تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

جانبداری پورپیرار از مندرجات کتاب تورات (3) کتاب تثنیه و گسترش قلمرو یهود تا فرات

در ادامه سلسله مطالبی که  پیرامون دیدگاه آقای پورپیرار  در خصوص میزان اصالت کتاب تورات نگاشته شد، اینک به بررسی قسمتی از کتاب تثنیه ، یکی دیگر از اسفار پنجگانه کتاب تورات می پردازم که پورپیرار بدون هیچگونه شک و شبهه ای صحت انتساب آن را به وحی الهی مورد تائید قرار داده است. به گونه ای که در پاسخ منتقدان دیدگاه خود چنین می نویسد:

معلوم نیست که این همه نغمه در باب تحریف در تورات، از کدام آیات قرآن استخراج و برداشت شده است؟ ( مقاله اسلام و شمشیر ۳۳ مورخ ۲۰/۵/۸۵)

در این بخش از کتاب مذکور، از جانب خدا  به اسرائیلیان دستور داده می شود که بروید و نواحي‌ دره‌ اردن‌، ..... و تمامي‌ سرزمين‌ كنعان‌ و لبنان‌ يعني‌ همه‌ نواحي‌ سواحل‌ مديترانه‌ تا رود فرات‌ را اشغال‌ نماييد.

و این درست همان بهانه ای است که زیربنای خط مشی سیاسی-نظامی صهیونیسم جهانی جهت توجیه استراتژی توسعه طلبانه ای گردیده که هم اکنون جهان را در آستانه جنگ فراگیر دیگری قرار داده است. ناصر پورپیرار با الهی دانستن محض این دستورات، عالمانه آب به آسیاب دشمن ملل منطقه می ریزد و مکارانه تحت پوشش دفاع از مقدسات و مبارزه با باستان پرستی! می کوشد بر نیات و امیال اصلی خود سرپوش نهد. او از طرفی با اتخاذ مواضعی فوق العاده ضد یهود،  نقابی عوام پسند برای نفوذ در ارکان جامعه به چهره می زند و از طرفی دیگر با تائید صد در صد محتوای کتاب تورات ( اسفار پنجگانه ) عملا خط بطلانی بر همه آن چیزهایی می کشد که افکار عمومی بواسطه آنها سعی در محکوم نمودن اعمال دولت اسرائیل دارد. او با ذکر این نکته که در هیچ کجای قرآن اشاره ای به تحریف کتاب تورات نشده است، عملا محتوای کتابی را مورد تائید قرار می دهد که نقلی مخالف قرآن در خصوص پیامبرانی نظیر : ابراهیم، اسماعیل، داوود، سلیمان، موسی، لوط و ... دارد. براستی پورپیرار چه پاسخی برای این تناقض بسیارعمیق در بیان سرگذشت واحد کسانی دارد که برگزیدگان الهی برای هدایت اقوام مختلف بوده اند؟

آیا خدای واحد از نظر ایشان آنقدر ناتوان و فراموشکار است که بدین نحوه در دو کتاب آسمانی نازل نموده بر برگزیدگان خود، دو روایت کاملا متفاوت و ناهمگون از سرگذشت پیامبرانش به بشرعرضه نماید و به این واقعیت نیاندیشد که ممکن است روزی بشر این اشرف مخلوقات متوجه تناقضات موجود شود؟!! 

 

کتاب تورات / بخش تثنیه : دستور ترک حوریب؛ تجسس کنعان؛ عصیان قوم

در ايـن‌ كتاب‌، سخنرانـي‌ موسـي‌ خطاب‌ به‌ قوم‌ اسرائيل‌، زماني‌ كه‌ آنها در بيابان‌ عربه‌ (واقع‌ در صحراي‌ موآب‌) در شرق‌ رود اردن‌ بودند، ثبت‌ شده‌ است‌. شهرهاي‌ اين‌ ناحيه‌ عبارت‌ بودند از: سوف‌، فاران‌، توفل‌، لابان‌، حضيروت‌ و دي‌ ذهب‌. (فاصله‌ كوه‌ حوريب‌ تا قادش‌ برنيع‌ از طريق‌ كوه‌ سعير يازده‌ روز است‌) اين‌ سخنراني‌ در روز اول‌ ماه‌ يازدهم‌ سال‌ چهلم‌ بعد از خروج‌ بني‌اسرائيل‌ از مصر ايراد شد. در آن‌ زمان‌، سيحون‌، پادشاه‌ اموري‌ها كه‌ در حشبون‌ حكومت‌ مي‌كرد شكست‌ خورده‌ بود و عوج‌، پادشاه‌ سرزمين‌ باشان‌ كه‌ در عشتاروت‌ حكومت‌ مي‌كرد، در اَدَرعي‌ مغلوب‌ شده‌ بود. موسي‌ در اين‌ سخنراني‌ بشرح‌ قوانين‌ و دستورات‌ خداوند مي‌پردازد:

دستور به‌ ترك‌ حوريب : ‌۶) وقتي‌ ما در كوه‌ حوريب‌ بوديم‌ خداوند، به‌ ما فرمود: «به‌ اندازه‌ كافي‌ در اينجا مانده‌ايد. 7)  اكنون‌ برويد و سرزمين‌ كوهستاني‌ اموريها، نواحي‌ دره‌ اردن‌، دشتها و كوهستانها، صحراي‌ نِگِب‌ و تمامي‌ سرزمين‌ كنعان‌ و لبنان‌ يعني‌ همه‌ نواحي‌ سواحل‌ مديترانه‌ تا رود فرات‌ را اشغال‌ نماييد. 8 ) تمامي‌ آن‌ را به‌ شما مي‌دهم‌. داخل‌ شده‌، آن‌ را تصرف‌ كنيد، چون‌ اين‌ سرزميني‌ است‌ كه‌ من‌ به‌ نياكان‌ شما ابراهيم‌ و اسحاق‌ و يعقوب‌ و تمامي‌ نسل‌هاي‌ آينده‌ ايشان‌ وعده‌ داده‌ام‌.»

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 14:20  توسط آنتی پورپیرار  | 

جانبداری پورپیرار از مندرجات کتاب تورات (2) کتاب خروج / حکومت اسرائیل

ناصر پورپیرار در مقاله اسلام و شمشیر ۳۳ ، با مورد تائید رسمی قرار دادن متون اسفار پنجگانه کتاب تورات ( شامل: سفر پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه) در لفافه حق حاکمیت اسرائیل بر سرزمین باصطلاح موعود اشغالی را برسمیت شناخته است. وی در این مقاله تاکید نموده است که کتاب تورات کهن فقط و فقط شامل اسفار خمسه بوده که این بخشها نیز هرگز دچار تحریف نشده اند.  

با قرار دادن این ادعای وی در کنار تاکید قرآن کریم بر آسمانی و الهی بودن اصل کتاب تورات، طبعا طبق فرمایش!!! جناب پورپیرار به این نکته رهنمون می شویم که بر اساس آیات  بخش خروج کتاب تورات ( که یکی از اسفار پنجگانه  محسوب می شود ) اشغال سرزمین فلسطین چیزی نیست جز تحقق وعده خدا بر روی زمین !!!، و  هرگونه مبارزه و مقاومت فلسطینیان در مقابل حاکمیت اشغالگرانه دولت اسرائیل نیز چیزی نیست جز مانع تراشی در مقابل تحقق وعده الهی،   !!! 

 

در اینجا توجه شما را به متن آیات ۱ تا ۳ و ۱۲ تا ۱۷ کتاب تورات/ کتاب خروج جلب می کنم :  

  کتاب تورات / کتاب خروج / ۳۳ ملاقات با خدا در خیمه عبادت :

۱ خداوند به‌ موسي‌ فرمود: « اين‌ قوم‌ را كه‌ از مصر بيرون‌ آوردي‌ بسوي‌ سرزميني‌ كه‌ وعده‌ آن‌ را به‌ ابراهيم‌، اسحاق‌ و يعقوب‌ داده‌ام‌، هدايت‌ كن‌، چون‌ به‌ آنها قول‌ داده‌ام‌ كه‌ آن‌ را به‌ فرزندان‌ ايشان‌ ببخشم‌.  2و3  من‌ فرشته خود را پيشاپيش‌ تو خواهم‌ فرستاد تا كنعاني‌ها، اموري‌ها، حيتي‌ها، فرزي‌ها، حوي‌ها و يبوسي‌ها را از آن‌ سرزمين‌ كه‌ شير و عسل‌ در آن‌ جاري‌ است‌، بيرون‌ برانم‌. 

 

 کتاب تورات / کتاب خروج / ۳۳ ملاقات با خدا در خیمه عبادت/ موسي‌ و جلال‌ خدا :

۱۲ موسي‌ به‌ خداوند عرض‌ كرد: «تو به‌ من‌ مي‌گويي‌ اين‌ قوم‌ را به‌ سرزمين‌ موعود ببرم‌، ولي‌ نمي‌گويي‌ چه‌ كسي‌ را با من‌ خواهي‌ فرستاد. گفته‌اي‌: تو را به‌ نام‌ مي‌شناسم‌ و مورد لطف‌ من‌ قرار گرفته‌اي‌. 13  پس‌ اگر حقيقت‌ اينطور است‌ مرا به‌ راهي‌ كه‌ بايد بروم‌ راهنمايي‌ كن‌ تا تو را آنطور كه‌ بايد بشناسم‌ و به‌ شايستگي‌ در حضورت‌ زندگي‌ كنم‌. اين‌ مردم‌ نيز قوم‌ تو هستند، پس‌ لطف‌ خود را از ايشان‌ دريغ‌ مدار.»14  خداوند در جواب‌ موسي‌ فرمود: «من‌ خود همراه‌ شما خواهم‌ آمد و به‌ شما توفيق‌ خواهم‌ بخشيد.»  15  خداوند از اين‌ جهت‌ اين‌ را فرمود، زيرا موسي‌ گفته‌ بود: «اگر با ما نمي‌آيي‌ ما را نيز نگذار كه‌ از اينجا جلوتر رويم‌.  16  اگر تو همراه‌ ما نيايي‌ از كجا معلوم‌ خواهد شد كه‌ من‌ و قوم‌ من‌ مورد لطف‌ تو قرار گرفته‌ايم‌ و با ساير قوم‌هاي‌ جهان‌ فرق‌ داريم‌؟»17  خداوند فرمود: «در اين‌ مورد هم‌ دعاي‌ تو را اجابتمي‌كنم‌، چون‌ تو مورد لطف‌ من‌ قرار گرفته‌اي‌ و تو را به‌ نام‌ مي‌شناسم‌.»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 14:24  توسط آنتی پورپیرار  | 

جانبداری ناصر پورپیرار از مندرجات کتاب تورات ( 1 ) کتاب پیدایش / آدم و حوا ، قوم لوط

ناصر پورپیرار در مقاله : اسلام و شمشیر (۳۳) که آنرا به تاریخ جمعه بیستم مرداد ۸۵  در وبلاگ  شخصی خود نصب نموده ، بطور موکد ادعا می کند که کتاب تورات کهن جز اسفار خمسه: سفر پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه نیست، و این قسمت ها به هیچوجه گرفتار تحریفات بشری نشده  و قداست خود را حفظ نموده اند. 

او در  ابتدای این مقاله می نویسد:

 ناصر پورپیرار : گروهی ..... مدعی می شوند که موضوع تحریف تورات در قرآن مجید ثبت است و اجرای آن را گروه دیگری از زمان موسا و عیسای پیامبر می گیرند، حال آن که آیات بالا ( بقره ۷۵ُ مائده ۱۳) از تحریف درکلمات قرآن، بوسیله ی یهودیان می گوید، نه تورات. عملی که در رویارویی خصمانه ی اهل کتاب، در سال های میانی طلوع اسلام، چندان طبیعی می نماید که خداوند حکم چشم پوشی بر آن را صادر می کند. اگر تورات و انجیل را تحریف شده ی قدیم و از زمان موسا و عیسای پیامبر و یا حتی در زمان مراوده ی اهل کتاب با رسول مکرم اسلام بگیریم، پس این همه آیاتی که پیامبر و قرآن را مصدق کتاب های پیشین می شناساند، از اعتبار انداخته ایم. رسم است که تورات کهن و مرتبط با مراتب پیدایش دین یهود را، با کتابی که این روزها از سوی مرکز واتیکان چاپ و پخش می شود، اشتباه بگیرند. تورات کهن جز اسفار خمسه: سفر پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه نیست، از پس رحلت موسای پیامبر بسته می شود و کتاب های بعد، از یوشع تا ملاکی، که بخش عمده ی تورات های کنونی را تشکیل می دهد، ذیل هایی بر اسفار پنج گانه است که تاریخ قوم یهود را از پس وفات موسی تا ظهور عیسی پسر مریم دنبال می کند، قداست تورات کهن را ندارد.

در جای دیگری از این مقاله نیز چنین می نویسد :

معلوم نیست که این همه نغمه در باب تحریف در تورات، از کدام آیات قرآن استخراج و برداشت شده است؟

 

بسیار خوب! 

اینک پس از خواندن  افاضات!! جناب پورپیرار بد نیست برای  محک زدن عیار سخن او  نخست به سراغ کتاب پیدایش ( یعنی نخستین کتاب از مجموعه مقدس پنجگانه مورد اشاره برویم )  و سرکی به  آیات 16 و 17 بخش : آدم و حوای  آن بزنیم.

