تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

تناقضات ناصر پورپیرار - بخش دوم ( تورات ، کتیبه بیستون و پوریم )

ناصر پورپیرار در تلاش بی فرجام خود برای اثبات افسانه قتل عام ساکنان ایران زمین در جریان جعلی پوریم، می کوشد با سند قرار دادن متن کتیبه داریوش در بیستون به اسامی ۳۲ قوم ذکر شده در این سنگ نبشته استناد نموده و با این ادعا که ذکر نام آنان در این کتیبه بزرگترین دلیل حضور آن ها در تاریخ و در شرق میانه است، فورا نتیجه بگیرد که  چون پس از داریوش، تاریخ دیگر اثر و یادی از این اقوام نکرده و اسامی این بومیان کهن ایران در هیچ صحنه و سندی تکرار نمی‌شود، لذا قطعا تمامی آن‌ها  در جریان پوریم از عرصه‌ی تاریخ حذف شده اند و این خود دلیلی است بر صحت مدعای وی در خصوص جریان پوریم ذکر شده در کتاب مقدس یهود!!!!

در ابتدا توجه شما را به متن نوشته ناصر پورپیرار در این خصوص جلب می کنم:

 " اینک و فقط از فحوا و بر اساس متن سه سنگ نگاره‌ی به جای مانده از داریوش، بر بدنه‌ی دیوار جنوبی صفه‌ی تخت جمشید (DPe)، بر کتیبه‌ای در شوش (DSe)، و بر گورنبشته‌ی او در نقش رستم (DNa)، برمی‌آید که به زمان تسلط داریوش بر ایران و بین‌النهرین، پس از کودتای مشهور او علیه فرزندان ضد یهود کورش، با نام‌های کمبوجیه و بردیا، لااقل و به اعتراف و برابر فهرست ارائه شده از شخص و زبان داریوش، اقوام و بومیانی با اسامی زیر در شرق میانه حضور داشته‌اند: اوژه، بابیروش، اثوره، اربایه، مودرایه، سپرده، مدی‌ها، کت پتوکه، پارثوا، زرنکه، هرایوا، واررنی، سوگود، گندار، ثته گوش، هروواتیش، مکه، اوس کی هیا، اوتا، دهیاو، اسه گرته، ادویندوش، کوشیا، کرکا، مچیا، پوتایا، داریتی، اکئومچیا، رخج، مریه، باختریش و سکه‌ها!.............................................                                                         
اسامی این سی و دو ملت موجود در سنگ نبشته‌های داریوش، بزرگ‌ترین دلیل حضور آن‌ها در تاریخ و در شرق میانه است. […] اما از پس داریوش و درست‌تر این که از پس ماجرای پوریم، تاریخ دیگر اثر و یادی از این اقوام ارائه نمی‌دهد، اسامی این بومیان کهن ایران در هیچ صحنه و سندی تکرار نمی‌شود، تمامی آن‌ها را از عرصه‌ی تاریخ حذف شده می‌بینیم و به هیچ صورتی ذکری از این مردم و قوم و سرزمین‌شان، بر زبانی نمی‌گذرد! […] "

 

او در ادامه مجددا با مصادره بمطلوب نمودن مندرجات کتیبه داریوش سعی عبث دیگری در اثبات جریان پوریم می نماید. جالب اینجاست که وی در نوشته خود سخن ازاسناد و استنادهای بسیاری !!! در خصوص این قضیه می نماید که بر همه اهل فن واضح است علیرغم این لاف گزاف ، تنها سند او بخش ملکه استر کتاب تورات است و تنها منبع استناد او نیز همین مندرجات بی ارتباط با موضوع پوریم موجود در کتیبه داریوش هخامنشی.

ناصر پورپیرار :  " سرنوشتی که یهودیان با کمک بازوی نظامی و خشونتگر هخامنشیان دست پرورده‌ی خویش، برای ایرانیان رقم زده‌اند، از سرنوشتی که مردم بین النهرین بدان دچار شدند، بسی انتقام جویانه‌تر و خون بارتر بوده است […] اینک می‌توان با اسناد و استنادهای بسیار، مدعی شد که یهودیان در هجوم کینه توزانه‌ی خود به بومیان آرامش و استقلال طلب ایران، که با تسلط وحشیان هخامنشی و راهبران یهودی آن‌ها مخالف بوده‌اند، در ماجرای "پوریم" و با اجازه داریوش، در یک اقدام خبیثانه و کثیف نظامی از پیش طراحی شده، و در غافل گیری کامل، اقوام مسالمت جوی بسیاری را از مسیر تاریخ ایران و شرق میانه روبیده‌اند.

 

ناصر پورپیرار در راستای این ادعای موهوم خود  در جای دیگری از وب لاگ مربوطه و در یادداشتی به مناسبت انتشار کتاب ساسانیان ۳ ، چنین ادعا می کند:

 " اينک حجت بر همه تمام است. ديگر می‌دانيم که يهوديان در اواخر دوران داريوش اول، و آن زمان که دفاع جمعی، سراسری و متحدانه‌ی اقوام شرق ميانه، متجاوزين هخامنشی را به آستانه‌ی شکست کامل کشانده بود و به تصريح تورات، مردم ممتاز منطقه‌ی ما، پيش شرط اين شکست را، قتل عام همزمان يهوديان خزيده در ميان اقوام اين خطه تشخيص داده بودند، يهوديان و باز هم به تصريح تورات، با سود بردن از شبکه‌ی اطلاعاتی پنهان خويش و پس از آگاهی از اين نيت جمعی، تصميم به پيش دستی می‌گيرند و با کمک عوامل نظامی هخامنشی، در يک يورش و شبيخون برنامه ريزی شده‌ی منظم و کودتا‌گونه‌ی پر از سبعيت، چنان که الگوی تمام کودتاهای پس از پوريم شده است، نخست سازمان‌های رهبری و برجستگان و هدايت کنندگان اقوام و سپس در آشفتگی و هراس به وجود آمده‌ی بعدی، فرد فرد زندگان ساکن سراسر شرق ميانه را، در اقدام پليدی که خود پوريم نام داده‌اند، قتل عام می‌کنند............ آن چه را من به مدد اسناد و قرائن و اشارات و امارات گمانه می‌زنم، امحاء کامل قريب ۳۰ ملتی است که در فهرست مقبره ی داريوش نام برده شده است. "

 

خوب تا اینجا به چند نکته جالب در لابه لای سخنان جناب ناصر پورپیرار برخوردیم که عبارتند از :

۱- به جز در بخشی الحاقی به کتاب مقدس !! یهود  ( که بزعم علمای اسلام و بسیاری از محققین برجسته ادیان کتابی تحریف شده است )، در هیچ منبع و ماخذ تاریخی دیگری به حادثه پوریم اشاره نشده است.و ناصر پورپیرار به تصریح!!! تورات حجت را  در خصوص پوریم بر همه تمام شده می داند.

۲-  ناصر پورپیرار بدلیل سردرگمی ناشی از عدم دسترسی به هرگونه ماخذ و منبع تاریخی جهت اثبات سخنان خود در خصوص جریان پوریم ناچارا به متن کتیبه داریوش در بیستون پناه آورده و با استناد به آن  اظهار می دارد که : اسامی  سی و دو ملت موجود در سنگ نبشته‌های داریوش، بزرگ‌ترین دلیل حضور آن‌ها در تاریخ و در شرق میانه است.

۳- دم خروس ناصر پورپیرار در آنجایی آشکار می شود که با یک بررسی ساده متوجه می شویم متن کتیبه بیستون حاوی نکاتی دیگری هم هست که اگر به زعم وی آنرا بعنوان یک ماخذ مورد استناد مهم درراستای اثبات  جریان پوریم بشناسیم، آنگاه بسیاری دیگراز نقطه نظریات وی زیر سئوال می رود. منجمله این نظر پورپیرار که به تاریخ ذیل در ستون پیامهای خوانندگان وب لاگ خود ( حق و صبر ) درج نموده است :

نويسنده: ناصر پورپیرار  سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت: 5:27
 
...... من عقیده ی مستقیم خود را در باره ی قوم فارس بیان کرده ام و می توانم به شیوه ی آکادمیک اثبات کنم که هرگز در این جغرافیا و در هیچ کجای دیگر جهان قوم و سرزمین و خلیج و خلقی به نام فارس نبوده و کلیه شبه اسناد مربوط به این قوم و از جمله زبان ساختگی آن، در زمره ی جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم از هزار سال پیش تاکنون است.
 
در حالیکه می بینیم بر خلاف این نظر وی در کتیبه بیستون ( ماخذ مورد استناد وی در رابطه با جریان پوریم ) چندین بار نام قوم پارس در بندهای مختلف این کتیبه ذکر شده است.
 

در بند ۱۳ این کتیبه ، داریوش سخن از یاری خدا می کند و علت آنرا دوری خود و خاندانش از پلیدی ، دروغ، تبهکاری و همچنین عدم زورگویی به ضعیف و توانا، راستی در رفتار و ... بر می شمرد .

«بند 13- داريوش شاه گويد : از آن جهت اهورا مزدا مرا ياري کرد و ايزدان(مخلوقات برتر خدا) ديگري که هستند که پليد نبودم . دروغگو نبودم . تبهکار نبودم . نه من نه دودمانم . به راستي رفتار کردم . نه به ضعيف نه به توانا زور نورزيدم . مردي که دودمان من همراهي کرد او را نيک نواختم . آن که زيان رسانيد اورا سخت کيفر دادم .»

 

لحن كلام او به هيچوجه دستوري و متكبرانه نيست. جالب است که شاهي فاتح و پيروز با قدرت مطلقه و كامله در آن عصر چنين لحني را بكار ميبرد آنوقت این گفتار را مقایسه کنید با سخنان پادشاهان عصر قاجار و با شاهاني كه فرنگ رفته بودند و ببینید بعنوان مثال تفاوت لحن ارباب و نوكري مظفرالدين شاه بي كفايت و بي قدرت كجا و لحن شاه بزرگ هخامنشي كجا . که همه چیز خود را در ید قدرت خدا و مصلحت او می بیند و بس. این فرد چگونه می تواند به ادعای پورپیرار تمامی مردم سرزمین ایران را بخاطر یک زن از دم تیغ گذرانده باشد!!!!

«بند 5 – داريوش شاه گويد : به خواست اهورا مزدا من شاه هستم . اهورا مزدا شاهي را به من داد .
بند 9 – داريوش شاه گويد : اهورا مزدا مرا اين پادشاهي داد . اهورا مزدا مرا ياري کرد تا اين شاهي بدست آورم . به ياري اهورا مزدا اين شاهي را دارم . »

 

۴- این دروغی سخت وقیح  است که پس از داریوش یکم در هیچ متن و سندی نام و یادی از اقوام بومی ایران نرفته است. نه تنها داریوش یکم در سنگ‌نبشته‌هایی متعدد، که مربوط به برهه‌های مختلف پادشاهی اوست، از اقوام امپراتوری خود به عنوان فرمان‌برداران و خراج‌گزاران زینده و باشنده‌ی خویش نام برده (DB I.14-17؛ DPe 10-18؛ DSe 21-30؛ DSm 6ff.؛ DNa 22-30؛ .Kent, pp. 302ff)، و از این رو معلوم نیست که وی در چه زمانی این اقوام گوناگون و پرشمار را محو و نابود کرده که حتا در واپسین نبشته‌ی خویش (نقش رستم) نیز بدانان اشاره نموده است، بل که جانشینان وی نیز در سنگ‌نبشته‌های محدود بازمانده از خود، از این اقوام نام برده اند، بلکه به مردمانی که اخیراً به تبعیت امپراتوری هخامنشی نیز درآمده‌ بودند، اشاره کرده‌اند (XPh 16-28؛ A3P).

بعلاوه مورخ یونانی، "کورتیوس روفوس" در کتاب خود (Historiarum Alexandri III.2) از حدود 11 قوم که در لشکر داریوش سوم در نبرد ایسوس شرکت داشتند نام می‌برد (پارس‌ها، مادها، بارکان‌ها، ارمنی‌ها، هیرکانی‌ها، تپوری‌ها، دربیک‌ها، کاسپی‌ها، باکتری‌ها، سغدی‌ها، هندی‌ها)

همچنین آثار برجسته و معتبری چون جغرافیای "بطلمیوس" و "استرابو"، حاوی گفتارها و گزارش‌های بی‌شماری درباره‌ی اقوام بومی ایران و آسیای غربی است که هم‌چنان و بی‌وقفه، حیات اجتماعی و اقتصادی آنان، از عصر هخامنشیان تا دوران این نویسندگان یونانی (سده‌ی یکم و دوم میلادی)، ادامه داشته و پا بر جا بوده است.

۵- داستان کشته شدن چندین هزار فرد ضدیهودی به دست یهودیان، و افسانه‌ی "پوریم"، آن گونه که در کتاب "استر" بازگو شده (Esther IX.6, 15-16)، افسانه‌ای است که در هیچ متن و سند ایرانی و انیرانی تأیید و گواهی نمی‌شود و بدیهی است اگر چنین کشتار عظیمی روی می‌داد، دست کم می‌بایست در یک سند تاریخی شرح و روایتی از آن یافته می‌شد. افزون بر این، در اسناد ایرانی (به ویژه الواح ایلامی تخت جمشید) و منابع انیرانی (مانند هردوت، پلوتارک، کتزیاس، و…) حتا نام‌هایی چون "هامان" و "مردخای" به عنوان درباریان بلندپایه‌ی هخامنشی، یا "وشتی" و "استر" به عنوان شهبانوان هخامنشی، و دیگر شخصیت‌هایی که در داستان "استر" معرفی می‌گردند، نیز یافته نمی‌شوند.

