تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

زمان وقوع یک حادثه با منطق !! پورپیراری

ناصر پورپیرار علیرغم  سعی وافری که مصروف نموده تا به لطایف الحیل  ضمن معرفی خود بعنوان کاشف راز!! واقعه پوریم ، تمامی داشته های ادبی، علمی ، تاریخی و ... این سرزمین را لگدمال  اندیشه های مغرضانه خود نماید، مدتهاست در ساده ترین زمینه موضوع مورد مناقشه ( زمان وقوع  پوریم ) که در واقع  می تواند نقطه آغازین یک مطالعه جامع و بی طرفانه پیرامون ابعاد مختلف قضیه باشد، وامانده و لذا هر روز مجبور می گردد در اثر برخورد با واقعیاتی جدید و  کاملا مغایر با دیدگاههای غیر علمی اش ، ضمن چرخشی از سر اجبار، گفته های پیشین خود را در مورد این مسئله مهم  تغییردهد. مسئله ای  که تمامی اظهارنظرات دیگر او را پیرامون حادثه مذکور تحت الشعاع قرار داده و از سکه اعتبار انداخته است .

وی یکبار اینچنین قاطعانه و مطمئن حادثه مذکور را به دوران حکومت مشترک!! داریوش و خشایارشا  نسبت می دهد و مدعی می شود که از ۱۵ مسیر جداگانه !!! می تواند به اثبات برساند که کشتار پوریم در زمان حکومت مشترک داریوش و خشایارشا اتفاق افتاده است:

 

آقاي تركي، من تنها منكر وجود سلمان نبوده‌ام، مطلب وسيع‌تر از آن است كه پنداشته‌ايد: نوشته‌ام سلمان هم جزئي از محتويات بسته بندي دروغي است كه يهوديان درباب هستي ايران پيش از اسلام، به فرهنگ منطقه تحويل داده‌اند، زيرا اكنون مي‌توانم لااقل از پانزده مسير جداگانه اثبات كنم كه پس از نسل كشي كامل مردم شرق ميانه، به وسيله يهوديان، در پايان حكومت مشترك داريوش اول و خشايارشاه ، كه تورات از آن با عنوان قتل عام پوريم ياد مي‌كند، به درازاي ۱۲۰۰ سال، يعني تا ظهور اسلام، جنبنده‌اي در جغرافياي فرضي ايران زندگي نمي‌كرده است ( پاسخ ناصر پورپیرار به مقاله دکتر ترکی، خردنامه همشهری شماره شهریور 1385)

 

و بار دیگر ناچار می شود برای تزئین سفره ای که در برهوت منطق و تعقل  خویش برای سور دادن به ددان خونخوار دشمن این سرزمین فرش کرده بکوشد بر اساس پاره ای تجزیه و تحلیلات شخصی و بعضا مضحک ،از متن و تصاویر کتیبه بیستون بعنوان اطعمه ای  دیگر جهت سیراب نمودن اشکم این نفرین شدگان ابدی استفاده نماید و ضمن  فراموشی ۱۵ مسیر ادعایی !!! حادثه مذکور را با کمال تعجب به زمان حکومت داریوش ربط دهد.

 

 

آیا بیان بی لگام داریوش در بیستون و به ویژه بی پروایی او در قبول اقدام به کثیف ترین شکنجه های نوع ابوغریبی، حقه ای است که یهودیان نسبت به دستمزد بگیران پیشین خویش، پس از پایان پروژه ی پوریم و بی نیازی به آنان سوار کرده و برای انتقال آدم کشی قوم خود به دوش  داریوش هخامنشی تدارک دیده اند؟!! ( ناصر پورپیرار/ ایران شناسی بدون دروغ ۴۹ )

 

و  یا :

 

اينک حجت بر همه تمام است. ديگر می‌دانيم که يهوديان در اواخر دوران داريوش اول، و آن زمان که دفاع جمعی، سراسری و متحدانه‌ی اقوام شرق ميانه، متجاوزين هخامنشی را به آستانه‌ی شکست کامل کشانده بود و به تصريح تورات، مردم ممتاز منطقه‌ی ما، پيش شرط اين شکست را، قتل عام همزمان يهوديان خزيده در ميان اقوام اين خطه تشخيص داده بودند، يهوديان و باز هم به تصريح تورات، با سود بردن از شبکه‌ی اطلاعاتی پنهان خويش و پس از آگاهی از اين نيت جمعی، تصميم به پيش دستی می‌گيرند و با کمک عوامل نظامی هخامنشی، در يک يورش و شبيخون برنامه ريزی شده‌ی منظم و کودتا‌گونه‌ی پر از سبعيت، چنان که الگوی تمام کودتاهای پس از پوريم شده است، نخست سازمان‌های رهبری و برجستگان و هدايت کنندگان اقوام و سپس در آشفتگی و هراس به وجود آمده‌ی بعدی، فرد فرد زندگان ساکن سراسر شرق ميانه را، در اقدام پليدی که خود پوریم نام داده‌اند، قتل عام می‌کنند. ( ناصر پورپیرار/ وب لاگ حق و صبر / سلسله مقالاتی پیرامون ادله پوریم )  

 

 آیا دیگر می توان با خیال راحت خشایارشا را از جرم دخالت درحادثه پوریم تبرئه شده تلقی نمود و طبق ادعای تازه جناب پورپیرار زمان وقوع این حادثه را اواخر دوران حکومت داریوش اول دانست یا خیر ؟ ( این پسوند اول هم که جناب پورپیرار بعد از نام داریوش قرار داده است حکایت جالبی دارد و می تواند بعنوان نشان دیگری از بی دقتی مشتعل و کم سوادی مستمر ایشان قلمداد شود. زیرا اگر ایشان معتقدند پوریم درزمان داریوش اول رخ داده و منجر به قتل عام همه ساکنین ایران زمین شده ، پس قاعدتا نمی بایست قائل به وجود داریوش دوم و یا سومی باشند. لذا کاربرد لقب یا پسوند اول بعد از نام داریوش محمل عقل و منطق نمی یابد. هرچه باشد ایشان بعنوان یک تاریخشناس آگاه !!! می بایست به این نکات ظریف توجه بیشتری نمایند همانگونه که به دماغ عقابی و ریش و پشم  نگاره های بیستون توجه ویژه مبذول نموده اند )  

 

 

در کتیبه صورت ندینتبیره به استثنای قسمت گوش، کاملا سالم مانده است. شباهت بسیار زیاد او به شیوخ و عشیره نشینان عرب کنونی، با آن دماغ عقابی و ریش پیش آمده، ............. ( ناصر پورپیرار/آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پوریم ۴۹) 

 

و اما خیر !! گویا این ماجرا ختم بخیر نمی شود که نمی شود . ناصرخان پورپیرار مکاشفه !! تازه ای می نماید. او اینبار ضمن نفی کلیه اظهارات قبلی در باب زمان وقوع پوریم ، این حادثه را به زمان  حکومت خشایارشا  نسبت  می دهد:

 

پس ابتدا به بررسی کتیبه های خشایارشا در تخت جمشید و سپس  آن چند سنگ نوشته ی منتسب به داریوش بپردازم، که تمامی آن ها را با قصد وارد کردن او به تخت جمشید و اختراع زورکی سلسله و امپراتوری قلابی هخامنشی، دردوران اخیر فراهم کرده اند سلسله ای که از پس پوریم، یعنی در دوران سلطه خشایارشا، دیگر نشانه ی تاریخی ندارند (  ناصر پورپیرار / مدخلی بر ایرانشناسی بدون دروغ 57 مورخ 13/2/86 )

 

جناب پورپیرار !!