در این آیات که از نظر  جناب پورپیرار دارای قداست و تحریف نشده تلقی شده اند، به صراحت خداوند به صورت یک نیروی حسادت ورز ، دروغگو  و مخالف دستیابی انسان به معرفت و شناخت خیر و شر  به  مومنان معرفی می گردد  !!!. بخوانید : 

کتاب پیدایش / آدم و حوا /  :  16  و  خداوند آدم‌ را امر فرموده‌، گفت‌: «از همة‌ درختان‌ باغ‌ بي‌ ممانعت ‌بخور،  17  اما از درخت‌ معرفت‌ نيك‌ و بد زنهار نخوري‌، زيرا روزي‌ كه‌ از آن‌ خوردي‌، هرآينه‌ خواهي‌ مرد.» 

جالبتر آنکه در این کتاب مقدس !! جناب مار صحرایی ( حالا کدام صحرا !!! بماند، الا  اینکه تصور کنیم در آن دنیا  نیز صحرایی نظیر صحراهای زمینی وجود داشته است  و تعدادی مار بیکار و خبرچین!! ناگهان نطقش باز شده و به زبان آدمی !!! در رابطه با اینکه خداوند نمی خواهد شما عارف به نیک و بد خود شوید به  (( حوا  )) خانم پند و اندرز می دهد. این فرمایش جناب مار را بگذارید در کنار آندسته از  آیات قرآن شریف که می فرماید خداوند در هنگام خلقت انسان از همه فرشتگان درگاه خود خواست در مقابل این موجود که خلیفه الله  است سجده کنند و نهایتا اسماء الهی را که حتی فرشتگان از علم به آن محروم بودند، به او  آموزاند. 

کتاب پیدایش / سقوط انسان: ۱) و مار از همة‌ حيوانات‌ صحرا كه‌  خداوند خدا ساخته‌ بود، هُشيارتر بود. و به‌ زن‌ گفت‌: «آيا خدا حقيقتاً گفته‌ است‌ كه‌ از همة‌ درختان‌ باغ‌ نخوريد؟»  2  زن‌ به‌ مار گفت‌: «از ميوة‌ درختان‌ باغ‌ مي‌خوريم‌،  3  لكن‌ از ميوة‌ درختي‌ كه‌در وسط باغ‌ است‌، خدا گفت‌ از آن‌ مخوريد و آن‌ را لمس‌ مكنيد، مبادا بميريد.»  4  مار به‌ زن‌ گفت‌: «هر آينه‌ نخواهيد مرد،  5  بلكه‌ خدا مي‌داند در روزي‌ كه‌ از آن‌ بخوريد، چشمان‌ شما باز شود و مانند خدا عارف‌ نيك‌ و بد خواهيد بود.»  6  و چون‌ زن‌ ديد كه‌ آن‌ درخت‌ براي‌ خوراك‌ نيكوست‌ و بنظر خوشنما و درختي‌ دلپذير و دانش‌افزا، پس‌ از ميوه‌اش‌ گرفته‌، بخورد و به‌ شوهر خود نيز داد و او خورد. 

 

در آیات ۲۲ تا ۲۳ این کتاب مقدس !!! از قول خداوند سخنانی درج شده است که گویا حق با جناب مار بوده است و نعوذبالله ، حضرت باریتعالی واقعا قصد داشته مانع از نیل  آدم و حوا به شناخت خیر و شر شود !!!!! و چون این دو نافرمانی !!! کرده و میوه علم و آگاهی را چشیدند مصصم گردید که به سختی آنانرا مجازات نماید!!!.

نکته دیگر اینکه در این آیات خداوند به گونه ای تصویر شده که گویا فاقد اختیار و توانایی لازم جهت اداره موجوداتی است که خود خلق نموده و از بیم آنکه مبادا آدم و حوا  که دور از چشم او !!! عارف نیک و بد شده اند  دوباره او را دور بزنند و یواشکی ناخنکی به درخت حیات ابدی بزنند و همانند او شوند!!! تصمیم می گیرد آن دو را بی جرم و بی جنایت از بهشت بیرون براند.

 کتاب پیدایش / سقوط انسان :۲۲)   و  خداوند گفت‌: «همانا انسان‌ مثل‌ يكي‌ از ما شده‌ است‌، كه‌ عارف‌ نيك‌ و بد گرديده‌. اينك‌ مبادا دست‌ خود را دراز كند و از درخت‌ حيات‌ نيز گرفته‌ بخورَد، و تا به‌ ابد زنده‌ ماند.»  23  پس‌  خداوند  خدا، او را از باغ‌ عدن‌ بيرون‌ كرد تا كار زميني‌ را كه‌ از آن‌ گرفته‌ شده‌ بود، بكند. 

 در ادامه این کتاب به زعم ناصر پورپیرار مقدس و آسمانی به قصه حضرت لوط و دخترانش می رسیم. در این کتاب بر خلاف آیات قرآن، با تصویری عجیب و غریب از حضرت لوط بعنوان یک پیامبر الهی مواجه می شویم. پیامبری که حاضر می گردد برای رهایی میهمانانش از آتش شهوت اشرار مهاجم قومش ،دختران خود را به آنان ارزانی دارد تا هر بلایی که می خواهند سر آنان بیاورند!!!!!

کتاب پیدایش/ خرابی صدوم و عماره، لوط و دخترانش:۴)  و به‌ خواب‌ هنوز نرفته‌ بودند كه‌ مردان‌ شهر، يعني‌ مردم‌ سدوم‌، از جوان‌ و پير، تمام‌ قوم‌ از هر جانب‌، خانة‌ وي‌ را احاطه‌ كردند  5  و به‌ لوط ندا در داده‌، گفتند: «آن‌ دو مرد كه‌ امشب‌ به‌ نزد تو درآمدند، كجا هستند؟ آنها را نزد ما بيرون‌ آور تا ايشان‌ را بشناسيم‌.»  6  آنگاه‌ لوط‌ نزد ايشان‌، بدرگاه‌ بيرون‌ آمد و در را از عقب‌ خود ببست‌  7  و گفت‌: «اي‌ برادران‌ من‌، زنهار بدي‌ مكنيد.  8  اينك‌ من‌ دو دختر دارم‌ كه‌ مرد را نشناخته‌اند. ايشان‌ را الا´ن‌ نزد شما بيرون‌ آورم‌ و آنچه‌ در نظر شما پسند آيد، با ايشان‌ بكنيد. لكن‌ كاري‌ بدين‌ دو مرد نداريد، زيرا كه‌ براي‌ همين‌ زير ساية‌ سقف‌ من‌ آمده‌اند.» 

 

و در دنباله ماجرا به جریان شرم آور همبستری حضرت لوط با دخترانش!!!! بر می خوریم. به راستی چگونه و بر اساس چه منطق و استدلالی آقای پورپیرار کتاب تورات ( اسفار پنجگانه ) را تحریف نشده و مقدس می شمارد!!!!  و حاضر می گردد در راستای دروغپردازی های خود پیرامون تاریخ ایران و منطقه،  مقام خداوند و پیامبرانش را تا این حد تنزل یافته معرفی کند.

۳۰ و لوط‌ از صوغر برآمد و با دو دختر خود در كوه‌ ساكن‌ شد. زيرا ترسيد كه‌ در صوغر بماند. پس‌ با دو دختر خود در مَغاره‌ سُكْني‌' گرفت‌.  31  و دختر بزرگ‌ به‌ كوچك‌ گفت‌: «پدر ما پير شده‌ و مردي‌ بر روي‌ زمين‌ نيست‌ كه‌ برحسب‌ عادت‌ كل‌ جهان‌، به‌ ما در آيد.  32  بيا تا پدر خود را شراب‌ بنوشانيم‌، و با او همبستر شويم‌، تا نسلي‌ از پدر خود نگاه‌ داريم‌.»  33  پس‌ در همان‌ شب‌، پدر خود را شراب‌ نوشانيدند، و دختر بزرگ‌ آمده‌ با پدر خويش‌ همخواب‌ شد، و او از خوابيدن‌ و برخاستن‌ وي‌ آگاه‌ نشد.  34  و واقع‌ شد كه‌ روز ديگر، بزرگ‌ به‌ كوچك‌ گفت‌: «اينك‌ دوش‌ با پدرم‌ همخواب‌ شدم‌، امشب‌ نيز او را شراب‌ بنوشانيم‌، و تو بيا و با وي‌ همخواب‌ شو، تا نسلي‌ از پدر خود نگاه‌ داريم‌.»  35  آن‌ شب‌ نيز پدر خود را شراب‌ نوشانيدند، و دختر كوچك‌ همخواب‌ وي‌ شد، و او از خوابيدن‌ و برخاستن‌ وي‌ آگاه‌ نشد. 36 پس‌ هر دو دختر لوط‌ از پدر خود حامله‌ شدند. 37  و آن‌ بزرگ‌، پسري‌ زاييده‌، او را موآب‌ نام‌ نهاد، و او تا امروز پدر موآبيان‌ است‌.  38  و كوچك‌ نيزپسري‌ بزاد، و او را بن‌عَمّي‌ نام‌ نهاد. وي‌ تا بحال‌ پدر بني‌عمون‌ است‌.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 15:13  توسط آنتی پورپیرار  | 

پاسخ به پورپیرار - (قدمت شاهنامه )

ناصر پورپیرار در ادامه سخنان بی پایه و اساس خود پیرامون قدمت شاهنامه، در مقاله: " ایران شناسی بدون دروغ، 24 " چنین می گوید :

گاه بر خود می بالم که جریان این تجسس را به گونه ای هدایت کرده و به کانالی فرستاده ام، که پس از هفت سال گفت و گوی محاسبه شده و گام به گام، از تریبونی محدود، اینک کسانی را آماده ی شنیدن این مدخل باور نکردنی می بینم که شاهنامه را به زمان صفویه نوشته اند و تمام آن قرآن هایی که با ترجمه فارسی در دارایی های قرون سوم تا دهم فهرست کرده اند، جدید نوشته هایی از دوران صفوی است و به قصد القاء حضور فرهنگ فارسیان از آغاز اسلام فراهم کرده اند.

 برای آشنایی بیشتر شما خوانندگان گرامی با خبط های مکرر وی در خصوص قدمت شاهنامه که در آثار نویسندگان و شعرای متعدد قبل از دوران صفویه نظیر : عطار نیشابوری، نظامی گنجوی، خاقانی ، انوری ، اسدی طوسی، فرخی سیستانی ،  معزی نیشابوری و ... به نام آن اشاره شده است، ابتدا توجه شما را به دو نسخه قدیمی این کتاب که در مرکز ( دارالکتب ) قاهره موجود است جلب می کنم: لازم بذکر است نسخه هاى مصور خطى «شاهنامه فردوسى» كه در «دارالكتب» قاهره مصر نگهدارى مى شود نه تنها به لحاظ قدمت و كتابت، از آثار ارزشمند فرهنگ ايرانى است بلكه به اعتبار تصاوير جالبى كه دارد گنجينه اى پرمايه و جلوه اى ارزنده از هنر قديم نگارگران ايرانى به شمار مى رود. سپس شما را با یک نسخه از این کتاب که ترجمه شده به زبان عربی است و مربوط به قرن هفتم هجری قمری ،آشنا می سازم.


۱) شاهنامه قرن هشتم هـ . ق:


اين شاهنامه در سال ۷۹۶ هـ .ق ( بیش از ۶۳۰ سال پيش ) توسط «لطف الله بن يحيى ابن محمد» در شهر شيراز كتابت شد و ۳۲۱ صفحه دارد.
در اين شاهنامه ۶۷ تصوير از جنگ هاى پهلوانى ترسيم شده است كه هر يك از آنها شاهكارى به شمار مى  آيد. در مورد قدمت و اهميت اين شاهنامه، مستشرقين و هنرشناسان، مقالات با ارزشى نوشته و منتشر نموده اند.

براى آشنايى بيشتر با تصاوير اين مجموعه به برخى از آن تصاوير اشاره مى شود: تصويرى خيالى از افراسياب، پيشاپيش سپاه توران، جنگ ايران و تورانيان، تصوير عبور «كيخسرو» با كشتى جنگى، تصويرى از «لهراسب» در ميان بزرگان قوم، لهراسب در حال جنگ با اژدهاى باكدار، تصويرى از «فردوسى» كه «دقيقى» را در خواب مى بيند، مبارزه گشتاسب با گرگ سياه، نبرد «فرشيدورد» با «گستهم» پسر نوذر و نبرد «هومان» با خاقان چين.


۲) شاهنامه قرن دهم هجرى قمرى:


اين اثر ارزنده كه كتابت آن در سال ۹۰۵ هجرى قمرى (۵۲۲ سال پيش) پايان يافته از آثار پرارزش «عصر تيمورى» است.
سرفصل هاى اين كتاب با مركب آبى و متن اصلى با قلم بسيار زيبايى در چهارستون كتابت شده است.
اين شاهنامه با تصاويرى به شرح زير تزيين گرديده است:
كشتن افراسياب پسر نوذر، رفتن كاووس به آسمان، رزم رستم با ديو سفيد، سالگرد سى ام پادشاهى كيومرث، كشته شدن سياووش، نبرد رستم با سپهدار لشكر تركان، آورده شدن سر سه تن از شاهان براى كيومرث و نبرد شهريار ايران با اژدها.

 

۳)“الشاهنامه“ ترجمه به عربي ازالفتح‌بن علي البنداري :

کتاب شاهنامه توسط (( قوام الدين فتح بن علي بن محمد بنداري اصفهاني )) در فاصله‌ي ميان جمادي اول سال 620 تا شوال سال 621 ه ق ، در شهر (( دمشق )) ، به عربي ترجمه شده است .