۶- برخلاف ادعای دروغین پورپیرار، در کتاب استریهود هیچ نامی از داریوش برده نشده است بلکه از پادشاهی به نام "احشوروش" (Ahashwerosh) یاد گردیده که ظاهراً ترانوشت عبری نام "خشایارشا" است. با وجود این، متن یونانی کتاب استر، پادشاه مذکور را "اردشیر" (Artaxerxes) می‌خواند (McCullough, p. 634). احشوروش در کتاب دانیال (9/1)، «مادی» و پدر داریوش توصیف گردیده است. "ابن عبری" مورخ مسیحیِ ایرانی (سده‌ی هفتم ق) روایت جالب توجهی را در این باره ارائه می‌کند و می‌نویسد (ص67): «گویند در زمان او (خشایارشا) داستان استر پاک‌دامن و مردخای نیکوکار که از مردم یهودا بودند اتفاق افتاد و این قولی نااستوار است و گرنه کتاب "عزرا"، که همه‌ی وقایع یهود را در زمان این پادشاه آورده، آن را ناگفته نمی‌گذاشت و درست آن است که این واقعه در زمان اردشیر مدبر رخ داده باشد». "یوزفوس فلاویوس"، مورخ یهودی سده‌ی یکم میلادی نیز، داستان استر و مردخای را در عصر اردشیر قرار می‌دهد و بازگو می‌کند (Antiquities of the Jews XI.6.1-13).

توضیح : در بندهای چهارم تا ششم این مقاله از متن مقاله " داریوش کبیر و پورپیرار " استاد کیانی سود برده شده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:0  توسط آنتی پورپیرار  | 

تناقضات ناصرپورپیرار - بخش اول ( یهود ، شاهنامه و کوروش )

 اخيرا آقاي ناصر پور پيرار، نامه اي به وزير ارشاد ، آقاي صفار هرندي نوشته و اظهارات ايشان را در باب فردوسي و شاهنامه سخت مورد نقد قرار داده است.  متن  نامهء سرگشادهء ايشان را می توانید در وبلاگ شخصی وی ، بخوانيد. ايشان ضمن اعتراض به اينكه عده اي سخنرانيش را عليه فردوسي به هم زده اند شاهنامه را كتابي يهود ساخته خوانده اند كه در۷۰ سال اخیر به سعی لابی یهود و به قصد دامن زدن به ستیزه های قومی مورد استناد جماعت وطن فروش و عرب و اسلام ستیز قرار گرفته است.

برای آشنایی بهتر خوانندگان این وب لاگ با تناقضات فاحش وی در خصوص فردوسی و شاهنامه، در ابتدا توجه شما را به متن مصاحبه وی با روزنامه شرق در اوایل خردادماه ۸۳ است که خبرگزاری ایسنا نیز مبادرت به انتشار آن نمود .

"روزنامه شرق :  آقای پورپیرار، در لابه لای صحبتتان گفتید که قوم کوروش ازمنفورترین سلسله های موجود بوده است.اين با داده های کنونی همخوانی ندارد.مستندات در اين زمينه چيست؟

ناصر پورپیرار : البته داده های کنونی بدون استناد است . داده هايی که من دادم خيلی ساده است . من می پرسم در تمام تاريخ کجا يادی از کوروش شده است؟از پس سلسله هخامنشی چه کسی نام کوروش را آورده است؟ آيا شاهنامه کوروش را می شناسد ؟ داريوش و خشايارشاه را می شناسد؟ وقتی شاهنامه و هيچ سند ديگری اينها را نمی شناسد پس اينها از ذهن مردم ايران خارج شدند. به خاطر جنايات و ويرانيهايی که به بار آوردند مردم اينها را اصولا از ذهنشان بيرون کردند. تا هشتاد نود سال پيش در تاريخ اسم داريوش و کوروش نيست؟چرا اسم نابودکننده آنها به طرق مختلف است؟ خود فردوسی راننده هخامنشيان را می شناسد و اسکندر را ستايش می کند و حتی اسکندر را به مکه می فرستد و حاجی می کند.اما چطور چنين چيزی ممکن است که اسکندر را بشناسد اما کوروش و داريوش را نشناسد؟اينها همه پيام ملی است. "

 

بله با یک مقایسه ساده میان ادعاهای ناصر خان پورپیرار در نامه ارسالی جهت وزیر ارشاد با متن پاسخ وی به سئوال روزنامه شرق به سادگی می توان اوج دروغگویی، ریاکاری و مغلطه گری را در میان سخنان وی دریافت زیرا :

۱- او از یک طرف مدعی است که کتاب شاهنامه کتابی یهود ساخته است.

۲- از طرف دیگر همین کتاب شاهنامه را سند ادعاهای خود در مورد منفور تلقی نمودن کوروش نزد افکار عمومی!!! قرار می دهد و معتقد است چون نام کوروش در کتاب شاهنامه نیامده است این خود یک پیام ملی است. و نشان دهنده آنست که فردوسی عمدا نام کوروش را بخاطر جنایاتی که مرتکب شده بود از کتاب خود حذف نموده است.

۳- فلذا

۳- سئوال ما از ایشان اینست که اگربپذیریم که بنا به فرمایش شما شاهنامه یک کتاب یهود ساخته است، پس چرا در این کتاب بجای آنکه از کوروش به عظمت و شکوه یاد شود ( همانطور که در تورات آمده است ) ناگهان نویسنده مزدور و اجیریهود شده آن!!! ( حکیم فردوسی ) دست رد به سینه یهود و یهودیت می زند و رسالت بازگویی پیام ملی مردمان رنجدیده وطن را عهده دار می شود!!!!

 

 

به ادامه ماجرا توجه فرمائید:

 ناصر پورپیرار در دنباله مصاحبه خود چنین افاضه می کند:

البته من هزارتا دليل می آورم که تاريخ در ايران چنان اتفاق افتاده است که تورات نوشته است . چون تنها سند باستانی که کوروش را می شناسد تورات است.تورات حتی پيش از استيلای کوروش،کوروش را می شناسد. در تورات کوروش نه يک حاکم يا يک سلطان بلکه در تورات کوروش پيامبر يهوديان است. يعنی خطابهايی که يهوه با کوروش دارد گفتگوهايی مستقيم و بی واسطه است که اين خودش نشانه پيامبری است که خداوند با کسی مستقيما صحبت کند . در تورات دو نفر اين خصوصيات را دارند: موسی و کوروش.القابی که خدای يهود برای کوروش در تورات قائل است بسيار عالی شان تر از القابيست که برای موسی قائل می شود............................ تاريخ های جديدی هم که به اينها جايگاه جديد بخشيده اند باز بوسيله همان يهوديان نوشته شده است چون نزديک به تمامی مورخان تاريخ ايران و غيره همگی يهودی هستند حتی باستان شناسان و اسلام شناسان همگی يهود هستند. پس مسئله بازسازی کوروش و داريوش و هخامنشيان که منجی قوم يهود در  ۲۵۰۰  سال پيش بوده اند يک توطئه يهودی است.......................................البته يهوديان حق دارند به منجی خودشان ببالند ولی نزديک هفده هيجده ملت در بين النهرين از جمله آشوريها،بابليها و سراسر ايران،آنها را (هخامنشيان) نابود کننده نسل و هست خودشان می دانند. و اين در تاريخ ما منعکس است چون نسبت به آنها بی اعتنايی محض رعايت شده است.يک عقل ساده جستجوگر از همين اشاره کوتاه و ههمچنين تجليلی که از اسکندر شده می تواند بسياری چيزها را بيرون کشد . ولی کسی به اين مسائل علاقه نشان نمی دهد.زيرا بسيار دشوار است و من نيز به اين دشواری آگاه هستم.                                                                                                         

واقعا  چگونه ممکن است  باور کرد که کتاب شاهنامه آنگونه که ناصرپورپیرار ادعا می کند، یهود ساخته باشد ودسیسه پردازان یهود با سرمایه گذاری فراوان و در جهت اهداف سیاسی و اعتقادی خود نگارش آنرا سفارش کرده باشند، ولی برخلاف تاکیدات کتاب مقدس خود ( تورات ) که بنا به فرمایش جناب پورپیرار تنها سند باستانی است که کوروش را می شناسد، نامی از  یکی از مهمترین شخصیت های اعتقادی آن کتاب  یعنی کوروش( که به ادعای پورپیرار:  القابی که خدای یهود در تورات برایش قائل شده عالی شان تر از القابیست که برای موسی قائل شده !!!)  در آن نبرند و بر عکس در این کتاب ( شاهنامه ) پیام ملی مردم رنجدیده و متنفراز کوروش گنجانده شود !!!!!! و به جای  وصف او، اسکندر مقدونی مورد تکریم قرار گیرد و به حج فرستاده شود!!!!    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 13:16  توسط آنتی پورپیرار  | 

پاسخ به ادعای ناصر پورپیرار در خصوص تاریخچه مسجدسازی در ایران

 

ناصر پورپیرار با هدف اثبات حادثه پوریم و خالی از سکنه بودن سرزمین ایران!!! تا زمان فتح آن بدست مسلمین ، بارها و بارها عدم وجود حتی یک مسجد مربوط به قرون یکم تا چهارم هجری قمری را در ایران شاهد آورده است و بر مبنای این ادعای پوچ کوشیده است حقانیت عقاید بی اساس خود را در خصوص کشتار تمامی ساکنین ایران در جریان حادثه پوریم را به اثبات برساند!!!

در مقاله حاضر تعدادی از مساجد موجود در بخشهای مختلف کشور که ساخت همگی مربوط به قرون یکم تا چهارم هجری قمری است به نشانه ابطال کامل این ادعای پورپیرار ، معرفی می گردد. در ابتدا نظر شما را به متن یکی از چند نوشته  بی پایه و اساس ناصر پورپیرار در این خصوص جلب می نمایم: 

 ستون پیامهای وب لاگ صبر و حق /  ناصر پورپیرار / جمعه 14 مهر1385 ساعت: 12:36

" خالی بودن مطلق ایران از آدمی را در طلوع اسلام پیش هر چشم نابینا نشده ای می آورد و یا مکمل آن، که به اندیشیدن در این باب دعوت می کند که چرا شهرهای ایران تا قرن پنجم فاقد مساجد جامع بوده و برخی شهرها مسجد جامع را در قرن هشتم و نهم و دهم و یازدهم ساخته اند، پاسخی ندارند، زیرا اصولا پاسخی برای این سئوالات اصلی و عظیم جز پذیرفتن وسعت آدم کشی یهودیان در ماجرای پلید پوریم وجود ندارد و هر عقل در گل نمانده و هر قلب مریض نشده ای با دقایقی اندیشیدن در باب این دو سئوال، تمام حقایق را در مقابل خود ظاهر شده و مشت دروغ نویسان درباره ی تاریخ پیش و پس از اسلام ایران را گشوده می بیند، و چون شاهدند که گشودن این مباحث چه گونه در روشن کردن غموض تاریخ و رد جعلیات یهود موثر است، پس ناگزیر و از روی ناتوانی به دستور مراکزی، به جفتک پرانی و جفنگ نویسی و بهانه گیری های جهودانه روی می کنند....

 

و اما معرفی تعدادی از مساجد ایرانی ساخته شده در قرون یکم تا چهارم هجری قمری و رد ادعای صدرالاشاره وی :

 

۱- مسجد تاريخانه دامغان

  مسجد تاريخانه در دامغان واقع شده است و يكي از با عظمت ترين مسجد هاي اين منطقه به شمار مي رود. اين بنا به دليل سبك خاص معماري آن كه تلفيق سبك اسلامي – ساساني است از اهميت زيادي برخوردار بوده و  متعلق به سال هاي قبل از 200 هجري قمري مي باشد. احتمالاً تاريخانه در زمان تسلط اعراب بر ايران، آتشكده يا معبدي مذهبي بوده كه بعدها به مسجد تبديل شده است. بناي مسجد تاريخانه كهن ترين و قديمي ترين بناي اسلامي است كه تا كنون در اين منطقه پا برجا بوده است.
طرح اصلي ساختمان مسجد به سبك حياط اندروني است كه يك صحن بزرگ تقريباً چهارگوش به طول 27 متر و عرض 26 متر را در برگرفته است و در گرداگرد آن رواق‌هايي با تاق ضربي آجري روي پايه‌هاي گرد و قطور به بلندي 5/3 متر و قطر 5/1 تا دو متر وجود دارد. يكي از اين تاق‌نماها كه عميق‌تر و عريض‌تر از بقيه است, جاي مقصوره بوده و به همين جهت مواجه با قبله است. در ديوار عقب اين مقصوره، محراب را ساخته‌اند كه جهت قبله را معلوم مي‌كند و در مجاورت محراب نيز منبر موعظه قرار دارد.
در مورد معماري داخلي اين بنا بايد گفت: تاق‌هايي كه بدون مجاورت ديوار، روي ستون‌ها ساخته شده‌اند، معماري عهد ساساني را به ياد انسان مي‌آورد وستون‌هاي تاريخانه داراي تاق‌هاي ضربي وسيع و موازي با نماها هستند كه از طرف صحن مسجد، مانند ايوان‌هاي زمان ساسانيان باز و گشوده‌اند. از نظر معماري قطر و اندازه ستون‌هاي كاخ تپه حصار دامغان كه به جاي مانده از دوره ساسانيان است، برابر با اندازه و قطر ستون‌هاي تاريخانه‌ (كه كم تر از حد نياز بناست) است كه اين نشان دهنده استمرار و تداوم معماري ساسانيان در دوره‌ اسلامي است.طرح كلي بناي تاريخانه اگرچه به خاطر برآوردن نيازهاي عبادي بوده است، ولي احساسي از شكوه و زيبايي معماري كهن در بناهاي اسلامي را عرضه مي‌دارد كه بي‌شك، مظهر عظمت و در عين حال فروتني است.
ساختمان مسجد از نظر معماري و مصالح، كاملاً ساساني است و حتي آجرچيني شعاعي و ابعاد آجرهاي قرمز (به مساحت 35 سانتي‌متر مربع و قطر 75 ميلي‌متر) و خود ستون‌ها، شبيه طرح‌هاي كاخ ساساني است و تنها تفاوت جزيي آن با سبك ساساني، نوك تيز بودن بعضي از قوس‌‌هاي آن است كه براي اولين بار در ايران، با مقياس بزرگ به چشم مي‌خورد. اين مسجد در عين حال از ساده‌ترين و حتي از نظر محاسبات سازه‌اي يكي از دقيق‌ترين بناهاي مساجد صدر اسلام است. اين بنا در كل از ديواره‌ها و تاق‌هاي خشتي با مقدار كمي آجر و چوب ساخته شده و از اين حيث، يكي از مهم ترين بناهاي تاريخي است.

