تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

پورپیرار و نقش خورشید هشت پر کتیبه بیستون

ناصر پورپیرار در ادامه بررسی های عوامفریبانه خود پیرامون تاریخ ایران باستان، اینبار به زعم خویش به کشف بسیار مهم  و غیرمنتظره ای !!  نائل آمده  است ولذا طی چند مقاله سعی وافری نموده است تا  با فرو رفتن در قالب شخصیتی که گویا برای اولین بار در عالم بشریت موفق به رویت بریدگی اطراف نقش خورشید هشت پر بالای تصویر اهورامزدا  در کتیبه بیستون شده و بدینگونه پرده از رازی نهان !! و  گران برداشته ، شروع به گزافه گویی و خط و نشان کشیدن برای  خاص و عام نماید :

 

 

 

نقش این گردونه  خورشید فراز اهورای کتیبه بیستون جعل جدید است و با بریدن دقیق !! سنگ در کتیبه و حذف نقش پیشین، این «شمش» را به جای نقش قدیم نشانده اند!!!!! ( پورپیرار -  مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 50 )

 

 

او حتی پا را از این فراتر نهاده و مدعی  گردیده برای کشف چرایی  وجود یک تکه زائده سنگی  مابین نقش و کلاه اهورامزدا  مجبور شده است مدتها  همچون سالکان طریقت دست به مکاشفه !!!  بزند.

ادعایی که بخوبی نمایانگر تلاش غیر علمی و نوروتیک وی برای آگراندیسمان چهره و تلقین ذهنیت احتمال ارتباط خود با نیروهای متافیزیکی !!! آنهم در قضیه ای است بسیار ساده و به قول معروف اظهرمن الشمس که هر انسان نابلد و مبتدی هم با یک نگاه معمولی به نقش مورد نظر براحتی متوجه آن ( بریدگی های اطراف نقش خورشید هشت پر و قرار گرفتن  زائده ای سنگی در محل میان نقش مذکور و کلاه اهورامزدا ) می شود. زائده سنگی که به احتمال فراوان به عنوان حائلی برای ممانعت از برگشت و استحکام نقش خورشید بکار رفته است . حائلی که  بعدها نیز بدلیل کم اهمیت بودن، هیچگاه سعی بر جداسازی  و دورانداختن آن نشده است.

 

پس از مدت ها مکاشفه سرانجام هم نتوانستم به ماهیت دقیق و کامل این زائده سنگی فلش خورده و انگشت مانند پی ببرم که چون میخ و «گوه» در انتهای نقش شمش فرو کرده اند، اضافات بلند بیرون مانده ای دارد و ظاهر نقش نشان می دهد که هنگام کوبیدن این گوه، بخشی از کلاه اهورامزدا تخریب جدید شده است. ( ناصر پورپیرار – مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 52)

 

 در اینجا لازم می بینم توجه شما را به چند نکته جلب کنم:

 

اولا :  بریدگی  های اطراف این نقش و زائده سنگی حائل بین کلاه  اهورامزدا و نقش بسیار مشهودند و هر طفل به مکتب نرفته ای هم با یک نظر ساده متوجه آن می شود . لذا  پیچیده و راز و رمز آلود نمودن  این نمای عمومی کاری بسیار سخیف و مضحک است.

 

ثانیا : اگر  ادعای پورپیرار را بپذیریم که : بعله !! جاعلان یهود در عصر جدید سعی نموده اند با تعویض نقش قبلی ( که ایشان معتقد است یا شمعدان مقدس یهود بوده و یا ستاره داوود و لاغیر !!! ) این نقش ( نقش خورشید ) را بر فراز سر اهورامزدا بنهند تا  رابطه پنهان !! یهود با هخامنشیان آشکار نشود، دو سئوال مهم مطرح می گردد که کاملا پورپیرار را خلع سلاح می کند :

 

سئوال نخست اینکه :

جناب پورپیرار !!!

مگر حضرتعالی در بخش 49 این مقاله مدعی نشده بودید که یهودیان برای تبرئه خود از قتل عام پوریم این کتیبه را نگاشتند تا تقصیرها را به گردن داریوش هخامنشی بیاندازند :

 

 

آیا بیان بی لگام داریوش در بیستون و به ویژه بی پروایی او در قبول اقدام به کثیف ترین شکنجه های نوع ابوغریبی، حقه ای است که یهودیان نسبت به دستمزد بگیران پیشین خویش،پس از پایان پروژه پوریم  و بی نیازی به آنان سوار کرده و برای انتقال آدم کشی قوم خود به دوش داریوش هخامنشی، تدارک دیده اند؟( پورپیرار / مدخلی بر ایرانشناسی بی نقاب و بی دروغ 49 مورخ 19/1/86)

 

 

پس چه شد که حالا مدعی می شوید بالای نقش اهورامزدا ، نقش شمعدان مقدس یهود و یا ستاره داوود قرار داشته است ؟!!!!!!

 

 

این نوع برش و جا گذاری سنگ که در تصویر می بینید، کم ترین ربطی به نشانه های مرمت ندارد و جز تعویض و جای گزینی نام دیگری نمی گیرد. مورخ می پرسد آیا در اصل کهن کتیبه بر فراز کلاه این به اصطلاح اهورامزدا چه صورت و نقش دیگری حکاکی بوده، که در دوران جدید باید از دید صاحبان نظر در موضوع مربوطه، پنهان می مانده است: شمعدان مقدس یهودیان و یا ستاره ی داود؟!!! (ناصر پورپیرار – مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 50 مورخ 21/1/86)

 

 

 

آیا این یهودیان از یکطرف آمده اند و بلافاصله پس از پایان پوریم با هزاران دوز و کلک کتیبه ای را حجاری کرده اند که  بواسطه آن نقش خود را در آن باصطلاح جنایت و کشتار  سرپوش نهند و سپس به نحوی کاملا مضحک خود بدست خود ستاره داوود و شمعدان مقدس یهود که  جزو اصلی ترین نشانه ها و سمبل های اعتقادی یهود محسوب می شوند را در دل این کتیبه نگاشته اند تا هر رهگذری به سادگی هر چه تمامتر پی ببرد این کتیبه بدست و به فرمان یهود حجاری شده است ؟؟!!! واقعا بسی تاسف و بسی تاسف بخاطر اینهمه جهل و  دروغ  که توسط یک باصطلاح تاریخ دان !!! به خورد اجتماع داده می شود .

 

 

 

 سئوال دوم :

 

جناب پورپیرار!!

با چشم فرو بستن بر همه این واقعیات ،  فرض می گیریم ادعای شما صحیح است و در عصر جدید تعویضی صورت گرفته و نقش قبلی را بریده و بیرون آورده اند و نقش خورشید را بجای آن گذاشته اند . سئوال اینست که چرا عاملان این تعویض که بدنیال اجرای سیاست مهمی هم بودند بدینگونه ناشیانه و مضحک شواهدی کاملا روشن و بچه گانه از جعل و تزویر خود به جای گذاشته اند و کمترین سعی  و تلاش را بخرج نداده اند تا همانگونه که به قول شما با زرنگی و شیطنت و تخصص خاص هزاران کتیبه را به نحو حیرت انگیزی جعل  و در نقاط مختلف جا سازی نموده تا دست به تاریخسازی مطابق تئوری تاریخی خود بزنند، کمی هم دست بر سر این شیارها و بریدگی های ابلهانه بکشند و  دم خروس را پنهان کنند؟ آنان که کارشان را خوب بلد بودند جناب پورپیرار !!

 

 

 

به این سخن پورپیرار توجه فرمائید :

 

یا در جای این «شمش» وصله شده ی کنونی، کدام نشانه ی دینی و قومی و اعتقادی دیگر نشسته بود، که خود را به چنین تعویض بس دشواری مجبور کرده اند؟!! ساده ترین و سالم ترین پاسخ این سئوال، از آن که سراپای ایران شناسی موجود را در قبضه و انحصار یهودیان می بینیم، این است که گمان کنیم باقی گذاردن نقش اصلی فراز کلاه به اصطلاح اهورا مزدا، تنها می توانست مستندی علیه تلقینات یهود درباره ی تاریخ ایران و نشانی از حضور آنان در آثار دوران و دولت هخامنشیان باشد. ( ناصر پورپیرار – مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 51 مورخ 25/1/86 )

 

 

 

جناب پورپیرار !!!!