از سخنان وی چنين برمي‌آيد كه در اصفهان زاده شده و در همانجا پرورش يافته است . آنگاه در سال 620 به شام رفته و به دربار (( الملك المعظم عيسي بن الملك العادل ابي بكر بن ايوب )) پيوسته است .

بنداري ، اديبي شاعر و فقيه ، و مورخ هم بوده است . چه ، (( تاريخ السلاجقه )) يي را كه (( عماد الدين اصفهاني )) ازفارسي به عربي ترجمه كرده ، مختصر نموده است . اين تاريخ را ، (( انوشروان بن خالد )) وزير سلطان محمود بن محمد بن ملكشاه سلجوقي و هم وزير (( المستر شد بالله عباسي ))   درگذشته به سال 532 ) تأليف كرده ، و اين همان وزير است كه (( حريري )) كتاب (( مقامات )) خود را به او تقديم داشته . تاريخ مختصر ياد شده‌ي (( بنداري )) در (( ليدن )) و (( قاهره )) چاپ شده است . گويند كه وي ، كتابي ديگر از خود (( عماد كاتب )) به نام (( البرق الشامي )) مختصر كرده است . 

 

بنداري حدود يك سوم كتاب شاهنامه را حذف و در اختصار كرده است . چرا كه خواسته رويدادهاي شاهنامه را به گونه‌يي مجمل و عاري از وصفهاي طولاني شاعرانه و هر آنچه وابسته به تفصيلي دقيق مي‌شود ، براي خوانندگان عربي زبان به نقل آرد .

 

سایر نکات پیرامون این کتاب :

 

1 مترجم ، برخي از فصل هاي كوچك را حذف كرده است ؛ مانند : فصل آزمودن فريدون فرزندان خود را ، كوشش پادشاه يمن در جادو كردن پسران فريدون . و در داستان منوچهر ، كشتن رستم پيل سپيد را ، ورفتنش را به كوه سپيد ، حذف كرده . در داستان كاموس كشاني ، رزم رستم و جنگش را انداخته . در داستان رستم و اسفنديار ، اندرز زال به رستم را حذف كرده ؛ و جز اينها .

خواننده مي‌تواند فصل هاي حذف شده را با رجوع به عنوانهاي شاهنامه كه ويراينده‌ي كتاب ( دكتر عبدالوهاب عزام ) به فصول كتاب پيوسته ، پي جويي كند ؛ چه ، آنچه مترجم حذف نموده ، در ميان دو كمانك مشخص گرديده است .

 

2 همچنين ، برخي از رويدادهاي فصل ها حذف شده ؛ مانند آنچه ميان رستم و تركمانان ، هنگامي كه براي آوردن كيقباد از كوهستان البرز رفته بود ، رخ داده ؛ و نيز بيان اينكه زن (( گيو )) همان دختر رستم است كه با پدر خود هنگامي كه شوهرش براي يافتن كي خسرو به (( توران )) سفر كرده ، رفته بوده است ، حذف گرديده .

ويراينده در (( تعليقات )) برخي از اين گونه مجذوفات را نمايانده است .

 

3 بيشتر سرآغازهاي فصل‌ها كه سراينده از خود سخن مي‌گويد يا اندرز مي‌دهد و عبرت از دگر گشت رخداده ها مي‌آموزد ، حذف شده . مانند سرآغاز داستان سهراب ، كه سراينده از مرگ جوانان و حكمت آن ؛ و سرآغاز داستان سياووش ، كه فردوسي در آن از شعر و كلام بليغ سخن مي‌گويد ، حذف گرديده است .

ويراينده برخي از آنها را در جاي خود نمايانده است .

 

4 ستايش سلطان محمود را انداخته ؛ اما ويراينده ، گفتار اصلي برخي از آنها را آورده و برخي را مختصر نموده و به برخي ديگر در (( تعليقات )) آگاهي داده است .

 

5 نامه‌هاي طولاني ، خطبه ها ، وصيت ها را كه در كتاب ، امري جاري است حذف كرده است .

 

6 همچنين اوصاف رزمها ، سفرها ، وصف جنگ افزارها يا اسب ها يا وحوش ، و جز اينها را به اختصار آورده است . همو پس از وصف گرگي كه به دست (( گشتاسب )) در كشور روم كشته مي‌شود ، گويد : (( وصف هايي بسيار در اين باره هست كه صاحب كتاب كرده )) . درباره‌ي جنگ ميان (( ارجاسب )) و (( گشتاسب )) گويد :

 

(( دقيقي آورده است كه : كار به همان گونه كه جاماسب حكيم به تفصيل ياد كرده و پيشتر بدان اشاره كرده‌ام پيش رفته ، پس ما با بازگويي آن ، سخن را به درازا نمي‌كشيم . ))

 

7 از كتاب هاي ديگر مانند (( طبري )) و (( حمزة اصفهاني )) و (( مسعودي )) براي بيان روايتي ، جز آنچه فردوسي ياد كرده يا روايداده يي كه او بدان نپرداخته ، به نقل آورده است . چنانكه انتساب شاه بهمن را به (( بنيامين )) از طبري نقل كرده ، و داستان ملك (( الحضر )) را در روزگار شاپور پسر اردشير روايت كرده ، و آنچه هرمز پسر نسي و رعايااش رخ داهلز غير صاحب كتاب نقل نموده ؛ كه مانند اينها بسيارست .

مترجم در همه ي اين موارد ، سخت امين است . هيچ كلمه يي خارج از متن كتاب ياد نكرده ، مگر اينكه بدان اشاره كند و آگاهي دهد .

 

 

تصويري از (( الشاهنامه )) ترجمه‌ي عربي (( فتح بن علي بنداري ))

 

 

           

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:25  توسط آنتی پورپیرار  | 

پورپیرار و صدام

 
ناصر پورپیرار همواره کوشیده است تا به چهره جنایتکار صدام تقدس بخشد . در همین راستا به بهانه های مختلف او را : قهرمان عرب!! ، عالی ترین الگوی مقاومت!! و ... ( که شاید نمود عینی این القاب گریز بزدلانه صدام از مصاف مستقیم با ارتش امریکا و پناه گرفتن در چاهی شبیه سوراخ موش باشد ) لقب داده است.
در این مقاله برای آشنایی هر چه بیشتر شما با میزان علاقه و ارادت درونی وی  نسبت به این دیکتاتور خونریز، ابتدا توجه تان را به یکی از پیامهای  مندرج در ستون خوانندگان وب لاگ وی جلب نموده و در ادامه آن پاسخ بسیار متناقض و بی سروته وی به این پیام را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهم:  
 
نويسنده: علی دما  سه شنبه 12 دي1385 ساعت: 0:7
جناب آقای پورپیرار، این نسل آسیب دیده از جنگ عراق هیچکس از جمله صدام را به خاطر کارهای دیگرش نمیتوانند ببخشند. آنچه انتظار میرود تفکیک موضع شما از رفتار کشورهای قدرتمند در مقابل کشورهای جهان سوم خصوصا مسلمانان و نگاهتان به خونریزی های انجام شده توسط صدام است لذا نیازمند توضیحات بیشتری هست .شما در داشتن عقیده آزادید مثل همه ولی عده ای هستند که بخاطر مرگ عزیزانشان و تباه شدن زندگیشان و و یرانی موطنشان این دو را نمیتوانند از هم جدا کنند و نسبت به آن بی تفاوت باشند.
 
 
نويسنده: ناصر پورپیرار سه شنبه 12 دي1385 ساعت: 1:25
آقای علی دما. تاریخ به احساسات آدمی اهمیتی نمی دهد و جنگ پدیده ای تاریخی است که دائما و در همه جا رخ داده است. مرگ آن عزیزان که ملاک شماست در دو سو صورت می گیرد و کسانی در سمت مقابل هم برادر و پدر و داماد و عمویی از دست می دهند. آن کس که در جنگ کشته شده، آیا پیش از مرگ کسی را در جبهه ی مقابل نکشته است، که عزیزی از خانواده ای در سوی مقابل بوده است؟ پس جنگ با تعداد سوگواری ها سنجیده نمی شود، شما کسی را که بیش تر دشمن می کشد مدال می دهید و تجلیل می کنید و در سمت مقابل نیز همین قانون مراعات می شود و قهرمانان هر دو سو، گرچه عملا آدم کشانی قهارترند، اما چهره های شایسته ی ستایشی معرفی می شوند. پس جنگ که باید به هر بهایی از آن اجتناب کرد، در صورت وقوع  ،فرمول دیگری می گیرد: باید بدون مداخله ی احساسات هرچه می توان بر آن دامن زد. ارزیابی موجه و یا ناموجه بودن جنگ فقط یک قانون دارد: به سود منافع چه کسانی جنگ درگرفت؟ مورخ به دنبال پاسخ این سئوال است و فقط بر اساس همین پاسخ درباره ی جنگ قضاوت می کند.

 

چکیده سخن پورپیرار در مورد جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و شهدای جنگ : 

۱- جنگ پدیده ای است تاریخی که دائما و در همه جا رخ می دهد و نباید دیدگاهی احساساتی نسبت به آن داشت.

۲- مرگ در جنگ امری عادی است و طبعا از هر دو سوی درگیر در جنگ عده ای کشته خواهند شد و نباید  فقط گروهی از کشته شدگان را مورد تکریم قرار داد. بلکه کشته شدگان هر دو طرف قابل تکریم هستند. 

۳- هر مقتول ( یا شهید ) جنگی  طبعا خود قاتل ( جلاد ) هم بوده است.

۴- معمولا در جنگ هر کس آدمکش تر باشد، قهرمان تر است و مدال ارزشمندتری می گیرد.

۵- تنها ملاک ارزیابی و قضاوت در مورد یک جنگ اینست که ببینیم  به سود منافع چه کسانی جنگ درگرفت.  

 

و اما پاسخ :

جناب پورپیرار !

۱- اگرازنظرشما :  تاریخ به احساسات آدمی اهمیتی نمی دهد و جنگ پدیده ای تاریخی است که دائما و در همه جا رخ داده است. پس علت برخورد فوق العاده احساسی شما با جنگ کوروش و نبوکد نصربابلی چیست؟ و چرا در این خصوص، خود آنچنان غرق احساسات شخصی می شوید که حتی بر خلاف مدارک تاریخی بازمانده از آن دوره می کوشید وقایع این جنگ را به گونه ای که احساس تان صحیح می پندارد و ندا می دهد، تبلیغ کنید؟ مرز بین احساس و غیر احساس را در چه می بینید؟

۲- اینکه مرگ در جنگ امری عادی است و عده ای از هر دو طرف در جنگ کشته می شود ، صحیح ، ولی آیا  از نظر شما بین سرباز لشکر مهاجم  و متجاوز ( عراقی ) با سرباز مدافع ( ایرانی )  که در نبرد کشته شده اند هیچ تفاوت ارزشی  و معنایی وجود ندارد؟

۳- می فرمائید : آن کس که در جنگ کشته شده، آیا پیش از مرگ کسی را در جبهه ی مقابل نکشته است، که عزیزی از خانواده ای در سوی مقابل بوده است؟ پس جنگ با تعداد سوگواری ها سنجیده نمی شود،  بر مبنای این سخن شما ، نتیجه این می شود که در جنگها هر کشته شده ای خود نیز کشنده و قاتل نیز بوده است ( و به همین خاطر احتیاجی به دلسوزی برای او نیست ). آیا این فرمول جنابعالی در رابطه با تمامی جنگهای تاریخ بدون توجه به اینکه در جبهه حق چه کسانی می جنگند و در جبهه باطل چه کسانی، کاربرد دارد و صادق است؟ و یا فقط در رابطه با جنگ صدام علیه مردم ایران؟! و آیا هر کشته ای ( شهیدی ) را به گناه اینکه تا آخرین قطره خون خود از حیثیت و شرف خود دفاع کرده و چه بسا مهاجم و متجاوزی را به هلاکت رسانده می بایست محتاج دلسوزی و تکریم به شمار نیاورد ؟ و یا فقط شهدای ایرانی را؟! 

۴- فرموده اید :  ارزیابی موجه و یا ناموجه بودن جنگ فقط یک قانون دارد: به سود منافع چه کسانی جنگ درگرفت؟ مورخ به دنبال پاسخ این سئوال است و فقط بر اساس همین پاسخ درباره ی جنگ قضاوت می کند  خوب لطف بفرمائید و بگوئید جنگ افروزی عراق علیه ایران در خدمت منافع چه کسی و یا کسانی بود؟ ( البته اگر صدام را جنگ افروز بدانید که از فحوای کلامتان در خصوص جنگ اینگونه برداشت نمی شود ) و از نظر شما وظیفه مردم ایران در مقابل این هجوم جنایتکارانه چه بود؟ سکوت و تسلیم تا  مبادا منافع برندگان اصلی جنگها ( فروشندگان تسلیحات و ابرقدرت های شرق و غرب ) تامین شود !!! و یا مبارزه و ایستادگی در مقابل متجاوز به آب و خاک و ناموس.       

جناب پورپیرار!

