجسته های ورودی تریپولین ، که خشایار شاه در پی پدر تاجدار خود داریوش روان است ، هویدا و الهام بخش می باشد . آیین یکتاپرستی و آسمانی و ملکوتی شاهان هخامنشی خود گواهی بارز بر سطح عالی اخلاقیات هخامنشیان است و زبان معماری آن ها جانمایه وجوهر آشکاری را بروز می دهد که از این اخلاقیات اشباع شده است . خود یونانی هاعلیرغم این که مردم پارس را بربر می دانستند از بسیاری از مفاهیم فلسفی و مذهبی همین مردم متاثر بودند .

معماری هخامنشی مبتنی بر تکرار یافته های مربعی شکلی است که سابقه ای بسیار کهن دارد . این یافته ها کلا بنابر مقتضیاتی که شکل های ساده قائم الزاویه می شوند و با برافراشته شدن و سر بسوی آسمان کشیدن حقیقتا و بخصوص در بعد سوم (بعد عمودی ) تجربه الهامات نوین می گردند . به نظر می رسد که حتی در این مورد این معماری ها ویژگی هایی را بروز می دهند که با ویژگی های بناهای همان عصر کاملا متفاوت و از آن ها دور هستند . بناهای یونانی بلافاصله بدون هیچ واسطه ای از سطح زمین می رویند و بیشتر با زمین و چشم اندازه های آن در ارتباط هستند و کمتر سر به سوی آسمان می کشند . جاگیری عناصر و فضاهای آن ها از نقشه های منظم و مبتنی بر قواعد محکم نشات نمی گیرد در حالی که بر عکس ، مسیرها ، پرسپکتیوها و تخیلات بی ثبات انسان همه و همه مفسر ذات آزاد این بناها هستند .

آقای دکتر محمد یوسف کیانی در کتاب سبک شناسی معماری ایرانی  نکاتی را در مورد معماری پارسی بیان می کند که به طور مختصر در قسمت جانوران خیالی به آن اشاره شد  که به شرح زیر است :

یکی از ویژگی های ایرانیان کهن و هنرمندان آن ها باور به تقلید درست بوده که آن را بهتر از نو آوری بد می دانستند . تقلید یا برداشتی که منطق داشته باشد  و با شرایط زندگی سازگار باشد . آریایی ها چون مردمی کشاورز بودند و در سرزمین آباد و فرم زیسته بودند خویی آشتی وجود سازگار داشتند . به کمان فراوان آن ها هنگام کوچ و گذر از کنار دریاچه ارومیه در برخورد با معماری اوراتویی از آن الگو گرفته و آن را بر ساو در کرده اند . مردم ایران از هزاران سال پیش از چنین شیوه معماری پیروی می کردند . برساو کردن برابر الگو گرفتن از نگاره های طبیعت و دگرگون کردن آن ها به ریخت های ناب هندسی است . (برساویدن =بر+ساویدن یا سابیدن یا زدودن ) ایرانیان کهن تقلید از طبیعت را ناپسند می شمرده اند برای همین نگاره ها را به گونة ”یله “‌کار می کردند (یله یعنی آزاد ) که امروز به برداشت انتزاعی یا ذهنی می گویند . که ما این امر را در جانوران خیالی در تخت جمشید به خوبی می بینیم و به آن اشاره کردیم .
در اینجا لازم است به نکته ای اشاره کرد که اگر در درگاههای شمالی تخت جمشید دقت شود ما ما مشاهده می کنیم که دو جرز داریم و برروی هر جرز پنج ردیف ده نفری مشاهده می شود . هر یک از این افراد از یک طرف نشان داده شده اند و قرینه آنها از طرف دیگر برروی جرز دیگری است . برای اینکه قرینگی آنها را نشان دهیم با انتخاب یکی از تصاویر از سوی چپ مثلادر تصویر شماره چهار می بینیم که شمشیر پیداست و قسمتی از کماندان از پشت دیده می شود حالا اگر به آن طرف جرز نگاه کنیم روی این درگاه قرینه نفر چهارم از طرف دیگر دیده می شود . به طوری که خنجر دیده نمی شود ولی کماندان که در پشت بود از جلو دیده می شود مجموع هر یک از این تصاویر به صورت مکمل یک تصویر را تشکیل می دهد که در آن زمان به دلیل عدم آگاهی بشر از علم پرسپکتیو به خوبی توانسته است که منظور خود را برسانند .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 13:27  توسط آنتی پورپیرار  | 

ابزار بی پشتوانه تاریخی و فرهنگی پان ترکیسم

 
 
پیش از هرچیز بد نیست که از خود بپرسیم آیا اصولاٌ چیزی به نام ترک وجود دارد؟ این پرسش که شاید شگفت‌آور به نظر آید، در دربار دولت عثمانی، دست کم تا آغاز سدۀ نوزده، چندان هم بی ربط نبود. در آن هنگام، «ترک» نامی تحقیرآمیز بود و در لطیفه‌ها برای نامیدن کشاورزان بی‌سواد و سادۀ آناتولی و بیابانگردان ترکمنستان بکار میرفت. به یک آدم محترم در اسلامبول «ترک» گفتن نوعی  دشنام دادن به او محسوب می شد. برای نمونه، در سال ١٨٠٣،  « حالت افندی  » نامی به سفارت پاریس از سوی عثمانی برگزیده میشود. ولی مأموریتش چندان به درازا نمیکشد و دولت عثمانی خشمگین از اینکه نماینده‌اش را «سفیر ترک» نامیده‌اند، او را فرامیخواند. حتی عبارت «ترک خر» که برخی  از آن همچون گواهی بر «ستم فارس بر ترکان»  یاد می کنند، در دولت عثمانی ساخته شده و ایرانیان تنها به برگرداندن آن به فارسی بسنده کرده‌اند. اروپائیان مسیحی نیز از سدۀ دوازده نام «ترک» را در جنبۀ تحقیرآمیز برای نامیدن همۀ مسلمانان، حتی عربها، به کار میبردند. خود عثمانیها به کشورشان تا سده‌ها دارالسلام میگفتند و نه چیز دیگر چراکه نخستین هویت این امپراطوری سلاطینی- خلفائی، حتی عثمانی هم نبود و اسلامی بود. همانگونه که در این نوشته کوشش خواهم کرد تا نشان دهم، پان‌ترکیسم اختراعی است بی پشتوانۀ تاریخی یا فرهنگی و تنها ابزاری است برای دستیابی به هدفهائی سیاسی. برای ثابت کردن سخنم، نخست به بررسی تاریخی و فلسفی پان‌ترکیسم میپردازم. سپس جایگاه سیاسی آن را در جهان امروز نشان میدهم. در پایان مقایسه‌ای میکنم با «پان‌ایرانیسم» و چند نتیجه‌ میگیرم.