 

۲- مسجد جامع فهرج یزد

 

اين مسجد در 30 كيلومتري خاور يزد واقع شده است. مصالح عمده بناي مسجد از خشت و گل است و تاريخ بناي آن به صدر اسلام باز مي‌گردد. ستون‌هاي قطور و پوشش تاق آن از نوع بيز گهواره ای یوده و فقط مناره مسجد كه آن نيز از گل ساخته شده به دوره‌هاي بعدي مربوط است. اين مسجد در تاريخ معماري اسلامي ايران از اهميت بسيار بالايي برخوردار است و با مسجد تاريخانه دامغان قابل مقايسه است. با توجه به حفظ هويت و اصالت آن طي چهارده قرن، بدون شك از مواريث كم نظير فرهنگ و تمدن اسلامي است.

  

۳- مسجد جامع اردستان

  

 بنای مسجد جامع اردستان در مركز محله محال اردستان واقع شده و از كهن ‌ترين مساجد ايران است كه براساس بررسی های صورت گرفته بنای اوليه آن ، مربوط به قرون اوليه اسلامی است و در دوره سلجوقی تجديد بنا و در دوره های ديگر، بخش‌های مختلفی به آن اضافه شده است. براساس بررسی‌های باستان ‌شناسی، مسجد جامع اوليه اردستان، بين اواخر قرن دوم هجری تا نيمه اول قرن چهارم هجری، بر روی بقايای ساختمان‌های بزرگ خشتی ـ احتمالاً از دوره ساسانی ـ ساخته شده است. در نيمه دوم قرن ششم هجری، با تخريب بخشی از شبستان جنوبی مسجد اوليه، گنبدخانه كنونی بنياد شده و چندی بعد از آن، ايوان جنوبی و رواق‌های متصل به آن ساخته شده‌اند. در مرحله بعد، با حفظ تركيب اصلی، تغييراتی در جرزها و پايه‌ها به منظور تقويت و تحكيم آنها صورت گرفته و سرانجام در مرحله چهارم ساختمانی كه احتمالاً دوره صفوی را شامل می‌شود، ايوان‌های ديگر ـ خاوری، باختری و شمالی ـ به صحن اضافه شده‌اند. گسترش و اتصال مسجد به بناهای ديگر ـ مدرسه و حسينيه ـ نيز در همين دوره صورت گرفته است. با توجه به اطلاعات به دست آمده، ايوان شمالی و غرفه های جانبی آن، در يک زمان ـ 946هـ . ق بر روی آثار مسجد اوليه بنا شده است.
 
اين مسجد در دوره اخير به صورت علمی مورد مطالعه و تعمير قرار گرفته و به شماره 180 به ثبت تاريخی رسيده است.

۴- مسجد قدیمان نائین

مسجد قديمان در كنار حسينيه كلوان و در امتداد راه منتهی به دروازه كلوان قرار دارد. مشهور است كه اين مسجد، اولين مسجد جامع نايين در قرون نخستين هجری بوده است. اين نكته با توجه به شواهد تاريخی و الگوی شكل‌ گيری شهر، غيرمتحمل نيست. بنای مسجد بسيار ساده و فضای اصلی آن، تنها شبستان ستونداری در جهت قبله است كه ظاهراً تعمير و بازسازی شده است. در سه جبهه ديگر صحن، تعدادی غرفه و طاق نما وجود دارد. در زير صحن مسجد، يک شبستان زمستانی وجود دارد كه روشنايی آن توسط روزنه‌هايی كه در كف مسجد قرار دارد و روی آن ها را با سنگ مرمر پوشانده‌اند، تأمين می گردد. راه دسترسی به اين شبستان، از داخل كوچه سرپوشيده منتهی به حسينيه و در زير محلی كه به قدمگاه حضرت امام رضا مشهور است، قرار دارد. اين بنا دارای دو ورودی ساده است.

۵- مسجد شوش

 مسجد شوش در روی بخش خاوری خرابه های باستانی شوش قرار داشته و از اواخر سده اول هجری قمری بوده و دارای بخش های حياط مرکزی آلارستون دار حصار بيرونی درگاه . منار9 بوده است.

 

۶- مسجد زرنج زاهدان


مورخان ایرانی در دوره اسلامی از مساجدی نام برده‌اند كه محل تعلیم علوم دینی و ادبی بودند مثلاً در سیستان یكی از حاكمان عرب به نام عبدالرحمن بن سمره (سده اول هـ.ق.) مسجد آدینه‌ای ساخت كه حسن بصری عالم معروف دینی سده اول و دوم مدتی در آنجا سرگرم تدریس و تعلیم مسایل دینی بود .این مسجد در مقابل زندان شهر زرنج واقع بوده مقدسی ضمن توصیف زرنج می‌گوید : مسجد جامع در آن است و زندان برابر آن ، شگفت انگیز ساخته شده است كه دو آتشگاه (مناره) دارد ، یكی كهن و دیگری را با مس پوشیده است و آن را یعقوب لیث ساخته است.

  ۷- مسجد جامع عتيق شيراز

 اين مسجد که به نام های«مسجد جامع عتيق»، «مسجد جمعه»، «مسجد آدينه» و «مسجد جامع» نيز معروف است، از كهن ترين مسجد های استان فارس و شهرستان شيراز می باشد که در خاور شاهچراغ قرار گرفته و ساختمان آن اولين هسته تاريخی شهر شيراز است. اين مسجد پس از لشكركشی عمر و ليث صفاری در سال 276 هجری قمری به شيراز، به شكرانه پيروزی و تصرف اين شهر بنا شد ه و كار ساخت آن، در سال 281 هجری قمری خاتمه يافت. ساختمان مسجد جامع عتيق، بنايی بلند و مجلل با حجره ها و شبستان های بسياری است كه كاشی كاری های سقف(معروف به طاق مرواريد) آن از زيبايی خاصی برخوردار است. اين مسجد دارای چندين حجره و شبستان است و برخی قسمت های آن دو طبقه و 6 درب ورودی و خروجی می باشد.
در دو طرف شبستان دو طبقه وجود دارد كه سقف آن از آجر است و در انتهای آن نيز، محرابی كاشی كاری شده قرار دارد. سقف اين محراب با كاشی لاجوردی كاشی كاری شده است و دو طرف محراب نيز سنگ كاری شده است. در كنار اين محراب، تاريخچه مرمت مسجد بر روی دو سنگ نقش گرديده است.
طی هزار سال اخير، اين مسجد چندين بار از جمله در زمان اتابكان، در زمان سلطان ابراهيم ميرزا پسر شاهرخ گوركانی، در دوره صفويه و در سال 1315 شمسی به وسيله اداره حفاظت آثار باستانی تعمير و بازسازی شده است.

۸-  مسجد سنگی ایچ استهبان

مسجد سنگی ايج از يادگارهای دوره ساسانی است که در روستای ايج شهرستان استهبان واقع می باشد. اين بنا قبل از اسلام قلعه دارالامان نام داشت، در دوره اسلامی با افزودن محرابی به آن، بنا به شکل مسجد درآمده است. شکل اصلی بنا به شکل ايوان است بدنه اصلی مسجد از جنس سنگ و گچ بوده و ارتفاع آن 3 متر می باشد که در دل صخره سنگی کوه قلات آبی کنده شده است. در مجاورت اين مسجد(قلعه) هفت برکه وجود دارد که آن را بن دره می نامند و در نزديکی آن هم معبری از زمان های قديم باقی مانده است.

۹-  مسجد جامع دلگشا

 _ 
اين بنا در محله دلگشا در کناره خيابان ساحلی بندر عباس واقع شده و بنای قديمی آن در سال 175 ه.ق توسط زين العابدين ابوالقاسم اوزی بنا شده و در حدود سال 1354 ه ش به غير از بخشی از شبستان آن کاملا تجديد بنا شده و گسترش يافته است. بنای قديمی مسجد مشتمل بر شبستان ستون‌دار با 12 ستون در ميانه و ايوان های ستون‌داری در سه جبهه باختري، جنوبی و خاوري بوده است. از اين بنا تاکنون بخش ستون‌داری در ميانه شبستان جديد باقی مانده که تنها قسمت درخور توجه و مطالعه بناست. اين بخش از شبستان دارای 12 ستون با ساقه‌ای استوانه‌های و پايه‌ای مکعب است که ستون ها در بالا توسط قوس های جناغی به هم‌ديگر اتصال يافته و زمينه را برای برپا داشتن مسطح تير پوش فراهم ساخته اند. ساقه و پايه ستون ها در تعميرات اخير با قطعات سنگ نما پوشش يافته است. سر ستون ها و بخش های فوقانی آن ها دارای تزيينات گچی است. بخش های جديد بنا و خاصه نمای بيرونی آن فاقد اصالت تاريخی و هنری است.

۱۰- مسجد برخ قشم

ساختمان اوليه اين مسجد، در سال‌هاي اوليه اسلامي در خلال فتح جزاير و بنادر ايران به دست عمروبن عاص و به امر او در روستاي كوشه قشم ساخته شده است. اين مسجد در سال 244 هـ.ق يك‌بار تعمير شده و در سال 736 هـ.ق بر اثر زلزله بخش هایی از آن منهدم شده است . پس از چندي در سال 737 هـ.ق توسط سلطان فتح الله نواده سلطان محمود كه احتمالاً يكي از پادشاهان هرمز و يا لارستان بوده،‌ تجديدبنا شده است. در محوطه اطراف مسجد،‌ گورستان وسيع و نخلستان‌هاي متعدد جلب توجه مي‌كنند.در كنار مسجد برخ،‌ يك بركه دراز به صورت شمالي و جنوبي وجود دارد تا سال 1300 هـ.ق اين مسجد در مركز روستا قرار داشت و به عنوان مسجد جامع از آن استفاده مي‌شد. محراب مسجد در قسمت شمالي واقع شده و در بالاي محراب آثار قابي از گچ ديده مي‌شود كه در حدود 1 متر ارتفاع و 5/1 متر طول دارد. در حال حاضر فقط يكي از اضلاع اين قاب بر روي ديوار باقي مانده است و سه ضلع ديگر آن فرو ريخته است ولي هنوز آثار آن پابرجاست. در اين مسجد لوحي از چوب وجود داشته است كه تاريخ بنا، انهدام و تعمير مسجد بر روي آن قيد شده بوده است. اين لوح به تهران منتقل شده و در يكي از موزه‌ها نگه‌داري مي‌شود.

 

۱۱- مسجد جامع نی ریز

 

 مسجد جامع نيريز ( استان فارس ) يكی از قديمی ترين و مهم ترين بناهای قرن چهارم هـ . ق و از بناهای نخسين سده های اسلامی است. اين مسجد در ابتدا آتشكده ای بوده و پس از ظهور اسلام به مسجد تبديل شده است. تاريخ ساخت محراب مسجد، سال 363 هجری قمری ذکر شده است و به گفته مورخين، بنای اصلی اين مسجد به سال 340 هـ . ق تعلق دارد. ايوان بلند اين مسجد به سبک معماری اصيل ساسانی بنا شده و از نمونه های مشخص معماری ايران پس از اسلام بوده و در سال 1312 در فهرست آثار باستانی ايران به ثبت رسيده است.