لطف فرموده در وسط  این معرکه روشن فرمائید تکلیف خوانندگان آثار شما با آنهمه ادعاهای نغز و موشکافانه ای !! که طی چندین مقاله پیرامون متن و تصاویرکتیبه بیستون بعنوان یکی از اسناد و ادله مهم !!  وقوع پوریم  داشتید چیست؟

 

 حضرتعالی تا چند روز پیش به شدت و غلظت ادعا می فرمودید که کتیبه بیستون را یهودیها حجاری نمودند تا قتل عام پوریم را به گردن مزدبگیر سابق خود داریوش هخامنشی بیاندازند !! حال اساسا در مورد  زمان شناسی دوران حیات و حضور و سلطنت داریوش هم اظهار بی اطلاعی می فرمائید !!!   

 

اگر داریوش را پدر خشایارشا شمرده اند و تاریخ تسلط او را قریب چهل سال بر خشایارشا مقدم گرفته اند، ولی در همه جا سخن گوی ساخت تخت جمشید را خشایارشا می بینیم، پس طبیعی است که داریوش در تدارک مجموعه ی تخت جمشید غایب شناخته شود. بدین ترتیب، در یک بررسی عاقلانه و با برداشت از متن این کتیبه ها زمان شناسی دوران حیات و حضور و سلطنت داریوش نا ممکن می شود.( ناصر پورپیرار/ ایران شناسی بدون دروغ ۵۸ مورخ16/2/86)

 

چگونه ممکن است داریوش را عامل اجرای پوریم برشمرد و ادعا کرد پس از کشتار مذکور تمامی یهودیان به اورشلیم و سپاهیان هخامنشی به سرزمین خزران گریخته اند و درایران زمین حتی جنبنده ای بر جای باقی نماند ، اما در جای دیگری  ادعا نمود پس از مرگ داریوش فرزند او ( خشایارشا ) به ساخت کاخ و کتیبه در تخت جمشید مشغول بود :

 

بیرون از باور تبلیغاتی موجود، در تخت جمشید اثری از حضور داریوش دیده نمی شود و در حالی که از خشایارشا در نقاط مختلف تخت جمشید، قریب پانزده کتیبه ی قابل تایید می شناسیم ( ناصر پورپیرار/ ایران شناسی بدون دروغ 58 مورخ 16/2/86)

 

 

 

 آیا خنده دار نیست که حضرتعالی در پاسخ به آقای دکتر ترکی از حکومت مشترک داریوش و خشایارشا با حق به جانبی تمام سخن می رانید ولی در جای دیگر چنین می نویسید:

 

اگر گمان کنیم که پدر و پسر کار ساخت ابنیه ی تخت جمشید را به اشتراک وهمزمان ازاین که در همه جای تخت جمشیدخشایارشا راوی فنی و رسمی ساخت و ساز ابنیه هاست، خود به خود حضور داریوش را از تخت جمشید حذف و کار خانم کخ را دشوار می کند که مجبور است نام کتاب اش را به «از زبان خشایارشا» تغییر دهد!!( ناصر پورپیرار/ایران شناسی بدون دروغ 58 مورخ 16/2/86)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:13  توسط آنتی پورپیرار  | 

ناصر پورپیرار و مولوی

ناصر پورپیرار طبق عادت مالوف که همانا اظهارفضل نسنجیده و خام پیرامون هر موضوع و مطلبی است طی مقاله ای که به تاریخ 7/1/86 در وب لاگ خویش نصب نموده ضمن حمله شدید به شعر فارسی و شعرای عالیمقام آن، از سر جهل و عناد تهمت وارد آورده که تراوشات فکر و احساس این شعرا معطوف به هدفی نبوده مگر مقابله با دین و التجا و ژناه بردن مردم به خرافات !! . 

وی  شاهد سخنان نابخردانه خود را یک بیت شعر منتسب به مولانا  قرار داده است ( ما ز قرآن مغز را برداشتیم / پوست را پیش خران بگذاشتیم ) که هر کارشناس آگاهی نیک می داند به حتم از مولوی نیست زیرا که در هیچ یك از نسخ معتبر مثنوی نیامده است.

 

 

اگر بگویم که شعر فارسی ، از مقام خیام تا مولانا، جز مقابله با دین و التجای به خرافات وظیفه ای به دوش نمی برد و مولانا، که جهان را تصنعا و با تبلیغ، از آوای او آکنده اند و در کلیساها هم چندی است که مولانا می خوانند، حق دارد و هنر می کند و اسرار می گشاید، اگر که می سراید: ما ز قرآن مغز را برداشتیم / پوست را پیش خران بگذاشتیم .                       
و چون بپرسی که پوست خر خور قرآن، که مولانا می گوید، کدام آیه ی الهی است و خران کیان اند، فراوان کهنه اندیشان نشئه پسند ( !!!) به خروش می روند که در و دیوار نان دانی ما، که مفاخر ملی می خوانند، فرو می ریزی ... ( ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب
۴۵ - ناصر پورپیرار )

 

 

در اینجا برای اطلاع بیشتر خوانندگان صاحب ذوق از عمق عنادورزی جاهلانه ناصر پورپیرارنسبت به دنیای شعرفارسی و شعرای بلند مرتبه آن ، توجه آنان را به  چند نکته مهم پیرامون رابطه  تنگاتنگ موجود میان اشعار مولانا  و قرآن جلب می کنم :

 

 

تا قیامت می‌زند  قرآن ندا

ای گروهی جهل را گشته فدا

كه مرا  افسانه می‌پنداشتید

تخم طعن و  کافری می‌كاشتید

خود بدیدید آن كه طعنه می‌زدید

كه شما فانی و افسانه بدید

من كلام حقم و قائم بذات

قوت جان جان و یاقوت زکات

نورخورشیدم فتاده بر شما

لیك از خورشید ناگشته جدا

نك منم ینبوع آن آب حیات

 تا رهانم عاشقان را از ممات

 

مولانا هیچ كتاب یا نوشته‌ای را برازنده قیاس با قرآن، و دراندازه موازنه با كلام  وحی نمی‌داند. او میان قرآن وهر نوشته و‌ كتابی، فاصله‌ای به درازای حقیقت تا مجاز می‌داند. مولانا در دفتر چهارم می‌گوید آن كس كه قرآن را برای خاموش كردن و فرونشاندن غم و ملامت خود و مشغول كردن خود می‌خواند و یا اینكه بخواهد با خواندن قرآن، غصه و غم را از جان خود ببرد و یا زبانه‌های آتش  وسواس را خاموش كند در حقیقت برای قرآن، فضیلت و ارزشی بیش از کلیله و دمنه در نظر خود نیاورده است. به تعبیر او  آتش را با  بهر آبی می‌توان خاموش كرد؛ چه پاك باشد و چه ناپاك.