چنان بی‌پروائی در کاربرد نام ترک میشود که روشن نیست کی ترک است و کی نیست. برای همین میباید منظور از تیرۀ ترک را روشن کرد. خود پان‌ترکها، همۀ مردم دنیا بجز سیاهپوستان را از ریشۀ ترک میدانند!!!! و با پخش مقاله‌های بی‌پایه براین آشفتگی دامن میزنند. برای پرهیز از این آشفتگی، بسیاری نام آلتائی (منسوب به فلات آلتای) را بکار میبرند، اما پیدا نیست که آیا کسانی چون چینیها یا ژاپونیها را  نیز در بر میگیرد یا نه. برای ساده کردن کار، اینجا ترک شامل مغول، تاتار، اوزبک و دیگر قبیله‌های همجوار آنان میشود. مغولها را با ترکها یکی دانستن شاید چندان کار درستی نباشد اما از آنجائیکه در ارتش مغول، تنها ده ‌درصد مغول بودند و دیگران ترک، یکی کردن آنان منطق این نوشته را چندان برهم نخواهد زد. پس، منظور از ترک همگی تیره‌های زردپوستی است که امروز در آسیای میانه، از مغولستان تا اران ‌زندگی میکنند (ترکهای اران، اُغوزها، چواشها، تاتارها، اوزبکها، اویغورها، تونغوزها و...)

اما دوهزار سال پیش، آسیای میانه پهنۀ سکاها بود و «ترکی» در آن یافت نمیشد. سرزمین سکاها از مرز چین تا اروپای میانه گسترده بود و تیرۀ ترک و مغول تنها در شرقیترینِ این بخش از آسیا زندگی میکردند. ترکها از فلاتی بلند می‌آیند که در دل مغولستان، در اونغوت (Ungut)، جای دارد. درآنجا باستان‌شناسان گورهای شاهزادگان بت‌پرست ایشان را یافته‌اند ولی هیچ بازماندۀ تمدنی از این ترک‌نژادان پیدا نکرده‌اند، برای همین، این نتیجه را به آسانی میتوان گرفت که آنان نه تنها تمدنی از خود نساخته اند، بلکه به احتمال قوی به حالت زندگی بدوی و  ماقبل تاریخی  بسر می بردند. از دوهزار سال پیش به این سو، ترک‌نژادان اندک اندک به سوی غرب روی آوردند و جانشین سکاها گشتند. در زیر فشار تاخت و تاز ترکان، گروهی از سکاها به نیمروز رفتند و افغانستان و سکستان (همان سیستان) را جایگاه خود ساختند. ترکها نه تنها سرزمینهای سکاها را از آن خود کردند، فرهنگشان را نیز صاحب شدند. این همرنگ کردن خود با مردمی که جایگزینشان میشدند، یک ویژگی نیرومند ترکان بود که به آنان توان گسترش داد.

سکاها ، مردمی بودند که به دلایل اقتصادی به کوچ‌نشینی روی آوردند. پیشۀ آنان دامداری بود و چون برای گوسپندانشان نیاز به چراگاه میداشتند، مرغزارهای پهناور دشتهای جنوب سیبری را جولانگاه خود ساختند. در بخش آغازین شاهنامه که برگرفته از یشتهای اوستا است، میخوانیم که فریدون کشورش را میان سه پسرش، سلم، تور و ایرج بخش میکند. روم به سلم میرسد، ایران به ایرج و توران به تور. برپایۀ تاریخ‌نگاران کهن، توران در استپهای شمال ایران گسترده بود. از این رو، میتوان تورانیان را با سکاها یکی دانست. با آمدن ترکها به جائی که ترکستان نام گرفت، تورانیان را به اشتباه همان ترکها گرفتند، اشتباهی که فردوسی نیز کرد. واژۀ تور خود ریشه‌ای هندوایرانی دارد و چمش «نیرومند» است. افراسیاب، پادشاه اسطوره‌ای تورانیان، نیز نامی است ایرانی و درآن هیچ رگ و ریشۀ ترکی نمیتوان یافت.

از دیرباز، تمدنهای بزرگ، چه در خاوردور، چه در اروپا، از ترک‌نژادان بی‌اندازه هراس داشتند و کوشش بزرگی برای جلوگیری از تاخت و تازشان میکردند. حملۀ ترکان بزرگترین بلائی بود که میتوانست بر سر سرزمینی بیاید و زیانش بیش از هر زمین‌لرزه یا بیماری واگیردار بود. دیوار بزرگ چین بندی بود در جلوی راه آنان و هزینه‌ و زحمتش، هرچند کمرشکن، به دست آوردش که مصونیت از هجوم وحشیانه ترکان بود، می‌ارزید. ایرانیان نیز چنین دیواری را در مرزهای شمال شرقی خود ساخته بودند و هنوز خرابه‌های بخشی از آن پابرجا است.

در سال ٥٣٥ مسیحی، ترکها دست به کوچی بزرگ به سوی غرب زدند و بخش بزرگی از آنان به جائی آمدند که امروزه نام ترکمنستان را بخود گرفته است. آتشفشانی کوهی در جزیرۀ جاوا در اندونزی ، هوا را چنان تیره و تار کرد که زندگی بر مردم خاور دور بسیار سخت گشت. آنان ناچار به کوچ شدند و بخش بزرگی ازآنان به ایرانشهر پناه آوردند. به دستور شاهنشاه ساسانی، خسرو انوشیروان، این ترکان اجازه یافتند برای همیشه در خاک ایران بمانند. شایان توجه است که این کار انوشیروان کهنترین نمونۀ پناهندگی اجتماعی در تاریخ است.

پس از فروپاشی شاهنشاهی ساسانی درپی سرازیر شدن مسلمانان، ترکها که دیگرسدی در جلوی راهشان نمیدیدند، با مسلمان شدن، اندک اندک دستگاه خلافت را در اختیار خود گرفتند و در امپراطوری عربی-اسلامی دست بردند تا عربیتش را بکاهند و آنرا به یک امپراطوری اسلامی صرف بدل سازند بی اینکه بخواهند به آن رنگی ترکی دهند. سلطان عثمانی خود را همچون رهبر مسلمانان میشناساند، فرستادگانش به فرنگ، نمایندگان اسلام بودند و ارتشش ارتش اسلام. افق یک شهروند امپراطوری عثمانی، پان‌اسلامی بود، جامعه‌اش امت اسلامی بود و دیگر نقاط جهان، دارالحرب که میباید به فتحش رفت. تا پیش از سدۀ نوزدهم، ترکها هرگز به دنبال گسترش فرهنگ ترکی نبودند و همه جا خود را با مردمان بومی سازگار میساختند. اگر زبان ترکی، آن هم گفتاری و نه نوشتاری، گسترش یافت، به خاطر مادران ترکی بود که این زبان را سینه به سینه انتقال دادند. ترکها در مجارستان اروپائی شدند، در سوریه عرب، در هند هندی، در چین چینی و در ایران ایرانی.