 

 گویی فراموش  کرده اید که بر بالای تصویر کوروش در پاسارگاد، نقش شمعدان مقدس هنوز موجود است و در طول تاریخ هم هیچکسی به آن متعرض نشده است. اگر دلیل عدم بریدن ، از جا کندن و تعویض این نقش از بالای سر کوروش را بر این فرض  توجیه کنید که چون یهودیان هیچ ضرری از وجود این نقش نمی دیدند و مستندی علیه تلقینات یهود در باره ی تاریخ ایران نبود ، دست به حذف یا تعویض آن  نزده اند ، در ادامه می بایست به این سئوال مهم پاسخ دهید که : چرا این یهودیان فوق العاده زرنگ و مرموز و آینده نگر، پس از پایان پوریم ، این نقش ( شمعدان مقدس یا ستاره داوود )  را که مستندی عظیم علیه تلقینات آنان در باره تاریخ ایران محسوب می شد و  با وارد آوردن ضرری غیر قابل جبران ، تمام   تلقیناتی را که  قصد داشتند به نفع خود برای مردمان آنزمان و آینده بکارند را  پنبه می کرد، بلافاصله بر بالای کلای اهورامزدای بیستون حجاری کرد ه اند ؟؟؟!!!!!

 

این معما حل نشدنی است الا بپذیرید که به هیچ وجه ممکن نبوده و نیست که از ابتدا بر روی هیچ قسمتی از کتیبه بیستون نقش شمعدان مقدس یهود و یا ستاره داوود را نقر و حجاری  کرده باشند.

  

 

 لذا بنا به استدلالات غیرقابل خدشه فوق الذکر و شواهد مهم موجود در کتیبه ( که در دنباله مقاله مورد اشاره قرار می گیرد ) ، نه تنها فرض ناصر پورپیرار مبنی بر تعویض نقش اولیه فراز کلاه اهورامزدا با نقش فعلی کاملا مردود و غلط است بلکه در یک پارادوکس منطقی تر می توان باستناد شواهد محکم موجود به این نتیجه کارشناسانه و متقن رسید که بریدگی های اطراف نقش نمایانگر دست یازی و غارت اولیه در مقطعی از زمان توسط شخص یا اشخاصی سوداگر و سپس بازپس گیری و استقرار مجدد آن درجای اصلی در مقطعی دیگر همراه با بازماندن آثار قرار گیری و مرمت بر روی و اطراف آن باشد. به خصوص که شواهد همه بازگوکننده این واقعیت است که در موقع استقرار مجدد نقش، برای حفظ اصالت کتیبه سعی نموده اند بدون هرگونه دخل و تصرف آنچنانی به نحوی کاملا صادقانه  و ساده، نقش را در محل سابق خود مستقر نمایند و حتی اثر بریدگی ها و درزها را هم پر نساخته و از بین نبرند.  

 

 

در اینجا بد نیست به نکته مهم دیگری در خصوص کتیبه بیستون اشاره کنم . پورپیرار قبلا مدعی شده است حجار این کتیبه فرد امین و محترمی بوده است که یواشکی بنفع اسرای دربند ظرافتکاریهایی در نقر کتیبه بخرج داده است :

 

در این جا نیز، به شرحی که می آورم، مایلم چنین گمان کنم که حجار این پانل جاودان، در مصور کردن حالت استقرار و صورت اسیران، در عین رعایت امانت، ملاحظاتی را به سود آنان در نظر داشته است. ( پورپیرار / مدخلی بر ایرانشناسی بی نقاب و بی دروغ 49 مورخ 19/1/86)

 

ایشان مطابق روال معمول در نوشته های بی سر وته و سراسر مغشوش خود ، با فراموش کردن این فرمایشات گرانمایه !!! ناگهان در حدفاصل چند روز، حجار امین این پانل جاودان را مزدوری می خواند که بدستور امپراتوران بی نشانه ی !!!!! هخامنشی ، آرایه های قرضی دیگران ( نظیر موی سر، ریش ، گل ، عصای دست و خشت زن و ... بین النهرینیان و.. )  را با حقه بازی تمام صرف ژست های قلابی  و فرعون وار !!! هخامنشیان می کند 

 

این جا و در این مجموعه حجاری های بین النهرین، که هنوز بخش مختصری از آن هاست، کاربرد وسیع و مکرر نقش شمش را در بین النهرین و شوش شاهدیم و می بینیم که تمام اجزاء هویت هخامنشی، از موی سر و ریش و گل و عصای دست و بخور دان و اهورا مزدا و خدمه ی پرده دار و خط و زبان و منشی و حجار و آجر پز و قالب گیر و خشت زن و غیره که در هرکجا مصور و یا نوشته شده، عاریه ای است و امپراتوران بی نشانه ی هخامنشی، آرایه های قرضی دیگران را، با ژست های قلابی متفرعنانه، به خود بسته اند!!!  ( ناصر پورپیرار – مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 51 مورخ 25/1/86 )

 

 

ناصر پورپیرار پس از اینهمه اشتباه و مغلطه ، سرانجام  بر سر اصل قضیه رفته و حرف دلش را به زبان می آورد که بعله چون نقش خورشید در چند نگاره بین النهرینی و... ( آشوری، بابلی و ایلامی) هم  حجاری شده است پس نقشی است ویژه این اقوام مورد علاقه من . ظاهرا ایشان فراموش می کند که نه تنها در بین النهرین بلکه در تمام اطراف و اکناف دنیا آثاری کشف شده که نقشی از خورشید درخشان در آنها حکاکی  گردیده است و این امر هم موضوعی بسیار طبیعی و بی پیرایه است. زیرا خورشید فقط بر یک نقطه از جهان نمی تابیده و نمی تابد تا تنها مردم همان نقطه با عظمت و گرمای زندگی بخش آن آشنا باشند. انسانها در هر کجای کره ارض همواره به این گوی درخشان و پر از رمز و راز به دیده احترام و تقدس همراه با تعجب نگریسته و می نگرند  و در آثار هنری خود بدین باور اشاره و گریزی می زنند.

 

نقش بالا حجاری پر کاری از به اصطلاح اهورامزدای زردشتیان قلابی است که بر فراز کلاه او، نقش «شمش» الهه خورشید بین النهرین قرار دارد؟!!! نقشی که از استل های نارامسین تا سنگ نگاره های بابل و شوش به دفعات تکرار شده و نمایه ی یکی از باورهای محکم بین النهرین و ایران غربی، یعنی خدای خورشید نزد آشوریان، بابلیان و ایلامیان است.  ( ناصر پورپیرار – مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 50 )

 

 نیک می دانیم نگاره گوی بالدار را بعضا  تصویری دیگری نیز همراهی می کند که همانا نقش ستاره ای هشت پر است. ستاره هشت پر از دیرباز در آثار هنری شرق، سیاره «آناهید،ناهید،زهره» و ایزدبانوی منسوب به آنرا به نمایش می نهاده است که برای نخستین بار توسط اقوام «کاسی» از ایران به میاندورود/ بین النهرین برده شد.

به نظر می آید که ترکیب تمامی نشان های نیایشی در شرق باستان و فراهم دیدن نگاره ای که حامل نشان های ویژه بسیاری از اقوام و ادیان در آن زمان بوده، کوششی برای همبستگی و یگانگی مردمان بوده است. به ویژه که در بسیاری از نسخه های این نگاره، گل یا حلقه پیمانی نیز در دست اهورامزدا دیده می شود.

 

نکته بسیار مهم و کلیدی که تمامی آنچه را ناصر پورپیرار با جهالت و غرض ورزی  تمام  در خصوص نقش بالای سر اهورامزدا نوشته ابطال می کند اینست که این نقش خورشید هشت پر بدون دایره  که بالای کلاه تقریبا استوانه ای شکل فروهر قرار دارد؛ همین نقش هم در تاج کنگره دار زیبایی که بر سر داریوش است،  نیز دیده می شود. و این نکته ای است که ثابت می کند تا چه حد سخنان پورپیرار در مورد اختصاص این نقش به جمعیتی خاص ( آشور ، بابل و ایلام ) بی ارزش و آبکی است.

 

 

 آری . خورشید همواره در ذهنیت اسطوره ای بسیاری از تمدنها نشان دهنده قدرت آسمانی بوده است.  به همین سیاق در ایران باستان نیز مردم دلبستگی و احترام شایسته ای برای الهه خورشید قایل بودند.