 

شاهنامه یا كلیله پیش تو

همچنان باشد كه قرآن از عتو

فرق آن گه باشد از حق و مجاز

كه كند کحل عنایت چشم باز

ورنه پشک و  مشک پیش  اخشمی

هر دو یكسان است چون نبود شمی

خویشتن مشغول كردن از ملال

 باشدش قصد از كلام ذوالجلال

كآتش وسواس را و غصه را

زآن سخن بنشاند و سازد دوا

بهر این مقدار آتش شاندن

آب پاك و بول یكسان شد به فن 

آتش وسواس را این بول و آب

هر دو بنشانند همچون وقت خواب

لیك اگر واقف شوی زین آب پاك

كه كلام ایزد است و روحناك

نیست گردد وسوسه‌ی كلی ز جان

دل بیابد ره به سوی گلستان

زآن كه درباغی و در جویی پرد

هر كه از سر صحف بویی بر

 

دفتر چهارم 3463-3472


این ابیات و سخنان مولانا به این معنا است كه كلام ایزد ، همه این فضیلت‌ها را دارد، امّا نباید آن را برای یكی از آنها- بدون دیگری- خواست و خواند. قرآن آتش وسوسه را خاموش می‌كند و ملامت را از جان دور می‌كند، اما وقتی وسوسه به طور كل و ملامت وناراحتی یكسره از جان می‌رود كه كلام الله بودن آن در نظر باشد و به آن به چشم سخن خدا نگاه شده باشد؛ نه وسیله‌ای برای مداوای دردها و بهانه‌ای برای رسیدن به مقام‌ها.

 

تشبیه  مثنوی به قرآن

 

مولانا در بسیاری جاها، كتاب خود یعنی مثنوی را با قرآن مانند دانسته است و سخنانی نیز از قول او نقل كرده‌اند كه بر این تشبیه صحه می‌گذارد.  احمد افلاکی در  مناقب العارفین ، پس از نقل خوابی شگفت از حسام‌الدین درباره قرآن و مثنوی می‌نویسد: مولانا، خواب او را تایید و تعبیر كرد و سپس خطاب به حسام‌الدین گفت:

بباید دانستن كه قرآن به مثل عروسی است زیبا روی، رعنا جبین، آراسته به انواع حُلّی و حُلل، میرا از خطا و خلل ... ولیكن زیر چادر غیریت و نقاب غیریت، مخفی مانده ... و همچنین مثنوی ما نیز دلبری است معنوی كه در جهان و كمال خود همتای ندارد و همچنان باغی است مهیا و درقی است مهنا كه جهت روشندلان صاحب نظر و عاشقان سوخته جگر ساخته شده است. (جلد 2 مناقب افلاكی صفحه 768رزق)

بر اساس مطالب بالا، مولانا كتاب خود مثنوی معنوی را همانند قرآن می‌داند كه هدف آن به كمال رساندن و راهی برای هدایت روشندلان و عاشقان لقاء الله و عاشقان رسیدن به حقیقت است.

مولانا از دیدگاههای مختلفی قرآن را نگاه می‌كند. اما می‌توان به طور خلاصه در چند مورد آنان را بیان كرد. اولین مورد حكایت و قصه پردازی اوست. یكی از تلاش‌های عمده مولوی برای پیروی بیشتر از قرآن ، آكنده كردن مثنوی از حكایت‌های پی در پی است. داستان‌های قرآن و داستان گویی‌های خداوند در كلام وحی، چنان در نظر مولانا با اهمیت و كاربردی است كه در مثنوی ،‌قرآن را به قصص شبیه می‌داند. یعنی قرآن نزد او همان قصه‌های نغز و ژرف است.

 

ور پذیرائی چو برخوانی قصص

 

 مرغ جانت تنگ آید در قفس

 

دفتر اول 1540


منظور مولوی از «برخوانی قصص»، قرآن خواندن است. معنای بیت چنین است: اگر قرآن را خواندی و روان تو آن را پذیرفت ، مرغ جانت، آرزوی پرواز دارد و قفس برای او تنگ است.

در دفتر سوم، در میانه داستان مسجد مهمان كش ناگاه از سخنان طعن آلودی كه  همعصرانش در مورد او می‌گفتند ، بر می‌آشوبد و پاسخگوئی و جواب دادن به آنها را لازم می‌داند و از پی گرفتن دنباله داستان مسجد مهمان كش مهم‌تر می‌داند و می‌گوید: «پیش از آن كه این قصه تا مخلص (پایان) رسد، دود گندی از اهل حس برخاست. اما من از این لگدها نمی‌رنجم، ولی بیم آن دارم خاطر ساده‌دلی را پی كند.» سپس به بیتی از حکیم غزنوی ( سنایی ) توسل می‌جوید كه در آن، نصیب برخی را از قرآن، بسیار اندك شمرده است؛ به اندازه بهره‌ای كه نابینا از خورشید می‌برد!

 

عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی

 

كه از  خورشید جز گرما نبیند چشم نابینا

 

 کلیات سنایی ص 52

 

آن‌گاه در ادامه اعتراض و طعن مخالفان را بیان می‌كند. از دیده مولوی، نقد اصلی و گزنده مخالفان به مثنوی این بوده كه این كتاب، یعنی مثنوی پر از قصه و حكایت است و در آن از اصطلاحات عرفانی و آداب سلوكی به دور است: جرم مولوی در این نقدها و اعتراض‌هائی كه به او می‌شد، خالی بودن مثنوی از «مقامات تبتّل تافنا»است، و این كه در آن فقط قصه پیغمبران است. پاسخ مولوی به این گروه این است: وقتی قرآن نازل شد، كافران نیز همین طعنه را بر او زدند و آن را اساطیر و افسانه‌های كهنه خواندند. آنان قرآن را همان حكایت‌ها و داستان‌های ساده كه كودكان خرد نیز می‌فهمیدند، پنداشتند، در ادامه بحث مولوی همان پاسخی را كه قرآن به كافران داده است، به مخالفان مثنوی می‌دهد. قرآن به طعنه زنان گفت: قل فاتو ا بسوره مِن مثلِهِ. (یونس) پس بگو: «سوره‌ای مانند قرآن بیاورید» اگر قرآن چنین است كه شما كافران می‌گویید، پس مانند او آوردن نباید كار چندان دشواری باشد. امّا قرآن خود خبری می‌دهد كه بگو: «اگر جّن و انس گرد هم آیند كه همانند قرآن بیاورند، نخواهند آورد؛ هر چند پشتِ یكدیگر باشند.»


گفت اگر آسان نماید این به تو

 

 این چنین آسان یكی سوره بگو

 

جنّتان و انستان و اهل كار

 

 گو یكی آیت از این آسان بیار

 

دفتر سوم 4233-4235

 

مولانا هر جا كه براو نقدهای ناجوانمردانه می‌زدند باز به آنان پاسخی قرآنی می‌داد و به آنان كه قرآن را افسانه  و  اسطوره می‌پنداشتند یاد آور می‌شد كه شما خود فانی و افسانه هستید.

 

تا قیامت می‌زند قرآن ندا

ای گروهی جهل را گشته فدا

كه مرا افسانه می‌پنداشتید

تخم طعن و كافری می‌كاشتید

خود بدیدید آن كه طعنه می‌زدید

كه شما فانی و افسانه بدید

 

دفتر سوم 4284-4286

 

امّا دوّمین دید مولانا به قرآن دید هدایت گری و نیز گمراهی و به ضلالت افكندن است. به این معنا كه خدای بزرگ و  منان در  قرآن مجید ، كتاب خود را هم شفا و رحمت معرفی كرده و هم مایه گمراهی و خسارت: رحمت برای كسانی كه بدو گرویده‌اند و خسارت برای فسادگران. او به سوره اسرا شاره می کند که می‌فرماید:

 

«و نازل كردیم از قرآن آنچه را برای مومنان، كه برای آنان شفا و رحمت است،ولی ستمكاران را نمی‌افزاید مگر زیانی.»