با رها کردن محاصرۀ وین و پس‌نشینی مسلمانان در اروپای میانه که دیگر به زیر فرمان مسیحیان میرفت، عثمانی‌ها برای نخستین بار در تاریخ خود طعم تلخ شکست را در سدۀ هیجده میلادی چشیدند و به دروغین بودن هویت پان‌اسلامی خود پی بردند. با از دست رفتن اندک اندک امپراطوری چندملیتیشان، آنان به دنبال هویت نوینی گشتند که آن عثمانی میبود و هنوز رنگ ترکی به خود نگرفته بود. در سدۀ نوزده، یک اشرافی اسلامبول خود را خادم یک امپراطوری چندملیتی (و چند دینی) میدید که صد قوم گوناگون را دربر میگرفت و از عربستان تا بالکان و لیبی گسترده بود. ریشۀ این گونه نگرش را باید در پیش از سدۀ نوزده پی بگیریم یعنی آن هنگامی که روشنفکران و سپاهیان عثمانی با گونه‌های فرنگی میهندوستی و ناسیونالیسم آشنا شدند. در دهۀ ١٨٧٠–١٨٦٠، سخن از «حزب عثمانی» میرفت و نه هنوز «ترک».
بازگشت به هویت ترک نیز تقلیدی است از فضای  رمانتیسم اروپای سدۀ نوزده. در این دوره، یک گونه دلتنگی برای نیاکان در فرنگ شکل گرفت و اسطوره‌های ژرمنی مد روز گشت. ژرمنها هم قومی جنگجو بودند که با مسیحی شدن، رومی‌ها را در آغاز قرون وسطی کنار زدند و در همۀ اروپا خود به تخت نشستند. میبینیم که تاریخچۀ ژرمنها همانندی بسیاری با ترکها دارد و شاید به همین خاطر بود که عثمانیها نیز گرایش به بازیافتن نیاکان خویش یافتند.

با بسی دشواری، « هویت ترکی » خود را در درازای سدۀ نوزدهم در کنار هویت عثمانی شکل می دهد. همانگونه که گفته شد، در سدۀ ششم میلادی بود که ترکها کوچ بزرگ خود را از آلتای به غرب میآغازند و میان سده‌های هشت و ده به اسلام میگروند و «ترک» بودنشان را به فراموشی میسپارند. برای زنده کردن این هویت ترک، میبایست تا سدۀ نوزده به انتظار نشست تا شرق‌شناسان و ترک‌شناسان اروپائی پژوهشهایشان را به انجام رسانند، پژوهشهائی که تأثیری بی‌اندازه در ترکیه گذاشته است. در سال ١٨٣٩ در این کشور یک «جامعۀ تورانی» بوجود میآید که برای خود هدفی چون بنیان نهادن یک «امپراطوری توارنی» را تکلیف میکند. این جنبش با تأسیس «جامعۀ ترک» (TürkDerneg˘i) در ١٩٠٩ در اسلامبول به اوج خود رسید: دیگر نه تنها ننگی نداشتند، بلکه به اینکه ترکهائی بودند که از کوههای آلتای آمده بودند به خود میبالیدند و شاهزادگان عثمانی، با گرویستن به این جامعه،  تبدیل به نمونه و الگوی میشدند برایسایرین. در سال ١٩١٥، ترکان جوان که دولت عثمانی را میگرداندند، هدفشان را در جنگ جهانی همبستگی همۀ ملتهای ترک اعلام میدارند. امروزه هنوز کشور ترکیه نقش ادارۀ کل ملتهای ترک که بر روی هم ٢٥٠ میلیون تن میشوند را در خود میبیند، مردمانی که در پهنۀ گسترده‌ای از اروپا تا چین و سیبری زندگی میکنند.

دشواریها با آمدن ترکهای جوان بروز میکند. ایشان با الهام گرفتن از ناسیونالیسم ضدروحانی نزدیک به فراماسونری که در فرانسه و ایتالیای پایان سدۀ نوزده رواج داشت (بسیاری حتی به آن لژها پیوسته‌ بودند) از «تر‌ک‌گرائی» به «پان‌ترکیسم» تغییر جهت میدهند. این یکی رؤیائی است سیاسی با هدف گرفتن عکس راهی که ترکها در تاریخ با آن از شرق به غرب آمده بودند. آرزوی پان‌ترکها در این مسیر بازگشت، گرفتن سرزمینهای پیرامون آن است، راهی که تا دل چین و مغولستان میرود. اما شکستهای نظامی و کشتارهای خونین آغاز سدۀ بیستم بیشتر ترکها را بر سر خرد آورد و آنان را به محدود کردن پان‌ترکیسم به ناسیونالیسم ترکی مصطفی کمال آتاترک واداشت. آتاترک، با واقع‌بینی، میهن‌پرستی ترک را محدود به دفاع از آناتولی و اسلامبول کرد و سودای شکوه پان‌ترک را به باد سرزنش گرفت. با این همه، غرور ترک از میان نرفت: خود آتاترک واهمه‌ای نداشت تا در باستان‌شناسی دست ببرد و این نظر را اختراع کند که گهوارۀ بشر، آنگونه که پان‌ترکها گمان میکردند که فلات مغولستان است، نیست بلکه همان آناتولی قوم هیتیت است که ترکها (به خیال آتاترک) بازماندگانشان میباشند، ترکهائی که نخست به سوی شرق کوچ کردند تا اینکه دوباره به سوی غرب بازگردند.

نظریۀ غربی بودن زادگاه نخستین ترکها از دیدگاه تاریخی بی‌پایه است. اما در ترکیۀ آتاترک، این باور ابزاری است برای ساختن یک هویت چهارم: هویت اروپائی. امروز بزرگترین کوشش ترکها اروپائی نشان دادن خودشان است و برایش به هر کاری دست میزنند. امکان ندارد که در یک آگهی برای کشش جهانگردان یک زن چشم‌بادامی را نمایش دهند. به جایش بدنبال موبورها و چهره‌های اروپائی میروند. نه تنها خط خود را لاتین کرده‌اند، در تاریخ هم دست میبرند تا نژاد اروپائی را از ریشۀ ترک بشناسانند. آتاترک که فرنگی‌گرائی سخت‌باور و پشتیبان برتری اروپائیان بود، تنها به این بسنده نمیکرد که تمدن فرنگی را بالاترین تمدنها بداند، او به این باور داشت که ترکها نیز بخشی از آن میباشند و افسوس میخورد از خفه شدن اروپائی بودنشان به دست اسلام. پس، حکومت کمال آتاترک کوشید به پاک کردن هویت‌های پیشین : اسلامی، عثمانی، پان‌ترک  ، ولی چون درآن شکست خورد، تنها به افزودن هویتی نو بر لایه‌های گذشته دست یافت.