 

تحقیقات نشان داده نگاره گوی بالدار در دوران هخامنشیان به نهایی ترین شکل خود دست می یابد که در سنگ نگاره داریوش بزرگ در بیستون و نیز در سنگ نگاره های تخت جمشید به فراوانی دیده شده و عملاً به عنوان نشان ویژه و ملی و فراگیر هخامنشیان به کار بسته می شود.

 

این هم تصویری از تاج کنگره دار داریوش در کتیبه بیستون که داغ ننگی است بر پیشانی ناصر پورپیرار و مقالات آبکی او.

 

 

 تصویر ۱ ) تاج کنگره دار داریوش با نقش خورشید هشت پر در بیستون

 

تاج داریوش با نقش خورشید هشت پر در کتیبه بیستون 

                 

 

تصویر ۲ ) سیمای داریوش بزرگ در کتیبه بیستون

 

 

 
 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 15:36  توسط آنتی پورپیرار  | 

نقد مقاله پورپیرار در خصوص کتیبه بیستون / بخش اول

ناصر پورپیرار در یک شیرینکاری!! تازه ، طی مقاله ای که به تاریخ 19/1/86 با عنوان : مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب (۴۹) در وب لاگ خود قرار داده است، بالاخره پس از مدت ها وعده و وعید  دادن و خط ونشان کشیدن، به بررسی متن و تصاویر کتیبه بیستون پرداخته است.

 

 وی در ابتدای مقاله اش با بدبینی مطلق نسبت به مندرجات کتیبه مذکور ،  راوی ماجرا ( داریوش هخامنشی ) را به طرح ادعاهای غیرممکن و بی پایه و اساس متهم می کند.

 

سایه های دروغ در کتیبه ی بیستون چندان غلیظ است که راوی، یعنی داریوش را هم از انبوهی آن در هراس می بینیم و از آن که مطمئن است ادعاهای غیرممکن و بی پایه اش را ، مردم همان زمان و نیز آیندگان باور نخواهند کرد، در شرح کوتاه و فهرستواره ای از ۱۹ نبردش در حوزه های مقاومت، به التماس از خوانندگان کتیبه می خواهد تا او را دروغ گو و گزافه باف نپندارند! (پورپیرار/ مدخلی بر ایرانشناسی بدون دروغ و ... ۴۹)

 

جالب اینجاست که وی در ادامه این مقاله ، طی یک نتیجه گیری شتاب زده  و مضحک سعی می کند با پنهان کردن داریوش ( راوی این کتیبه ) در ذیل قبای سراسر دروغ و سفسطه خود، یهودیان را بر بالای دست گرفته و آنان را راویان و سازندگان این کتیبه معرفی کند که بمنظور تبری جستن از مظان اتهام  قتل عام پوریم !! با تراشیدن این کتیبه کوشیده اند اتهام را به گردن داریوش هخامنشی ( دستمزد بگیر سابق خود !!! )  بیاندازند!!!

یعنی بعبارتی ساده تر دامن داریوش هخامنشی را از آنچه در کتیبه نقل شده است ناخواسته مبرا می سازد.

 

البته او  مثل همیشه متوجه این تناقض بزرگ نمی گردد که اگر بنا به قول وی در کشتار پوریم تمامی ساکنین سرزمین ایران کشته شده اند ،  منظورش از مردم همان زمان چه کسانی است ؟ مگر بقول ایشان کتیبه مذکور پس از اجرای قتل عام سراسری  پوریم نوشته نشده است ؟

 

سایه های دروغ در کتیبه ی بیستون چندان غلیظ است که راوی، یعنی داریوش را هم از انبوهی آن در هراس می بینیم و از آن که مطمئن است ادعاهای غیرممکن و بی پایه اش را، مردم همان زمان و نیز آیندگان باور نخواهند کرد، ( ناصر پورپیرار / همان مقاله )

 

اگر منظور  پورپیرار از مردم همان زمان را،  یهودیان که به قول وی عامل اجرای پوریم بوده اند فرض کنیم ،  آنوقت است که آش دست پخته شده توسط وی خیلی شورتر از همیشه خواهد شد. زیرا وی در همین مقاله مدعی شده است  یهودیان کتیبه بیستون را ساختند!! تا مسئولیت کشتار پوریم را از گردن خود باز و به گردن داریوش هخامنشی دستمزد بگیر سابق خود!!! بیاندازند. با این اوصاف چگونه پورپیرار انتظار دارد مردم باقی مانده آنزمان ( یهودیان) که به قول وی این کتیبه سراسر دروغ را ساخته اند ، سپس خود دروغهای نگاشته شده توسط خود را باور کنند ؟؟!!!

 

البته نکته مجهولتر قضیه به فرض صحیح پنداشتن تخیلات پورپیرار اینست که چرا این یهودیان فوق العاده زرنگ و دغلکار حاضر شده اند اینچنین بخود زحمت طاقت فرسا داده و کتیبه ای را درارتفاعاتی صعب العبور و دور افتاده حجاری نمایند تا بدون آنکه درآن حتی اشاره مختصری به ماجرای پوریم شده باشد، مقصرماجرا را داریوش هخامنشی معرفی نماید !!!!! ولی در عوض زحمتی بسیار اندکتر را متحمل نگردیده و درکتاب مقدس خود که طبعا  قابلیت جابه جایی و انتقال  آن نسبت به آن تخته سنگ جهت تبلیغ بی گناهی یهود به جهانیان بسیار بیشتر بوده، با یک دستکاری ساده بجای نام خشایارشا نام  داریوش را نگنجانده و به دنبال آن  در هر کجای این کتاب که به یهودیان بعنوان بانی یا عامل پوریم اشاره شده، اشارات را حذف و بجای آن داریوش روان پریش !!! و لشکرش را مقصر جلوه نداده اند تا بدینوسیله براحتی جلوی آب را از سرچشمه بگیرند !!!!!!

 

آیا بیان بی لگام داریوش در بیستون و به ویژه بی پروایی او در قبول اقدام به کثیف ترین شکنجه های نوع ابوغریبی، حقه ای است که یهودیان نسبت به دستمزد بگیران پیشین خویش،پس از پایان پروژه پوریم  و بی نیازی به آنان سوار کرده و برای انتقال آدم کشی قوم خود به دوش داریوش هخامنشی، تدارک دیده اند؟( پورپیرار / همان مقاله )

 

پورپیرار در ادامه مقاله خود ناگهان پس از خستگی ناشی از تاخت و تاز به کتیبه و حاوی انبوهی از دروغ بر شمردن آن به یاد می آورد که ای دل غافل مگر نه اینکه من قصد دارم در پایان مقاله ام  گریزی به تصاویر حک شده بر روی کتیبه بیستون به نفع برادران عرب و ...  خود زده و  بهره برداری های مشروعی در جهت بزرگداشت این قوم و سایر اقوام ممتاز!! شرق میانه کنم . لذا سریعا  دست بکار شده  و براساس فرمول علمی دلم می خواهد و به کسی  هم مربوط نیست می نویسد که بعله!!  حجار این کتیبه فرد امانت داری !!!  بوده است که در هنگام ساخت کتیبه در جهت همدردی و حمایت از اسیران ، به نفع آنان ملاحظاتی منظور نموده است!!! :

 

در این جا نیز، به شرحی که می آورم، مایلم چنین گمان کنم که حجار این پانل جاودان، در مصور کردن حالت استقرار و صورت اسیران، در عین رعایت امانت، ملاحظاتی را به سود آنان در نظر داشته است. ( پورپیرار / همان مقاله )

 

پورپیرار ۳ روز بعد در ستون خوانندگان خود مدعی می شود ابتدا تصاویراین کتیبه حجاری شده  و مدتها بعد که خط میخی داریوشی ابداع شد نوشته ها را به زور و زحمت لابلای فضاهای خالی گنجانده اند !!!! :

 

نویسنده: ناصر پورپیرار

چهارشنبه 22 فروردين1386 ساعت: 0:29


آقای مهدی. به دلایل متعدد در زمانی که نقر این کتیبه را آغاز می کرده اند، هنوز
خط میخی داریوشی به اصطلاح ابداع نشده بود و به همین دلیل نوشته های به این خط را به خاطر دیر رسیدن، با زور و زحمت لا به لای فضاهای خالی گنجانده اند.