 

۱۲- مسجد جامع بروجرد

مسجد جامع بروجرد که در در گویش محلی مسجد جمعه نامیده می شود از نخستین مسجدهای ساخته شده در ایران است و بنا بر شواهد، قدیمی ترین مسجد موجود در غرب و جنوب غربی ایران است. اين مسجد زیبا در شرق شهر بروجرد و در محله قدیمی دانگه واقع شده و به لحاظ معماری و قدمت، از بناهاي منحصر به فرد استان لرستان و شهر بروجرد است. مسجد جامع بروجرد در قرون دوم و سوم قمری با دستکاری در یک آتشکده بزرگ ساسانی بنا نهاده شد. اعراب در حمله به ایران آتشکده های زیادی را تبدیل به مسجد کردند که مسجد جامع بروجرد نیز نمونه ای از همین دست است.  اين بنا در شمال خيابان جعفري واقع گرديده و در روزگار  بودولف عجلی توسط وزير او حمويه بن علی  بين سال هاي 150 تا 226 ه . ق بنا شده است . بنای اصلي مسجد ‚ فضاي گنبدداری با ايوانی در برابر آن است. در دوره هاي بعد، محوطه سازی آن در قرون 4 و 5 و نیز الحاقات و تعميرات آن بر طبق كتيبه هاي موجود، در  سال هاي 1022 ‚ 1069 ‚ 1092 و 1209 ه . ق صورت گرفته است (ایران میراث).

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:42  توسط آنتی پورپیرار  | 

شعر و زبان ایرانی و هشت هزار سال تاریخ

مستعربان و شیفتگان ادب عرب پیوسته سخن از این مقوله رانده اند که ادب فارسی و شعر فارسی، دنباله روی ادب و شعر عرب بوده است و ایرانیان پیش از تسلط عرب و آشنایی با زبان عربی، نه شعر داشته اند و نه نثر! و برخی پا را از این هم فراتر نهاده و گفته اند که زبان بیان هم نداشته اند!! یعنی زبانی که پیش از آمدن اعراب به ایران، ایرانیان بدان گفتگو می کردند، قدرت بیان نداشت و زبانی مرده و بی حاصل بوده است و پس از آشنایی با زبان عربی، زبان نوزادی به نام زبان دری (پارسی) تولد یافت که این زبان دارای معیار گردید و بارور شد و با آن توانستند شعر بسرایند! و آثار ادبی به وجود آورند.

از این گونه سخنان لغو و ژاژ، بسیار گفته و نوشته اند ولی امروز در اثر به دست آمدن مآخذ و مدارک و اسناد و پژوهش های پژوهشگران دانشمند و بی نظر، بر پوچ و یاوه بودن این سخنان، واقف و آگاه شده ایم و با نهایت سرافرازی و خرسندی در می یابیم که نه تنها این اظهار نظرها جاهلانه و اغفالگرانه بوده است، بلکه حقیقت درست خلاف آن را به اثبات می رساند و گویای آن است که اعراب پیش از اسلام شعر نداشته و با نثر علمی نیز آشنا نبوده اند. نخستین گویندگان و سرایندگان شعر عربی به صورت موزون و مقفی و نویسندگان نثر علمی و ادبی، ایرانی بوده اند و داستان شعر دورۀ جاهلی نیز مجعول و ساته و پرداختۀ امویان نژادپرست بوده است.

عروض ایرانی پایه و اساس عروض عربی است زیرا عرب موسیقی نداشته تا عروض داشته باشد. عروض عرب از زمان خلیل ابن احمد ایرانی که آن را برای زبان عرب با استفاده از عروض و بحور اوزان شعر فارسی بر قواعدی نهاد، تا امروز همچنان بر همان حال ایستاده و هیچ گونه تنوعی از سوی سرایندگان عرب در آن راه نیافته است. و این خود بهترین و بارز ترین سند معتبر بر این است که عرب عروض نداشته است زیرا اگر در این فن ابتکاری داشت همانند ایرانیان به ابداع و ابتکار می پرداخت؛ نه آن که در این فن جامد، خشک و بی حرکت بر جای می ایستاد!

عروض ایرانی به دوران قبل از اسلام تعلق دارد یعنی زمان سروده شدن یشت ها و گاثا ها و سپس دوران هخامنشی، اشکانی و ساسانی. کسانی که با زبان اوستایی آشنایی دارند به خوبی آگاهند که اشعار منظوم یشت ها و گاثا ها در نهایت فصاحت و بلاغت و از لحاظ آهنگ کلام و معنی و محتوا در حد اعلای تصور، تفکر و پندار است. مهریشت و چند یشت دیگر که در آنها سخن از پهلوانان و پادشاهان اساتیری ایران آریایی در میان است، متعلق به ده ها قرن پیش از زرتشت است و بدین ترتیب، قدمت شعر در ایران آریایی به پیش از شش هزار سال قبل از میلاد مسیح می رسد.

مهر یشت پس از فروردین یشت بلند ترین یشت اوستای کنونی است و دارای 35 کرده و 146 بند است . دارای زبانی شیوا و استوار . بخش های پیش زرتشتی و اصلی این یشت را که باز مانده دوران کهن مهر پرستی است را می توان در بند های 2-48 ، 60-72 ، 75-87 ، 95-98 ، 104-114 ، 123-125 ، 140-145 یافت و بخش های کهن تر که به دوران همزیستی هندو ایرانی باز می گردد و در ان زمان پرداخته شده است و در آن می توان ایزدی قدرتمند ی را یافت که هم تراز اهوره است و به اصطلاح « میثر - اهوره » بوده است را در بند های 113 و 145 می توان پیدا کرد و افزوده های قدیم زرتشتی یعنی زمان ماد تا اشکانیان را در بند های 1 ، 49-59 ، 73-74 ، 88-94 ، 99-103 ،115 ، 119 دیده می شود و افزوده های جدید زرتشتی که در دوران ساسانی پرداخته شده است بند های 120-122 دانسته اند .

در خصوص پیشینه بسیار کهن زبان پارسی لازم است به چند نکته مهم اشاره نمایم:

۱- نخستین نمونه‌های به دست آمده از شعر در ایران، پیشینه‌شان به روزگار زرتشت پیامبر و سروده‌هایش در گاهان می‌رسد. این سروده‌ها به گویش گاهانی از زبان اوستایی است. همچنین از دوران پهلوانی (اشکانی) منظومه‌هایی - مانند ایاتکار زریران (یادگار زریران) و درخت آسوریک - به زبان پهلوی اشکانی در دست است. افزون بر این نمونه‌هایی از شعر (ترانه‌های خسروانی) به زبان پهلوی ساسانی یافت شده‌است. سروده‌ها و اشعار مانوی به فارسی میانه (پهلوی ساسانی و اشکانی) نیز در نزد اهل فن اهمیتی به سزا دارد.

۲- در میان اوراق بسیاری به زبانهای مختلف و خطوط متعدد که از تورفان سین کیانگ چین کشف شده اند، سندی به خط مانوی بدست آمد که محققین در نگاه اول، ایرانی - شرقی بودن آنرا تایید کردند و سپس قرابت آنرا –از میان زبانهای ایرانی میانه چون پارسیک، پهلوانیک، سغدی، خوارزمی و سکایی – با زبان  فارسی دری تثبیت نمودند. وجود این سند ملک الشعراء بهار را واداشت تا بنویسد:

" این نوشته ها ریشه و پایهء کهن زبان دری است"

ابخشا ابر من یزدان
ابخشا ایرمن یزد وزرک
ابخشاید من فرهی گر
ابخشاهد فرهی گر من بوجاگر
ابخشاهد اشماه
ابخشاهد برابر آن

۳- کتیبهء قبر یک دختر ایرانی که در شهر "سیان چین" به خط پهلوی و زبان دری است، این کتیبه در سال 240 یزد گردی نوشته شده است. علاوه بر این (و مقدم بر این) مسکوکاتی از دورهء کوشانی در دست است که در آن به خط پهلوی نوشته شده است "خراسان خوتای."

۴-از بهترين شعرها به لهجه‌های فارسی ميانه که از اواخر عهد ساسانی به جا مانده است و در سده‌های آغازين هجری قمری متداول بود سرود آتشکده‌ی کرکو در سيستان است. بنا بر روايت‌های دينی کهن٬ اين آتشکده در زمان کيانيان ساخته شده و در محلی جای گرفت که معبد گرشاسب٬ پهلوان ملی ايران بود.

 متن قطعه شعرنگاشته‌شده در آتشکده کرکوی واقع در سیستان بدین قرار است:

فُرخته باذا روش /// خُنیده کرشسپِ هوش
همی برست از جوش /// اَنوش کن می انوش
دوست بَذآگوش /// بَذآفرین نهاده گوش
همیشه نیکی کوش /// که دی گذشت و دوش
شاها خدایگانا /// بآفرین شاهی

۵- در بارهء مقاومت شرق ایران در برابر حملهء تازیان، به این نکته باید توجه کنیم که اکثر شهر های شرق، بدون جنگ و با صلح در برابر اعراب گشوده شدند. این امر باعث گردید که بسیاری از امرا و حکام دورهء قبل، کماکان بر سریر اقتدار باقی بمانند. خانوادهء برمکیان از این جمله اند: جهشیاری در کتاب الوزراء و الکتاب می نویسد: "تا این زمان بیشتر منشیان خراسان مجوس بودند و حسابها به فارسی نوشته می شد. در سال 124 هـ ق یوسف بن عمر که حکومت عراق داشت به نصر بن سیار نامه ای نوشت و آنرا به وسیلهء مردی بنام سلیمان طیار برایش فرستاد و در آن به او دستور داد که درکارها و نویسندگی از اهل شرک کمک نخواهد. نخستین کسی که در خراسان دفتر و دیوان را از فارسی به عربی بر گرداند اسحق بن طلیق – یکی از افراد بنی نهشل – بود". در حالیکه دیوان و دفتر عراق (ایران غربی) پیش از این (در سال 75 هـ ) توسط حجاج به عربی بر گردانیده شده بود. اما در شرق، به زودی وضعیت دوباره بر حال اصلی بر گشت، چه یعقوب لیث صفاری با اعلامیهء مشهور خود "چیزیکه من اندر نیابم چرا باید گفت" زبان کتابت و زبان شعر را فارسی ساخت.

سپس سامانیان و غزنویان به این سنت تأسی جستند. در حالیکه در غرب ایران، آل بویه و وزیر معروف عضدوله – صاحب بن عباد – به فارسی ستیزی و عربی مآبی اصرار داشتند.
به هر حال، محققین به این عقیده اند که گشوده شدن شرق ایران با صلح، و ابقای امرای محلی به وظایف شان، از اسباب عمدهء رشد زبان فارسی دری در خراسان و ماوراءالنهر بوده است. میدانیم که تا اعلان استقلال خراسان توسط طاهر فوشنجی (201 هـ ق)، هیچ عامل و حاکمی بومی در غرب ایران بر مسند قدرت نبوده است.

۶-تا سدهٔ ۵ ه.ق  والیان طبرستان زبان مازندرانی را با‌ خط پهلوی می‌نگاشتند و سکه می‌زدند. دو کتیبه که به خط پهلوی در رسکِت واقع در دودانگه ساری و گنبد لاجیم سوادکوه به‌دست آمده مؤید این نظر است.

۷- اولین شعر فارسی در قرن سوم میلادی در اوراق تاریخ ثبت گردیده است.زبان فارسی در اوایل اسلام درسرزمین عربستان بعنوان زبانی غنی پدیرفته شده بود. چنانچه درچهارصد کلمه بیگانه غیر عربی که در قران کریم وجود دارد، بیست و هفت کلمه آن از فارسی دری میباشد. همچنان سیصد و شصت کلمه فارسی در زبان یوگوسلاویای "بوسنیا" وجود دارد که " خانم دده توکلی" شاعره یوگوسلاویایی، دیوانی از اشعارش را به زبان فارسی سروده است. بنابر نظرات زبان شناسان بزرک کلمات فارسی همچنان در زبانهای اندونزیایی، مالزی، ژاپنی و غیره نیز نفوذ داشته است که ایجاب مطالعه عمیق زبانشناسی را مینماید.

۸- در ارتباط با نفوذ زبان فارسی در زبانهای دیگر بدنیست به پاره ای از واژه های فارسی که در زبان انگلیسی متداول است اشاره ای بنمایم:

 

Candy

قندی، شیرینی

Pajama

پیژامه- که در اصل پای جامه بوده است، یعنی جامه یا لباسی که بر پای کنند. در ضمن بد نیست بدانید که چمدان، همان جامه دان است.

Persimmon

خرمالو است. یعنی میوه‌ای که از پرس(پارس) آمده است.