با اینکه ترکها یکجانشین شدند، هرگز اندیشۀ کوچ‌نشینی را رها نکردند. کوچ‌نشینی امروز آنها، کوچ از یک هویت به هویت دیگر است. برای دستیابی به هدفهایشان، میتوانند یکروز زردپوست باشند، روز دیگر سفیدپوست. یک روز آسیائی، فردایش اروپائی. هرکه را که بدردشان بخورد ترک بدانند، هر که را که مایۀ شرمشان باشد از یاد ببرند. شگفت‌آور است که مردمی که خود را بزرگترین تمدن جهان میپندارند، ناچارند حتی نام خود را (توران) از دیگری بدزدند و به اسطوره‌ای (تورانیان) پناه بیاورند که از خودشان نیست. روشن نیست چرا پان‌ترکها، بجز زبانشان، به هیچ یک از پایه‌های فرهنگیشان دلبستگی نشان نمیدهند و همۀ کوشش خود را بر سر ازآن خویش ساختن فرهنگ دیگری میگذارند.

این ایدئولوژی «تورانی» بر پایۀ فرضیۀ یکی بودن مردمان فنلاند-اوگرو و ترکها جای دارد و چنین باور دارد که نها در آغاز مردمانی یگانه‌ای بودند که در آسیای میانه، در منطقه‌ای میان اورال و آلتای میزیستند. برای همسازی این فرضیه با باستانشناسی، به ناچار سکاها را همین مردم نخستین باید دانست و همۀ مدرکهائی پژوهشی که این فرضیۀ میان‌تهی و «من‌درآوردی» را بی‌ارزش میسازد، نادیده گرفت

نامگذاری تورانی برای همگی مردم نا-هندواروپائی و نا-سامی جهان کهن به کار میرود. با این نام «تورانی»، بی باکانه نه تنها مردمان عثمانی و ترکهای آسیای میانه را در یک گروه جای میدهند، بلکه ژاپنیها، چینیها، کره‌ایها و تبتیها را نیز درآن میگنجانند. زبانهای این مردمان حتی امروز هم «زبانهای تورانی» نام دارد با اینکه با یکدیگر مشخصات مشترک اندکی را دارا میباشند. برای نمونه مجاری و ترکی ریشه‌های مشترک ناچیزی دارند. زبانشنسای مدرن سالها است که فرضیۀ همخانوادگی زبانهای اورالی-آلتائی را رد کرده است. کوشش پان‌ترکها برای دستکاری در تاریخ و فرهنگ چنان ناشیانه و کودکانه است که همۀ دانشمندان جهان را به مسخره کردنشان واداشته.

در سالهای ١٩٤٠، ایدۀ تورانی‌گری در لایۀ روشنفکر مجارستان بسیار ریشه دوانده بود. نخستین رئیس «جامعۀ تورانی» در مجارستان کنت پال تلکی (Pàl Teleki) بود که میگفت: «من یک آسیائی‌ام و به آن میبالم». کنت تلکی دو بار وزیر امورخارجۀ مجارستان شد و در ١٩٢١–١٩٢٠ و سپس از ١٩٣٩ تا خودکشیش در ١٩٤١، نخست‌وزیر این کشور بود. مهمترین تولید این جریان فکری «سرودهای تورانی» آرپاد زمپلنی (Arpàd Zempléni) است. او بر آلمانیهای مجارستان نام «دیوهای آریائی» را گذاشته بود و از سال ١٩١٠ برای بیرون کردنشان میکوشید، کاری که در سال ١٩٤٥ انجام گرفت. اوژن چولنوکی (Eugen Cholnoky)، رئیس «جامعۀ تورانی» از سال ١٩٤١، در دوران میان دو جنگ جهانی «صدراعظم» «همبستگی تورانیان» بود که خود جنبشی بود برای برتری نژاد ترک و با آلمانیها، کولیها و یهودیان رفتاری خشن و ستیزجویانه میداشت

فنلاندیها و استونیها به طور روشن نمیپذیرفتند که آسیائی باشند. ژاپنیها، چینیها و کره‌ایها به برچسب «تورانی» خود میخندیدند. امروزه هم در مجارستان و بلغارستان دیگر کسی هوس بازیابی نیاکانی دروغین را ندارد و تنها اندیشه‌ای که خریدار دارد، اندیشۀ اروپای سفیدپوست مسیحی است. با این همه، نه تنها ایرانیان بلکه فرنگیان نیز از پان‌ترکیسم میترسند و آن را همچون خطری بزرگ میبینند.

فرنگیان اگرچه خود را پشتیبان ترکها نشان میدهند و آنها را به گسترش ناسیونالیسمشان دلگرم میکنند، اما در پشت سر، هم به ریششان میخندند و هم به گونه‌ای از نیرومند شدنشان میهراسند. از برای دیدگاه جهانی، دولت ترکیه بارها اعلام کرده که قصد دنبال کردن هرگونه خواستگاه پان‌ترکی را ندارد. اگرچه اویغورها از جانب گروه‌های ملی‌گرا یا اسلامی ترک پشتیبانی میشوند، امّا به نظر نمیرسد که آنکارا بخواهد با رویاروئی با پکن بازار چین را بر خود ببندد. شایان یادآوری است که فرقۀ دموکرات آذربایجان ساخته و پرداختۀ شوروی و استالین بود نه ترکیه. امروز هم این آمریکائیها هستند که از پان‌ترکیسم در ایران پشتیبانی میکنند و هیچ مدرکی از دخالت ترکها در دست نیست. نباید نیز فراموش کرد که شرق ترکیه، آن بخشی که با ایران هم‌مرز است، کردنشین میباشد و یکی شدن آذربایجان با ترکیه بیشتر برای ترکها دشواری خواهد ساخت تا سود.