 

پورپیرار توضیح نمی دهد که این دیر رسیدن نوشته ها تا ابداع خط میخی داریوشی !!! از نظر او چه محدوده زمانی را شامل می گردد؟  یک روز، یک ماه ، یک سال و یا یک یا چند قرن ؟؟؟

علت این عدم شفافیت و گریز از بحث نیز خیلی واضح است. او می ترسد در دنباله پاسخ به این سئوال از او پرسیده شود چگونه در سرزمینی که قبلا ادعا نموده  پس از وقوع پوریم  کاملا خالی از سکنه شده است  و سپاهیان هخامنشی و یهودیان بدلیل عدم وجود حتی یک موجود زنده جهت اخذ مالیات و .. مجبور شده اند به ترتیب به سرزمین خزران و اورشلیم  بگریزند!!!! ، ناگهان افرادی مبدع یافته که در یک تلاش فرهنگی و هنری جالب توجه ، موفق به ابداع نوعی از مشکل ترین  ابزارهای ارتباطی زمانه خود ( یعنی خطی جدید ) گردیده اند.  

 

وی توضیح نمی دهد که چرا و  چگونه یهودیان با آن همه سیاست و برنامه ریزی دقیقی که به قول ایشان برای پنهان نمودن کشتار پوریم داشتند، ساخت کتیبه ای به این مهمی را به فردی محول کردند که از سمپات های دشمن بوده است؟!!! و به چه علت پس از پایان حجاری آنچنان دچار کوری مطلق شده اند که نتوانستند متوجه زرنگی خیلی مشهود جناب حجار حامی اسرا !!!  شوند که به آنان خیانت ورزیده و به سلیقه خود ملاحظاتی به نفع اسرا روا داشته بود.

 

 

2- مگر نه اینکه پورپیرار مدعی است نوشتارهای کتیبه بعدها و پس از ابداع خط میخی ، نگاشته و نصب شده اند و مگر نه اینکه مدعی می شود یهودیان برای پنهان نمودن نقش خود در کشتار پوریم سعی نموده اند به دروغ  آدم کشی خود را به دوش داریوش بیاندازند؟

پس به چه دلیل او بر پایه همین دروغبافی هایی که توسط یهود دراین کتیبه نگاشته شده است ، داریوش را خونخوار می نامد ؟ آیا یک مورخ باید پایه قضاوت خود در مورد شخصیتهای تاریخی را برانبوهی از دروغ بنا نهد ؟؟؟!!!  اگر یهودیان راویان این کتیبه  بوده اند و بواسطه آن بدنبال پنهان نمودن نقش خود در آن کشتار عظیم !!! بوده اند، پس تمام سخنان مندرج در کتیبه  از درجه اعتبار ساقط است و نمی تواند آنگونه که پورپیرار در ادعایی مسخره عنوان می کند سندی بر روان پریشی و خونخواری داریوش تلقی شود.

 

 

به هر حال تا همین جا و بر مبنای گزارش کتیبه ی بیستون کاملا معلوم است که مردم هیچ حوزه جغرافیایی در شرق میانه ی کهن، ماندن در زیر کلید سیاسی - نظامی این جانور سفاک و روان پریش تاریخ را خوش نداشته اند! ( پورپیرار / همان مقاله )

 

وحشیگری اختصاصی داریوش درباره ی او ( فرورتی ) و خراب کردن این صورت مهربان و ملکوتی، با بریدن گوش و دماغ و درآوردن چشم، که درباره ی دیگران اعمال نشده، درهم ریختگی و عدم توازن روانی داریوش را نشان می دهد که تحمل دیدار وقار و تناسب چهره ی چنین سردار خوب صورتی را نداشته است. آیا گمان کنیم که شخص داریوش کریه منظر و نسبت به صورت های زیبا حساس و عقده ای بوده است؟!! (پورپیرار /مدخلی بر ایرانشناسی بدون دروغ و بی نقاب ۵۰ )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 14:17  توسط آنتی پورپیرار  | 

پاسخی به تلقینات ناصر پورپیرار در خصوص بارگاه امام هشتم

ناصر پورپیرار اصرار عجیبی در خالی از سکنه خواندن سرزمین ایران از اواخر دوره هخامنشی ( مصادف با جریان پوریم ادعایی ) تا ابتدای دوره صفوی دارد :

 اصرار من به ورود و تامل در جزییات، برای جا انداختن و اثبات این کلیت پایه است که اقدام و اجرای بی رحمانه ی پروژه ی پوریم، به طورکامل، هستی و حیات بومیان کهن ایران را به گونه ای برچید، که نخستین آثار تجمع و تحرک و تولید و تمدن دوباره دراین سرزمین را، بیش از دو هزار سال پس از آن اقدام پلید و به زمان صفویه شاهد می شویم (پورپیرار/مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب(۴۶) مورخ۱۰/۱/۸۶ 

 او برای اثبات ادعایش، گریز ساده انگارانه ای به آثار بجای مانده از حمام ها ، کاروانسراها ، پل ها و آب انبارهای کهن می زند و اظهار می دارد که چون در این سرزمین اثری از حمام های عمومی ، کاروانسراها و ... مربوط به قبل از تسلط صفویان بجای نیست لذا حتما در حدفاصل این دو هزار سال سرزمین ایران خالی از تجمع و سکونت انسانی بوده است !!! استدلالی که در صورت تعمیم آن می بایست بالاجبار قبول  نمود که قریب به ۹۵ درصد خشکی های کره زمین تا دو - سه قرن پیش خالی از انسان بوده است !!! زیرا فقط تعداد بسیار بسیار معدودی عبادتگاه و کاروانسرا و پل و  ...  بر روی کره خاکی ما بجای مانده است که تعلق آنان به قرون گذشته قابل اثبات است.   

نویسنده: ناصر پورپیرار يکشنبه 22 بهمن1385 ساعت: 10:25

آقای علی دما. به سئوالات آقای آلپ ار توجه کنید. پس از آن همه مطلب در باره ی فقدان کامل آثار اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در ایران پیش از صفویه، تا حد نبود یک حمام و آب انبار، هنوز به دنبال حسن صباح و حشاشیون می گردد!
پورپیرار اظهار می دارد از آنجائیکه حمام از ارکان اصلی زندگی شهرنشینان !!! اسلامی جهت طهارت مستمر است ( و زیرکانه تکلیف طهارت مستمر اکثریت قریب باتفاق جمعیت آنروزگار را که با توجه به اقتصاد متکی به کشت و کار و دامداری در روستاها زندگی می کردند را در پرده ابهام باقی می گذارد ) فلذا از نبود آثار حمام های تاریخی پیش از صفویه  می بایست به این باور رسید  که اسلام تا قبل از صفویان وارد سرزمین ایران نشده بوده است !!! زیرا نبود حمام و نبود کاروانسرا مساوی است با فقدان انسان و تجمع انسانی !!!. و بدین ترتیب  همه چیز را در خدمت نظریات شخصی خود رنگ و لعاب بخشیده و نتیجه می گیرد  که سپاهیان اسلام به این برهوت کاری نداشته اند و همه آنچه در خصوص پیکار اعراب با ایرانیان و فتح الفتوح آنان گفته  شده جعلی است.
 
حمام، از ارکان زندگی و گذران جوامع شهر نشین اسلامی است و با تاکید به طهارت مستمر، که در دین اسلام عمده است، هیچ مسلمانی از رجوع مکرر به آن بی نیاز نیست....( پورپیرار/ مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب( ۷ ) مورخ ۷/۹/۸۵ )
 
 کافی است از تدوین کنندگان این توهمات بپرسیم این همه سردار و لشکر عمر و عرب ، که فارس را در آغاز قرن اول هجری تصرف کرده اند، به کدام دلیل به خیال شان نرسیده برای سرزمینی که یک کاروان سرا ندارد، اما معلوم نیست از چه منبعی قادر بوده است سی و پنج میلیون درهم خراج بپردازد، از محل همان کوه درهم های خراج، لااقل مسجد جامعی به پا کنند؟! (پورپیرار/ مدخلی برایرانشناسی ... (۴) مورخ ۲/۹/۸۵  
 
نکته جالب اینجاست که خود  وی در لابلای فرمایشاتشان سرزمین ایران آن عهد را ، ایران اسلامی هم می خواند و پاک فراموش می نماید که با قلم والای خود !! مدعی  گردیده اند  که عدم وجود مسجد ، حمام و ... در ایران مربوط به آن قرون اثبات می کند که اصلا اسلامی وارد ایران نشده بود !!!