در مورد جنگ عراق و ایران نباید فراموش کرد که : اولاً اين جنگ، يك جنگ دفاعى بود. جنگ دفاعى با جنگ تهاجمى دو فرق عمده در معنا و مضمون دارد؛ يك فرق اين است كه جنگ تهاجمى، حاكى از خوى تجاوزطلبى است؛ اما جنگ دفاعى اين‏طور نيست. دوم اينكه جنگ تدافعى و دفاعى، محل بروز غيرت و تعصب و وفادارى عميق انسانها به آرمانهايى است كه به آنها پايبندند ؛ حالا يا اين آرمانها وطن است يا بالاتر از آن؛ يعنى دين و عقيده .در جنگ تهاجمى، اين مسئله مطرح نيست. اگر ایرانی در داخل كشور خود، در مقابل حمله و هجوم  و حضورنظامى ايستادگى كرد، معناى اين ايستادگى، دفاع از وطن، دفاع از هويت ملى و دفاع از ارزشهايى است كه به آن  تا سرحد جان اعتقاد و پايبندی وجود دارد. در جنگ عراق بر علیه ایران برخلاف تبلیغات یکطرفه شما ، همه‏ى كانونهاى قدرت بين‏المللى - قدرت نظامى و سياسى و پولى و امنيتى و غيره - متفق‏القول و متحدالعمل بر سر ايران ريختند؛ چرا؟  شوروى و امريكا با همه‏ى اختلافاتشان، در اين قضيه هماهنگى داشتند. هواپيماى غربى و شرقى، موشك غربى و شرقى، توپخانه‏ى غربى و شرقى، تانگ پيشرفته‏ى غربى و شرقى و انواع مهماتهاى غربى و شرقى، به وسيله‏ى رژيم بعثى عراق، عليه ایران به كار رفت؛ يعنى همه به  صدام كمك ميكردند.

جنگ هشت ساله ایران و عراق یکی از فاجعه‌های تاریخ بشری در قرن بیستم است. جنگی که بعد از جنگ ویتنام، طولانی‌ترین جنگ تاریخِ جهانِ قرن بیستم بوده است.

آنچه در خصوص تصمیم صدام در مورد هجوم به ایران مشهود است اینست که در اصل این تحولات بعد از انقلاب  اسلامی در ایران بود که منجر به تصمیم او برای حمله به ایران شد. ضعیف شدن ارتش ناشی از فرار، اعدام و پاکسازی گروه زیادی از درجه داران، اشغال سفارت آمریکا توسط دانشجویان که باعث منزوی شدن ایران در صحنه بین‌المللی شده بود و ترس مرتجعین منطقه از امکان  "صدور انقلاب" ،  نه تنها صدام حسین که احتمالاً بسیاری از دولتمردان دیگر جهان را نیزبه اندیشه سرکوبی نظامی رژیم جدید ایران انداخته بود.مضافا اندیشه  کثیف جداسازی استان خوزستان و متصل ساختن آن به خاک عراق یکی از دلیلهای مهم این جنگ می‌‌تواند باشد. به ویژه اینکه شورش  گروهی از عربهای جنوب ایران در خوزستان با شکست رو به رو شده بود.پس دولت عربگرای بعث عراق خود دست به کار شد و در این راستا جنگ خود را نیز قادسیه دوم نام گذارده بود.می‌شود گفت بیشتر کشورهای عرب  از رژیم صدام در این جنگ پشتیبانی کردند.

دولت عراق پیروزی شیعیان را برای خود تهدید می‌دانست زیرا عراق کشوری است که ۶۰ درصد جمعیت آن را شیعیان تشکیل می‌‌دهند. رویدادهای سال ۱۳۵۸ و ترس از صدور انقلاب اسلامی در منطقه زمینه‌ای شد تا دو کشور عراق و عربستان سعودی به یکدیگر بیشتر نزدیک شوند و یک سال قبل از شروع جنگ در ۲۹ شهریور ۱۳۵۸ پیمان امنیت متقابل بین دو کشور امضاء گردید.

صدام حسین با جلب موافقت عربستان سعودی و کشورهای عربی منطقه خلیج فارس برای جنگ با ایران توانست از امکانات مالی، نظامی و تدارکات این کشورها بهره برداری کند. رژیم عراق در آخرین سال قبل از جنگ حدود ۳۸ میلیارد دلار ذخیره ارزی داشت و با این وجود، کشورهای نفتی منطقه خلیج فارس (عربستان سعودی، کویت، امارات متحده عربی و قطر) حاضر به پرداخت ۱۴ میلیارد دلار وام بدون بهره به عراق شدند.

حدود ۹-۸ ماه قبل از شروع جنگ، نوع خرید برخی تسلیحات جدید توسط رژیم صدام حسین گویای آن است که او زمینه تدارک برای اجرای حمله نظامی خود به ایران را، لااقل از این مقطع زمانی طرح ریزی کرده باشد. به عنوان مثال، خرید دو هزار دستگاه تانک نفربر خاکی-آبی از برزیل در اوائل زمستان ۱۳۵۸ از نوع EE-۱۱ که از نقطه نظر نظامی به منظور عملیات عبور دادن نیروهای نظامی خود از رودخانه کارون به خاک ایران بوده است.

از اردیبهشت ۱۳۵۹ بر تعداد زد و خوردهای مرزی و دامنه آن افزوده شد و ارتش عراق با نبردهای پراکنده و تقریباً روزانه، ارتش ایران را در چند جبهه، مبارزه با کردها، با سران عشایر دور مرزهای عراق مشغول نگاه می‌‌داشت.

زمینه دیگری که در وقوع جنگ و حمله گسترده نظامی رژیم عراق به خاک ایران به سهم خود تأثیر مهمی داشت، جریان اشغال سفارت آمریکا و گروگانگیری بود. این عملی بود که بر خلاف قوانین و عرف بین المللی تلقی می شد و موجب محکومیت ایران در مجامع بین المللی گردید. شورای امنیت سازمان ملل متحد به اتفاق آراء این اقدام ایران را محکوم کرد و با تأکید به لزوم آزاد کردن فوری گروگانها، دو قطعنامه صادر کرد. دیوان بین المللی دادگستری و جامعه مشترک اروپایی، گروگانگیری را محکوم کردند. آمریکا در ۱۸ فروردین ۱۳۵۹ رابطه سیاسی خود را با ایران قطع کرد.

زمینه دیگر تضعیف ساختار ارتش بود . در طول ۱۴-۱۵ ماه بعد از انقلاب و تا مقطع حمله ارتش عراق به ایران،‌ به طور متوسط در فاصله هر ۴-۵ ماه یک فرمانده در مقام رئیس ستاد کل ارتش و یا فرمانده یکی از نیروهای سه گانه به اشکال مختلف تعویض شدند یا ناگزیر کناره گیری کردند. بعد از ترور سرلشکر قره‌نی، در طول مدت ۱۷ ماه رؤسای ستاد کل ارتش یکی پس از دیگری استعفا دادند. این فرماندهان ستاد کل به ترتیب عبارت بودند از: سرلشکر فربد، سرلشکر شادمهر، ‌سرتیپ شاد و بالاخره سرتیپ فلاحی که پنجمین رئیس ستاد کل ارتش به هنگام شروع جنگ.

در نیروی هوایی،‌ در طول ۱۴-۱۵ ماه بعد از انقلاب،‌ تعویض بالاترین رده در موقعیت فرماندهی آن نیرو بدین ترتیب بود: سپهبد مهدیون، ‌سرتیپ ایمانیان، سرهنگ معین پور، سرلشکر باقری، ‌و بالاخره سرهنگ فکوری پنجمین فرمانده نیروی هوایی به هنگام شروع جنگ.

در نیروی دریایی نیز این تغییرات در طول یک سال و نیم بدین ترتیب بوده است: دریادار دکتر مدنی،‌ دریادار علوی،‌ دریادار طباطبایی و بالاخره ناخدا دکتر مهندس بهرام افضلی که چهارمین فرمانده نیروی دریایی به هنگام شروع جنگ بود.

از میان فرماندهان نیروی هوایی در آن دوره زمانی،‌ یک نفر اعدام شد (سپهبد مهدیون) و سرلشکر باقری نیز چندین سال زندانی شد. در نیروی دریایی،‌ دریادارمدنی راه خروج از ایران را پیش گرفت و دریادار علوی چندین سال را در زندان گذرانید.

از ۱۳ تن بالاترین رده فرماندهان نیروهای مسلح ارتش ایران، ۸ نفر به اشکالی چون اعدام، زندان،‌ تبعید حذف شدند و دو نفر نیز در سانحه هوایی در دوران جنگ جان باختند.

در طول یک سال و نیم بعد از انقلاب تا مقطع شروع جنگ، وضعیت در رده‌های پایین تر نیروهای مسلح ارتش به اشکالی چون پاکسازی، ‌بازخرید،‌ استعفا و بازنشستگی، حدود ۳۰ تا ۳۵ درصد از افسران نیروی هوایی عمدتاً افسران ارشد به یکی از اشکال یاد شده از نیروی هوایی خارج شدند. این وضعیت آماری عمدتاً از افسران ارشد در نیروی دریایی بین ۲۵ تا ۳۰ درصد بوده است.

ریزش‌های پرسنلی در نیروی زمینی به مراتب بیش از آن دو نیرو بوده است. سرتیپ ظهیرنژاد فرمانده وقت نیروی زمینی،‌ یک بار آمار چهارده هزار نفر از نظامیان که از صف نیروی زمینی بیرون رفته‌اند را ذکر کرده است.

ظرفیت پرسنلی نیروهای مسلح ارتش ایران در مقطع شهریور ۱۳۲۰ و به هنگام اشغال ایران توسط نیروهای متفقین بالغ بر ۱۷۰ هزار پرسنل بوده است. (۳۷). این بار به هنگام حمله ارتش عراق به ایران،‌ نیروهای مسلح ارتش ایران با ظرفیت پرسنلی بالغ بر ۱۸۰ هزار نفر،‌در حالیکه قبل از انقلاب،‌ ظرفیت پرسنلی نیروهای مسلح ارتش ایران بالغ بر ۴۷۰ هزار نفر بوده است.

وضعیت آمادگی واحدهای نیروی زمینی ارتش ایران بجز ارتش در غرب کشور،‌ در سایر نقاط مختلف کشور به گونه‌ای بود که بعد از ۴۲ روز از شروع جنگ توانستند خود را بتدریج برای دفاع در مقابل ارتش عراق به جبهه جنوب ایران برسانند! در این فاصله زمانی، ‌تنها واحد از نیروهای نظامی که در خرمشهر در مقابل دو لشکر عراق مقاومت کردند، ‌مجموع ظرفیتشان کمتر از یک تیپ یعنی یک ششم ظرفیت واحدهای نظامی ارتش عراق در حمله به خرمشهر بود (شامل تکاوران نیروی دریایی،‌ یک گردان پیاده،‌ هنگ ژاندارمری و گروهی از دانشجویان دانشکده افسری) و اکثریت این پرسنل نظامی ارتش ایران در جریان مقاومت ۳۴ روزه در دفاع از خرمشهر در برابر حمله ارتش عراق به شهادت رسیدند.

لشکر زرهی خوزستان که مجهزترین لشکر زرهی ارتش ایران قبل از انقلاب و نقش تدافعی در حمله احتمالی ارتش عراق به ایران جزو مسئولیت‌های سازمانی آن لشکر مجهز بود،‌ به هنگام حمله ارتش عراق به ایران از ۳۸۵ تانک سازمانی این لشکر، فقط ۳۸ تانک آماده عملیات بود. بخشی از فرماندهان آن لشکر تا رده فرماندهان گردان و گروهان  نیز در زندان بودند.

اینها همه و همه عواملی بودند که طمع سردار ورشکسته قادسیه را برانگیخت تا با سوء استفاده از این برهه خاص تاریخی ایران، به فکر فرونشاندن عقده های نژادپرستانه خود افتاده و با اطمینان از دریافت کمک های بی دریغ ابرقدرت ها بخاطر این خودشیرینی، وارد معرکه ای شود که سرانجام با مرگ و به جهنم واصل شدن او به اتمام رسید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 13:11  توسط آنتی پورپیرار  | 

پان ترکیسم و شهریار

این مقاله پایانی است همیشگی بر تمامی ادعاهای کذب پان ترکان در خصوص شاعر بزرگ ایران استادشهریار.

 

استاد شهریار ( سید محمد حسین بهجت تبریزی ) در دیوان سه جلدی خود با اشاره به اينكه آذربايجان خاستگاه زرتشت پيامبر است، مردم اين ديار را از نژاد آريا مي‌داند و نسبت به اشاعة سخنان تفرقه انگيز كه بوي تهديد و تجزيه از آنها به مشام مي‌آيد، هشدار مي‌دهد و خطاب به آذربايجان مي‌گويد:

 

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو

پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان

اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس

ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان

گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي

صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

 

( ديوان ـ ج 1 ـ ص 352)

 

شهريار قطعه شعر فوق را «جوش خون ايرانيت» خويش مي‌داند و مي‌گويد:

 

اين قصيدت را كه جوش خون ايرانيت است

گوهر افشان خواستم در پاي ايران جوان

شهريارا تا بود از آب، آتش را گزند

باد خاك پاك ايران جوان مهدامان

(ديوان ـ ج 1ـ ص 365)

 

شهريار در قطعه شعر بلند «فردوسي» كه در بخش «مكتب شهريار» ديوانش درج شده، با بيان اينكه ايران «كشور يادهاي يك قوم اصيل» [آريايي] مي‌باشد، عظمت تاريخي سرزمين‌مان را ياد آور شده مي‌گويد:

 

در قعر هزار سالة غار  قرون

از كشور يادهاي يك قوم اصيل

كانجا قرق غرور قوميت اوست

يك منظره شكوهمندي خفته است

يك دورنماي دلفروز تاريخ

ايران قديم!