 

قرآن برای همه هدایت نیست، بلكه هدایتگر پرهیزکاران است و همگان، توفیق هدایت جویی از قرآن را ندارند. همانگونه كه خداوند در سوره قصص فرموده كه: ای پیامبر ما، تو هر كس را كه خواهی، نمی‌توانی به راه آوری، بلكه خداوند هر كه را بخواهد، هدایت می‌كند و باز در جائی به صورت آشكارا و صراحتاً می‌فرماید كه تنها فاسقان با آن گمراه می‌شوند.

 مولانا  در این مورد كه مثنوی هم شبیه قرآن برای برخی غنی و گنج است و برای بعضی ضلالت افكن است می‌گوید:

 

پس ز نقش لفظ‌های مثنوی

 

 صورتی ضال است و هادی معنوی

 

در نبی فرمود كین قرآن ز دل

 

هادی بعضی و بعضی را مفلّ

 

دفتر ششم 656-655

 

تشبیه دیگری كه مولوی برای مثنوی حائز اهمیت می‌داند و آن را بیان می‌كند، تشبیه مثنوی به آب نیل است كه در جائی برای قوم فرعون مانند خون بود، در حالی كه برای بنی اسرائیل گوارا و زلال بود.

 

آب نیل است این حدیث جانفزا

 

 یاریش در چشم  قبطی خون نما

 

آب نیل است و به قبطی خون نمود

 

 قوم  موسی را نه خون بد، آب بود

 

دفتر چهارم 33-3430

 

مولانا در اینجا اشاره‌ای دارد بر  معجزه موسی (ع) در خون نمایاندن آب نیل بر فرعونیان است. البته در دیباچه دفتر اول نیز مولوی می گوید: «مثنوی مثل نیل  مصر است كه صابران را نوشیدنی است و فرعون و كافران را حسرت است و نفرین یا چنان كه خداوند فرمود: هدایت می‌كند با آن بسیاری را و گمراه می‌كند با آن بسیاری را.» « دیباچه مثنوی معنوی»

 

مولانا در بسیاری جاها و با استفاده از تمثیل ‌های بسیار مثنوی معنوی خود را همانند قرآن می‌داند كه گاه برای بعضی‌ها عامل هدایت و رستگاری و گاه برای بعضی‌ها عامل گمراهی و رسوایی است. و این را نوعی خلاقیت و ابتكار برای كار خود می‌داند. این خصوصیات خود باعث جذابیت و میل و كششی است كه خواننده را وادار می‌كند كه با دقت و میل ابیات و امثال و حكمتهای كتاب ذكر شده را دنبال كند و جذابیت مبحث را بالا می‌برد.

 

تاثیرات مثنوی از قرآن

 

مولانا قبل از آنكه 'بشنو از نی را بگوید'، در دیباچه دفتر اوّل مثنوی را کشاف القرآن معرفی می‌كند. او مثنوی را تفسیر عارفانه قرآن می‌دانست و ابیات مثنوی را در راستای آیات قرآن سروده است. درباره اثرگیری مثنوی مولوی از قرآن كتاب‌ها و مقالات زیادی نوشته‌اند اما ما در اینجا جنبه هایی از اثر پذیری آن را بیان می‌كنیم.

ریختن دانه‌های معنا در پیمانه قصه، از آشكارترین آثار اثر پذیری مولوی از قرآن است. از دیگر مطالبی كه در اینجا باید بیان شود گریزهای پی در پی و پرهیز از نظم‌های صوری در بیان مطالب طولانی است. مولوی دائماً در حال گریز از نكته‌ای به نكته‌ی دیگر است، به طوری كه فهم و خواندن مثنوی را برای تازه كارها و مبتدیان دشوار كرده است. البته این شیوه در قرآن نیز وجود دارد.

بی نظمی ظاهری آیات قرآن و نامناسب نمودن آیات با هم دیگر، گروهی از قرآن پژوهان را واداشته تا كتاب‌های زیادی را در این مورد بنویسند و به زحمت فراوان میان آیه‌های به ظاهر پراكنده، تناسب و ارتباطی را نشان دهند. به هر حال مثنوی از این جهت نیز، مانند قرآن است و ما مولوی را در مثنوی، دائماً در حال گذر از موضوعی به مطلب دیگر می‌یابیم. مرحوم استاد زرین کوب، این سبك را سبك منبری خوانده و در كتاب «سرّ نی» در مورد آن سخن گفته است.

 

در حقیقت، مثنوی نتیجه تابش قرآن در دل و جان مولوی است. كسی كه مثنوی معنوی را می‌خواند، بدون آنكه از زبان خود مولوی آن را بشنود، به خوبی درمی‌یابد كه آفریننده این كتاب، قرآن را در ذهن و زبان خود داشته و  حافظ قرآن و معنای آن بوده است. البته باید بدانیم كه مولوی در برخی از سرودهای خود توجه ویژه‌ای به برخی آیات داشته است و از آنان بهره‌هائی برده و در ضرب المثلهای عرفانی و شعارهای  اهل معرفت آنان به كار می‌روند. مولانا به طور كلی در مثنوی و شیوه‌ای كه در آن به كار برده «حرف و صوت و گفت و شنود» را برهم می‌زند تا بتواند فارغ از لفظ و صوت با خواننده خود ارتباط برقراركند.

 

تشبیهات  مولوی در مورد قرآن

 

 مولانا در بسیاری از سرودهای خود قرآن را باران حق از جانب خدا می‌داند. مولوی در  دفتر پنجم مثنوی ، بیان می‌كند كه اگر كسی، علم خود را به نور وحی آغشته كند، هر چه گوید همه‌اش نور است؛ زیرا «آسمان هرگز نبارد غیر پاك» همانطور كه او در دفتر اول نیز می‌گوید:

 

آن كه از حق یابد او وحی و جواب

هر چه فرماید بود عین صواب

 

 دفتر اول مثنوی : بیت 225

 

مولانا بعد از آنكه علم نورانی و آسمانی را می‌ستاید و می‌گوید كه از آسمان جز پاك نمی‌بارد،‌آنگاه از مخاطب خود می‌خواهد كه آسمانی شود و همچون  ابر و باران  ببارد؛ نه آنكه  ناودان باشد و دیگران را آزرده كند.

 

آسمان شو، ابر شو، باران ببار

ناودان بارش كند نبود به كار

 

دفتر پنجم: بیت 249

 

بعد از آن می‌افزاید كه آب در ناودان، عاریتی است، اما در  دریا و ابر، ذاتی است.

 

آب اندر ناودان عاریتی است

آب اندر ابر و دریا فطرتی است

 

 بیت : 2491


بعد از این بیت مولانا هدف و مقصود خود را از ناودان و باران بیان می‌كند و معلوم می‌كند كه در نظر او وحی و كاشفات ربانی، حكم باران را دارند كه هرگاه بربامی ببارد، آن را خوشبو می‌كند؛ اما ناودان كه در تمثیل او فكر وسوسه آمیز و اندیشه‌های خُرد بشری است» غیر از آنكه نزاع انگیز است، خاصیتی دیگر ندارد.