اگر با این همه ترکیه بخواهد بدنبال هدفهای پان‌ترکیش برود، دشواریهای فراوانی توان این کار را از او خواهد گرفت. پیش از همه، این کشور دارای امکانات پولی و اقتصادی چنین برنامه‌ای نیست. از جنبۀ استراتژیکی، چنین برنامه‌ای نه تنها با مخالفت روسیه روبرو خواهد شد، بلکه چینی‌ها را نیز برخواهد انگیخت. بجز این، جمهوریهای سیای میانه با یکدیگر اختلافهائی دارند که میتواند آنان را با هم به رویاروئی بکشاند. این اختلافها جنبه‌های بسیار گوناگونی دارد، همچون مرزی (چون میان ترکمنستان و قزاقستان، ترکمنستان و اوزبکستان و یا اوزبکستان و قزاقستان)، نژادی (چون میان قرقیزها و اوزبکها در فرغانه که گواهش زدوخوردهای اوش است) یا رقابتهای ناحیه‌ای (بویژه میان قزاقستان و اوزبکستان). از همه بالاتر، هیچیک از سران کشورهای ترک نخواهد خواست که قدرت شخصی‌اش را فدای ایدئولوژی کند چون اگر قرار باشد که این کشورها به زیر یک پرچم روند، بسیاری از آنان بیکار خواهند شد. در این شرایط چگونه میتوان یک همبستگی میان ترکان ساخت؟ ترکهای آسیای میانه رفتار «برادر بزرگی» ترکیه را نمیپسندند و در نوشته‌هایشان دلخوریشان را پنهان نمیکنند. آنان که ترکهای راستین هستند، نمیخواهند که به زیر فرمان ترک‌زبانانی از ترکیه و اران روند که در چهره‌شان نشانی از نژادشان، همانا زردپوستی و چشمانی بادامی، ندارند. پان‌ترکیسم آسیای میانه تاریخ و ریشه‌ای جدا دارد و انگیزۀ نخستینش پیکار با اشغال روسیۀ نامسلمان بود. این پان‌ترکیسم در سالهای پس از انقلاب شوروی پاگرفت و بدست استالین سرکوب شد، همان استالینی که آن را در قفقاز همچون ابزاری برای بدست آوردن آذربایجان به کار برد.

پان‌ترکیسم در آسیای میانه افسانه‌ای بیش نیست. از فروپاشی شوروی تاکنون بیش از دو میلیون مسلمان درین کشور مسیحی شده‌اند. اینها به اورتدکسی روی آورده‌اند حال آنکه پروتستانها هستتند که در تبلیغ دینی پشتکار دارند. در واقع، کلیسای اورتودکس روسیه که ویژۀ اسلاوها است چندان هم از گرایش مسلمانان شاد نیست. بیشتر این مسلمانان مسیحی شده ترک‌نژاد و یا دست‌کم ترک‌زبان اند. میبینیم پس که اینان بیشتر به فرهنگ روسی مهر میورزند تا بی‌فرهنگی ترکی. بیگمان، چایکوفسکی یا تولستوی یا حتی لنین بیشتر نیروی کشش دارند تا فلان شاعر یا نویسندۀ ترک‌زبان. هنگامی که ترکها به هر زوری خود را اروپائی جا میزنند، روشن است که مردمان آسیای میانه بهتر میبینند که به اروپائی‌های دست اوّل (روسها) بچسبند تا به نوع قلاّبیش.

آیندۀ پان‌ترکیسم نمیتواند از سرنوشت پان‌عربیسم بهتر باشد. پس از نزدیک به صد سال و توانائی‌های مالی بیمانند، ره‌آورد پان‌عربیسم و بعثیسم کسانی شد چون قذافی، صدام حسین یا حافظ اسد. این ایدئولوژی که از سوی مسیحیان لبنان پیشنهاد شده و از پشتوانه‌های فکری چندی هم برخوردار بود، هدفش را بر روی همبستگی نژادی و نه دینی گذاشت، اما با گردباد پان‌اسلامی نابود گشت. در آسیای میانه و همچنین در ترکیه، نخستین هویت اسلامی است و امثال بن‌لادن بیشتر هوادار دارد تا آتاترک.
نویسنده : بابک خندانی
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 10:50  توسط آنتی پورپیرار  | 

هنرپروران هخامنشی

تصاویر این آثار هنری و بالنده دوره هخامنشی را در کنار ادعاهای مضحک ناصر پورپیرار در خصوص اضمحلال هنر و هنرمندان ایران زمین بوسیله هخامنشیان را کنار یکدیگر بگذارید و به عمق سخنان غیرعلمی و مغرضانه وی بیشتر پی ببرید .

 

تنگ از لاجورد

هخامنشي

تخت جمشيد

طول: 66 سانتيمتر، قطر دهانه: 5/9 سانتيمتر  

   شماره موزه:  2220

 

 

کاسه سنگي با خط هيروگليف

هخامنشي

تخت جمشيد 

قطردهانه:5/22 سانتيمتر، ارتفاع: 5/15 سانتيمتر

   شماره موزه: 960

تزئين سنگي دهانه اسب

هخامنشي

تخت جمشيد

قطر: 2 سانتيمتر، ارتفاع:3/ 4 سانتيمتر

    شماره موزه :  2286

پلاک از سنگ لاجورد

هخامنشي

تخت جمشيد

طول: 5/12 سانتيمتر،عرض:  6/12 سانتيمتر

   شماره موزه: 2436

شماره موزه: 1323

جام طلا با يك رديف خط ميخي

همدان

هخامنشي

 قطر دهانه 5/20 سانتي متر، ارتفاع 11 سانتي متر، وزن 1407 گرم.

 

شماره موزه: 1322

خنجر طلا

همدان

هخامنشي

طول 41 سانتي متر، عرض 4 سانتي متر، وزن 5/8 گرم.

 

تنگ با دو لوله آبریز

اکباتان( همدان،  غرب ایران مرکزی)

450-550 پ.م.

نقره

     بلندی: 3/24 سانتیمتر، حداکثر قطر: 7/13 سانتیمتر، قطر(دهانه)     : 2/9 سانتیمتر، وزن:   912 گرم

شماره شی: 1387

 


قسمتي ازظرف مرمر با کتيبه ميخي و هيروگليف

هخامنشي

تخت جمشيد

طول: 14 سانتيمتر، عرض : 9 سانتيمتر

  شماره  موزه: 152

 

 شماره موزه: 1422

ريتون شيشه اي

هخامنشي

شوش

طول: 17 سانتيمتر ، ارتفاع: 19 سانتيمتر

 

نگ با دسته هایی به شکل بز کوهی      

اکباتان( همدان، غرب ایران مرکزی)

450-500 پ.م.

نقره

 بلندی: 3/21 سانتیمتر، حداکثر قطر: 5/12 سانتیمتر

 قطر پایه( کف) : 5/5 سانتیمتر، قطر( دهانه) : 2/4 سانتیمتر ،     وزن:     گرم 1355

 شماره شی: 1388

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 12:54  توسط آنتی پورپیرار  | 

دانش نوین عیلام شناسی، سومر شناسی و آشورشناسی مدیون رمز گشایی خط میخی پارسی باستان است.

این مقاله سند دیگری است بر ابطال نظریات غیر علمی ناصر پورپیرار در خصوص زبان پارسی باستان که تقدیم علاقمندان می گردد و بخوبی تناقضات این نویسنده را در خصوص این زبان که آنرا جعل جدید و زبان موهوم می خواند، روشن می سازد.