Peach

هلو است. شکل تغییریافته‌ی پرسیچ یعنی میوه‌ای که از پرس(پارس) آمده است که به پیچ تبدیل شده است

Daughter

دختر
Check mate شه مات – چه، چک به معنی شاه است که در ملتهای گوناگون به شیوه های مختلف استفاده می شود.
Check

چک، به معنی کاغذ یا رسیدی که انجام معامله یی در آن ضبط شده باشد. قباله، برات، فردوسی می گوید:

 به قیصر سپارم همه یک بیک 

ازین پس نوشته فرستیم و چک

Bakhshish

بخشش
Post پست

Brother

برادر
Father پدر. این کلمه به اشکال گوناگون در ملت های جهان وجود دارد که ریشه در دو واژه‌ی خدا و پدر می تواند داشته باشد. برای نمونه: پاپ- پاپا – بابا – پادره – پیتر – پطروس– فطروس – تئودور – فئودور و غیره

Band

بند

Mother

مادر

Bazaar

بازار
Caravan کاروان

Fairy

پری

Shawl

شال
Magic- Magi ریشه در همان مغ ِ فارسی دارد. چون آیین ِ جادوگری یکی از ترفندهای خررنگ کن ِ مغان  ِزرتشتی بوده است. بنابر این واژه‌ی مجیک یعنی مغانه، جادوگرانه، شعبده وار
Margarine این یکی از کلمات فارسی است که هنوز ریشه یابی کامل نشده است.
Musk مُشک
Paradise پردیس(فردوس-عربی).گویا مرکبی از پری+دیس باشد مانند ِ تاقدیس و تندیس و غیره
Sandal سندل
Pistachio پسته- همانطور که گفتیم این واژه هم در مسافرت های خود به مناطق دیگر(اروپا) به این شکل در آمده است.
Mummy

مومی- ساخته شده از موم

Orange نارنج - ترنج - بادرنج(بادرنگ)ماندرین - تنجرین همه ی این واژه ها فارسی هستند که از طریق پرتقالیان به اروپا و حتی خاور ِ دور رفته اند.
Jasmine یاسمین
Spinach اسفناج
Tamburine تنبور
Jackal شغال
Kiosk کوشک – این هم یکی از قدیمی ترین واژه های فارسی است که در اصل به معنای مکان و جا می باشد. واژه های کیوسک – کاسه – کیسه – گیشه – گوشه – قصبه - خزانه - خزینه. حتی میتوان مشتقات بسیاری از آن را در زبان های دیگر یافت. مانند:

Castle - Casa- Case – Cash- Casino

Turban

تور بند - سربند

Pepper فلفل
Sugar شکر
Cherry

شکل تحریف شده ی گیلاس است - گیراس - چیراس -  در ترکی و عربی کرز می گویند- به گمانم شهر شیراز هم به نوعی با این قضیه مربوط باشد.

Jungle جنگل
Sterilize

استرلیزه، از واژه ی استر "قاطر" که عقیم است و نمی زاید. قاطر از جفتگیری خر"پدر" + مادیان(اسب ماده)"مادر" تولید می شود و بنا به دلایل ژنتیکی نازاست. و در واقع عمل استرلیزه کردن هم کشتن باکتری ها و جلوگیری از زایش و رشد هرگونه باکتری است. لطیفه ای معروف داریم که: از قاطر پرسیدند پدرت کیست؟ پاسخ داد: مادرم اسب است



 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 16:32  توسط آنتی پورپیرار  | 

چرا ترکیه می کوشد مولوی را تورک معرفی کند؟ (1)

 مراسم مولانا هر ساله در قونیه برگزار می‌شود و از این مراسم هزاران گردشگر بازدید می‌كنند. آمارها موید آن است كه تنها در سال 83 بیش از 700 هزار نفر از شهرقونیه، مراسم سماع و دیگر جاذبه‌های این شهر بازدید كرده‌اند. تاثیر مولانا بر مردم قونیه به حدی است كه حتی مجسمه‌های سماع را به عنوان سوغات به فروش می‌رسانند. از این گذشته حركاتی شروع شده تا مولانا، این اندیشمند بزرگ سرزمين  ایران را ترك معرفی كنند. این در حالی است كه مولانا در شهر بلخ متولد شده و تمام اشعار او به زبان پارسی است و حتی در خود تركیه، آثار او جزو ادبیات پارسی جای گرفته است و در هر دایرة‌المعارف كه نام این شاعر بزرگ جستجو شود، نتیجه، معرفی وی بعنوان شاعر و متصوفی پارسی است. 

واقعیت نیز آن است كه تركیه با هدف توسعه گردشگری خود مولانا را آنگونه كه می‌خواهد معرفی می‌كند و نه آنگونه كه بوده است و همین باعث شده تا قونیه به یك شهر توریستی تبدیل شده و از این رهگذر نام مولانا  در اقصی نقاط جهان مشهورتر شود.

روزنامه سان فرانسیسکو در این باره می‌نویسد: اگر می‌خواهید با محبوب‌ترین شاعر روز آمریکا آشنا شوید بایستی یک هواپیما سوار شوید و به قونیه بروید، جایی که آرامگاه جلال‌الدین محمد بلخی معروف به رومی قرار دارد ...  یكی از جلوه های بی‌نظیر مراسم مولانا مراسم سماع است كه در نوع خود طرفداران زیادی دارد. به گونه‌ای كه بحث توریسم عرفانی را جایگزینی برای دیگر گونه‌های توریسم در این منطقه كرده است.

مراسم معنوی رقص سماع عشق معنوی انسان و برگشت بنده به حق و رسیدن انسان به ملكوت را متبلور می‌كند.به اعتقاد مردم قونیه كه هر ساله این رقص را به مدت یك هفته در هفته منتهي به مرگ مولوی برگزار می‌كنند، رقاص رقص سماع از راست به چپ چرخیده و با 72 دور چرخش به 72 ملت دنیا تمام آفریده‌ها سلام و با مهر و عشق و عطوفت آغوش باز می‌كند. مردم قونیه می‌گویند: براساس اعتقادات ما انسان برای دوست داشتن و مورد مهر قرار گرفتن آفریده شده است؛ حضرت مولوی گفته كه تمام عشق‌ها پلی است به عشق الهی.   

در زمان سلطنت سلطان علاء الدین كیقباد اول قونیه مجمع اهل معرفت و عرفان بوده است. در این عهد : ۱- سلطان العلما بهاءالدین ۲- مولانا جلال الدین رومی ۳- سید برهان الدین محقق ترمذی ۴- اوحدالدین كرمانی ۵- شمس الدین تبریزی ۶- شیخ محیی الدین بن عرب ۷- شیخ سعد الدین جندی ۸- شیخ سراج الدین قیصری۹- فخرالدین عراقی۱۰- شیخ شهاب الدین سهروردی ۱۱- شیخ سعد الدین حموی ۱۲- شیخ بغوی ۱۳- شیخ نجم الدین رازی از كسانی بودند که از اطراف و اكناف كشورها و شهر های اسلامی؛ برخی از آنان بارها ؛ رنج سفر به قونیه را تحمل كرده بودند. 

 سلطان العلما بهاءالدین ، پدر مولانا که به دعوت علاء الدین كیقباد اول به آنجا مسکن گزين  بود، در سال 6۲7 هجری در این شهر وفات كرد و در همین شهر به خاك سپرده شد. پسر او ( مولوی ) هم که در زمان مهاجرت پدر به قونیه در سنین نوجوانی  بود تا سال 672 هجری كه سال وفات اوست، در این شهر زیست و آثار خود را در این شهر نوشت.

مشهورترین بنایی كه در قونیه مورد توجه همه است و به احتمال زیاد اكثر افرادی كه به قونیه سفر می كنند قصد دیدار آن را دارند. آرامگاه مولانا جلال الدین رومی و خاندان اوست كه امروز « درگاه» خوانده می‌شود و موزه ای  در درون آن قرار دارد. طبق روایت این مكان ابتدا گلخانه‌یی بوده كه سلطان علاء الدین كیقباد اول آن را به سلطان العلما پدر مولانا اهدا كرده و پس از وفات او جنازه او در آن مكان به خاك سپرده شده است. 

 

و اما می پردازیم به ادعاهای ترکیه و پان ترکان در خصوص تورک خواندن مولوی. این ادعا آنقدر بی پایه و اساس است که هرانسان مطلع و فرهیخته ای را به تاسف آمیخته با تمسخر وا میدارد. در این خصوص ذکر چند نکته برای خوانندگان منصف و تیزهوش خالی از لطف نیست: 

۱-  بی هیچ تردیدی زادگاه مولانا شهـر بلخ ( یکی از شهرهای قدیم ایران ) اسـت و به روایتی ولادتش در شـشـم ربیت الاول سـنه 604 هـجری قمری اتفاق افـتاده  است. خود وی هـمواره خویـش را از مردم خـراسـان شــمرده و اهـل شهـر خود را دوسـت میـداشـته و از یاد آنان فارغ نبـوده اســت. پدرمولانا محمد بن حسـین خطیبی اسـت که به بهاء الدین ولد معـروف شــده و او را ســلطان العـلماء لقب داده اند و پدر او حسـین بن احمد خطیبی به روایت احمد افلاکی از افاضل روزگار و عـلامه زمان بوده، چـنانکه رضی الدین نیشـابوری در محضر وی تملذ میکرده است.

۲- بهاء ولد ( پدر مولوی ) از اکابر صوفیان بود، خرقهء او به روایت افلاکی به احمد غـزالی میپـوست و خویش را بامر معـروف و نهی از منکر معـروف سـاخته و عـده بسـیاری را با خود هـمراه کرده بود و پیوسته  در مجلـس میگفـت « و هـیچ مجلـس نبودی که از سـوخـتگان ، جانبازی ها نشـدی و جنازه ای بیرون نیامدی و هـمیشه نفی مذهـب حکمای فلاسـفه و غـیره کردی و به پیروی صاحب شـریعـت و دین احمدی ترغـیب دادی» و خواص و عـوام بـدو اقـبال داشــتند « و اهل بلز او را عظیم معـتقد بودند » و دست آخر، آنچنان با اعمال و رفتار خود اقـبال خوارزمشـاه را وحشت زده کرد  که وی تصمیم گرفت بهاء ولد را به مهاجرت از بلخ مجـبور سـازد.

۳- در كتاب مناقب‌العارفين در حكايتي اشاره مي‌ شود كه كدورت فخر رازي با بهاءالدين ولد  ( پدر مولوی ) از سال 605 هجري آغاز شد ومدت يك سال اين رنجيدگي ادامه يافت و چون امام فخر رازي در سال 606 هجري از شهر بلخ مهاجرت كرده است، بنابراين ‌نمي‌توان خبردخالت فخررازي را دردشمني خوارزمشاه با بهاءالدين درست دانست. ظاهرا رنجش بهاءالدين ازخوارزمشاه تا بدان حد كه موجب مهاجرت وي از بلاد خوارزم و شهر بلخ شود مبتني بر حقايق تاريخي نيست.

تنها چيزي كه موجب مهاجرت بهاءالدين ولد و بزرگاني مانند شيخ نجم‌الدين رازي به بيرون از بلاد خوارزمشاه شده است، اخباروحشت آثار قتل‌عامها و غارت و تركتازي لشكريان مغول و تاتار در بلاد شرق و ماوراءالنهر بوده است، كه مردم دورانديشي را چون بهاءالدين به ترك شهر و ديار خود واداشته است.

اين نظريه را اشعار سلطان ولد پسرمولوی در کتاب مثنوي ولدنامه تأييد مي‌كند. چنانكه گفته است:

        كرد از بلخ عزم سوي حجاز     زانكه شد كارگر در او آن راز

        بود در رفتن و رسيد و خبر     كه  از  آن  راز  شد  پديد  اثر

      كرد  تاتار  قصد  آن  اقلام        منهزم   گشت   لشكر اسلام

        بلخ را بستد و به رازي راز     كشت از آن قوم بيحد و بسيار

           شهرهاي بزرگ كرد خراب      هست حق را هزار گونه عقاب

اين دليلي متقن است كه رفتن بهاءالدين از بلخ در پيش از 617 هجري كه سال هجوم لشكريان مغول و چنگيز به بلخ است بوقوع پيوست و عزيمت او از آن شهر در حوالي همان سال بوده است.

۴- در رابطه با عشق مولانا به زبان پارسی زبان اجدادی خود،  وی بعد از اینکه ‌در یک‌ گزارشی‌ که‌ در دفتر سوم‌ آمده‌ است‌ از زبان‌ِ تازی‌ سخن‌ می‌گوید، به سراغ عشق‌ می رود و از آن سخن‌ می‌گوید سپس یک‌ دفعه‌ شروع‌ می‌کند به‌ عربی‌ گفتن‌ که‌:

اُقلتونی‌، اُقتلونی‌ یا سِقاه‌


و بعد هِی‌ می‌زند که


پارسی‌گو  گرچه‌ تازی‌ خوشتر است‌
.

امّا در همین‌ دفتر کار را یکسره‌ می‌کند و همان‌ کاری‌ را می‌کند که‌ مرشدش‌ به‌ او گفته‌.

پارسی‌ گوییم‌  یعنی‌  این ‌ کشش

 زآن‌ طرف‌ آید که‌ آمد آن‌ حشیش

‌ و باز بعد از یک‌ سلسله‌ عربی‌ گویی‌:

پارسی‌  گوییم‌  هین‌!  تازی‌  بهل‌ِ
هندوی‌ آن‌ ترک‌ باش‌ای‌ آب‌ و گل‌

۵- مولانا  مانند هر ایراندوست دیگری شاهنامه‌ را خوانده و ستوده‌ است . او در حدود 50 بار از رستم‌  در مثنوی‌ وغزلیات‌ِ شمس‌ به احترام یاد کرده است‌.  به این‌ شاه‌ بیت‌ِ غزل‌ معروف‌ مولانا توجه نمائید:

زین‌ همرهان‌ سست‌ عناصر دلم‌ گرفت‌
شیر خدا  و  رستم‌ دستانم‌  آرزوست

‌شیر خدا، نماد فرهنگ‌ِ ایران‌ِ اسلامی‌ است‌، رستم‌ دستان‌ نماد فرهنگ‌ِایران‌ِ پیش‌ از اسلام‌ و آشتی‌ این‌ دو فرهنگ‌ و تلفیق‌ این‌ دو فرهنگ‌ ما را آن‌ وقتی‌ که‌ باید به‌ هرجایی‌ برساند رسانده‌.