و اینک به پس از طلوع اسلام در ایران وارد می شوم تا اثبات شود فقدان زیربناهای ضرور، دراثر آسیب عمیق وارد آمده در پوریم، ارتباطات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را چنان ناممکن کرد که ایران اسلامی نیز تا مدت هزار سال در تمدن و فرهنگ جهان نمایش حضور ندارد و تا ظهور صفویه اثری از تحرک و تجمع و تولید و توزیع در اقتصاد، ردی از مدیریت مسلط سیاسی و بطور طبیعی تظاهری از نمایشات فرهنگی، جز جعلیاتی آمیخته به وهم دیده نمی شود(پورپیرار/ مدخلی برایرانشناسی ... (۴۴) مورخ ۴/۱/۸۶ )

او هرگونه سخنی در باب تحرک اجتماعی ایران در حدفاصل این دو هزار سال را ، دروغ بافی غول آسا !!! یهودیان و به نیت پوشاندن قتل عام پوریم !!! بر می شمرد .

پس بدانید که سازنده ی تحرک اجتماعی دروغین، در دو هزار سال فاصله ی میان پوریم تا صفویه یهودیان اند، قصد اختفای نسل کشی کهن خویش را داشته اند و در این مورد از شگرد دروغ بافی غول آسا و غیر قابل مقاومت پیروی کرده اند (پورپیرار/ مدخلی بر ایرانشناسی ... ( ۳۸ ) مورخ ۸/۱۲/۸۵)

پورپیرار کلیه داده های  کنونی در باب هزاره نخست تاریخ ایران پس از ظهور اسلام را که  مهمترین آنها شامل : داده های مربوط به لشکر کشی اعراب به سرزمین ایران ، مسلمان شدن ایرانیان و متعاقب آن خدمات شایان توجه  دانشمندان ایرانی به رشد فرهنگ و هنر اسلامی است ( به همان گونه که ابن خلدون تونسی در قرن هفتم و در مقدمه کتاب العبره خود ذکر کرده است ) را به همراه مبحث سلطه چند قرنی خلفای اموی و عباسی بر این سرزمین ، جملگی دروغ محض و رنگ و روغنی  !!! برای پوشاندن ماجرای پوریم بر می شمرد : 

پس با استحکام تمام اثبات می شود که داده های کنونی درباره ی هزاره نخست تاریخ ایران پس از اسلام نیز، همانند ۱۲ قرن سکوت پیشین، جز رنگ و روغنی بر تابلوی شنیع پوریم نیست ( پورپیرار / مدخلی بر ایرانشناسی ... ( ۳۶) مورخ ۳۰/۱۱/۸۵ )

 بدین ترتیب او بی محابا کلیه نویسندگان ، فیلسوفان ، شعرا و دانشمندان ایرانی در حد فاصل ظهور اسلام تا زمان به قدرت رسیدن دولت صفوی را به همراه کلیه  آثارشان ، جعلی و ساخته توطئه گران یهود بر می شمرد !!! شخصیت هایی نظیر : خوارزمی ، ابوریحان بیرونی ، مولانا جلال الدین رومی ، حافظ ، سعدی ، خیام ، رودکی ، ناصر خسرو قبادیانی ، عطار نیشابوری ، جامی ، فردوسی ، رازی ، خاقانی و ... که اکثرا در آثار خود به دفاع از توحید ، دین اسلام و پیامبر آن پرداخته اند و بعضا در ذم یهود نیز حکایاتی آورده اند.   

علاوه بر این ، کلیه مستحدثات تاریخی درباب نحوه ورود مسلمین به سرزمین ایران و شیوه های حکمروایی خلفای اسلامی بر ساکنین آن، نقش ایرانیان در اعراب گذاری و تکمیل خط عرب برای قرائت و فهم بهتر قرآن و متعاقب آن جهان گستر شدن آیات قرآنی ( که گویا وی خیلی زود فراموش نموده که قبلا در کتاب : برآمدن اسلام خود، بر آن تاکید فراوانی نموده است !!! ) و طبیعتا اصالت کلیه امامزاده ها و مقابر سرداران اسلامی و بالاخص مزار پر فیض امام هشتم شیعیان و ماجرای  زمان و مکان شهادت ایشان به دست مامون عباسی را به زیرعلامت سئوال می برد. زیرا وقتی به زعم  وی سرزمینی قرنها خالی از سکنه بوده باشد و  ورود سپاه اسلام به آن هم افسانه ای بیش نباشد، طبیعتا خلافت عباسیان و ولایتعهدی امام رضا در عهد مامون عباسی نیز فاقد وجاهت تاریخی می گردد !! 

فلذا طبعا بنا به فرمایش  وی  وجود چنین بارگاه هایی در این سرزمین را می بایست جزوی از دروغ بافی های غول آسای یهود !!! برای اختفای نسل کشی پوریم به شمار آوریم که قصد داشته رنگ و روغنی بر تابلوی آن جنایت بکشد !!! 

برای اطلاع خوانندگان محترم از بی اعتباری ادعای ابزاری پورپیرار مبنی بر خالی از سکنه بودن سرزمین ایران بمدت دو هزار سال و دروغین بودن همه داده های  کنونی در باره تاریخ ایران پس از اسلام ، در ذیل به آثار مکتوب نویسندگان دوره های مختلف ( از نیمه قرن چهارم هجری ببعد ) و مهمتر از آن آثار تاریخی ارزنده موجود در صحن امام رضا، که مربوط به حدود  ۸ قرن قبل می باشند و دو هزار سال خلاء و فقدان حیات ادعایی پورپیرار را حداقل  چندین قرن دچار سکته می نمایند اشاره ای مختصر می نمایم : 

 حضرت علی‎بن موسی‎الرضا(ع)  در سال ۲۰۳ هجری قمری  ( ۷۶۸ میلادی ) درگذشته است . پیکر ایشان پس از شهادت در کنار قبر هارون‎الرشید  (148-193ق/765-808م) که در خانة حَمیدبن قَحْطَبَه ( 159ق/775م) در دهی به نام سَناباد نزدیک نوغان از توابع طوس قرار داشت، به خاک سپرده شد. فاصلة سناباد تا طوس را از 2 تا 4 فرسنگ گفته‎اند. اختلاف اقوال در این مورد، ناشی از توسعة سناباد و تبدیل تدریجی آن به شهر در دوره‎های مختلف  می باشد. 

مأمون عباسی (د 218ق/833م) پیش از شهادت امام‎رضا(ع) قبه‎ای بر فراز گور هارون ساخته بود که امام(ع) نیز در زیر همان قبه به خاک سپرده شد. بنابراین نخستین بنای حرم مطهر رضوی را می‎توان همان بقة هارونی به شمار آورد. اکنون نیز 2 متر از دیوار چینه‎ایِ حرم که بنای آن توسط مأمون  صورت گرفته است، به جاست و بقیة بنا روی همان دیوار قرار دارد. پس از آن تا روزگار دیلمیان، نشانه‎ای حاکی از تجدید بنا یا مرمت حرم مطهر در دست نیست، ولی مسلم است که زیارت حرم در میان شیعیان رواج داشته و این بارگاه خجسته، مزاری معروف بوده است که جهانگردان و جغرافی‎دانانی مانند ابن‎حَوقَل و اِصْطَخْری و مقدسی از آن یاد کرده‎اند. می توان گفت مقدسی (345-381ق/956-991م) نخستین کسی است که در کتاب خود از حرم امام‎رضا(ع) به «مشهد» نعبیر کرده است ( کتاب احسن‎التقاسیم، 2/515)

دیلمیان بقعة نخستین را به پاره‎ای تزیینات آراستند و در روزگار آنان که امیرانی شیعی مذهب بودند، زیارت حرم رضوی رواج یافت. در سدة 4ق/10م سبکتکین غزنوی حرم مطهر را ویران کرد و زیارت آن را ممنوع ساخت، اما پسر او یمین‎الدوله محمود حرم را مرمت کرد و «بارگاهی نیک بپرداخت» (همان منبع 2/50). پس از وی عمیدالدوله فایق که بیهقی او را «خادم خاصه» نامیده، دست به تکمیل بقعة رضوی و ابادانی مشهد زد. آنگاه سوری‎بن مُعْتَزّ یا مُعِزّ، مشهور به صاحب دیوان که از سوی سلطان‎محمود بر خراسان حکومت داشت «و با ستمکاری، مردی نیکو صدقه و نماز بود و آثارهای خوش، وی را به طوس هست» (بیهقی، 413)، چیزهای دیگری بر حرم افزود و مناره‎ای برای آن بساخت «ودیهی خرید فاخر و بر آن وقف کرد» (همانجا) و اولین حصار را به دور شهر برافراشت. این بنا در حملة غُزها در 548ق/1153م دچار آسیب شد.