خط میخی  هخامنشی که متشکل از ۵۰ علامت است، آخرین نوع خط میخی‌ است که ابداع شده است (در سده‌ٔ ششم پیش از میلاد). این خط برای نوشتن کتیبه‌های هخامنشی به کار رفته است. خط میخی هخامنشی خطی نیمه الفبایی نیمه هجایی است به علاوهٔ ۸ علامت (ایدئوگرام) که برای لغات پر استفاده مثل شاه، کشور و اهورامزدا به کار می‌روند. این خط از ساده‌ترین خطوط میخی است. تنها خط میخی اوگاریتی است که از آن ساده تر است و صد در صد الفبایی است.

این خط همکنون در استاندارد یونیکد (4.1) پذیرفته شده و بازه‌ای به آن اختصاص داده شده است.

ایدئوگرامها :

به نظر می‌رسد اختراع ایدئوگرامها زمانی چند پس از اختراع سایر نویسه‌ها بوده است. زیرا در کتیبهٔ بیستون که از نخستین کتیبه‌هاست، علی‌رغم کمبود جا، از ایدئوگرامها ،که بسیار هم به کار‌ می‌آمدند، استفاده نشده است.

اختراع خط میخی هخامنشی :

خط میخی هخامنشی به احتمال زیاد توسط داریوش بزرگ ایجاد شده است. می‌گوییم به احتمال زیاد چون که کتیبه‌هایی از شاهان محلی (پارسی) هخامنشی (اجداد داریوش) چون آریارمنا و نیز کتیبه‌ای کوتاه منتسب به کوروش یافت شده‌اند. اما صاحب‌نظران معتقدند که این کتیبه‌ها (و لوحها) همه بعد از سلطنت داریوش نوشته شده‌اند.

رمزگشایی میخی هخامنشی و اهمیت آن در شرق شناسی:

خط میخی هخامنشی به خاطر سادگی اولین نوع خط میخی بود که رمزگشایی شد. به طور خلاصه روند خوانش مجدد به صورت زیر بود. از میان شاهان هخامنشی تنها کسی که پدرش شاه نبود داریوش بود. بنابراین ابتدا کلمه‌ٔ شاه از روی تکرار به فواصل نسبتا برابر (فلان شاه فرزند بهمان شاه فرزند بیسار شاه و ...) حدث زده شد. از روی این دوقرینه نام داریوش خوانده شد و به کمک منابع یونانی و اسم شاهان هخامنشی سایر نویسه‌ها نیز خوانده شدند. گروتفلد آلمانی و راولینسون انگلیسی نقشی کلیدی در این فرایند داشتند. پژوهشگران و زبانشناسان با خواندن کتیبه‌های میخی ملاحظه‌کردند که با زبانی که شباهت بسیاری با سانسکریت (زبان باستانی هند) دارد مواجهند. سانسکریت زبانی کاملاً شناخته‌شده در آن زمان بود. به این ترتیب کتیبه‌های هخامنشی خوانده شدند.

در سال 1621م. سیاح ایتالیایی به نام پیترودلاواله از کتیبه‌های تخت‌جمشید چند علامت میخی نقاشی کرد و با خود به اروپا برد و به حدس خود گفت که این خط باید از چپ به راست خوانده شود. شاردن جهانگرد فرانسوی در سال 1674م. یکی از کتیبه‌های ایرانی را در سیاحتنامه خود ترسیم کرد و کنت کای لوس در 1762 م. تصویر گلدانی از مرمر را که بر روی خود کتیبه‌هایی از سه خط میخی و یک خط مصری داشت انتشار داد و زمینه را برای تحقیق باز کرد. در سال 1765م. کارس تنس نی‌بور دانمارکی کتیبه‌هایی از پاسارگاد کپی برداشت و معلوم کرد که خطوط این کتیبه‌ها از سه نوع است و ساده‌ترین آنها مرکب از چهل و دو علامت می باشد. عالم دانمارکی دیگر به نام مون‌تر نوع دوم خط میخی را در سال 1802م. خط سیلابی یا هجایی اعلام کرد و گفت هر علامت آن نماینده‌ی یک هجاست و خط سوم نیز ایدئوگرامی است یعنی هر علامت نماینده‌ی یک مفهوم یا کلمه است. بعدها عالم مزبور گفت در جاهایی که کتیبه به سه نوع خط نوشته شده هر سه از حیث مضمون راجع به یک مطلب‌اند و هرکدام از خط‌ ها متعلق به یک زبان است. به عقیده‌ی او خط اول باید متعلق به زبانی باشد که متن در ابتدا به آن زبان نوشته شده و بعد آن را به دو زبان دیگر ترجمه کرده‌اند و چون زبان اهالی پارس، که تخت‌جمشید در آن واقع است، زبان پارسی بوده پس جای اول را باید به زبان پارسی داد. پس از آن او بخواندن خط اول که ساده‌تر بود پرداخت. او با این مجاهدت‌ها توانست دو حرف را که عبارت از «آ» و «ب» باشند معلوم کند و نیز متوجه شد که چند علامت خط میخی در ایران باستان همیشه با هم و به یک ترتیب تکرار می‌شوند ولی گاه گاه آخر این چند علامت تغییر می‌کند. در ادامه‌ی تلاش‌های مون تر, محقق دیگری به نام گروت فند به این نتیجه رسید که این چند علامت که به یک ترتیب و با هم تکرار می‌شوند باید کلمه شاه باشد و کلمه‌ای که قبل از آن آمده و در دو کتیبه مختلف است اسم شاه. بالا خره بعد از مجاهدت و تلاشهای فراوان محققین راولین سن موفق شد راز کتیبه‌ی بیستون داریوش اول را که با سه زبان نوشته شده بود (پارسی قدیم، ایلامی، آسوری) فاش کند. و این باعث شد تا الفبای زبان پارسی باستان معلوم شود و چهارصد واژه از این زبان بدست آمد. علامات خط میخی دوم نیز به کوشش راولین سن در سال 1855 م. کاملاً معلوم شد و محقق شد که زبان آن زبان ایلامی یا زبان شوشجدید است. بعد از این به خواندن خط سوم پرداختند در اینجا کار با اشکالات بسیار همراه بود زیرا این خط کمتر از دو خط دیگر جا گرفته بود. «مون تر» در 1802 م. گفت که بعضی علامات خط سوم شبیه علاماتی است که بر آجرهای بابل نوشته شده و از خرابه‌های این شهر قدیم بدست آمده است. بر اثر اکتشافات الیاردا و ابت تاا در نینوا ثابت گردید که خط سوم کتیبه‌های هخامنشی همان خط آسوری وبابلی است و دیگر شکی نماند که شاهان هخامنشی بعد از زبان پارسی قدیم و زبان ایلامی به خط و زبان آسور و بابل، که زبان و خط نخستین مردم متمدن آسیای پیشین بود توجه داشته و آنرا بکار می برده‌اند.
بر اثر کوشش صدوپنجاه‌ساله‌ی این پژوهندگان ما امروزه از هر جهت به زبان و خط رایج زمان هخامنشیان آگاهیم.