۶-مولانا جلال الدين محمد مولوي در اثر معروف خود کتاب فيه مافيه در مقام شاهدي عيني از محاصره و فتح سمرقند به دست خوارزمشاه سخن مي گويد که این حادثه مصادف با دوران اولیه زندگی اوست و خود یکی از روشنترین دلایلی است که اثبات گر ایرانی بودن وی است

خوارزمشاه در سال602ق موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی و جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه مولانا هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا  سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود.

۷- دلایل مهاجرت بهاءالدین ( پدر مولوی ) از شهر بلخ به سرزمینهای بیگانه  ( ابتدا  حجاز و بغداد و بعد شام و روم  که شهر قونیه  در آن زمان جزو آن بود ) هر چه بود  غیر قابل انکار است که او همراه مریدانش ( که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید ) در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند. بلخ در سال 617ق/ مصادف با 1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند . مولوی در این خصوص می سراید:

چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر

تا به هردم  دورتر  باشی  ز مرو  و  ازهری

۸- در قسمت جلوي صندوق قبرمولانا اين نه بيت از ديوان كبير او يعني ديوان شمس به زبان فارسی  که او عاشقانه دوستش می داشت آمده است :

بروز مرگ چو تابوت من روان باشد            گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد

براي  من  مگري  و مگو دريغ دريغ            بيوغ  ديو  در  افتي  دريغ  آن  باشد

جنازه‌ام چو  ببيني  مگو فراق  فراق             مرا  وصال  ملاقات  آن  زمان  باشد

مرا بگور  سپاري  مگو  وداع  وداع            كه  گور  پرده  جمعيت جنان  باشد

فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر               غروب شمس وقمررا چرا زيان باشد

ترا غروب نمايد  ولي  شروق  بود              لحد چو بحس  نمايد خلاص‌ جان باشد

كدام‌ دانه ‌فرورفت درزمين‌ كه نرست            چرا بدنه  انسانيت  اين  گمان باشد

كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد               ز چاه  يوسف  جان  را   فغان  آمد

دهان‌چوبستي‌ازين‌سوي‌آن‌طرف‌ بگشا            كه هاي وهوي تودرجولامكان باشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 12:54  توسط آنتی پورپیرار  | 

سیر تحول و تطور زبان پارسی در گذر زمان

در حقيقت زبان فارسي يك شاخه از تنه ي السنه ي ( زبانهای ) آريايي است كه در نتيجه ي تبادلات و تغييرات سياسي و اجتماعي كه در سرزمين ما روي داده است به تدريج ساخته شده و به شكل فعلي درآمده است .

قديمي ترين آثار ادبي كه از زبان مردم در دست است، گاتاهاي زردشت مي باشد كه با قديمي ترين آثار سانسكريت كه در كتب اربعه ي ويداي هند ديده مي شود قرابت نزديك دارد و در واقع مانند دو لهجه ي نزديك از يك زبان محسوب مي گردد.

بعد ازگاتاها كه كهنه ترين يادگارزبان فارسی دري،است، به زبان دوره ي بعد كه زبان « پارسی باستان» است مي رسيم. اين زبان به وسیله فرمانروایان هخامنشي و ازطریق كتيبه هاي بيستون ، پاسارگاد، تخت جمشيد ، شوش ، الوند و غيره به عصر ما رسيده است .

زبان پارسي، كه آن را امروزه « پارسی باستان» مي نامند ،  در ضمن سومين تطور زبان گاتاها به وجود آمده است. دومين تطور آن مربوط به دوره دولت مادي باشد و اولين تطور مربوط به زبان اوستايي است .


از زبان مادي ها كه قهراً به زمان قديمي تری مربوط بوده است، نشاني باقي نمانده كه از چگونگي آن ما را مطلع سازد، مگر اینکه بعدها كتيبه هايي از آن پادشاهان و قوم بزرگ به دست آيد.
تنها هرودوت به ما گفته است كه نام دايه  کوروش كبير در مملكت مدي، «اسپاكو» بوده است.

اين قول هرودوت را روايات ديگري تاييد كرده است. يكي آنكه حمزه ( به نقل ازياقو ت حموي) مي گويد كه اسپهان و سجستان ( سگستان )  دارای يك معني است. و «اسپا» و « سج یا سگ» را هر دو به معني سپاهي و شجاع گرفته و گويد:

 " اسپهان و سجستان، يعني مملكت لشكريان و شجعان " ( کتاب معجم البلدان).

مي دانيم  واژه سپاه در اصل «اسپا» است، که از اصل قديمي تري برخاسته كه همانا «اسپاد» باشد و «اسپاد» و «اسپا» معنایی جز باوفا و شجاع ندارند. و لذا مردان جنگجوی لشكر نظر به وفاداري و سربازي و دليري به آن نام ناميده می شده اند، در همین راستا  حيواني باوفا و شجاع که نزد آرياها محترم بوده ( بدلیل اهمیت فوق العاده ای که در جامعه دامپرور و کشاورز آنروز داشته است) وجایگاه خاص آن نزد اجتماع  انسانی آنروز، به نحو غیر قابل قیاسی با جایگاه امروزین آن بوده است ، نیز به اين نام ( سک یا سج یا سگ که ریشه در لغت اسپاد دارد ) متصف شده است ( بمعنای با وفا و شجاع ) 

از طرف ديگر لغت« سج یا سگ» و «سكا» و «سكه» هم نام طايفه بزرگي از آرياييهاي مشرق بود، كه «سكستا» به نام آنان لقب داده بودند . و بعيد نيست كه معني اين «سگ» يا «سكه» به فتح الف، هم به معني مردمانی باوفا و شجاع و دلير به زبان مادی باشد.

پس در نتيجه، قول حمزه و قول هرودوت در اينجا به هم مي رسند كه « سج یا سگ» و «اسپاكو» كه مصغر و مؤنث اسپا باشد، به معني باوفا و شجاع است، و سربازان را كه داراي آن صفات بوده اند اسپا و اسپاد و اسپاه گفته اند، يعني بعدها حرف دال اسپاد، به هاء بدل گرديده است، مانند ماد كه ماه شده است. و سگ را هم به مدلول تجمع اين صفات در وي، خاصه ميان مردمي چوپان منش و صحراگرد قديم، «اسپا» گفته و مؤنث آن را چنانكه هرودوت گويد، اسپاكو خوانده اند .

از قضا در تاريخ سيستان نيز وجه تسميه اي است كه باز ما را در اين فرضيات قريب به يقين كمك مي نمايد،  در این کتاب آمده است : گرشاسب به ضحاك گفت اين مملكت را سيوستان گويند، و سيو به معني مرد مرد، يعني «اشجع شجعان» است. گرچه در اين كه سيستان در اصل سيوستان باشد خيلي ترديد است، ولي قرابت معني اين روايت با معني كه ما در مورد سگ و يا سكه كرديم، اينجا يك حقيقتي را روشن مي سازد .

اتفاقاً از قرار معلوم در حدود ييلاقات هم لغتي شبيه به اسپا، در مورد این جاندار، استعمال مي شود و امكنه اي هم به نام اسفه سپه، در سيستان ديده شده است كه از همان ماده ي اسپا، مشتق آمده است .

اين بحث  فقط براي نمونه بود و غير از اين از زبان مادي ها اطلاعي در دست نيست، و شك نداريم كه زبان مادي هم لهجه اي از زبان پارسي بوده است .

در همان زمان كه زبان پارس باستان رايج بوده است، زبان هاي ديگري از قبيل خوارزمي، سغدي، سكزي، هراتي، خوزي، و غيره موجود بوده كه همه شاخه هايي از تنه ي زبان قديم تري شمرده مي شده، كه شايد همان زبان گاتاها، يا سانسكريت، يا پدر آن دو زبان بوده است .

به هر صورت بعد از دو زبان اوستي و پارسي باستان، آسیب بزرگي به اين مملكت وارد شد و آن فتنه اسكندر بود. پس از آنكه يونانيان رانده شدند و مملكت به دست دولتمردان پهلوي افتاد يك زبان ديگري شروع به نمود و رشد نهاد، و آن زبان «فارسي ميانه» بود كه امروز ما آن را زبان پهلوي مي گوييم .

شكي نيست كه زبان پهلوي از زبان هاي مملكت «پرث» بوده، و آن سرزميني است كه خراسان كه مجموعه شهرهای بجنورد و قوچان و نيشابور و مشهد و سرخس و تربت حیدریه و سبزوار و طبس و تا حدودي سيستان را شامل بوده، و حد غربي آن تا قاموس مي كشيده، يادگار آن مي باشد .
خط پهلوي نيز خط علمي فضلا و خط مخصوص كتيبه ها وسكه هاي اشكانيان و ساسانيان گرديد .

پس مي توان گفت چهارمين تطوري كه ما در این زبان مشاهده مي كنيم، زبان پهلوي است. بعد از اوستي، مادي، پارسي باستان، براي بار چهارم زبان پهلوي پا به عرصه بروز مي گذارد. و آغاز رسميت آن هم چنانكه اشاره شد، از اوقاتي است كه اشكانيان (پهلويان) يونانيان را رانده و پايتخت خود را مركزيت دادند، اين حوادث از دو قرن قبل از ميلاد مسيح شروع شده و در دو قرن بعد از ميلاد كه نزديك طلوع دولت ساسانيان باشد، نضج گرفته و به صورت يك تطور و تكامل صحيحي بيرون آمد .

ادبيات ازسالهای اوليه ميلادی تا اواخر دولت ساسانيان بی هیچ شکی در اين تطور چهارمين كه به زبان پهلوي ناميده شده است نگاشته مي شده، چه  كتبي كه از آن ادوار باقي مانده و چه  كتيبه هايي كه از ساسانيان خوانده شده، و چه سكه هاي اشكاني و ساساني همه اين معني را تأييد مي كنند.

اگر چه در خط پهلوي اشكال مختلفه ديده مي شود، ليكن بنظر نمی رسد كه در زبان مزبور اختلاف زيادي باشد، و حتي كشفياتي كه از «تورفان» واقع در تركستان چين و ملك ختا به دست آمده، و مربوط به مانوي ،كيش عصر ساسانيان است، با وجود تفاوتي كه در خط آنها هست، در زبان تفاوت بسيار فاحشي با زبان فارسي و پهلوي آ ن عصر در آن ديده نمي شود. معلوم مي شود اين تطور خيلي قوي بوده و در تمام قلمرو استقلال و اقتدار ساسانيان نشر و سرايت كرده است .

 آثار پهلوي:  از زبان پهلوي چند كتيبه، يك سلسله سكه، يك دوره كتاب و رساله و چند دوبيتي موجود است. علاوه بر كتبي كه از «ماني» به دست آمده كه اگر آنها را در رديف ادبيات فارسي ميانه (پهلوي) بشماريم، بايد بر اين سلسله چند شعر و يك دو كتاب و اوراق ديني نيز افزوده گردد .


در كتب تواريخ عربي، بعضا قديمي ترين جملات فارسي به نحو چشم گیری خود نمایی می کند.در رأس همه آن تواريخ، تاريخ طبري است. در اين تاريخ و ساير تواريخ، جملاتي ديده مي شود كه تعداد اندکی از آنها پهلوي و بيشتر  فارسی دري است، زيرا غالب آن جملات نقل قول مردم خراسان است .


مثلاً درموقع تسميه جندي شاپور ، طبري و حمزه مي گويند: وجه تسميه آن « ويه اژاتنيوشابور» است. يعني« به ازانتا كيه شاپور» و اين جمله پهلوي است .


باز، اين فقيه، در وجه تسميه « مسمغان» قصه اي نقل كرده و مي گويد: لقب مسمغان اول، كه ارمائيل طباخ ضحاك بود، از طرف فريدون:« وس مانا كته آزاذ كردي» بوده – يعني بس خانواده هايي كه تو آزاد كردي... و اين پهلوي است و نيز در همان قصه گويد: مردم روز كه مسمغان، ضحاك را كشت(؟) «امروز نوكروز» نام نهادند، و نوروز از آن روز متداول گشت، و همين جمله هم پهلوي است. چه در زبان پهلوي «نو» را «نوك» گويند با كاف، و در لفظ دري اين كاف هاي آخر كلمه موجود نيست.

باز طبري در موردي كه هرمزان را نزد عمر مي آورند گويد: مغيرة بن شعبه فارسي مي دانست و به هرمزان گفت: از كدام ارضيه؟ و ظاهراً تصحيفي شده باشد، و اصل «از كدام مرزيه» بوده، يعني تو از كدام مرز و خاك هستي؟ و هاء آخر «مرزيه، ارضيه» از ضماير پهلوي است كه «هوهيه» باشد، و در خط عربي شبيه به هاء تنها نوشته شده است.
ليكن هر جا كه از قول مردي اهل خراسان در کتاب طبري، كلمه اي آمده كاملاً به زبان فارسی دري است، منجمله گويد: اسمعيل بن عامر از خراسانيان، رئيس دسته ي سوار بود، و مروان بن محمد آخرين خليفه اموي را دنبال كرد و در محل كنسيه ي بوصير، او را احاطه كرد و چون چشمش به مروان افتاد به همراهان خود گفت: " يا جوانكان دهيد  "

اين عبارت به فارسی دري است، چه در پهلوي «جوان» را «ديوان» گويند، و تصغير جوانكان هم پهلوي نيست، و لفظ «دهيد» كه به معني «زنيد» باشد، در زبان پهلوي نيست و دري خالص است، و در پهلوي حرف نداي «يا» هم ديده نمي شود و به جاي «ايا» هم «الا» است، و «يا» و «ايا» مصطلح زبان فارسی دري است، در تواريخ قديم دري غالباً به جاي «اي»، «يا» در مورد ندا مستعمل مي شود، كه مخفف«ايا» باشد. و در همين جنگ يكي ديگراز سرداران خراساني، بنام ابونصر نام، به همراهان خود مي گويند: «يا اهل خراسان [شما] مردان خانه بيابان هستيد ور خيزيد!» اين عبارت به فارسی دري خالص است.