در روزگار سنجر سلجوقی (511-552ق/1117-1157م) شرف‎الدین ابوطاهربن سعدبن علی قمی پس از مرمت بنا، گنبدی نیز بر آن ساخت. کاشیهای 8 ضلعی بسیار نفیس معروف به «کاشیهای سنجری» که در ازارة حرم به کار رفته و اکنون در زیر قابهای بزرگ شیشه‎ای حرم رضوی محافظت می‎شوند، از آثار تَرْکان زُمُرُّدملک دختر محمود سلجوقی است که پس از 557ق/1161م نصب شده است. بر این کاشیها، اعداد و اسامی پراکنده‎ای مانند «خمسائته» و «اثنی‎عشر» و «ترکان زمردملک» و «شهید» دیده می‎شود. 

ازجمله آثار دیگر ،  دو محراب کاشیِ چینی نمای و کاشیهای نفیس برجستة اطراف سردرِ پیش روی مبارک، از تزیینات علی‎بن محمد مُقْری، و کتیبه‎ای حاوی 2 بیت شعر فارسی از عبدالله‎بن محمودبن عبدالله در دیوار حرم مطهر که «سنه 612» بر ان کتابت شده، از آثار همین دوره است.

در 618ق/1221م با حملة تولی پسر چنگیز به روضة مقدس، بقعة رضوی دچار ویرانی شد، ولی به انهدام کامل نینجامید، زیرا همان‎سان که اشاره شد، کاشیهای سنجری ازارة حرم که پس از 557ق/116۱م نصب شده است، هنوز در حرم هست. از آن پس تا حدود یک قرن بعد اطلاع مستندی که حاکی از مرمت حرم باشد، در دست نیست. ابن‎بطوطه که در 734ق/1333م، یک قرن پس از ویرانی طوس، مشهد را دیده است، به عمارت زیبا و کاشی‎کاری و ضریح نقره‎ای مرقد اشاره می‎کند. محتمل است که این عمارت و کاشی‎کاری و آبادانیهای دیگر از ساخته‎های سلطان‎محمد خدابنده باشد، خاصه آنکه وی شیعی مذهب بوده است. گنبد حرم مطهر نیز از ساخته‎های هم اوست. در پشت زاویة شمالی حرم نیز چهارچوبی است که «سنة 735» بر آن حک شده، و در خود حرم کاشیهایی دیده می‎شود که دارای تاریخ 760 است.

 در روزگار شاهرخ تیموری (حکومت: 807-850ق/1404-1146م) همسر او گوهرشادآغا، آثار ارزنده‎ای در حرم مطهر و اطراف آن پدید آورد. ازجمله 2 رواق «دارِالحُفّاظ» و «دارالسَّیاده» را بنا کرد و مسجدجامع معروف «گوهرشاد» را در 821ق/1418م زیر نظر معمار بزرگ، قوام‎الدین شیرازی ساخت. شاهرخ دومین حصار شهر مشهد را بنا کرد. روی گونزالس دوکلاویخو سفیر اسپانیا که در آن زمان مشهد را دیده است، از شکوه و عظمت بارگاه و گنبد نقره‎ای آن یاد می‎کند.

سلطان‎حسین بایْقَرا (حکومت: 875-912ق/1470-1506م) که نامش در کتیبة سردرِ ایوان طلای «صحن عتیق» آمده است، به پایمردی وزیرش امیرعلیشیر نوایی، نیمی از صحن عتیق فعلی را که بعدها به وسیلة شاه‎عباس صفوی توسعه یافت، بنا کرد. ایوان معروف به ایوان امیرعلیشیر هم در روزگار او ساخته شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 15:2  توسط آنتی پورپیرار  | 

پاسخ به سخنان ناصر پورپیرار در خصوص شعر فارسی و مولانا

ناصر پورپیرار اینبار به سراغ شعر فارسی و شعرای ایرانی رفته است و کوشیده تا در پوشش موجه دلسوزی برای دین و آئین، با ردیف کردن چند جمله بی سرو ته  بخش دیگری از خمیرمایه افتخارات فرهنگی و هویت ملی  ایرانیان را مورد هجوم کینه جویانه خود قرار دهد. او در مقاله ای که به تاریخ 7/1/86 در وب لاگ خود قرار داده است چنین می نویسد: 

 

 جان مایه شعر فارسی ، دهن کجی به قرآن عظیم و سست کردن پایه های عقلانیت و دین است ( ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب ۴۵ - ناصر پورپیرار )

 

 

او سپس ادامه می دهد :

 

اگر بگویم که شعر فارسی ، از مقام خیام تا مولانا، جز مقابله با دین و التجای به خرافات وظیفه ای به دوش نمی برد و مولانا، که جهان را تصنعا و با تبلیغ، از آوای او آکنده اند و در کلیساها هم چندی است که مولانا می خوانند، حق دارد و هنر می کند و اسرار می گشاید، اگر که می سراید: ما ز قرآن مغز را برداشتیم، پوست را پیش خران بگذاشتیم                        
و چون بپرسی که پوست خر خور قرآن، که مولانا می گوید، کدام آیه ی الهی است و خران کیان اند، فراوان کهنه اندیشان نشئه پسند، به خروش می روند که در و دیوار نان دانی ما، که مفاخر ملی می خوانند، فرو می ریزی ... ( ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب
۴۵ - ناصر پورپیرار )

 

 

مقاله حاضر پاسخی است به این سخنان سرتاپا کذب ،سفسطه گرایانه و عوام فریب وی.

 

 بحث در مورد دنیا و جهان مادی و چگونگی آن از مهم‌ترین مباحثی است که همواره در ادب عرفانی ما مطرح بوده است و شاعران و اندیشمندان مکررا از آن سخن گفته‌اند که این سخنان به قدری زیاد است که باید برای هر شاعری پرونده‌ای جداگانه برای بررسی نگرش او به دنیا و جهان مادی و جسم تشکیل داد.

شاعران بزرگ ادب پارسی هر کدام تعابیر خاص و صفات گوناگونی برا ی دنیا برشمرده‌اند، مثلا حضرت حافظ می‌فرماید:

 

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

 

یا
مجو درستی عهد از جهان سست بنیاد
که این عجوزه عروس هزار دامادست

 

یا
خوش عروسی است جهان از ره صورت لیکن
هر که پیوست بدو عمر خودش کاوین داد

 

 

هر چند نزد عامه دنیا همواره تعبیر به عناصر مادی، لوازم زندگی و از این دست می‌شود اما دنیا در عرفان و حکمت و تصوف معنایی غیر از این دارد.

بسیاری هنوز گمان می‌کنند که ترک دنیا یعنی ترک زندگی کردن و ترک مواهب و لذت‌های دنیوی. البته منکر این قضیه نمی توان شد که اهل تصوف و سلوک بسیاری از آنچه گفته شده را بر خود حرام و از نعمت‌ها استفاده نمی‌کردند و بدن و روح را در آزمون قرار می‌دادند اما دنیای آنها با دنیای ما فرق بسیار دارد.

 
مرحوم دهخدا در مورد دنیا می نویسد:
(( تأنیث ادنى، به معنى نزدیکتر. (مهذب الاسماء) (از منتهى الارب). نزدیکتر. (ترجمان القرآن جرجانى ص 49). مقابل قُصْوى. (یادداشت مؤلف). السماء الدنیا؛ این آسمان به سبب نزدیکى آن از ساکنان زمین، و همچنین است سماء الدنیا به اضافه. (از منتهى الارب) (ناظم الاطباء). || زن بسیار نزدیک‌شونده. مشتق از دنو که به معنى قریب باشد چرا که دنیا اقرب است به سوى آدمى به نسبت عقبى. || زن سخت خسیس و ناکس، مشتق از دنائت که به معنى ناکسى و زبونى است. (از غیاث) (از آنندراج). || (اِ) کنایه از معاشرت و مجامعت. (لغت محلى شوشتر). || این جهان نزدیک. ج، دُنَّى. (منتهى الارب) (ناظم الاطباء). جهان. گیتى. این گیتى. جهانى که در آن هستیم. عالم مادى. عالم حاضر...........))