نکته‌ٔ جالب توجه اینست که همان طور که گفته شد کتیبه‌ٔ بیستون و اکثر کتیبه‌های تخت جمشید (پارسه) به سه زبان ایلامی، بابلی(اکدی) و پارسی باستان نوشته شده‌اند. از این رو پس از رمز گشایی خط میخی هخامنشی، خط بابلی و پس از آن خط ایلامی(به طور ناقص) رمز گشایی شدند. باید توجه داشت که حجم لوحهای گلی و کتیبه‌ها به این دو زبان چند هزار برابر کتیبه‌های فارسی باستانی‌است. به علاوه این دوخط حتی در زمان هخامنشیان سابقه‌ای چندهزار ساله داشتند! پس باید گفت
دانشهای نوین آشور شناسی و سومر شناسی و عیلام شناسی همه مدیون خط میخی هخامنشی‌اند.

روندی که در بالا به آن اشاره شد تا حدی گویای نکته ای تاریخی ‌است. چون زبان و خط میخی هخامنشی در میان مردمان و تیره‌های گوناگون شناخته شده نبود، پادشاهان هخامنشی از دو زبان و خط دیگر نامبرده در بالا نیز استفاده می‌کردند تا عده بیشتری از مردمان امپراطوری قادر به خواندن آنها باشند. اما همین خط گمنام باعث  « رمزگشایی  » دو خط معروف آن زمان شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 13:39  توسط آنتی پورپیرار  | 

کتیبه بیستون و نکاتی چند پیرامون سلوک داریوش

 کتیبه داریوش در بیستون

 

متاسفانه بعضی از منابع تاريخي ايراني اينگونه اند كه چند قرن بعد از تاريخ واقعه اي كه روايت ميكنند نوشته شده اند و اينكه معمولا اصل اين نوشته ها در اختيار ما نيست و نسخه هايي كه خود ساليان سال بعد از نسخه اصلي كپي برداري شده و به امروزيان رسيده  اند نیز معمولا تغييراتي چند بخود پذيرفته اند. اما كتيبه هاي هخامنشي منابع اصيل و بکری هستند که معتبرترين آنها كتيبه بيستون داريوش كبير نام دارد.  نكات جالبي در این كتيبه هست كه بازگوکننده بسیاری از ناگفته ها پیرامون عقاید و سلوک داریوش پادشاه بزرگ هخامنشی است:

 

 بند 5- داريوش شاه گويد : تو كه از اين پس شاه خواهي بود خود را قوياً از دروغ  بپاي . گر چنان فکر كني [ كه ] كشور من در امان باشد مردي كه دروغ زن باشداو را سخت كيفر بده .


بند 14- داريوش شاه گويد: تو که از اين پس شاه خواهي بود . مردي که دروغگو باشد ياآن که تبهکار باشد دوست آنها مباش . به سختي آنهارا کيفر ده .»

 

 " پاسداشت راستي و راستگويي و اجتناب از دروغگويي  يكي از مهمترين اصول ايران باستان بوده حتي دروغ مصلحتي هم در آن جايي نداشته. ايرانيان پيشگامان راستگويي و اخلاق در جهان بودند ولي متاسفانه بايد اقرار كرد امروز خيلي از اين اصل دور افتاديم و چه بسا بسيار ميبينيم كه اشخاص حتي با وجوديكه ميدانند در نظر همه مردم سخنشان دروغ است دست به دامان دروغ ميشوند و عيبي در اين كار نميبينند."

 

بند 6-  داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه من کردم . به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کردم . تو که از اين پس اين نبشته را خواهي خواند آنچه به وسيله من کرده شده ترا باور شود . مبادا آن را دروغ بپنداري .


بند 7- داريوش شاه گويد : اهورا مزدا را گواه مي گيرم که آنچه من در همان يک سال کردم اين راست [ است ] نه دروغ .


بند 9- داريوش شاه گويد : شاهان پيشين را مادامي که بودند چنان کرده هايي نيست که به وسيله من به خواست اهورا مزدا در همان يک سال کرده شد .

 

داريوش چندين بار زمان يكسال را در كتيبه بكار برده . معلوم است كه برقراري نظم كشور آن هم در آن روزگار امري ناشدني بوده مخصوصا با وسعت كشور پارس آنروز و سپاهياني كه همه هم سواره نبوده اند. اين نكته در كارنامه داريوش هخامنشي مغفول مانده هر چند خود بسيار بر آن تكيه كرده بود. بايد اعتراف كرد سرو سامان دادن به يك كشور پهناور و شورش زده حتي امروز هم كار يكسال نيست و اگر داريوش نميتوانست در طول يكسال به اين مهم دست يابد چه بسا در ايجاد ساير اقدامات امنيتي و رفاهي در كشور ناكام ميماند اين اقدام كار هر كسي نبود. فرضياتي چون بكار بردن خشونت كه اخيرا از جانب افرادي ضد ملي چون ناصر پورپيرار نويسنده كتب دوازده قرن سكوت و پلي بر گذشته مطرح شده اند نميتوانند درست باشند زيرا اين شورشها مردمي نبوده بلكه حاصل شورش سرداران و حكمرانان پيشين و ادعاي شاهي آنان بوده است و در اكثر موارد آنچنان كه ميدانيم حاكمان شورشي بر مردم سخت گرفته اند و سرنگونيشان خواست مردم بوده است.در بند 14 داريوش از بازگرداندن اموال مردم نيز سخن گفته است .

«بند 13- داريوش شاه گويد : از آن جهت اهورا مزدا  مرا ياري کرد و ايزدان(مخلوقات برتر خدا) ديگري  که هستند که پليد نبودم . دروغگو نبودم . تبهکار نبودم . نه من نه دودمانم . به راستي رفتار کردم . نه به ضعيف نه به توانا زور نورزيدم . مردي که دودمان من همراهي کرد او را نيک نواختم . آن که زيان رسانيد اورا سخت کيفر دادم .»