و نيز طبري از قول ابومسلم مروزي گويد، كه ابوجعفر مردي «يقطين» نام را، در لشكر ابومسلم به عنوان تفتيش و تحويل گرفتن غنايم فرستاد، و ابومسلم از يقطين بدش مي آمد و به زبان فارسي به او بد مي گفت، و نام او را «ايوك دين» يا «ايو دين» [مي گفت] و ايوك دين با يقطين جناس نمي شود.

اينها بعضی اشاراتی است که در خصوص زبان پهلوی و زبان دری بالاخص در تواريخ قدیمی نگاشته شده  بزبان عربي باقي مانده، و لازم است در خصوص آنها تفحص بیشتری صورت گیرد.

 لذا زبان فارسی دري از خراسان به سایر نقاط ايران سرايت كرده، و بعد از اسلام زبان علمي و ادبي شده است، و قبل از اسلام زبان علمي و ادبي زبان پهلوي بوده است و اما زبان پهلوي بعد از اسلام محور نشد و مختص به مردم نواحي وسط و غرب و جنوب بود.

ابوريحان، در آثار الباقيه، يك دسته لغات از خوارزمي و سغدي – كه زبان مردم سمرقند و بخارا بوده – ذكر مي كند كه با ساير لهجه هاي پهلوي و دري و اوستايي و فرس قديم متفاوت است و شايد تا به حال آثاري از زبان سغدي در دره هاي سمرقند و تاجيكستان باقي باشد، چنانكه از پهلوي و لهجه هاي ديگر، هنوز در دره هاي عراق و اصفهان و نطنز و فارس باقي است. اما زبان رسمي و علمي ايران و افغانستان و هند، زبان فارسی دري است كه اصل آن زبان مردم بلخ يا مخلوط با لغات مردم بلخ بوده است .


خوشبختانه زبان  فارسی دري، از بركت فردوسي و ساير اساتيد قديم،آسیب زيادي نخورد . اصول آن تا امروز هم برقرار مانده و نادر زباني است كه در عرض دوهزار و دوصد يا سيصدسال اين طور سالم و صحيح باقي مانده است .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 12:30  توسط آنتی پورپیرار  | 

پاسخ به پورپيرار در خصوص موضوع (( كتاب در ايران باستان ))

در معناي «كتاب» تعاريف مختلفي ارائه شده است . در اين مقاله منظور از كتاب رسانه اي گروهي است كه مطالب آن قابل انتقال بوده و در هر زمان و مكاني قابل بازيابي باشد . بنابراين عنوان «كتاب» بر انواع پوست نوشته ها ، لوح ها و طومارها اطلاق مي شود و كتاب هايي كه امروزه از كاغذ تهيه مي شوند يكي از انواع «كتاب» مي باشد . * * *

دگرگوني هاي سياسي ، جنگ ها ، هجوم ها و غارت هائي كه در طول تاريخ بر ايران وارد شده ، مدارك و آثار بسياري در زمينه علم و دانش ايرانيان را از بين برده است .ايران در دوران مختلف مورد هجوم اقوام بيگانه قرار گرفته است . جنگ هائي در اين كشور رخ داده كه گاه به ويراني كامل چندين شهر انجاميده است . عموماً مهاجمين از نظر علم و دانش در سطح بسيار پائين تري از ايرانيان قرار داشتند . آنان به دليل ناآگاهي نسبت به ارزش علم و كتابت يا نگرش خاصي كه درباره كتب و نوشته هاي ايرانيان داشتند ، در فكر نگهداري و حفظ اين آثار نبودند .

براي شناخت وضعيت كتابخانه در جامعه ايران باستان تا دوره ساسانيان ،  می بایست به تحليل و بررسي برخي مستندات و مدارك تاريخي پرداخته شود . بر اساس مدارك موجود ، ايرانيان از گذشته هاي بسيار دور به علم و كتابت توجه داشته اند . آثار باقي مانده از قرون گذشته ، نشان از تلاش ايرانيان در كسب علم و دانش دارد . الواح گلين و سنگ نبشته ها از جمله آثار گرانبهايي است كه بر اين امر صحه مي گذارند . پادشاهان ايران عموماًَ سعي مي كردند آثاري مكتوب و منقوش از حدود قلمرو ، ايده ها ، سياستها ، فتوحات و … خود را بر سنگها ، صخره ها ، الواح ، سكه ها ، پوست و ساير ابزار ثبت و به نسل هاي بعد منتقل كنند . ايران شناسان و باستان شناسان به اتكاء آثار مكشوفه ، معتقدند ايرانيان از قرون بسيار دور از خط و كتابت بهره مي برده اند . گيرشمن باستان شناس فرانسوي از خط «عيلامي مقدم» متعلق به تمدن شوش در قرنهاي پيش از 3000 قبل از ميلاد مسيح ياد مي كند . وي از كتيبه اي ايلامي سخن به ميان مي آورد كه مربوط به ربع اول هزارة سوم ق.م.است . دياكونوف معتقد است در قرن هفتم قبل از ميلاد ، مادها داراي خط و كتابت بوده اند و خط مادها هماني است كه امروزه «خط باستاني پارسي» ناميده مي شود . در دورة هخامنشيان ، ايران مركز مهم تبادل افكار و آراء علمي در خاور ميانه بود و دربار شاهنشاهي به دليل ارزشي كه براي دانشمندان قائل مي شد ، گاهي آنان را به اقامت اجباري در دربار وادار مي كرد . برخي مؤرخين معتقدند در دربار پادشاهان هخامنشي فرامين به پارسي باستان صادر مي شدند اما دبير فرمان را به زبان آرامي ترجمه مي كرد و بر روي پاپيروس مي نوشت سپس منشي ديگري آن را به زبان عيلامي ترجمه كرده بر روي لوح مي نوشت . هزاران لوح كشف شده در تخت جمشيد نيز دال بر اهميت كتابت در ايران باستان است . اين لوح ها اسناد هزينه از جمله صورت حسابهاي صنعتگران و كارگران تخت جمشيد بودند . علاوه بر اين ، وجود بانكداري در دورة هخامنشيان مورد تأكيد گيرشمن است . وي اعتقاد دارد حتي بانكداري خصوصي براي نخستين بار در اين دوره به وجود آمد و مدارك اين بانكها نيز بدست آمده است . تأسيس چاپارخانه ، توسعة راه ها و ساخت كشتي هائي با ظرفيت 100 تا 200 تن و با سرعت 60 تا 80 ميل دريائي در روز حكايت از دانش گسترده ايرانيان در دورة هخامنشي داشته است . فعاليت هاي نجومي ايرانيان باستان نيز مورد توجه محققين قرار گرفته است . اين امور نمي توانست بدون وجود آثار مكتوب و مدون علمي انجام پذيرد . پادشاهان ايران داراي دبيران و نويسندگاني بودند كه حوادث و رويدادها را به دقت ثبت و ضبط مي كردند . پادشاهان ساساني ، در كاخ هاي سلطنتي بايگاني مخصوص ايجاد كرده بودند كه اسناد و مدارك دولتي و شرح رويدادهاي كشور در آنجا نگهداري مي شد . لوكونين رئيس بخش خاوري موزة دولتي ارميتاژ در اتحاد جماهير شوروي سابق ، از نتايج كاوش هاي باستان شناسان اروپائي در شهر «دورا ـ اروپوس» يكي از شهرها و پايگاه هاي نظامي روميان ياد مي كند كه طي آن نوشته هاي بسياري به زبان هاي يوناني ، سامي و ايراني كشف شد . برخي از اين پوست نوشته ها به وسيلة دبيران ساساني كه همراه سپاهيان بودند ، نگارش يافته بود . بر اساس اين نوشته ها سپاهيان ساساني از سال 256 تا 262 ميلادي در اين شهر سكونت داشتند . اين پوست نوشته ها همچنين نشان از اين دارند كه اسامي مسئولين دولتي مانند خزانه دارها ، محافظين و مسئولين قضائي و حتي ميزان جيرة افراد با قيد نام آنها در دفاتر مخصوص ثبت مي شد .

جهشياري در كتابي كه در قرن چهارم هجري تأليف كرده درباره اعتبار دبيران و نويسندگان در ايران باستان مي نويسد به دستور پادشاه ، نويسندگان جوان پس از آزمايش هاي مختلف در دربار به خدمت مشغول مي شدند . نويسندگان و دبيران بر ديگران مقدم مي شدند و به هنگام اعزام قشون نيز فرمانده قشون موظف به مشورت با نويسنده و دبير اعزامي در توقف و عزيمت بود . در دورة ساسانيان شهرها ، توليدات كشاورزي ، سدسازي ، كانال كشي و ديگر مظاهر تمدن آن روز رشد فراواني يافت . اين ترقي بدون آثار مكتوب و استفاده از متخصصيني كه به علوم روز آشنائي و تسلط داشتند ، امكان پذير نبوده است .

شاپور اول پس از پيروزي بر روميان و به اسارت در آوردن امپراتور روم ، فرمان داد تا اين حادثة بزرگ را بر سنگي ثبت كنند . او با سپاس از «ايزدان بزرگ» ، هدايائي به عنوان سپاسگزاري و شكر به آتشكده ها تقديم كرد . در اين سنگ نوشته از زبان شاپور اول آمده است : «همة اين هدايا در فهرستهاي نظامي دولت ثبت گرديد»1 .

جرجي زيدان مورخ شهير عرب دربارة علوم ، كتاب و كتابخانه ها و اهتمام ايرانيان به ترجمه كتب در دورة پيش از اسلام معتقد است اسكندر بخشي از كتب ايرانيان را به آتش كشيد و برخي را براي ترجمه به اسكندريه فرستاد . وي با اشاره به سردابي كه در اوايل قرن چهارم هجري در محال جي از نواحي فارس كشف شد معتقد است به دستور تهمورث پادشاه ايران علوم روز در اين كتاب هاي پيدا شده در اين سرداب ثبت شده بود . اين علوم را به زبان پهلوي روي پوست درخت نوشته بودند .

كريستن سن توضيح داده است كه در اواسط قرن پنجم ميلادي ، شعرا و دانشمندان ايراني به نگارش حوادث زندگي شاهان قديم پرداختند و مطالب تازه اي بر آنچه مكتوب بود ، افزودند . نتيجة كار ، كتاب بزرگي به نام «خْوتَاي نامگ» در تاريخ پادشاهان از نخستين پادشاه تا دورة مؤلفين بود . خْوتَك نامگ پس از سقوط ساسانيان بارها به عربي ترجمه شد و همين ترجمه ها مورد استفاده مؤرخين مسلمان در نگارش تاريخ ايران شد .

ابن مقفع از جمله مترجمين اين كتاب به عربي است . بارتلمه در كتـاب «زن در حقوق ساسانـي» از چند كتـاب نام برده است . دينكرت از جملة اين كتابـها است كه به زبـان پهلـوي نوشته شده و مجموعه اي از احاديث و روايات و تفاسير زرتشتي بود . از كتاب ديگري به نام «شايست نه شايست» ـ به زبان پهلوي ـ نام برده شده كه در موضوعات اخلاقي نوشته شده بود . كتاب «ماديگان هزار دادستان» كتاب ديگري است كه بارتلمه از آن ياد كرده است . اين كتاب را حقوقداني از دورة ساساني تأليف كرد و شامل احكام حقوقي است كـه در دادگاه هـا صـادر شـده بودند . در اين كتـاب ، قـوانين ازدواج ، تعـدد زوجات ، ارث ، وام ، مسائل حقوقـي شركت ها ، بخشش و واگذاري و ديگر امور حقوقي در ايران باستان گنجانيده شده است . وي نكته اي در خصوص زنان در امپراتوري ساساني مي نويسد كه تأمل برانگيز است . با استناد به گزارشي از كتاب «ماديگان هزار دادستان» نقل مي كند روزي پنج زن از قاضي سؤالاتي حقوقي پيرامون «ضمانت» و «اهليت» پرسيدند . قاضي به پرسش ها جواب داد اما آخرين سؤال را نتوانست پاسخ دهد . يكي از زنان پس از تأخير قاضي در پاسخ گفت : «استاد بيهوده بمغز خود فشار نيآوريد و بآساني بگوئيد نميدانم ! و ضمناً ميتوانيد پاسخ اين سؤال را در فلان كتاب بيابيد .»2  آنچه بارتلمه نقل كرده ،ميتواند دال بر كتب موجود در جامعه باشد چندانكه زنان نيز مي توانستند به اين كتب دسترسي داشته باشند .