(ديوان ـ ج 2 ـ ص 1115)

 

شهريار، فردوسي را پيكرة غرور مليت ايراني و خلاق غرور قوميت‌ ما مي‌داند و او را فرمانده جنگهاي فرهنگي ايران زمين معرفي مي‌كند:

 

توفنده از او حميت و احساسات

داننده راز انفجار كلمات

افتاده به روي نقشه‌هاي جنگي

فرمانده جنگهاي  فرهنگي ماست

خلاق غرور قوميت ما

او شاعر ايده آل ما فردوسي است

(ديوان ـ‌ج 2 ـ‌1116)

 

قلم فردوسي در نظر شهريار، كار هزاران جنگجو مي‌كند و بدين سان از كاخ بلند زبان فارسي مراقبت مي‌نمايد:

 

او شاعر قهرمان ما فردوسي است

او را قلم آن كرد كه شمشير نكرد...

او كاخ زبان پارسي كرد بلند ...

او شاعر ايده‌آل ما فردوسي است

تصوير كند عشق و فداكاري‌ها

والا منشي‌ها و فداكاري‌ها

تصوير كند مفاخر ايران را ...

(همان ـ ص 1118)

 

و در پايان، چنين عظمت فردوسي  و شاهنامه ـ اين تاريخ منظوم ايران ـ را ياد آور مي‌شود:

 

دنيا همه يك دهن به پهناي فلك

بگشوده به اعجاب و به تحسين تمام

با هر چه زبان و ترجمان دل و جان

در گوش تو با دهان پر مي‌گويند:

فردوسي و شاهنامه جاويدانند

(همان ـ 1121)

 

شهريار همچنين در قطعه‌اي به نام «تهران و ياران» با ياد كرد دوران حضورش در پايتخت ايران چنين مي‌گويد: 

 

من نه آنم كه فراموش كنم كه تهران را

شب تهران و شعاع و شفق شمران را

پور كردستان كه جوانانه به جنگش خيزند

هرگز ايران نفروشد طمع توران را

 

بخش مهمي از اشعار ميهني و به اصطلاح «ايرانيّات شهريار» مربوط به آن شعرهايي است كه در رديف «ادبيات حسرت» مي‌گنجد. شهريار هر كجا از قفقاز و سرزمين‌هاي ايراني آن سوي ارس كه بر اثر بي‌لياقتي شاهان ناتوان و در پي انعقاد عهدنامه‌هاي سياه گلستان و تركمانچاي به اشغال روسيه درآمد، سخن به ميان مي‌آيد، بي‌اختيار عنان اختيار از دست مي‌دهد و زبان اشك و دريغا گويي به تكلم وا مي‌دارد.

 

اوج «قفقازيه»‌هاي شهريار در اشعار تركي آذري اوست، منتها در شعرهاي فارسي نيز بويژه در مثنوي «افسانه‌شب» بخش «شبيخون» ، شاعر با تصوير آفريني فوق‌العاده قوي، هجوم لشكر روس و دفاع مردم قفقاز را از خاك ايران به نمايش مي‌گذارد، به گونه‌اي كه آدمي خيال مي‌كند شهريار درست در شب حملة روس‌ به ايران در صحنه حاضر بوده، و آن نبردها را به چشم ديده است.

 

شهريار با اشاره مستقيم به حملات روس كه طي آن ايلات قفقاز (ايران)، با سلاح سنگ و چوب و بيل و كلنگ در مقابل سپاه تا بن دندان مسلح روس دفاع مي‌كنند؛ تنها مورخي است كه از نقش قهرمانانة زنان قفقازي (ايراني) در مبارزه با كشور متخاصم روس سخن مي ‌گويد. در كتابهاي تاريخي در بيان دفاع زنان ايران در مقابل لشكر تزار سطري نديده است، جز مثنوي شبيخون شهريار:

 

ديده آن سيل شبيخون سپاه

چون بلايي كه ببارد ناگاه

بي‌سلاحي ز هنر داشته باز

دست ايلات رشيد قفقاز

فوج قزاق به فرمان تزار

رو نهاده است براي تاتار...

ايل بي‌اسلحه شايان دريغ

تن به تن جنگد و با خنجر و تيغ

آن هجومش همه با توپ و تفنگ

وين دفاعش همه با بيل و كُلنگ ...

شير زنها چو گوزن گستاخ

كه دل شير بدرد با شاخ

بيل بر دوش به پشت شوهر

سنة عاج بدو كرده سپر

دختران زلف پريشان از باد

چون غزالان كه رمند از صياد

متواري همه در كوه و كمر

سنگ بارند عدو را بر سر ...

مادري نعش پسر در آغوش

چنگ در رخ زده و رفته ز هوش

دختري سر به بر نامزدش

همسري كرده به خواب ابدش

 

و سرانجام قفقاز به شيري خوابيده و روس به گرگي درنده شبيه مي‌شود كه بر اثر سهل‌انگاري و خواب بي موقع چوپان بي‌عرضه (شاهان قاجار)، شير، اسير گرگ مي‌شود و قفقاز اين چنين از خاك ايران جدا مي گردد:

 

گله گرگ به مكر و تزور

شير خوابيده كند غافلگير ...

گويي آنها كه فرا مي‌رفتند

گاه برگشته چنين مي‌گفتند:

الوداع اي افق روشن و باز

شهره گهواره گيتي قفقاز...

اي كه تا بازپسين تير و تفنگ

بود با دشمن ايرانت جنگ

تا دليران تو در خون نتپيد

پاي دشمن به ديارت نرسيد

چوني اي كشور آزاده اسير

چوني اي شير ژيان در زنجير!

 

شهريار همچنين در قطعه «شيون شهريور» از زبان خورشيد عالم افروز كه رخ بر خاك آذر آبادگان ـ خاستگاه زرتشت ـ سائيده است، از مام ميهن اين گونه دلجويي مي‌كند:

 

اي وطن آمده بودم به سلام نوروز

مگرم كوكب اقبال تو تابد پيروز

آمدم در پي آن كوكب آفاق افروز

ليك از اين غمكده رفتم همه درد و همه سوز

دگر اي مادر غمديده بخون زيور كن

جشن نوروز بهل، شيون شهريور كن

(ديوان ـ ج 1 ـ ص  580)

 

در اين قطعه شعر، در تبيين منظور شهريار از ماجراي «شهريور» هم مي‌توان به مسئله اشغال ايران توسط متفقين و هم مسئله «اعلام موجوديت فرقه دمكرات آذربايجان» كه هر دو حركت اشغالگرايانه در شهريور ماه اتفاق افتاده است، اشاره كرد.(1)

 

او در قطعه ديگري  نيز كه با عنوان «مهمان شهريور» سروده، به بيرون رفتن قواي اشغالگر شوروي از خاك ايران در سال 1325 اشاره مي‌كند و از خروج «مهمان ناخوانده» شادماني مي‌نمايد:

 

خوان به يغما برده آن ناخوانده مهمان مي رود

آن نمك نشناس بشكسته نمكدان مي رود

از حريم بوستان باد خزاني بسته بار

يا سپاه اجنبي از خاك ايران مي‌رود

قحط و ناامني و بيماري  و فقر آورده است

گو بماند زخم، باز از سينه پيكان مي‌رود

(ديوان ـ ج 1 ـ ص 298)

 

 

 در بررسي اشعار ميهني  شهريار، اشعار تركي آذري او نبايد فراموش شود. اصولاً بخش مهمي از شعرهاي او كه در مضامين اجتماعي و وطن سروده شده به زبان مادري اوست.

 

 يكي از مهمترين سروده‌هاي شهريار كه اشارتي مستقيم به جدايي سرزمين‌هاي ايراني قفقاز و تجزية خاك ايران دارد، قطعه شعري است كه خطاب به محمد راحيم شاعر قفقازي سروده است:

 

ايگيت لر يوردو قفقازيم، سنه مندن سلام اولسون

سنين عشقيندن ايراندا، هنوز صبري تالان واردير

 آنام تبريز منه گهوار ده سويلردي: ياوروم بيل!

سنين قالميش اوتايدا خال لي تئل لي بير خالان واردير

آراز دشمن الينده بير قليچ تك اورتاني كسدي

اونون اولادي وارسا بيل، سني ياده سالان واردير (2)

(ديوان تركي شهريار ـ ص 82)

 

شهريار در بيت پاياني اين غزلواره از اينكه قفقاز اسير حاكميت كفر شده، ناراحتي خود را بيان و به شاعران آن سوي ارس توصيه مي‌كند كه مراقب مقاصد شوم روس‌ها باشند:

 

بيزي كفر اهلي ايسترسه، يوكون چاتماق اوچون ايستر

 بيزه بونلاردان آرتيق قالسا بير يرتيق پالان واردير (3)

 

شاعر صريح ايران در شعر ديگري كه براي سليمان رستم از شاعران معروف قفقاز سروده، از جدايي برادران ايراني و اسارت ايرانيان قفقازي در چنگال بيگانگان ناله سر مي‌دهد:

 

آغ گؤيرچين نه روا دير، كي ايشيقليق قوشو، سن تك

ياتا بايقوش يوواسيندا، قالا خفاش آراسيندا (4)

(ديوان تركي شهريار ـ ص 84)

 

شهريار در قطعه ديگري كه خطاب به يكي از اقوام خود به نام ميرابوالفضل حسيني متخلص به «حسرت» كه در زمان فروپاشي فرقه دمكرات آذربايجان(1325 شمسي) به همراه عده‌‌اي ديگر، از ايران متواري شد، سروده، از خوردن فريب شيطان و افتادن در دام تجزيه ‌طلبها و بيگانه‌گراها بر حذر مي‌دارد و مي گويد:

 

جاهلليقدا تورا دوشن چوخ اولار

قيش ياخينلار تور آتانلار يوخ اولار

مظلوم لارين آهي بير گون اوخ اولار

ظلمون دگر، اورگي نين باشينا

آوچي قويار باش يهرين قاشينا

 يازيق جوان شيطاني گورجك چاشار

يولدان چيخيب بولودلو داغلار آشار

حقي تاپان خضر اولي مينلر ياشار

نه ياخشي دير الله سوزون اينانماق

بلا لرده صبر ائله يب، دايانماق (5)

(ديوان تركي شهريار ـ ص57)

 

شهريار ضمن دعوت به بازگشت شاعران و هموطنان فراري براي آمدن به خاك وطن اين چنين در بيت ديگري مي‌گويد:

 

وطندن آيري دوشن اولاديم قاييت وطنه

قاييت كي گوز يولا تيكميش آنا قايتدي سنه(6)

(همان ـ ص 90)

 

شهريار همچنين در يك موضعگيري بسيار آگاهانه، در پاسخ به عده‌اي بچه كمونيست كه شاعر بزرگ ايران را از سرودن شعر فارسي بر حذر مي‌داشتند، مي‌گويد:

 

دئدين آذر ائلي‌نين بير يارالي نيسگيلي يم من

نيسگيل اولسام دا گولوم بير ابدي سؤيگيلي‌يم من

ائل مني آتسادا اؤز گولشنيمين بولبولي‌يم من

ائليمين فارسيجادا درديني سؤيلر ديلي يم من

ابديت گولويم من (7)

(ديوان تركي شهريار ـ ص 72)

 

سخن  در اين وادي را با بيان مؤخره‌اي  پيرامون اشعار تركي شهريار به پايان مي‌بريم:

شهريار شناسان معتقدند اين شاعر بزرگ زماني به سرودن شعر تركي آذري اقدام كرد كه به مقام والايي در شاعري دست يافته بود. او را در كشور مي‌شناختند و سخنانش زبان به زبان مي‌گشت.

به گواهي تاريخ زماني كه هنوز مجموعة كم نظير «حيدربابايه سلام» شهريار و ديگر اشعار تركي آذري او سروده نشده بود، در مراسم بزرگداشتي كه در دانشگاه تبريز براي شهريار برپا شد، دانشجويان و حتي مردم عوام براي ديدن شهريار، سرو دست مي‌شكستند.

 دكتر علي اكبر ترابي كه تحقيقات ارزنده‌اي در جامعه شناسي شعر شهريار دارد، معتقد است: «ديوان اشعار فارسي شهريار تأمين كننده نخستين مرحله از اشتهار شاعر به عنوان غزلسرايي بزرگ و اشعار حيدربابا فراهم آورنده بلند آوازگي او در نيمة دوم حيات است» (8)

 

روان شاد دكتر محمود پديده استاد فقيد دانشگاه تبريز نيز مي‌نويسد: «شهريار برخلاف اكثر تركان پارسي‌گوي كه كاملاً ترك بودنشان در شعر محسوس است، چون با اصطلاحات زبان فارسي آشنايي دارد، اگر كسي با او سابقه معرفت نداشته باشد، نسبت ترك بودن به او نخواهد داد ...» (9)

 

مي‌توان چنين نتيجه گرفت كه تلاش عده‌اي در معرفي شهريار بدين صورت كه او تنها با سرودن اشعار تركي به عنوان شاعر بزرگ در كشور مطرح شد، حركتِ مذبوحانه و احمقانه‌اي بيش نيست. يكي از اين افراد مي‌گويد: «شهريار را منظومة حيدربابا شهريار كرد. قبل از آن اگر نامي داشت(!) در رديف چند شاعر خوب زمان بود و عده‌اي (!)‌ادب دوستان دركش مي‌كردند و نامش را مي‌بردند. در بين عوام شهرت چنداني نداشت. ولي با انتشار اين مجموعه، آتشفشاني شروع به فوران كرد...»(10)

 

همين فرد در يك نتيجه‌گيري كودكانه ديگري مي‌گويد كه منظومة بلند و كم نظير حيدربابا «به تقاضاي عمّه و عمه‌زادگان» شهريار كه زبان فارسي نمي‌دانستند سروده شده است. اين فرد مي‌گويد: «منظومه‌اي كه براي خاطر فهم عمه و عمه‌زاده ... به زبان محاوره‌اي و ساده و بدون پيرايه سروده شده بود، شاهكاري از آب در آمد...» (11)

 

اين در حالي است كه رويكرد استاد شهريار به شعر تركي، علي‌رغم برخي از شاعران چپگراي همدورة وي «به دور از اغراض سياسي» و اهداف حزبي بود و اين گونه است كه «طرح حزب كمونيست شوروي براي اعطاي جايزه ادبي لنين به شهريار با هوشياري شاعر بزرگ ملي ايران با شكست مواجه شد» (12) .