 

" لحن كلام به هيچوجه دستوري و متكبرانه نيست براي من بسيار جالب است كه شاهي فاتح و پيروز با قدرت مطلقه و كامله در آن عصر چنين لحني را بكار ميبرد . بايد گريزي زد به عصر قاجار و با شاهاني كه فرنگ رفته بودند مقايسه اي كرد لحن ارباب و نوكري مظفرالدين شاه بي كفايت و بي قدرت كجا و لحن شاه هخامنشي كجا "

بند 15- داريوش شاه گويد : تو که از اين پس اين نپشته را که من نوشتم يا اين پيکرها را ببيني مبادا [ آنها را ] تباه سازي . تا هنگامي که توانا هستي آنها را نگاه دار.
بند 16- داريوش شاه گويد : اگر اين نپشته يا اين پيکرها را ببيني [ و ] تباهشان نسازي و تا هنگامي که ترا توانايي است نگاهشان داري ، اهورا مزدا ترا دوست باد و دودمان بسيار و زندگيت دراز باد و آنچه کني آن را به تو اهورا مزدا خوب کناد .

" آه. اين ديگه جاي شرمندگي داره . در زمستان آب روي كتيبه جمع ميشه و يخ ميبنده و به تركيدن سنگها كمك ميكنه بعد از 2500 سال نتوانستيم يك سايه بان و ناودان آب چند متر بالاتر از كتيبه نصب كنيم و يا به نوعي آب باران را قبل از رسيدن به كتيبه به نوعي منحرف كنيم.جاي شرمندگي بسيار دارد "

بند 5 – داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا من شاه هستم . اهورا مزدا شاهي را به من داد .
بند 9 – داريوش شاه گويد : اهورا مزدا مرا اين پادشاهي داد . اهورا مزدا مرا ياري کرد تا اين شاهي بدست آورم . به ياري اهورا مزدا اين شاهي را دارم .

 "  مضمون این  بند های کتیبه ( بندهای ۵ و ۹) ارائه دهنده نزديكترين عقيده به توحيد است. اشارات متعدد داریوش به خالق ( اهورامزدا) نشان از ایمان او به مشیت الهی و خود را در مقابل قدرت لایزال الهی هیچ دانستن است "

بند 20- داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا اين نپشته را من [ به طريق ] ديگر [ نيز ] کردم . بعلاوه به [ زبان ] آريايي  بود هم روي لوح هم روي چرم تصنيف شد . اين نپشته به مهر تأييد شد . پيش من هم نوشته هم خوانده شد . پس از آن من اين نپشته را همه جا در ميان کشورها فرستادم مردم پذيرا شدند .

" آخرين بند كتيبه است نشان از سازماندهي مهر تاييد گرفتن و اهميت گزارش به مردم است ."

بند 10 – داريوش شاه گويد : اين [ است ] آنچه به وسيله من کرده شد پس از اينکه شاه شدم . کمبوجيه نام پسر کوروش از نسل ما او اينجا شاه بود . همان کمبوجيه را برادري بود بردي نام هم مادر [ و ] هم پدر با کمبوجيه . پس از آن کمبوجيه آن بردي را بکشت ، به مردم معلوم نشد که بردي کشته شده . پس از آن کمبوجيه رهسپار مصر شد ، مردم نا فرمان شدند . پس از آن دروغ در کشور بسيار شد هم در پارس ، هم در ماد ، هم در ساير کشورها .


بند 11 – داريوش شاه گويد : پس از آن مردي مغ بود گئومات نام . او از پ ئيشي يا وودا ( پي شياووادا ) برخاست . کوهي [ است ] ارکديش ( ارکادري ) نام . چون از آنجا برخاست از ماه وي يخن 1 چهارده روز گذشته بود . او به مردم چنان دروغ گفت [ که ] : من بردي پسر کوروش برادر کمبوجيه هستم . پس از آن مردم همه از کمبوجيه برگشته به سوي او شدند هم پارس ، هم ماد ، هم ساير کشورها . شاهي را براي خود گرفت . از ماه گرم پد 2 9 روز گذشته بود آنگاه شاهي را براي خود گرفت . پس از آن کمبوجيه به دست خود مرد .

نميدانم شايد بايد باور كنيم روزگار تلخ ما هم حاصل دروغگويي هاي بسيار است.

بند 12- داريوش شاه گويد : نبود مردي ، نه پارسي ، نه مادي ، نه هيچ کس از تخمه ما که شاهي را گئومات مغ باز ستاند . مردم شديداً از او ميترسيدند که مبادا مردم بسياري را که پيش از آن بردي را شناخته بودند بکشت . بدان جهت مردم را مي کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردي پسر کوروش نيستم . هيچ کس ياراي گفتن چيزي درباره گئومات مغ نداشت تا من رسيدم . پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم . اهورا مزدا به من ياري ارزاني فرمود . از ماه باگاديش 3 10 روز گذشته بود . آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهايي را که برترين مردان دستيار [ او ] بودند کشتم . دژي سيک ي ووتيش 4 ، نام سرزميني ني ساي نام در ماد آنجا او را کشتم . شاهي را از او ستاندم . به خواست اهورا مزدا من شاه شدم . اهورا مزدا شاهي را به من داد .


بند 14 – داريوش شاه گويد : شاهي را که از تخمه ما برداشته شده بود آن را من برپا کردم . من آن را در جايش استوار نمودم . چنانکه پيش از اين [ بود ] همان طور من کردم . من پرستشگاه هايي را که گئومات مغ ويران کرده بود مرمت نمودم . به مردم چراگاه ها و رمه ها و غلامان و خانه هايي را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم . من مردم را در جايش استوار نمودم ، هم پارس ، هم ماد و ساير کشورها را . چنان که پيش از اين [ بود ] آنچه را گرفته شده [ بود ] برگرداندم . به خواست اهورا مزدا من اين را کردم . من کوشيدم تا خاندان ما را در جايش استوار نمايم چنان که پيش از اين [ بود ] آن طور من کوشيدم به خواست اهورا مزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برنگيرد

اين دو بند جا دارد كه چند بار خوانده شود.
در آخر لازم به توضيح است كه اين گفتار تاييدي بر حكومتهاي شاهنشاهي نيست . به عقيده اينجانب حكومت شاهنشاهي در عصر حاضر دارويي تاريخ مصرف گذشته است، اما هرگز نبايد از ياد بزرگان ايران و افتخاراتي را كه برايمان آفريدند غافل شد . هرچند بر اين باورم كه كوروش كبير و داريوش كبير از بزرگان ايران نيستند بلكه بالاتر از آن كوروش و داريوش خود ايرانند.

داريوش شاه گويد : اکنون آنچه به وسيله من کرده شد آن را باور آيد . همچنين به مردم بگو ، پنهان مدار . اگر اين گفته را پنهان نداري به مردم بگويي اهورا مزدا دوست تو باد و دودمان تو بسيار و زندگيت دراز باد

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 15:13  توسط آنتی پورپیرار  | 

مطالب قدیمی‌تر