فكر و اندیشه است و مثل ناودان

 وحی و مكشوف است ابر آسمان ،

آب باران، باغ صد رنگ آورد

 ناودان، همسایه در جنگ آورد


دفتر پنجم 2492-2493

 

در اینجا همانطور كه بیان شد، قرآن به مثابه باران رحمت است كه ریزش آن، جنگ و نزاعی نمی‌انگیزد، بلكه دل‌ها را در هم می‌آمیزد و باغ حیات را صد رنگ و بو می‌دهد. نكته دیگر در این تمثیل، تقابلی است كه مولانا میان اندیشه‌های وسوسه آمیز بشری با آموزه‌های وحیانی می‌بیند و یكی را به ناودان و دیگری را به باران تشبیه می‌كند. مولوی بیان كرده كه هرگاه عقل و اندیشه آدمیان، بهانه ترك وحی و غفلت از عالم معنا گردد، جان‌ها را از هم می‌گسلد و عمق و معنا را به نفرت و فنا مبدل می‌كند. به این خاطر است كه مولانا گاهی دیوانگی را برتر از عاقلی می‌داند و از فرهنگ و فرزانگی دوری می‌جوید.

 

عاشقم من برفن دیوانگی

سیرم از فرهنگ و از فرزانگی

 

دفتر ششم 573

 

دیوانگی، در فرهنگ واژگان مولانا، یعنی كنار نهادن عقل مدّعی و گردن افراز كه خود را برتر از همه می‌بیند و به وحی و دانش‌های آسمانی توجه نمی‌كند.

 

از دیگر صفاتی كه مولوی برای قرآن قائل است، نور است. نور خواندن قرآن، برای اولین بار در خود قرآن بیان شده است. خداوند گاه قرآن را نور خوانده و گاه آن را وسیله‌ای برای ورود در نور و گاه منشا نورانیت و گاه حقیقت نور. در همه این آیات، اطلاق نور بر قرآن، بدون واسطه‌ای از قبیل مجاز و استعاره و تشبیه و كنایه است. شماری از آنها بدین قرارند:

 

- یا ایها الناس قدجاءكم برهانُ من ربكم و انزلنا الیكم نوراً مبینا. نساء (4)/174

- قدجاءكم من الله نور و كتاب مبین. مائده (5)/15

- كتاب انزلناه الیك لتخرج الناس من الظلمات الی‌النور. حدید (57)/9

- هوالذی ینزل علی‌عبده آیات بینات لیخرجكم من الظلمات الی‌النور. ابراهیم (14)/۱

 

 

مولوی نیز از یادآوری نورانیت قرآن، هیچ كم نگذاشته است و به بیان‌های گوناگون، این حقیقت انسان ساز را گوشزد كرده است. درجایی، رفتار و گفتار پیامبر (ص) را به هدایت، خورشید وحی می‌خواند:

 

در پی خورشید وحی، آن مه دوان

و آن صحابه در پی‌اش چون اختران

 

دفتر پنجم بیت 1156

 

در جایی نیز، همه نورهایی كه در دیگران است، چون نور ماه عاریتی می‌داند و همه را وامدار نور خورشید وحی می‌كند. یعنی آن چنان كه ماه در نورانیت خود، سخت نیازمند و وامدار خورشید است،‌هر نور دیگری كه در انسان‌های پاك است، پرتوی از خورشید وحی است. از زبان پیامبر (ص) می‌گوید:

 

چون شما تاریك بودم در نهاد

وحی خورشیدم چنین نوری بداد

 

دفتر اول بیت 3660

 

مولوی این بیت را در تفسیر آیه «قل انما انا بشر مثلكم یوحی الی» می‌آورد. مولانا، تشبیه قرآن را به نور، در دفتر پنجم نیز تكرار می‌كند و می‌گوید:

 

«آن كه طعامش، نور حق است، وجود او قرآنی خواهد شد» این به این معناست كه قرآن خود از نور حق برخاسته و از همین رو است كه نور افزاست.

 

هركه كاه وجو خورد قربان شود

هر كه نور حق خورد قرآن شود

 

دفتر پنجم 2478

 

تشبیه قرآن به نور و خورشید، در دیگر متون عرفانی نیز، رایج و معمول است. ابیات مشهوری كه از سنایی بر سر زبان‌ها است، شاهد خوبی بر این مدعا است:

 

عروس حضرت قرآن، نقاب آن گه براندازد

كه دارالملك ایمان را مجرد بیند از غوغا

عجب نبود گر از قرآن نصیب نیست جز نقشی

كه از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا


اما از دیگر تمثیل‌های كه مولوی برای قرآن قایل می‌داند، عصای موسی است.

همان گونه كه عصای موسی یك تنه از عهده عمه ساحران برآمد، معجزه محمدی (قرآن) نیز همه آنان را كه دعوی همتایی و برتری بر پیامبر (ص)، دارند ، به زیر خواهد كشید.

 

ای رسول ما، تو جادو نیستی

صادقی، هم خرقه موسیستی

هست قرآن مر تو را همچون عصا

كفرها را در كشد چون اژدها

 

دفتر سوم 1208 و 1209

 

بنا بر این تشبیه او قرآن كریم در عصر رسالت و بلكه در همه اعصار، كاركردی شبیه معجزه موسی دارد، و اگر عصای موسی سحرها را بلعید، معجزه احمدی كفرها را در خواهد كشید. از دیگر تمثیلات مولانا «حال‌های انبیا» است. این صفت معنی افزا را وی در مقام بیان شرایط قاری یاد می‌كند و معتقد است كه قرآن همچون آیینه‌ای است در برابر حالات و فضایل پیامبران. آنكه قرآن را می‌خواند، اما از او اثر نمی‌پذیرد، همچون قریشانی است كه پیامبر (ص) را می‌دیدند، امّا بدو دل نمی‌بستند.

 

چون كه در قرآن حق بگریختی

با روان انبیا آمیختی

هست قرآن حال‌های انبیا

ماهیان بحر پاك كبریا

ور بخوانی ونه‌ای قرآن پذیر

انبیا و اولیا را دیده گیر

ور پذیرایی چو بر خوانی قصص

مرغ جانت تنگ آید در قفس

 

دفتر اول 1527/1540


گویا مولانا در این بیت‌ها به روایتی از پیامبر بزرگوار (ص) استناد كرده كه می‌فرماید: «هر كه قرآن بخواند، گویا رودر روی من ایستاده است و با من سخن می‌گوید و من با او سخن می‌گویم».

براین اساس، خواندن و قرائت قرآن، یعنی دیدار با پیامبران و ملاقات با آنان است. بر اساس این روایت، قرائت قرآن این توفیق را به قاری می‌دهد كه از زمان و مكان خویش بیرون آید و در محفل انبیا نشنید و درون پاك آنان را بنگرد: زیرا «هست قرآن حال‌های انبیا ...». شبیه همین سخن را مولوی در دفتر چهارم مثنوی نیز بیان می‌كند. هنگامی كه ضرورت سنجش عقل و وحی را بیان و گوشزد می‌كند و قبول كردن رأی آن دو را بدون آزمایش و محك دادن، درست نمی‌داند، دو عیار سنج را نام می‌برد كه با آنها می‌توان هر رأی و نظری را سنجیدو خطا را از صواب بازشناخت: قرآن و حال انبیا.