 

توجه شهريار به عنوان يك ايراني دوستدار وطن، به شعر تركي، تنها از راه عشق به احياي زبان مادري بوده است. پس توان گفت كه چهرة ادبي شهريار از دو نيم رخ شعر فارسي و شعر تركي آذري تشكيل يافته است. هر دو سوي اين نيم‌رخ‌ها، صورت زيبا و دلنشين «شهريار ايران» را تشكيل مي‌دهند.

 

شهريار حتي به حدي مراقب نيفتادن در دام بيگانه‌گرايان بود كه در مصاحبه‌اي مي‌گويد: «لهجة تركي ما با ساير لهجه‌هاي زبان تركي متفاوت است. من سعي مي‌كنم به لهجة تبريز بنويسم. برخي لغات تركي هستند كه ... تركهاي ايران آن را نمي‌دانند... تا حدي كه برايم مقدور است از اين لغات استفاده نمي‌كنم.» (13)

 

شهريار اين مصاحبه را چنين به پايان مي‌برد. «تركي، فارسي، عربي هيچ يك به تنهايي نمي‌توانند وجود داشته باشند. زبانها همه بر يكديگر وابسته‌اند و هر يك به نحوي نقصي دارند... مهم اين است كه نبايد تعصب داشت». (14)

 

 -------------------------------------------------------------------------

 

پاورقی :

 

1-فرقه دمكرات آذربايجان به دستور استالين و به طور مشترك توسط ميرجعفر باقر‌اف و مير جعفر پيشه‌وري در دوازدهم شهريور ماه 1324 به طور علني و با انتشار بيانيه‌اي اعلام موجوديت و در 21 آذر ماه همان سال به طور رسمي با افتتاح مجلس به اصطلاح ملّي! آغاز به كار كرد.

 

2- ترجمه فارسی شعر : اي سرزمين قهرمانان، قفقاز سلام بر تو ! در عشق تو هنوز بسياري در ايران سرگردان و پريشان حالند. مادرم تبريز زماني كه من در گهواره بودم، مي‌گفت: فرزندم، بدان كه تو در آن سوي ارس خاله‌اي زيبا رو داري...ارس چون شمشيري به دست دشمن، ميانه ما را بريد و از هم جدا كرد. اگر او نيز فرزنداني دارد، بداند كه تو نيز در ياد مايي و فراموش نشده‌اي.

 

3- ترجمه فارسی شعر : اگر اهل كفر به ما اظهار تمايل كنند، بدان كه براي بهره‌گيري و نيل به مقاصد شوم خود  اين كار را مي‌كنند. بدانيد كه براي ما از اينها بيش از يك پالان كهنه و پاره نخواهد ماند.

 

4- ترجمه فارسی شعر : اي كبوتر سپيد، تو كه مرغ روشنايي‌ها هستي، چه رواست كه در لانه جغد منزل كني  و در ميان خفاشان  (= زمامداران كمونيست) زندگي نمايي؟!

 

5- ترجمه شعر: در جواني خيلي‌ها به دام مي‌افتند. زمستان از راه مي‌رسد و اثري از گسترندة دام و صيادها نمي‌ماند . يك روز آه و ناله  مظلومان به تيري تبديل مي‌شود و قلب ظلم را نشانه مي‌رود و صياد سر بر زين مي‌نهد. جوان با ديدن شيطان از راه به در مي‌رود. راه را گم كرده و سر به كوههاي مه آلود مي‌نهد.(اشاره به فرار از ايران) هر كس مؤمن به حق شد، عمر جاويد يابد. پس چه بهتر است سخن حق را قبول كنيم و در برابر بلايا صبر نماييم.

 

6-ترجمه شعر : اي فرزندي كه از دامان مام ميهن دور افتاده‌اي، به زادگاهت بازگرد. بازگرد كه مادر چشم به راهت نيز بازگشته است.

 

7- ترجمه شعر : گفتي كه من حسرت زخمديده مردم آذربايجانم. اگر حسرت هم باشم اي عزيز، معشوق و عزيز هم هستم.اگر حتي مردم مرا از خود برانند، من بلبل داستانسراي ايرانم. من شاعري هستم كه به زبان فارسي  نيز دردهاي جامعه‌ام را بازگو مي‌كنم. من گل ابدي هستم.

 

8-گامي در راستاي شهريار شناسي ـ ص 16

9-همان ـ ص 78

10-همان ـ ص 151

11-همان ـ ص 150

12-شهريار و شعر تركي ـ علي اصغر شعر دوست ـ ص 10

13-گفت و گو با شهريار ـ جمشيد عليزاده ـ ص 194

14-همان ـ ص 196

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:32  توسط آنتی پورپیرار  | 

پاسخ به پورپیرار - ( ناصر خسرو ، شخصیت، اندیشه و آثار )

بلخ پایگاه و بنگاه ناب ترین اندیشه های ایرانی بوده است. بیش از هزار سال، دانش ها و هنرها از این دیار به سوی جهان جاری شده است. بلخ سرزمین نوبهار، دیار ابراهیم ادهم، شهید بلخی، ابومعشر بلخی، مولوی بلخی است.

ناصرخسرو بلخی دانشمند و فیلسوف و مبارز نیز از بلخ است.

ناصر خسرو بلخی یکی از نابغه‌های فکری و شاعر مشهور ادب فارسی، در قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی) است. ابو معین ناصر پسر خسرو پسر حارث قبادیانی، شاعر، حکیم، نویسنده و جهانگرد مشهور و داعی بزرگ اسماعیلی در کیش اسماعیلی معروف به حجت خراسان در سال 394 در قبادیان بلخ (در شمال افغانستان امروزی) بر جهان چشم گشود.

وِیژگی های این دوران و تاثیر آن بر ناصرخسرو:

روزگار به سر آمدن دولت های مستقل و آزاده ایرانی! روزگار نابودی سامانیان و آل بویه! روزگار تازش ترکان به دستیاری تازیان بر آن همه دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی.

 خبرت هست کز این زیرو زَبر شوم ُغزان


نیست یـکی پی ز خراسان که نشد زیـر و زَبُر

حكیم ابومعین ناصر بن خسرو حارث قبادیانی تا حدود 40سالگی در بلخ و در دستگاه دولتی غزنویان و سپس سلجوقیان به سر برد ولی اندك اندك آن محیط را برای اندیشه خود تنگ یافت و در پی درك حقایق به این سوی و آن سوی رفت تا این كه در چهل سالگی گویا به بهانه خوابی كه دیده بود، از دربار گریخت و عازم كعبه شد و پس از یك سفر هفت ساله كه چهار بار سفر حج و سه سال اقامت در مصر مركز خلافت فاطمی را در خود داشت به مذهب اسماعیلیه گروید و به عنوان حجت جزیره خراسان راهی سرزمین خود شد.

بقیه عمر ناصر خسرو در یك مبارزه بی‏امان با ستم و جهل گذشت .. متعصبان آن روزگار حضور ناصرخسرو در بلخ را برنتافتند و او را با تهمت های بددین، قرمطی، ملحد و رافضی از آن سرزمین به نیشابور و مازندران و سپس یمكان بدخشان آواره كردند.

ناصر خسرو متولد ناحیه قبادیان  است. وی گرچه در دوران شاهان غزنوی و سلجوقیان به سر برده اما نسبت به آن ها نفرت داشته است:

خاتون و بگ و تگین شده اکنـون

هر ناکس و بنده و پرستاری

دیوی ره یـافت انـدرین بوستـان

بدفعلی و ریمنی و غدّاری

بشـکـست و بـکـند ســروِ ِ آزاده

بنشاند بجای او سپیداری

و بازهم در باره ی غزان و ترکان که بر ایران تاخته و آن همه دستاوردهای باشکوه رستاخیز فرهنگی ایرانیان را بر باد داده و به خاک و حون کشیده بودند، دارد:

که اُوباشی همی بی خـان و بـی مـان

در او امــروز، خـان گشتند و خاتون

نبـاتِ پُـربـلا، ُغـّز است و قـبچـاق

کـه ُرسـته ستند بـر اطراف جیحون

هـمی خـوانند بـر مـنبر زمسـتی

خـطیبان، آفـرین بـر دیـو مـلعون

پس از آوارگی های زیاد و اذیت بسیاروی در یمگان بدخشان  وفات کرده است، آرامگاه  او درافغانستان قرار دارد.

تبلیغات ناصرخسرو علیه فقهای خشک اندیش و نیز خصلت سیاسی مبارزات او در حمایت از دولت فاطمیان مصر و دشمنی با رقیب سرسخت آنان (عباسیان بغداد) و همچنین مبارزه علیه مظالم ترکمانان سلجوقی، همه و همه، باعث شدند تا ناصرخسرو بزودی مورد دشمنی و تکفیر شریعتمداران قرار گیرد.


در سال 452 / 1060 با فتوی و تحریک فقهای بلخ، گروهی اُوباشِ متعصّب با کارد و دشنه و تیر و کمان به خانه ناصرخسرو شبیخون زده و "قصد جان او کردند". در این شبیخون، خانه و اموال ناصرخسرو تاراج شد و به غارت رفت:

ای زود گـــرد! گــنبد بـــررفتـــه!
خــانه وفـا بدست جفــا رفتـه
بــر مــن چــرا گماشتـه ای خــیره
چندین هـزار مستِ بــرآشفتـه
ایـن، دشنــه بـرکشیده هـمی تـازد
و آن، با کمان و تیر بــرو خفته
ایـنم کــند بخُطبــه درون نفریـــن
وانم، بنامه فریه  کند ُسفته
مـن خیــره مــانده زیرا با مستان
هر دو یـکی است گـفته و ناگفته


بدنبال این شبیخون، ناصرخسرو- به اجبار- متواری و در کوه های یمگان مخفی گردید:


من گشته هزیمتی به یمگانم در
بـی هیچ گــنه، شـده به زنهاری
چون دیو ببـُرد خان و مان از من
به زین بـه جهان نیافتم غـاری


یمگان، کوهی بلند و دشوارگذر است که تابستان های آن، گرم و غبارآلود و زمستان های آن، بسیار سرد و طاقت سوز است. محمد زکریای قزوینی از یمگان بعنوان "مکان مستحکم با عمارات عجیب" یاد کرده است.


ناصرخسرو تا پایان عمر در یمگان، محصور و محبوس ماند و بیشترِ اشعار و آثارش را در این تبعید 25 ساله تألیف کرد.

دوره ناصرخسرو از نظر توجه به متون زرتشتی و ادب و حکمت ایران قدیم دوره شاخصی در ادبیات ایران است چنانکه از رودکی تا فردوسی، شاعران  به صورتهای مختلف به  باورهای ایران قدیم اشاره کرده اند.بسیاری از دانشمندان و فیلسوفان ایرانی بر آن شدند تا بار دیگر و در آستان یک رستاخیز فرهنگی و علمی که در دوران سامانیان و پس از آن ها به وجود آمده بود،  به گنجینه بزرگ دانش ها و اندیشه های ایران باستان باز گردند.

ناصرخسرو خواندن کتاب داستانهای شاهان ایران را ترغیب می کرده است چنانکه به پندنامه ها و خردنامه های ایشان توجه داشته است.

روشنایی نامه از آثار منسوب به ناصرخسرو  با بندهش از متون اساسی اندیشه مزدایی پیوند ژرفی دارد.

ناصر فاش گو و آشکار- بیان است. با قلمی برهنه بر بدی ها می تازد و در برابر آن همه زشتی و ناسزا که بر ایران پنجه انداخته است، پرچم آزادگی و خرد بر می افرازد.

 ویژگی دیگر هنر ناصرخسرو آن است که او بدون آن که مقلد کسی باشد بسیاری از اندیشه های تازه را در شعر فارسی پیش آورده که پیش از او سابقه نداشته است.

پس از دوره سامانیان و ستایشگران سخنور و سخن سنج آن، رودکی و فردوسی و پیروان آنها، زبان ادبی و دولتی به پیچیدگی رو نهاد و از سرچشمه خود یعنی زبان مردمی نسبتا دور شد. اما ناصرخسرو بر آن بود تا زبان پارسی را به دور از مدح و ثنا و پاکیزه نگه دارد و به نوشته خودش این در دری را زیر پای خوکان نریزد.

ناصر خسرو چون زبان شناس و داننده زبانهای گوناگون زمان خویش ، زبانهای عربی و یونانی را خوب فرا گرفته  بود. به خصوص آموزش و پژوهش در زبانهای دیگر و ماخذهای دینی و عرفانی . وی چنین نگاشته است:

"و آن چه در زمان من بود از فقه و اصول اقلام او اکثر را به مطالعه ضبط کردم و نهصد تفسیر به نظر زدم. و در این مدت پانزده سال دیگر گذشت. بعد از آن به دانستن زبان ثلاثه شروع کردم یعنی تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داود علیه السلام...