 


اما دنیا در اصطلاح تصوف چیزی است که انسان را از خدا باز دارد. اهل سلوک گفته‌اند آنچه تو را از یاد خدا باز دارد آن دنیا باشد. در مورد بی وفایی دنیا و سفله پروری آن و اینکه زمام مراد را به دست مردم نادان می‌دهد در ادب عرفانی و تعلیمی ما سخن بسیار گفته شده است که این جا مجال پرداختن به آن نیست اما مولوی در مثنوی معنوی تعبیر بسیار عالی و جالب و کاملی از مفهوم دنیا در نزد اهل سلوک دارد که فارغ از تشبیه دنیا به زندان و رویا و اسارت و ذم جهان تن و فریب کاری دنیا و این قبیل مسائل تعریفی از دنیا می کند که همان تعبیر عرفانی و خاص از آن است. مولانا در ابیات 990 ـ 983 دفتر اول مثنوی می‌فرماید:

 

 

((چیست دنیا؟ از خدا غافل بٍدن  ( بودن)
نی قماش و نقره و میزان و وزن

 

مال را کز بهر دین باشی حمول
نعم مال صالح خواندش رسول

 

آب در کشتی هلاک کشتی است
آب اندرزیر کشتی پشتی است

 

چونکه مال و ملک را از دل براند
زان سلیمان ، خویش جز مسکین نخواند

 

کوزه سر بسته اندرآب رفت
از دل پر باده ، فوق آب رفت

 

باد درویشی چو در باطن بود
بر سر آب جهان ، ساکن بود

 

گرچه جمله این جهان ملک وی است
ملک در چشم دل او، لاشی است

 

پس دهان دل ببند و مهر کن
پر کنش از بادگیر من لدن
 


استاد کریم زمانی  در کتاب « میناگرعشق» از صفحات 792 تا 811 کلیه ابیاتی که مولانا در آنها در مورد دنیا سخن گفته است را جمع آوری کرده اند که دیدگاه مولوی را در مورد دنیا نشان می دهد که بسیار آموزنده و راهگشاست.

 

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

 

مثنوی، که مولانا جلال‌الدین بلخی آن را به منظور آموزش روندگان طریقت برای رسیدن به معرفت و نیل به حقیقت سروده است، در نوع خود تفسیری به نظر می‌رسد بر آیاتی گزیده از قرآن کریم و دارای ویژگیهایی است که آن را از سبک و سیاق معمول در تفاسیر معروفی که می‌شناسیم متمایز می‌سازد.

 

در تفاسیری که از دانشمندان مسلمان به یادگار مانده رسم معمول بر آن است که در زیر هر آیه معنی لغوی ظاهری آن را می‌نویسند و در باب معنی لغوی کلمات قرآنی و اشتقاقات آنها سخن می‌گویند، شان نزول آیات را می‌‌آورند و حکایات مربوط به آنها را نقل می‌کنند. چنانکه مثلاً در تفاسیر ابوالفتوح می‌بینیم و گاهی مانند تفسیر خواجه عبدالله انصاری، معروف به تفسیر میبدی. 

 

علاوه بر اینها تفسیری عرفانی نیز از آیات قرآن را بیان می‌کردند که دریچه‌ای دیگر از مفاهیم قرآنی را برخواننده می‌گشاید. مسلم است که منظور مولانا به واقع نوشتن تفسیر قرآن نبوده – چه اگر می‌خواست می‌توانست – اما ماهیت هدفی که او در سر داشت ایجاب می‌کرد که جز به سخن خدا و قول رسول توسل نجوید ، و جز این انوار پاک معارف حقیقت را برای گشودن اسرار معرفت وسیلت نسازد.

 

از این است که می‌بینیم نزدیک به شش هزار بیت ، یعنی نزدیک به یک چهارم ابیات مثنوی مشتمل بر ترجمه صریح و توضیح و نقل معانی قرآنی است. بی‌جهت نیست که جامی گفته :

 

مثنوی معنوی مولوی

هست قرآنی به لفظ پهلوی

 

مولانا گاه بخشی کامل و ظاهراً مستقل را به تفسیر آیه‌ای خاص اختصاص می‌دهد و آن آیه را در قسمت عنوان می‌آورد؛ مانند تفسیر آیه 30 از سوره محمد، یا تفسیر آیه 4 از سوره حدید. که تفسیر این آیات بی‌تردید با مطلب قبل و بعد از خود ارتباط مستقیم دارد و گاه تنها یک یا چند کلمه از آیه قرآن را، حتی با تغییری دلخواه ضمن بیتی از مثنوی می‌آورد که نمونه‌هایش بسیار فراوان است.

 

طیبات را از بهر کی؟ للطیبین

یار را برکش، برنجان و ببین

 

که هر دو کلمه «طیبات» و «طیبین» از آیه 26 سوره نور گرفته شده یا بیت معروف:

 

ما رمیت اذ رمیت خواجه است

دیدن او دیدن خالق شده ست

 

که قسمتی از آیه 17 سوره انفال است. گاهی نیز ترجمه فارسی آیه‌ای را در یک یا چند بیت مثنوی می‌گنجاند:

 

داد خود را از کس نیابن جز مگر

زان که او از من به نزدیک‌ تر

 

که اشارت است به آیه 16 از سوره ق: «و نحن اقرب الیه من حبل الورید».


این نحوه کاربرد مولانا از آیات قرآنی احاطه وسیع او را بر معانی لغوی، ترکیبات نحوی و بلاغی و معانی باطنی قرآن نشان می‌دهد. تردید نیست که مولانا مانند هر مسلمان مؤمن، قرآن را چراغ تابان راه هدایت می‌داند و از همین روست که گفته‌های خود را به آیات قرآنی مستدل می‌دارد. منتها، تفاوت کار او در این است که در اصل نه به معانی ظاهری که منحصراً به مفاهیم باطنی قرآن توجه دارد.

 

مولانا قرآن را، از نظر معانی مندرج در آن، «هفت تو» می‌داند و در تفسیر این حدیث که «للقرآن ظهر و بطن و لبطنه بطنّ الی سبعه ابطن» همین قدر می‌‌گوید:

 

حرف قرآن را بدان که ظاهری است

زیر ظاهر باطن بس قاهری است

 

زیر آن باطن یکی بطن سوم

که در او گردد خردها جمله گم

 

بطن چهارم از نبی خود کس ندید

جز خدای بی‌نظیر بی‌ندید

 

چنانکه از این ابیات پیداست ، مولانا تنها به چهار بطن از قرآن اشاره می‌کند، خردها را در بطن سوم گم می‌بیند ، یعنی که اهل خرد در آن معانی سرگشته‌اند و حیران، و افزونتر آنکه به بطن چهارم قرآن کسی جز خدای یگانه آگاهی ندارد. آنچه می‌ماند بطن اول و دوم است. به همین سبب است که قرآن را به شخص آدمی مثال می‌زند که جز نقوش ظاهری او به چشم ما نمی‌آید و جان او از دیدگان ما پنهان است:

 

ظاهر قرآن چو شخص آدمی است

که نقوشش ظاهر و جانش خفی است

 

از اینرو است که می‌بینیم مولانا در مثنوی به معانی ظاهری کلمات و قالب نحوی صناعات بلاغی قرآن توجه نشان نمی‌دهد، بلکه می‌کوشد مفاهیم باطنی قرآن و طبعاً همان مرتبه دوم از بطون هفتگانه قرآن هفت تو را با استفاده از تمثیلات و حکایات و حتی احادیث و اقوال و اشعار صاحبان معرفت تفسیر کند و یا برای تأیید اندیشه‌های خود از اسرار بطن دوم آیاتی را که برمی‌گزیند، آشکار سازد.