از ديگر كتب دورة ساساني مي توان به كتاب «آرداويراف نامه» اشاره كرد كه به زبان پهلوي نوشته شده و حدود 8800 كلمه دارد . كتابها و جزوات ديگري از دوره ساساني و قبل از آن نام برده شده كه برخي از آنها عبارتند از : اياتگارِ زريران كه دربارة جنگ ميان گشتاسب و ارجاسب توراني و زرير و پسرش بستور است . برخي تأليف اين كتاب را در پانصد سال بعد از ميلاد دانسته اند . كتاب زند (تفسيري است بر كتاب اوستا) ، دامداد ، چهرداد ، مينوگ خرت ، داتستان دينيگ ، مختارات زات اسپرم ، همن يشت ، درخت آسوريگ ، بند هِشْن ، جاماسپ نامگ ‎، السكيسران (السكسيكين) كه كتابي است دربارة تاريخ ايران باستان ، البنكش ، رُتْستَخم اُسپنديات ، دارا و بت زرين‎ ، دينكرت (دينكرد) ، كتاب الملك كي لهراسف ، تاج نامه ، شهرستانهاي ايران - كه نام شهرهاي ايران و چگونگي شكل گيري اين شهرها را با ذكر نام بنيان گزاران شهرها آورده است - كارنامك (كارنامة اردشير پاپكان) ، نامة تنْسر كه ابن مقفع آن را به عربي ترجمه كرد و در سال 607 هجري نيز محمد بن حسن بن اسفنديار آنرا از عربي به فارسي برگرداند ، هفت كتاب از ماني كه عبارتند از : شاپورگان كه ماني آن را به شاپور پادشاه ساساني تقديم كرد ، انجيل زنده ، گنج زندگي ، پراگماتيا يا رساله ، كتاب اسرار ، كتاب عظيم و نامه ها . درمنـابع تاريخـي از كتابخـانه اي در مـرو يـاد شده است كه در زمـان عقب نشيني يـزدگرد آخرين پادشاه ساساني ، به آنجا منتقل شده بود . بارتلمه با اعتقاد به اينكه ايرانيان پيشتاز نهضت ترجمه بودند ، مي نويسد كتب مختلف فلاسفه و دانشمندان يوناني كه به فرمان خسرو انوشيروان به زبان فارسي ميانه (زبان رسمي دورة ساساني) ترجمه شدند ، اساس پيشرفت علمي را در اسپانياي مسلمان به وجود آوردند زيرا پس از سقوط ساسانيان ، اين كتب به زبان عربي ترجمه شده ، با راه يابي ترجمة آنها به اسپانيا ، ملل مغرب زمين با اين انديشه ها آشنايي پيدا كرده و موجب رشد و شكوفايي علوم شدند . نهضت ترجمه بدون وجود محل هاي خاصي براي نگهداري كتب ، ناممكن مي نمايد . اين محلها احتمالاً تابع نظم خاصي براي نگهداري و دسته بندي كتب بودند .

يكي از مراكز علمي ايرانيان ، دانشگاه گندي شاپور بود . در اين مركز علمي علاوه بر دانشمندان ايراني ، دانشمندان يوناني نيز حضور داشتند كه كتب يوناني را به فارسي ترجمه مي كردند . حتي برخي از اعراب‌ شبه جزيره عربستان ، در گندي شاپور به آموختن طب پرداختند . از جمله حارث بن كلده از قبيلة بني ثقيف و از مردم طايف ، پس از آموختن طب در اين مركز به طايف برگشت و به كار طبابت پرداخت . از آنجا كه وي در دوران پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم زندگي مي كرد ، پيامبر بيماراني را براي معالجه نزد وي مي فرستاد . استيپچويچ به وجود كتابخانه هاي سازمان يافته در دوران ساسانيان اشاره مي كند كه در آنها استنساخ و ترجمة كتب صورت مي گرفت : «در دربار آخرين سلسلة فرمانرواي ايران ، ساسانيان ، ادب و هنر و علم در سطح بسيار بالايي شكوفا شد و كتابخانه هاي سازمان يافته اي وجود داشت كه در آنها نسخه هاي كهن رونويسي و ترجمه مي شدند . بدين ترتيب ، در زماني كه ميراث يوناني ـ رومي در اروپاي غربي و حتي مدت زماني در بيزانس روزگار دشواري را از سر مي گذراند ، ايران پناهگاه امن و زمينة مناسبي براي فعاليت شاعران و دانشمندان بود ؛ براي نمونه ، فلاسفة نوافلاطوني كه ، پس از تعطيل آكادمي در سال 529 م به فرمان امپراتور يوستينيانوس ، ناچار به ترك آتن شدند ، به ايران پناه بردند . . . . مسلمانان ، به دنبال فتح ايران در سال 637 م ، با كتابهاي فراوان و شمار زيادي دانشمند و شاعر و افراد تأثير پذيرفته از فرهنگ باستان و از همه مهمتر با تشكيلات آمادة فعاليت نظام مند علمي و فرهنگي (كتابخانه ها ، مراكز اسناد و آكادميها) رو به رو شدند…»3

كتب ايرانيان و مورخين مسلمان يكي از نكات قابل بررسي و تأمل برانگيز ، نگارش تاريخ ايران باستان و حوادث دوران پادشاهان ايران پس از سقوط ساسانيان ، به دست مؤرخين مسلمان است . در كتب اين مؤرخين ، مطالب و تفاسير متعدد و مفصل و گاه با ذكر جزئيات آن دوره ، آمده است . طبري ، يعقوبي و ديگر مورخين مسلمان چگونه توانستند اين اطلاعات را گردآوري نمايند ؟ مورخيني كه هيچگاه در آن دوره زندگي نكردند ، چگونه قادر بودند با ذكر مشخصات پادشاهان ، تاريخ و حوادث دورة حكمراني آنان را ثبت نمايند ؟ آيا تنها از منابع يوناني بهره برده بودند ؟ در اين صورت آيا واقعاً اين منابع داراي چنين محتوائي بودند ؟ اين دسته از مورخين از كتب تأليف شده به وسيلة ايرانيان در پيش از اسلام ، استفاده كردند . اين كتب مي توانست مستقيماً مورد استفاده قرار گيرند يا پس از ترجمه به عربي قابل استفاده باشند . از جمله ، ابن واضح يعقوبي در كتاب تاريخ يعقوبي ، حمزة اصفهاني در كتاب سني ملوك الارض و الانبياء ، مقدسي در كتاب البداء و التاريخ ، ابوريحان بيروني در آثار الباقيه ، ثعالبي در غرر اخبار ملوك الفرس به تاريخ پادشاهان ايراني و آداب و اخلاق ايرانيان اشاراتي كرده اند كه نمي توانسته اند بدون استفاده از نوشته هاي ايرانيان قبل از اسلام ، به چنين كاري اقدام كنند .

نلدكه معتقد است طبري تاريخ بزرگ خود را با استفاده از «خداي نامه» نوشته است .جاحظ در كتاب الحيوان اقرار مي كند كه از كتب و نوشته هاي اخلاقي ايرانيان در تأليف خود سود برده است .

اما اينكه چرا نام آن منابع ذكر نشده مي تواند چندين دليل داشته باشد . رسميت يافتن زبان عربي به عنوان زبان علمي و رسمي ، بي نيازي از متن اصلي به دليل ترجمة آن به عربي ، بي اعتنائي به حفظ آثار منسوب به پادشاهان و سهل انگاري در حفظ كتب ايران باستان مي تواند از جملة اين دلايل باشد . نتيجه گيري ايرانيان از گذشته هاي بسيار دور به ارزش علم و كتابت پي برده بودند و متناسب با عصر خويش بيشترين تلاش را در ثبت وقايع و حوادث داشتند . محدوديت ابزارهاي نگارش و احياناً كمبود آنها ، موجب مي شد كه عموماً از اطلاعات ضبط شده تنها يك نسخه وجود داشته باشد . همين امر يكي از عوامل مهم نابود شدن آثار مكتوب ايرانيان بوده است . وقتي جنگ ، انقلاب يا درگيري رخ مي داد و اين نوشته ها صدمه مي ديدند و از بين مي رفتند ، ديگر امكان بازنويسي آنها وجود نداشت . ترجمة كتب در سطحي وسيع از ديگر كارهاي مهم ايرانيان در عهد باستان بوده است . بعدها اين امكان بوجود آمد كه از كتب ، نسخه برداري شود و تعداد آنها فزوني يابد .

سابقة استنساخ كتاب و مراجعه به خزانه براي مطالعة كتابها به دوران شاپور پسر اردشير (مرگ در سال 272 قبل از ميلاد) بر مي گردد . در كتابخانه ها معمولاً امكانات و ابزار استنساخ و ترجمة كتب وجود داشت و در اختيار دانشمندان و مراجعه كنندگان قرار داده مي شد . كتب تأليفي يا ترجمه شده مانند اسناد و مدارك دولتي در خزانه اي وابسته به حكومت نگهداري مي شدند . اين خزانه ها در واقع كتابخانه هائي بودند كه در اختيار دولت قرار داشتند . علاوه بر اينكه اين كتب به دولت ارزش و اعتبار خاصي از نظر علم اندوزي مي داد ، به دليل اهميت حفظ كتب ، دولت حفاظت و نگهداري از آنها را بر عهده مي گرفت . در واقع پيش از آنكه استفادة عمومي از كتب مورد توجه قرار گيرد ، دولت خود را موظف به حفاظت از كتب مي ديد تا نسخه هاي منحصر بفرد از بين نروند . در آن دوره ، جمع آوري كتب از هر جاي ممكن و حفاظت از آنها ، محور فعاليت ها بود و توجه به نيازهاي مراجعه كنندگان به دليل عدم گسترش سواد در بين مردم و ديگر شرايط خاص زماني و مكاني ، از اهداف اوليه تشكيل كتابخانه ها نبوده است . كتب جمع آوري شده در موضوعات گوناگون فرهنگي و علمي روز مانند فلسفه ، طب ، ستاره شناسي ، هواشناسي ، شعر ، ادبيات ، حقوق ، تاريخ و دين بود . از آنجا كه عموم مردم امكان سواد آموزي را نداشتند ، نمي توانستند از اين مخازن استفاده كنند . به همين دليل مراجعه كنندگان به خزانه هاي كتاب ، دانشمندان ، علماء و معدود افراد باسواد ديگر بودند كه به دليل داشتن سواد و علم ، موقعيت ممتاز اجتماعي داشتند .

 

منابع:

1- تمدن ايران ساساني.ص96 2- زن در حقوق ساساني.ص16 3- كتاب در پوية تاريخ.ص272 منابع 1- ابرامي،هوشنگ.شناختي از دانش شناسي.به كوشش دكتر رحمت الله فتاحي.چاپ سوم.تهران:نشر كتابدار،1379. 2- الجاحظ.كتاب الحيوان.الجزءالاول.بتحقيق و شرح عبدالسلام محمد هارون.بيروت:دارالجيل. 3- الجهشياري،ابوعبدالله محمد بن عبدوس.كتاب الوزراء و الكتاب.با تحقيقات:مصطفي السقا و ديگران.ترجمه ابوالفضل طباطبائي. 4- استيپچويچ،الكساندر.كتاب در پوية تاريخ.مترجمان حميد رضا آژيرو حميد رضا شيخي.مشهد: آستان قدس رضوي،بنياد پژوهشهاي اسلامي،1373. 5- بارتلمه،كريستيان.زن در حقوق ساساني.ترجمه و ملحقات از ناصرالدين صاحب الزماني.[تهران]:عطائي،1337. 6- براون،ادوارد.طب اسلامي.ترجمة مسعود رجب نيا.تهران:بنگاه ترجمه و نشر كتاب،1337. 7- پيگولوسكايا،ن.شهرهاي ايران در روزگار پارتيان و ساسانيان.ترجمة عنايت الله رضا.[تهران]:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1367. 8- پوئش،هانري شارل.آئين مانوي. ترجمة جواد محيي.تاريخ تمدن ايران.با مقدمه بقلم هانري ماسه و رنه گروسه.[تهران]:گوتمبرگ 9- دياكونوف،ا.م.تاريخ ماد.ترجمة كريم كشاورز.[تهران]:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1371. 10- زيدان،جرجي.تاريخ تمدن اسلام.جلد سوم.ترجمة علي جواهركلام.[تهران]:اميركبير،1333. 11- سن،كريستن.كيانيان.ترجمة ذبيح الله صفا.تهران:بنگاه ترجمه و نشر كتاب،1343. 12- گيرشمن.ايران از آغاز تا اسلام.ترجمة محمد معين.تهران:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1374. 13- لوكونين،ولاديمير گريگورويچ.تمدن ايران ساساني.ترجمة عنايت الله رضا.تهران:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1372. 14- ليوزا،ژ.في.دانش يونان در ايران دوره هخامنشي.ترجمة جواد محيي. تاريخ تمدن ايران.با مقدمه بقلم هانري ماسه و رنه گروسه.[تهران]: گوتمبرگ 15- محمدي،محمد.فرهنگ ايراني پيش از اسلام و آثار آن در تمدن اسلامي و ادبيات عرب.تهران:توس،1374. 16- مسعودي،ابوالحسن علي بن حسين.مروج الذهب و معادن الجوهر.جلد اول.ترجمة ابوالقاسم پاينده.تهران.بنگاه ترجمه و نشر كتاب،[1356]. 17- يارشاطر،احسان و ديگران.تاريخ ايران.جلد سوم.قسمت اول:از سلوكيان تا فروپاشي دولت ساسانيان.گردآورنده جي.آ.بويل.ترجمه حسن انوشه.تهران: اميركبير،1368.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 6:58  توسط آنتی پورپیرار  |