معلم اول شمس القیس، معلم دوم شیمورانیس، معلم سوم بطلمیوس... و بعد از این چون جمله را گرداندم، علم ایمان... و مذهب در ضمیر و باطن و به حکمت و منطق و احکام الهی، طبیعی و قانون اعظم و طب و علم ریاضت و علم سیاست..."

وی آموزش و پژوهش ماخذها و ارزشهای  تمدن مسیحی و بودایی و غیره را بی واسطه ی ترجمه  مطالعه و از سرچشمه اصلی سیراب شده بود.

از دانش گسترده و بینش روشنگرانه  او  این که پس از مطالعات بسیار  بیان می دارد که  کتاب ها ی دینی همه یکی هستند و تفاوت اساسی تنها در کاربرد زبانها است. این نظر بشردوستانه ناصر خسرو در کتاب « وجه دین»  چنین روشن  بیان شده است:

"میان تورات و انجیل و قرآن به معنی هیچ اختلاف نیست مگر به ظاهر لفظ مثل و رمز خلاف هست. پس میان رومیان انجیل است و میان روسیان تورات و میان هندوان صحوف ابراهیم."

 ناصر خسرو در باره خود چنین می‌گوید:


گه نرم و گه درشت چون تیغ/ پند است نهان و آشکارم


با جاهل و بی خرد درشتم/ با عاقل نرم و برد بارم

 

ناصر در سفرنامه رویدادها  را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند. اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود، ملّاها و فقها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی، غالی و رافضی به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند. به این سبب  اشعار او اندکی  تغییر می‌کند.

 مناعت طبع، بردباری و عزت نفس دارد امابه سبب گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای‌ که به ‌وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و فقهای فریبکار و بد اندیش و با سلجوقیان و خلیفگان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان و انسان ها بودند، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار شده وبه فقیهان و دینمداران روزگار می‌تازد و رسوایشان می سازد .

ناصر خسرو همانگونه که اشاره کردم به زبان مردم نزدیک می شود و تلاش دارد تا زبان را از پیچیدگی های درباری برهاند:

ز مردم زاده ای با مردمی باش،

چه باشد دیو بودن؟ آدمی باش!

داستان از ماست که برماست، نمونه ای از کارهای ارجمند ناصر خسروست:

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

 واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

.........................................

........................................

ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی

 تیری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تیر جـگر دوز

 وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی

 وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اینکه ز چوبست و ز آهن

 این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد ، پر خویش بر او دید

 گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست

 

وی همواره مردم را از جنگ و کشتار و بدی دور می دارد:

 

چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت،

نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت.

او بر آن بود که دامنه نثر فراخ تر است و هرجا مسایل بس مهم فلسفی پیش امده به نثر روی آورده است ،لیکن در داخل آن شعر را نیز وارد می سازد. نمونه ی برجسته این گونه نگارش و پژوهش  «جامع الحکمتین» است که بیان موضوع ها  به نثر است وگاهی  شعر نیز دیده می شود. در داستان «اندر زنده بودن عالم و مردنی بودن جاهل» یک غزل آمده است که بسیار پر معنی و خردمندانه است:

بجو و بنویس آن گه بخوان و بپرس،

پسش بیاموز آن گه بدان و بر دل کار...

 

ناصر خسرو  مبارزی خردورز  است و سر سازگاری با جاهلان و ستمکاران ندارد. عصر و زمانه ی ناصر، روزگار خردورزانی چون خیام و رازی و ابن سیناست. گرچه نخست در دربار است و سپس که با پند نمی تواند درباریان را تغییر دهد رو به سوی فقیهان می آورد، اما به زودی از اینان نا امید شده و فریاد بر می دارد:

از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم

کز بیم مور در دهن اژدها شدم

و همه جا فقیهان ارتجاع زده و گم کرده راه را اژدها و ابلیس می خواند و مردم را از فریب آنان و شاهان بر حذر می دارد:

فعل، همه جُور گشت و مـکر و جفـا
قـول، هـمه زرق و غـدر و افسون شد
چاکر ِ نان پاره گشت فضـل و ادب
علـم بـه مکـر و بـه زرق معجــون شـد
زهد و عدالت، ُسفال گشت و حَجَر
جـهل و سَفــه، زرّ و ُدرّ مکنون  شـد
سر به فلک بر کشید بی خِرَدی
مـردمی و ســروری در آهـون  شــد
بـاد ِ فـرومــایـگی وزیــد، وزو
صـورت نیـکی نــژند و محــزون شـــد
خاک خراسانم چو بود جای ادب
مـعدن دیــوانِ نــاکس اکــنون شـــد

 و باز هم در باره ی فقیهان عصر خود دارد:

دشمن  عـــــاقلان بی گنه  انـــد  

                زانکه   خود  جاهل  و گنه  کارند

همه    دیدار   و    هیچ   فایــده   نه 

             راست   چون   سایه ی     سپیدارند

منبر    عالمان      گرفته       ستند

                این   گروهی   که    از   درِ  دارند

روز   بازار   ساخته   است  ابلیس

                 وین    سفیهانش    روی    بازارند

کـــی شــــود دردمند    درست

                     زین   طبیبان   که   زار  و بیمارند؟

بر  دروغ   و  زنا   و  می خوردن

                     روز   و  شب  همچو  زاغ  ناهارند؟

ور    ودیعت     نهند    مال   یتیم 

                   نزد      ایشان،      غنیمت    انگارند

گر   درست   است   قول    معتزله 

               این       فقیهان     به جمله     کفارند

فخر  دانا    به   دین  بود  وینهــــا

                   عیب   دین  اند  و علم   را    عارند

و در باره ی فقیهان و زاهدانی که با استفاده از قران و آیات به خدمت ستم و جهل کمر بسته و بر گرده ی مردم سوار شده و بذر کینه و دروغ وریا می پاشند آورده است:

هر   روز   یکی     لباس  نو   پوشد 

              از      فریب       نو       خریداری

روزی   سقطی   شکار   او      باشد    

        روزی   شاهی   و   نام     بر داری

فرقی    نکند    میان   نیک  و    بد 

               مستی    نشناسد  او  ز  هشیاری

ماری  است کز وکسی نخواهد رست

           از   خلق   جهان    به جمله    دیاری

زین   پیش   جز   از   وفای    آزادان

              کاریش      نبود       نه    بیاواری

مر   طغرل    ترکمان    و  چغری  را   

           با   تخت    نبود  و  با  مهی کاری

استاده    بُدی     به    بامیان   شیری 

          بنشسته   به   عز  در   بشیر شاری

بر  هر   طرفی   نشسته    هشیاری   

         گسترده    به    داد    و  عدل آثاری

از   فعل   بد    خسان    این     امّت   

           ناگاه     چنین    بخاست   آواری

ابلیس   لعین    بدین     زمین   اندر 

              ذرّیت     خویش    دید       بسیاری

یک    چند    به   زاهدی  پدید آمد      

            بر   صورت   خوب   طیلسان  داری

بگشاد     بدین       درون      حلیت    

            بر  ساخت  به  پیش  خویش  بازاری

گفتا  که « اگر  کسی  به  صد دوران 

            بوده   است    ستمگریّ    و   جباری

چون    گفت    که    لا   اله  الا   الله    

          نایدش    به    روی    هیچ   دشواری»

تا   هیچ   نماند   ازوُ    بدین   فتوی

                در   بلخ   بدیِ   و    نه    گنه کاری

وین   خلق   همه  تبه  شد  و  بر زد   

           هر   کس   به   دلش ز  کفر مسماری

هر زشت   و  خطای تو  سوی  مفتی  

          خوب  است  و  روا  چو  دید  دیناری

ور   زاهدی   و   نداده ای   رشوت  

               یا   بیش    درست    همچو    دیواری

گوید  که « مرا   به   درد   سر  دارد      

           هر  بی  خردیّ   و   هر   سبکساری»

گوید  که « نبود   مر    خراسان   را     

              زین  پیش  چو  من  سری و دستاری»

ناصر خسرو در اشعار خود همه جا در ستایش خرد سخن می راند:

درخت تو گر بار دانش بگیرد

به زیر آوری چرخ نیلوفری را

و هم پای آن زاهدان و فقها را که به نام علما به فریب و پراکندن جهل و نادانی مشغولند سرزنش و نکوهش می کند:

ای حیلت سازان! ُجهلای علما نام!
کــز حیلـه مر ابلیس ِ لعین را وزرائید
ایــزد چو قضــای بد بر خلق ببـارد
آنـگاه شما یکــسره در خورد قضـائید
چون ُحکم فقیهان نَبوَد جز که به رشوت
بی رشوت هر یک ز شما خود فقهائید
گر راست بخواهید چو امروزِ فقیهان
تـزویرگــرانند شمـا اهــل ریـائــید
چون خصم سر ِ کیسه رشوت بگشاید
در وقـت، شما بند شریعت بگشــائید

ناصر خسرو ستایشگر بزرگ طبیعت نیز هست. در وصف بهار از قصاید عالی اوست:

آمد بهار و نوبت سرما، شد

وین سالخورده گیتی برنا شد

آب چو نیل برکه اش میگون شد

صحرای سیمگونش خضرا شد...

 آثار ناصر خسرو

((پس از آن جا به جوزجان شدم و قریب یک ماه ببودم و شراب پیوسته خوردمی. شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت: "چند خواهی از این شراب که خرد از مردم زائل کند، اگر به هوش باشی بهتر". من جواب گفتم که "اندوه دنیا کم کند." جواب داد که "بی خردی و بی هوشی راحتی نباشد... بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیافزاید." گفتم که "من این را از کجا آرم؟" گفت: "جوینده یابنده باشد. ))

یکی از با ارج ترین کارهای وی سفرنامه است:

سفرنامه، شرح سفر  ناصرخسرو است كه در  آن با برادرش و غلامى هندو از بیش از صد شهر عبور مى كند واز شرایط و اوضاع و احوال سفر یادداشت هایى برمى دارد. علت سفر نیز خوابى است كه وى در سن چهل و دو سالگى مى بیند و تصمیم مى گیرد از شغل دبیرى در دستگاه سلجوقیان استعفا دهد و به حج برود. سفرنامه یك اثر تبلیغى و ترویجى است كه مخاطب آن مردم معمولى هستند. این كتاب بسیار روان نوشته شده و ناصرخسرو سعى كرده چیزهایى را كه دیده است به طور خلاصه گزارش دهد. در این سفر ناصرخسرو از مرو به سرخس رفته و سپس از نیشابور، بسطام، سمنان، رى، قزوین، خرزویل، خندان، شمیران، سراب، سعیدآباد، تبریز، مرند، خوى (در ایران)، بركراى، وان، وسطان، اخلاط، بتلیس، ارزن، میافارقین، آمد (دیار بكر)، حران، قرول، سروج (در تركیه)، منبج، حلب، جند قنسرین، سرمین، معره النعمان، كویمات، حما ، عرقه، طرابلس، قلمون، طرابرزن، جبیل، بیروت، صیدا، صور (در سوریه)، عكا، طبریه، حیفا، قیساریه، رمله، بیت المقدس (در فلسطین آن زمان) دیدن مى  كند كه تا این جا یك سال از آغاز سفر او مى گذرد. ناصرخسرو پس از رسیدن به بیت المقدس، ۳۴ روز در آن جا مى ماند و توصیف جالبى از بیمارستان این شهر، مسجد صخره و مسجد اقصا به دست می دهد. سپس به بیت اللحم، حبرون (در فلسطین)، عرعر، وادى القراى، مدینه و مكه  رفته و حج مى گزارد. سپس به بیت المقدس رفته و از آنجا به قاهره مى رود.


در مدت سه سالى كه ناصرخسرو در قاهره بوده است براى بار دوم و سوم و چهارم با كشتى به حج مى رود. در سفر چهارم ناصرخسرو پنج ماه و ۱۹ روز در مكه مى ماند سپس تصمیم مى گیرد به بلخ بر گردد، اما این بار از مسیر پیشین، باز نمى گردد. زیرا او اكنون یك مبلغ جدى مذهب اسماعیلى شده بود و خطر آن مى رفت كه به جرم قرمطى بودن جان خود را از دست بدهد. او مسیر دیگرى را انتخاب مى كند كه در قلمرو سلجوقیان نیست. این مسیر از طریق طائف، فلج، یمامه، لحساء (الاحساء)، بصره، آبادان، مهروبان، ارجان (نزدیك بهبهان)، لوردغان، خان لنجان، اصفهان، نایین، طبس، تون، قائن، سرخس، مروالرود، سمنگان به بلخ منتهى مى شود. سفر او شش سال و هفت ماه و بیست و دو روز طول مى كشد و با حساب مسیرهاى فرعى سه هزار فرسنگ مى شود.


هنگامى كه ناصرخسرو به راه مى افتد هنوز به مذهب شیعه اسماعیلى نگرویده بود، اگرچه ممكن است تمایلاتى به آن داشته است اما پس از بازگشت از حج یك مبلغ رسمى مذهب اسماعیلیه مى شود. ناصرخسرو مدتى در بلخ مى ماند و به تبلیغ مذهب اسماعیلیه مى پردازد، اما به علت این كه سلجوقیان سنى بوده اند با او مخالفت كرده و در صدد آزار وى برمى آیند و او مجبور مى شود آن جا را ترك كرده و به دره یمگان در كوه هاى بدخشان روى آورد و در پناه امیرى بقیه زندگى خود را دور از شهر و دیار و در غربت بگذراند.