 

مولانا با کمال صراحت از معانی ظاهری درمی‌گذرد و حتی معتقد است که اگر کسی از قرآن غیرقال یعنی بجز کلمات ظاهری را نبیند از «اصحاب ضلال» است؛ زیرا دیده کور از آفتاب جز گرمای آن را درک نمی‌کند:

 

خوش بیان کرد آن حکیم غزنوی

بهر محجوبان مثال معنوی

 

که ز قرآن گر نبیند غیر قال

این ‌عجب‌ نبود ‌ز اصحاب ‌ضلال

 

کز شعاع آفتاب پر ز نور

غیر گرمی ‌می ‌نیابد چشم کور

 

در اوایل کار، بر مثنوی به طعنه خرده گرفته بودند که در آن سخن بلند و پرمایه‌ای – از قبیل اندیشه‌های دور پرواز اولیاء که شامل اسرار اعراض از دنیا و فنا و بقای در حق باشد، یعنی:

 

از مقامات تب تبتّل تا فنا
پله پله  تا  ملاقات  خدا

 

خبری نیست و نوری از مراتب و منازل طریقت که صاحبدلان را به حقیقت برساند به چشم نمی‌آید، بلکه سراسرش «قصه پیغمبر است و پیروی»، و ضرورت پیروی از پیمبر هم حرف بس ساده‌ای‌ست .

 

مولانا در پاسخ این عیب جویان ظاهربین، که معانی باطنی مثنوی را درک نمی‌کردند، مثال می‌آورد که چون قرآن، کتاب خدا نازل شد، کافران دوران جاهلیت طعنه می‌زدند که در این کتاب جز اساطیر، قصه‌های اولین، و افسانه‌های نژند و پراکنده مطلبی دیده نمی‌شود؛ و چون از درک معانی باطنی قرآن – یعنی دست کم، همان بطن دوم که به آن اشاره کردیم – ناتوان بودند، تنها صورت ظاهر آن را می‌دیدند و می‌گفتند که قرآن درباره زیبایی یوسف و پریشانی یعقوب و عشق زلیخا سخن می‌گوید و علاوه بر آن مناسب حال کودکان است که بیاموزند کدام کار پسندیده است و کدام ناپسند؛ وگرنه، تحقیق و تعمیقی در آن به چشم نمی‌خورد.

 

مولانا با کمال ظرافت، به بدگویان مثنوی می‌فهماند که شما هم مانند همان کافران دوران جاهلیت از مفاهیم بلند و معانی متعالی نهفته در بطن دوم مثنوی بی‌خبرید و اگر این مثنوی به نظرتان ساده و پیش‌پا افتاده می‌آید، بیتی نظیر آن بیاورید، و آنگاه کلام خدا را در جواب طاعنان قرآن به ترجمه رسای فارسی شاهد می‌آورد. گفت: 

 

اگر آسان نماید این به تو

این چنین آسان یکی سوره بگو 

 

جنتان و انستان و اهل کار

گو یکی آیت از این آسان بیار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 14:39  توسط آنتی پورپیرار  | 

ساز مخالف منبع تاریخی پوریم با ناصر پورپیرار

در دنیا تاریخ دانان به دو دسته تقسیم می شوند : اول آنانی که منابع تاریخی یهود را قبول دارند و دوم کسانی که به این منابع اعتقادی ندارند. ناصر پورپیرار جزو گروه اول محسوب می شود. علت آن نیز بسیار ساده و روشن است. تنها منبع و ماخذ تاریخی که به ماجرای پوریم اشاره نموده است کتاب تورات یهود است و بس. جالب اینجاست که در  همین تنها منبع مورد استناد پورپیرار، موارد متعددی وجود دارد که در تضاد عمیق با ادعاهایی است که وی قرنها بعد از نگارش این کتاب اقامه نموده است. بدیهی است با توجه باینکه بر اساس مبانی علم تاریخشناسی، ملاک و معیار تشخیص صحت و سقم حوادث تاریخی، قدمت و دست اول بودن اسناد مورد رجوع است، طبیعتا ایشان که جزو گروه اول تاریخ دانان محسوب می شود ( کسانی که منابع تاریخی یهود را قبول دارند ) باید مندرجات کتاب استر را بر ادعاهای خود ترجیح دهد. در غیر اینصورت باید دست از اعتقاد و استناد به کتاب تاریخی یهود بردارد.  بدیهی است که در هر دو صورت  هیچ وجاهتی برای ادعاهای او  باقی نمی ماند.

 در اینجا به نمونه ای از تضاد بین ادعاهای پورپیرار و کتاب تورات اشاره می کنم.

ناصر پورپیرار مدعی است بعد از وقوع کشتار پوریم، هیچ شخصی در قلمرو خشایارشاه ( از هند تا حبشه ) زنده باقی نماند. لذا هخامنشیان و یهودیان که دیگر قادر به دریافت مالیات و ... از ساکنین نبودند به ترتیب به پشت کوه های قفقاز و اورشلیم برگشتند !!!

سه شنبه ۷ آذر ۸۵ ساعت: ۱:۲ توسط ناصر پورپیرار/ ستون پیامهای وب لاگ حق و صبر:  آقای فریدون از سوئد. پس از پوریم و درست به آن سبب که بیگاری و مالیات ده و سقف و شخصی باقی نگذارده بودند، هخامنشیان به پشت کوه قفقاز و یهودیان به اورشلیم بازگشتند که نشانه های آن در مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران ثبت است.

 

اما در کتاب تورات ماجرا به گونه ای دیگر درج گردیده است. در  صفحه 198 این کتاب و در بخش پایانی داستان استر ( پوریم ) چنین آمده است :


عظمت مردخای :

خشايارشا براي‌ تمام‌ مردم‌ قلمرو پادشاهي‌ خود كه‌ وسعتش‌ تا سواحل‌ دور دست‌ مي‌رسيد، جزيه‌ مقرر كرد.  2  قدرت‌ و عظمت‌ كارهاي‌ خشايارشا و نيز شرح‌ كامل‌ به‌ قدرت‌ رسيدن‌ مردخاي‌ و مقامي‌ كه‌ پادشاه‌ به‌ او بخشيد، در كتاب‌ «تاريخ‌پادشاهان‌ ماد و پارس‌» نوشته‌ شده‌ است‌. 

 

به روشنی مشهود است که  طبق بخش پایانی کتاب استر برخلاف  ادعاهای ناصر پورپیرار، نه تنها همه مردم ساکن در سرزمین تحت قلمرو خشایارشاه در جریان پوریم کشته نشدند و این سرزمین به درازای 12 قرن !!! خالی از سکنه باقی نماند، بلکه پادشاه  بعد از این جریان ، برای ساکنین سرزمین خود جزیه  هم تعیین نمود. بدیهی است که زنده گان باید جزیه بدهند نه مردگان.

 

ضمنا اشاره جالب  دیگر این قسمت از کتاب استر به سرزمین پارس است که پورپیرار قبلا مدعی گردیده هرگز !!! چنین قوم و سرزمینی در این جغرافیا و هیچ کجای دیگر جهان !!! وجود نداشته است :

نويسنده: ناصر پورپیرار  سه شنبه 17 مرداد1385 ساعت: 5:27

 .... من عقیده ی مستقیم خود را در باره ی قوم فارس بیان کرده ام و می توانم به شیوه ی آکادمیک اثبات کنم که هرگز در این جغرافیا و در هیچ کجای دیگر جهان قوم و سرزمین و خلیج و خلقی به نام فارس نبوده و کلیه شبه اسناد مربوط به این قوم و از جمله زبان ساختگی آن، در زمره ی جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم از هزار سال پیش تاکنون است.
 
واقعا که نادانی هم حد و مرزی دارد!!
 
جناب پورپیرار
 
مگرنه اینکه  بخش استر کتاب تورات مربوط به قرنها قبل از هزار سال ادعایی شما است . لذا طبعا نمی بایست مشمول جعلیات بخش فرهنگی اورشلیم شود.
پس چرا و چگونه در این کتاب به سرزمین و قوم پارس اشاره مستقیم شده است !!!!
 
آیا شما به اصالت ماهیت : نویسنده، متن و ساختار فیزیکی کتاب استر اذهان دارید یا خیر ؟
 
اگر خیر که باید فاتحه تمام ادعاهای خود پیرامون ماجرای پوریم را بخوانید. زیرا منبع و ماخذ تاریخی تفسیر و تاویل شما در خصوص این موضوع اعتبار علمی خود را از دست می دهد. 
و اگر بله ، که باید فاتحه تمام ادعاهای خود پیرامون قوم و سرزمین پارس را بخوانید. زیرا برخلاف قصه پردازی های شما در این منبع تاریخی بارها به قوم و سرزمین پارس اشاره رفته است. 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 15:27  توسط آنتی پورپیرار  |