بی محك پیدا نگردد وهم عقل

هر دو را سوی محك كن زود نقل

این محك، قرآن و حال انبیا

چون محك، هر قلب را گوید بیا

 

دفتر چهارم بیت 2303 و 2304

 

در این بیان، قرآن و حال‌های انبیا، محك عقل است. مولوی همین عیار سنجی را در دیوان غزلیات نیز بیان كرده و آن جا نیز پناه بردن به قرآن را چاره رهایی از تقلید و گمان می‌خواند.

 

دام نان آمد تو را این دانش تقلید وظنّ

صورت عین‌الیقین را علّم القرآن كند

 

از دیگر تمثیل‌های كه مولانا به كار می‌برد تمثیل ریسمان و حبل الهی است. از زمانی كه آیه و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرقوا نازل شد، یكی از پرسش‌های قرآنی همواره این بوده است كه مراد از حبل الله چیست؟ هرگاه این سؤال از نبی گرامی و جانشینان معصومش شده است، آنان پاسخ‌های درخور مقام داده‌اند و در هر پرسش و پاسخ، یكی از مصادیق حبل‌الله را نام برده‌اند. بنابر روایات، مراد از حبل‌الله، قرآن مقدس است و مولوی در چندین جای مثنوی، همین نظر را بازگو می‌كند. خداوند بزرگ مرتبه در قرآن می‌فرماید:

 

و فرو فرستادیم از قرآن، آنچه را كه برای مومنان شفا و رحمت است و ستمكاران را نمی‌افزاید مگر زیان اسراء17/82

 

در این آیه خداوند، قرآن را برای گروهی شفا و برای مردمانی خسارت و زیان می‌خواند. مولوی برای آن كه توضیح دهد چگونه كتاب هدایت و رستگاری، مایه زیان برای گروهی می‌شود، به یك تمثیل قرآن تمسك می‌كند و ریسمان بودن قرآن را دستاویز تفسیر خود از آیه می‌كند. به گفته او همان‌گونه كه طناب، برخی را بالا می‌كشد و برخی را به قعر چاه فرو می‌برد، قرآن نیز برای مردمانی، مایه هدایت و برای كسانی، موجب سقوط است.

 

از خدای خواه تا زین نكته‌ها

در نلغزی و رسی در منتها

زآن كه از قرآن بسی گمره شدند

زین رسن قومی درون چه شدند

هررسن را نیست جرمی ‌ای عنود

چون تو را سودای سر بالا نبود

 

دفتر سوم بیت 4209-4211

 

بنابراین تمثیل گویا، قرآن همانند طنابی است كه برخی با آن خود را بالا می‌كشانند، و كسانی نیز قعر چاه را با آن می‌پیمایند. تشبیه قرآن به ریسمانی كه برخی را به اوج ماه بر‌می‌كشد و گروهی را به قعر چاه فرو می‌برد، پیش از مولوی در قصاید سنایی نیز آمده است. بعید نیست كه مولانا این نكته را از سنایی آموخته باشد؛ حكیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی در یكی از قصاید بلند و غرّای خود می‌گوید:

 

ِگرد قرآن گَرد، زیرا هر كه در قرآن گریخت

آن جهان رست از عقوبت این جهان جَست از فِتَن

چرخ‌ گردان این رسن را می‌رساند تا به چاه 

 پس تو در چاه طبیعت چند باشی با وَ سن

چون همی دانی كه قرآن را رسن خوانده است حق

گرهمی صحرات باید چنگ در زن در زسن

 

دیوان سنایی

 

سخن سنایی در این ابیات، آن است كه وقتی خداوند، كتاب خود، قرآن را ریسمان خوانده است، چرا باید در چاه طبیعت ماند و آلوده زیست. آیا نباید با چنگ‌زدن به این ریسمان و آویختن به آن، از چاه طبیعت بیرون آمد و روی به صحرا وتفرج نهاد؟

از دیگر تشبیهات مولانا در مثنوی و آثارش همانند كردن قرآن به شخص آدمی است. مانند كردن قرآن به انسان، سابقه درازی در متون عرفانی دارد؛ هر چند با وجه شبه‌های گوناگون و مختلف. هدف مولانا از این كار، چند ساحتی بودن انسان و قرآن است. همین وجه مشابهت، قرآن و انسان را به عصای موسی و افسونِ عیسی نیز شبیه می‌كند؛ زیرا آن دو نیز ظاهری دارند كه باطن آنها را می‌پوشاند. ظاهر قرآن همچون شخص و جسم آدمی است و باطن او چونان جان و روح انسان است كه دینش امكان ندارد و سر مویی از او به چشم نمی‌خورد:

 

ظاهر قرآن، چو نقش آدمی است

كه نقوشش ظاهر و جانش خفی است

مرد را صد سال، عمّ و خال او

 یك سر مویی نبیند حال او

دفتر سوم بیت 4248 و 4249

 

مخالفت مولوی با روخوانی قرآن

 

مولانا مخالفت‌های زیادی با روخوانی سطحی و بدون تفكر قرآن داشته است. او خیلی به فهم و تفسیر حقیقی قرآن معتقد بود. به طوری كه فهمیدن قرآن را خوردن نان، و بیهوده‌خوانی آن را، خاییدن نان می‌شمرد. هر چند كه شعر «ما ز قرآن، مغز را برداشتیم/  پوست را بهر خران بگذاشتیم» به حتم از مولوی نیست و در هیچ یك از نسخ معتبر مثنوی نیامده است، اما او در واقع در پی مغز قرآن بوده و به لفظ و ظاهر قناعت نمی‌كند. به عنوان  مثال در جائی كه مولانا قرآن را «حال‌های  انبیاء » معرفی می‌كند، برای آن است كه بیان كند كه صرف خواندن و  تلاوت ، گرهی را باز نمی‌كند؛ زیرا بسیاری بودند كه با  پیامبران حشر و نشر داشتند، اما اثری از آنان نمی‌گرفتند.

 

 منابع

1- آیات مثنوی- محمود درگاهی، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1377

2- احادیث مثنوی: بدیع الزمان فروزان‌فر، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1370

3- مولوی نامه، جلا‌ل‌الدین همایی، انتشارات آگاه، چاپ پنجم، تهران، 1362

4- شرح مثنوی، جعفر شهیدی، انتشارات علمی فرهنگی، تهران، 1366

5- قرآن و مثنوی، بهاء الدین خرمشاهی، سیامک مختاری، نشر قطره، چاپ دوم،

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:34  توسط آنتی پورپیرار  | 

پاسخ به سخنان پورپیرار در خصوص جزر شرقی کاخ تچر داریوش

 

ناصر پورپیرار در مقاله جدید خود ( مدخلی بر ایرانشناسی بی دروغ و بی نقاب 53 مورخ 1/2/86)  یکبار دیگر عمق  کم دانشی و کینه ورزی خویش در قبال مسائل و مدارک تاریخی ایران زمین را به نمایش  گذاشته است . او با بکارگیری ناپسندترین شیوه های ممکن کوشیده تا  با کنارهم گذاشتن چند تصویرمربوط به برهه های مختلف  و افاضه سخنانی کوتاه و عوامفریبانه ، به خوانندگان غیر حرفه ای نوشتارهای خود اینگونه القاء کند که چون  یکی از جزرهای ( ستون های ) کاخ تچر در تخت جمشید در فلان عکس  دیده نمی شود و در  عکس جدیدتر دیده می شود ، پس کلیه کتیبه های کاخ مذکور جعلی است!!!