ناصرخسرو اولین كسى است كه سفرنامه حج نوشته است. 

ماركوپولوى مشهور ۲۲۴ سال پس از ناصرخسرو سفرنامه خود را نوشته و به هیچ وجه دقت ناصرخسرو را ندارد .

ناصرخسرو در كتاب سفرنامه ، اطلاعات گرانبهایى در مورد دنیاى اسلامى نیمه اول قرن پنجم هجرى مى دهد، زیرا او از مهمترین مراكز علمى و دینى آن زمان بازدید كرده است. وى در سفرنامه در مورد فاصله شهرها، وضع شهرها، نوع لباس و خوراك مردم، واحد پول، وضعیت حكومت ها، مردم سرشناس و مشهور، ساختمان ها، آداب و رسوم مردم، صنایع و كشاورزى، وضع آبیارى و باغ ها، نوع خرید و فروش و واحد پول شهرها، معتقدات دینى و سیاسى، عادات و رسوم اجتماعى مردم مناطق مختلف، حوادث و وقایع تاریخى، وضع امنیت و آبادى شهرها و راه ها و جمعیت شهرها، اطلاعات گرانبهایى مى دهد و همانند یك پژوهشگر امروزین اندازه مى گیرد و آمار مى دهد. انبوه اطلاعات، آمار و ارقامی كه در سفرنامه است اطلاعات گرانبهایى در زمینه ادبیات، جامعه شناسى، زبان شناسى، جغرافیا و تاریخ دوران او در اختیار ما مى گذارد. ناصرخسرو مشاهده گر دقیق و دانشمندى جدى است.

 زبان سفرنامه نیز زبان روان و ساده و پاکیزه ای است. ناصرخسرو تا آنجا كه مى تواند فارسى مى نویسد و دستور زبان پارسى را به كار مى گیرد و واژه هاى فارسى بیشمارى را به كار مى گیرد كه زبان فارسى امروزین مدیون اوست. سفرنامه نتیجه یادداشت   هاى روزانه ناصرخسرو است. ناصروخسرو به عنوان شخصى خردگرا و مشاهده گر دقیق، بارها در متن كتاب وقتى از زبان دیگران چیزهاى عجیب و غیرعقلانى را تكرار مى كند كه خود آنها را باور ندارد مى گوید: «العهده على الراوى» (صفحه ۳۰ سفرنامه) «و بعضى كه شنیدم و نوشتم عهده آن بر من نیست.» (صفحه ۹۳ سفرنامه) . در پایان كتاب مى نویسد: «این سرگذشت آنچه دیده بودم به راستى شرح دادم و بعضى كه به روایت ها شنیدم، اگر در  آنجا خلافى باشد، خوانندگان از این ضعیف ندانند و مواخذت و نكوهش نكنند.» این عالى ترین جنبه فكرى یك فرد دانشورز را نشان مى دهد.

 چند نکته :


ناصر خسرو از درجات هفتگانه اسماعیلیان، درجات مستجیب، مأذون وداعی را پیمود و به درجه حجتی رسید و از سوی امام فاطمی اداره قسمت خراسان (یا "جزیره خراسان" در تقسیمات اسماعیلیان) بدو واگذار شد.

ناصرخسرو شعرهای خود را در قالب قصیده گفته و از غزل گریزان است. او بارها از غزل‌سرایان روزگار خود انتقاد كرده است. او می خواهد تا با شعر مردمان را روشن سازد و در همه جا از خرد و دانش ستایش کرده  و از تقلید و تعصب دور داشته است.

او به همان اندازه كه ستایش امیران و فرمان‌روایان را نادرست می‌داند، غزل‌سرایی برای معشوقان و دلبران را نیز بیهوده می‌داند. بی‌‌گمان او شیفته‌ی خردورزی است و شعری را می‌پسندد كه شنونده را به فكر كردن وادارد. از این روست كه چنین می‌گوید:

 

اگر شاعری را تو پیشه گرفتى            یكی نیز بگرفت خنیاگری را

تو برپایی آن‌جا كه مطرب نشیند           سزد گر ببری زبان جری را

صفت چند گویی به شمشاد و لاله      رخ چون مه و زلفك عنبری را

به علم و به گوهر كنی مدحت آن را      كه مایه‌ست مر جهل و بد گوهری را

به نظم اندر آری دروغی طمع را            دروغست سرمایه مر كافری را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر            كند مدح محمود مر عنصری را

من آنم كه در پای خوكان نریزم            مر این قیمتی در لفظ دری را

 

دستاورد بیست و پنج سال تبعید این آواره ی یمگانی، بهترین اشعار و نوشته های اوست که راه نجات مردمان را در دانش و تجربه و مهر و مدارا یافته است. از کتاب زادالمسافرین که در یمگان نوشته شده بر می اید که در این زمان گرچه در مسایلی چون جبر و اختیار، وی عقل و اختیار انسانی را برگزیده است؛ اما آیین و شیوه ی خود را راه نجات می داند. به روی اما انتخاب اختیار و خردورزی و داد خواهی وی در خور توجه بسیار و دستاورد بزرگی در تاریخ اندیشه ی ایرانی است:

 

از جان و تنت ناید،الا که همه خیر

چون عقل بود بر تن و بر جان تو سالار

***

هر که جان خفته را از خواب جهل آوا کند

خویشتن را گرچه دون است ای پسر والا کند

***

خوب یکی نکته یادم است ز استاد

گفت: نگشت آفریده چیز،به از داد

 

ناصرخسرو دارای نوشته های بسیار بوده است، چنانچه خود درین باره گوید:

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا

آثار ناصرخسرو عبارت اند از:

·                     دیوان اشعار فارسی

·                     دیوان اشعار عربی (که متاسفانه در دست نیست). خود درباره دو دیوان فارسی و تازی چنین گوید:

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی / یکی گشته باعنصری، بحتری
یا:
این فخر بس مرا که به هر دو زبان / حکمت همی مرتب و دیوان کنم

 

·                     جامع الحکمتین - رساله ایست به فارسی، در بیان عقاید اسماعیلیان.

·                     خوان الاخوان -  به نثر در اخلاق و حکمت .

·                     بستان‌العقول و دلیل المتحرین که از آنها اثری در دست نیست.

·                     زادالمسافرین - کتابی  در بیان حکمت به نثر.

·                     گشایش و رهایش - رساله‌ای است به نثر روان فارسی، شامل سی پرسش و پاسخ آنها.

·                     وجه دین - رساله ایست به نثر در مسائل کلامی و باطن و عبادات و احکام شریعت.

·                     سفرنامه - این کتاب مشتمل بر مشاهدات سفر هفت ساله ایشان بوده و یکی از منابع مهم جغرافیای تاریخی به حساب می‌آید.

·                     سعادت‌نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت.

·                     روشنایی‌نامه - این رساله نیز به نظم فارسی است.

به  غیراز کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخسرو نسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار وی پژوهش کرده‌اند در وجود آنها تردید دارند. نام این کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم، در منطق و فلسفه و قانون اعظم؛ در علوم عجیبه - المستوفی؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 12:19  توسط آنتی پورپیرار  | 

کنگلو ، قلعه یا نیایشگاه ساسانی

                                                                               

 

 قلعه کنگلو در سواد کوه مازندران واقع شده است و باستان شناسان برای دستیابی به راهی مناسب، اطراف این قلعه تاریخی را مورد گمانه‌زنی قرار دادند
۱)قلعه کنگلو در سواد کوه مازندران واقع شده است. بناي کنگلو از شمال به کوهي رفيع و صخره‌اي به‌نام "خِرنرو" چشم‌انداز دارد. اين کوه بيش از 3 هزار متر از سطح دريا ارتفاع دارد و سحرگاهان آفتاب بر سه تيغ آن مي‌دمد. واژه "خِرنرو" با کمي تغيير در زبان پهلوي به معناي جوهر خورشيد است. صليب شکسته، يا شکل علامت بعلاوه از نقش‌ مايه‌هاي اصلي ايراني شناخته شده که در ارتباط با نماد خورشيد است و در آيين مهري از جايگاه خاصي برخوردار است. 

پیش از این تصور می‌شد که قلعه کنگلو دژی ساسانی است که بر روی کوهی طبیعی واقع شده است. 

۲)پیش از این تصور می‌شد که قلعه کنگلو دژی ساسانی است که بر روی کوهی طبیعی واقع شده است.سازه کنگلو بنايي از جنس لاشه سنگ، گچ و ساروج با پلاني بيضي شکل و برج مانند است، که زير بنايي حدود 50 متر مربع دارد. اين بنا در سه طبقه ساخته شده است و اکنون سقف‌هاي آن فروريخته است.

تازه ترین مطالعات باستان شناسی این احتمال را قوت بخشیده است که کنگلو نیایشگاهی از دوره ساسانی باشد
۳)تازه ترین مطالعات باستان شناسی این احتمال را قوت بخشیده است که کنگلو نیایشگاهی از دوره ساسانی باشد. زايش مهر از پاره سنگ تصور مي‌شود. بناي کنگلو از شمال به کوهي رفيع و صخره‌اي به‌نام "خِرنرو" چشم‌انداز دارد. اين کوه بيش از 3 هزار متر از سطح دريا ارتفاع دارد و سحرگاهان آفتاب بر سه تيغ آن مي‌دمد. واژه "خِرنرو" با کمي تغيير در زبان پهلوي به معناي جوهر خورشيد است. صليب شکسته، يا شکل علامت بعلاوه از نقش‌ مايه‌هاي اصلي ايراني شناخته شده که در ارتباط با نماد خورشيد است و در آيين مهري از جايگاه خاصي برخوردار است

تازه ترین مطالعات باستان شناسی این احتمال را قوت بخشیده است که کنگلو نیایشگاهی از دوره ساسانی باشد
۴)نيايشگاه‌هاي مهري معمولا در داخل غارها يا فضاهاي گودتري که پشت به سطح اطراف هستند احداث مي‌شدند. در اين فضاها روزنه‌اي به طرف آفتاب باز مي‌شد. سازه کنگلو بنايي با پلاني بيضي شکل و برج مانند است، که زير بنايي حدود 50 متر مربع دارد. اين بنا در سه طبقه ساخته شده است و اکنون سقف‌هاي آن فروريخته است. باقي مانده اين بنا نشان مي‌دهد که طاق‌هاي رايج ساساني در آن به کار رفته است و دو بازو و برج به جهت جلوگيري از رانش، از دو سمت به آن الحاق شده است.

 کشف گور ساسانی پهلو خواب در نزدیکی کنگلو، که داخل قبری معماری شده به صورت چهارچینه سنگی خوابانده شده بود تعجب باستان شناسان را بر انگیخت.
۵)کشف گور ساسانی پهلو خواب در نزدیکی کنگلو. 
معماري گور ياد شده با لاشه سنگ و ملات گل انجام پذيرفته است و در اين گور مرده را با دستان نزديک به دهان و زانوهاي جمع شده به پهلوي چپ و به سمت غرب گذاشته اند.» اين شيوه تدفين که از زمان پيش از تاريخ سابقه داشته، با توجه به کشف جديد هيات مشخص شد که تا سده هاي آغازين دوره اسلامي در مازندران ادامه داشت.

در این گور اشیاء فراوانی از قبیل ظروف سفالی و انگشتری کتیبه دار کشف شد.
۶) تصویری دیگر از گور ساسانی کشف شده در قلعه کنگلو . باستان شناسان در این گور اشیاء فراوانی از قبیل ظروف سفالی و انگشتری کتیبه دار کشف کردند. روي نگين يکي از انگشترها نقشي شبيه به خورشيد شش‌پر بدست آمد که مي‌تواند نماد خورشيد و يا مظهر گرودنه و ارابه الاهه ناحيد، از مظاهر آيين مهري باشد.

 روي اين انگشتر نوشته اي به خط پهلوي متقدم ساساني نقر شده است که متن آن توسط "رسول بشاش"، استاد زبان هاي باستاني خوانده شده است.
۷) ازجمله اشياء کشف شده در کنار اين اسکلت، انگشتري نگين دار از جنس عقيق که کاربري مهر داشته است. روي اين انگشتر نوشته اي به خط پهلوي متقدم ساساني نقر شده است که متن آن توسط "رسول بشاش"، استاد زبان هاي باستاني خوانده شده است.»

 خط نوشته روي انگشتر "فرخي" يا "فرحي" خوانده شده است و احتمال مي رود که نقر آن طلب شکوه و جلال براي صاحبش بوده است.
۸)در اين ميان مي‌توان به انگشتري کتيبه‌دار نيز اشاره داشت که نوشته آن "فرخي" يا "فرحي" خوانده مي‌شود. اين واژه روي انگشتر به صورت ترکيب به هم پيوسته حروف پهلوي انجام پذيرفته و ما مي‌دانيم که ترکيب حروف پهلوي، به اين شيوه مربوط به سده 4 ميلادي است و اين زمان اوج گسترش مهرپرستي در ايران و اروپا محسوب مي‌‌شود.»

 سرو یکی از نمادهای مهری است که روی این انگشتر با ظرفت چشمگیری حک شده است.

۹)سرو یکی از نمادهای مهری است که روی این انگشتر با ظرفت چشمگیری حک شده است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 16:42  توسط آنتی پورپیرار  |