 

   

ناصرپورپیرار: این قدیم ترین عکسی است که از محوطه ی جنوب غربی تخت جمشید، پیش از خاک برداری ها به دست داریم. در قسمت بالای تصویر، بنای تچر به قول داریوش و هدیش به قول خشایارشا را می بینید که ستون شرقی مدخل رواق آن، که با علامت فلش نشان داده ام، از قسمت پایین شکسته است و بیش از قریب یک متر ارتفاع ندارد.

 

 

 

 

 

 ناصر پورپیرار :در این دو تصویر قدیمی نیز، موقعیت این دو جرز مدخل رواق کاخ منسوب به داریوش دیده می شود: جرز سمت چپ یا سمت غرب، کامل است و جرز سمت راست و یا سمت شرق را شکسته و کوتاه شده می بینیم که بر بالای آن فلشی قرار داده ام.

 

   

 او سپس می افزاید :

 

اما شگفت تر از این، در سراسر صحنه های حقه بازی و چشم بندی جهان رخ نداده است که بر قسمت تازه ساز همین جرز وصله خورده، کتیبه ای به سه زبان نقر کرده اند!!! سازندگان کسری های شکسته این جرز،  چون از نزدیکی محل قبر خشایارشا باخبر بوده اند، احتمالا روح او را برای حک کتیبه ای تازه به خانه ی قدیم پدرش دعوت کرده اند!!! کم ترین سودی که از این شیادی مملو از وقاحت بی کرانه نصیب مورخ و محقق می شود این است که به مردم و اهل فن تذکر دهد و بقبولاند که تدارک و حکاکی هر متنی به زبان های میخی داریوشی و بابلی و ایلامی، برای ایران و شرق شناسی آلوده ی کنونی، مثل خوردن آب هندوانه است. مطلبی که در ادامه ی این یادداشت ها بسیار به کار خواهد آمد. (ناصر پورپیرار / همان مقاله )

 

 

ناصر پورپیرار مطابق معمول با تصور اینکه کشف مهم و مکاشفه سانی کرده است سعی وافر می نماید بواسطه این یکی دو عکس قدیمی موجود از کاخ تچر دست به فرضیه سازی عقده گشایانه دیگری زده و بلافاصله در آزمایشگاه فاقد امکانات علمی اندیشه و تفکر خویش نتیجه گیری لازم را با تزریق حلال آشنای خود که همانا بکارگیری هر چیز و هر کسی به میزان دلخواه جهت ضدیت با تاریخ شکوهمند ایران است بنماید. فرض مضحک او در این معرکه جدید  اینست که آری چون جزر شرقی کاخ تچر در چند عکس  قدیمی  مورد اشاره بصورت شکسته  و ناقص دیده می شود  و در عکس های بعدی شکستگی جزر برطرف شده است لذا چون روی این جزر کتیبه ای از هخامنشیان دیده می شود باید نتیجه گرفت که تمامی کتیبه های کاخ تچر جعلی هستند!!!!

 

 او بر اثر کم اطلاعی نمی داند همین عکسی که آنرا سند تمامی خام اندیش های خود پیرامون کتیبه های کاخ تچر تخت جمشید قرار داده  به سادگی بعنوان بزرگترین سند رسوایی دیدگاه هایش پیرامون اصالت کتیبه های مذکور نیز می باشد . زیرا در همین عکس قدیمی و سند تاریخی مورد وثوق  حضرت مستطاب ایشان ، به روشنی کتیبه های ستون ( جزر ) غربی  کاخ  مشهود و مشخص است.  

 

 

  

  

 

این عکس همانطور که پورپیرار عنوان کرده است یکی از تصاویری است که نمایشگر کاخ تچر داریوش در تخت جمشید پیش از هر گونه مرمت و پاکسازی است و از اصالت اولیه بحد کافی  برخوردارست به گونه ای که مبنای تجزیه و تحلیل پورپیرار در زمینه کتیبه ها و سایر اجزاء کاخ قرار گرفته است  لذا بنا بفرمایشات خود ایشان از هر گونه  شائبه تغییر و دستکاری ( منجمله ادعای جعل کتیبه و ... ) مبراست.

 

لذا این مسئله بسی جای شگفتی دارد که این باصطلاح تاریخشناس یگانه !!! دوران ما ناگهان کتیبه های نگاشته شده بر روی ستون غربی رواق را که در عکس مورد استناد فریادگر رسوایی تازه او در بررسی ایرانشناسی بی دروغ !!! و بی نقاب !!! است نادیده گرفته و همه نگاه نفرت وار خود را به سمت نیمه دیگر لیوان معطوف می کند.

 

آیا  این برهان بدیهی دیگری بر سلوک غیر علمی و اخلاقی او نیست که توصیف آن در سطور بالاتر رفته است :

 

پورپیرار در آزمایشگاه فاقد امکانات علمی اندیشه و تفکر خویش نتیجه گیری هایش را با تزریق حلال آشنا و انحصاری خود که همانا بکارگیری هر چیز و هر کسی به میزان دلخواه جهت ضدیت با تاریخ شکوهمند ایران است ، بانجام می رساند.

 

 

وی خوب می داند اکثر خوانندگان تائید کننده آثارش افرادی هستند که با موجودیت ایران و ایرانی مشکل دارند و لذا مستعد این هستند که بطرز ساده لوحانه ای با دیدن چند قطعه عکس  و خواندن چند سطر به سبک داستان شاه و پریان ، اختیار عقل و هوش از کف داده و برایش هلهله و هورا بکشند.پس مکارانه می کوشد با ناپسندترین روشها آنان را به سمت خود جذب نماید و پز یک تاریخشناس روشنفکر و نواندیش!!! را بخود بگیرد.

 

 

سئوالی که در اینجا مطرح می گردد اینست که این عکس های مورد استناد  ناصر خان پورپیرار با کدامین دوربین ها و توسط کدامین اشخاص  ثبت و برای تاریخ به یادگار گذاشته شده اند؟ پاسخ روشن است. همان خارجیان و  یا مزدوران آنان که حضرت ایشان جملگی را دزد و غارتگر و تحریف کننده تاریخ در جهت منافع یهود می خواند.

 

حال چرا این لشکر جیره بگیر یهود چنین احمقانه از هر جعل و سندسازی خود عکسها گرفته و سپس با کمک سرمایه های آژانس های یهود در مقیاس وسیعی مبادرت به چاپ و نشر آنها برای جهانیان از همه جا بی خبر کرده اند، هیچ پاسخی ندارد الا شک به ادعاهای تراوش شده از عقل پاره سنگ وار تاریخشناس یگانه معاصر!! یعنی ناصرخان.

 

هر شخصی که آشنایی متوسطی با اطلاعات تاریخی ایران داشته باشد نیک می داند که تخت جمشید چند مرحله مشخص از مرمت و بازساری را پشت سر گذاشته است و تمامی جزئیات این مراحل با عکس و توضیحات دقیق در کتب مختلف موجود است و نه تنها هیچ پنهانکاری و یا عوامفریبی در میان نبوده است بلکه خود گروههای مرمت گر با صداقت تمام از تمامی کارهای خویش عکس های مستندی تهیه و به یادگار گذاشته اند.

 

به این نوشته از کتاب رولاند. ج . کنت توجه فرمائید که به روشنی اعلام می دارد ستون شرقی رواق کاخ تچر داریوش ویران شده بوده است و هیچ پرده پوشی هم در خصوص  این امر صورت نمی دهد. جالب اینجاست که پورپیرار در مقاله خود عینا از همین نوشته نویسنده مذکور استفاده کرده است و جمله : روی ستون ویران شده ی شرقی رواق ، را هم برای اثبات سخن خود مبنی بر ویران بودن این ستون پر رنگ کرده است ولی دقت ننموده که رولاند.ج. کنت اشاره ظریفی هم  به سطرهای روی این ستون نموده که خود بهترین دلیل بر وجود نگاشته های روی آن ستون از قبل می باشد و ابطال گر ادعای پورپیرار مبنی بر جعل جدید بودن آنها:

 

 Xpc خشایارشا / پرسپولیس C : سه زبانه، در سه نسخه

نسخه ی ca روی ستون عمودی غربی رواق کاخ داریوش، فارسی باستان ۱۵ سطر، عیلامی ۱۴ سطر، اکدی ۱۳ سطر

نسخه ی cb روی  دیوار مرزی جنوبی صفه که کاخ روی آن قرار گرفته است. هر تحریر ۲۵ سطر.

نسخه ی cc روی ستون ویران شده ی شرقی رواق، تعداد سطرها برابر با نسخه ی ca، اما تقسیم بندی سطرها اندکی متفاوت است». (رولاند. ج. کنت. فارسی باستان، ص ۳۷۸)

 

 

بد نیست برای اطلاع بیشتر خوانندگان اشاره ای به ماده اول " مبانی علم حفاظت و مرمت " داشته باشم تا هر چه بیشتر با حقیقت اقدامات قانونی انجام شده در خصوص ابنیه باستانی در سرتاسر گیتی ( و نه فقط ایران ) و شارلاتان بازی های عوامفریبانه پورپیرار آشناتر گردند:

 

ماده اول:

 

حفاظت Conservation

 

حفاظت به معنی همه فرایند مراقبتی یک مکان است که ارزش میراثی آن را به کالبد باز می گرداند. این عمل شامل همه اقدامات عملی خواهد بود که بر طبق نیاز به امر نگهداری، مرمت، بازسازی و تغییر کاربری می پردازد و به طور معمول ترکیبی از این امور خواهد بود.

 

کالبد Fabric

 

کالبد به معنی همه موجودیت فیزیکی مکان می باشد.اقدامات عملی به معنی ادامه مراقبت نسبت به کالبد میباشد و شامل بررسی ویژگی های آن و موقعیت مکان میگردد و لازم است بحث آن از صرف تعمیر و مرمت کردن ممایز گردد،زیرا تعمیر کردن در گیر مرمت و بازسازی است.

 

نگهداریpreservation   

 

نگهداری به معنی مراقبت یا انجام اقدامات عملی بر روی کالبد مکان و موقعیت آن و توقف پوسیدگی میباشد.

 

مرمت Restoration

 

مرمت به معنی باز گرداندن کالبد موجود یک مکان به حالت اولیه شناخته شده می باشد، که بوسیله حذف عناصر الحاقی یا جمع آوری و ترکیب دوباره عناصر کالبد بدون معرفی مصالح جدید انجام می پذیرد.

 

بازسازی  Reconstruction

 

بازسازی به معنای باز گرداندن یک اثر به حالت اولیه شناخته شده اش می باشد که با معرفی مصالحی غیر خودی (نو یا کهنه)به کالبد مکان ممکن می گردد. این امر را نبایستی  اشتباها با باز آفرینی و یا بازسازی حدسی اشتباه گرفت.

 

تغییر کاربری  Conversion

 

تغییرکاربری به معنی تغییر یک مکان به استفاده های سازگار مناسب و پیشنهادی میباشد استفاده سازگار به معنی استفاده ای است که  هیچ تغییری در ارزشهای میراثی کالبد بوجود نیاورد، تغییراتی که قابل باز گشت بوده و کمترین برخوردها را داشته باشد مجاز است.

و اما ادامه مطلب:

نکته جالب تر در اثبات صحت کتیبه جزر (ستون ) شرقی کاخ داریوش اینکه همین کتیبه در دو محل دیگر کاخ عینا نگاشته شده است.

 نخست بر بدنه جبهه جنوبي سكوي كاخ، يعني بر ديواره جنوبي پلكان توأمان، مجلسي مركب از چند صحنه، نقش كرده‌اند. در مركز گوی بالدار يا فّر ايراني را مي‌بينيم كه دو ابوالهول در دو سويش نشسته، و دستي را به علامت احترام به سوي آن بلند كرده‌اند، و پشت سر هر يك رديفي از درختان نخل نمايان است؛ زير اين صحنه، دو گروه سرباز كماندار نيزه‌ ور در جامه پارسي (يعني كلاه‌ ترك‌دار استوانه‌اي، دامن و قباي چين‌دار و كفش سه‌بندي) مقابل همديگر صف بسته‌اند، و سنگ نبشته‌اي را پاس مي‌دارند كه به نام خشيارشا و به خط و زبان فارسي باستان نوشته شده است. در گوشه سمت راست اين صحنه همان كتيبه به خط و زبان عيلامي تكرار شده است و در گوشه سمت چپ صحنه، متن بابلي آن آمده است. در اين كتيبه‌ها، خشيارشا اهورمزدا را مي‌ستايد، و خود و پهناوري كشورش را مي‌شناساند و سپس مي‌گويد:

 

به خواست اهورمزدا، اين هَديش را داريوش شاه، كه پدر من بود، برآورد. بادا كه اهورمزدا و ديگر ايزدان، مرا و آن‌چه را كه كرده‌ام و پدرم، داريوش شاه، كرده است، بپايند

 

عين همين كتيبه‌ها دوبار ديگر، بر جرزهاي جنوبي ايوان كاخ نقر شده، و هر بار فارسي باستان در بالا، عيلامي در ميان و بابلي در پايين است. اين متن‌ها ثابت مي‌كند كه قسمت جنوبي كاخ تچر در زمان خشيارشا به اتمام رسيده است.

 

بر دو جانب درگاه جنوبي تالار، بر فراز سر شاهنشاه، كتيبه‌اي به سه زبان و سه خط عيلامي و فارسي باستان و بابلي نقر شده است كه ‌مي‌گويد:

 

داريوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه كشورها، پسر ويشتاسپه، از تخمه هخامنشي، كه اين تَچَر را ساخت.

 

يكي از اروپاييان، به نام (كورنليوس دوبروان (Cornelius de Bruine) كه درسال 1704 اين بنا ( کاخ تچر ) را ديده و توصيف كرده است با قلم و تيشه، نقوش دو جانب درگاه را آسیب رسانده و قسمتي از حجاري جامه چين‌دار هر دو نقش داريوش را كه حاوي كتبيه بوده است كنده و به پاريس برده است. اين تكه‌هاي ربوده شده اكنون در گنجينه نشان‌هاي كتابخانه ملي فرانسه موجود است. روي چين‌هاي لباسي كه متعلق به نقش جرز غربي بوده كتيبه‌اي به سه زبان مي‌گويد: «داريوش شاه بزرگ، پسر ويشتاسپه، هخامنشي.» اما روي چين‌هاي جامه منقوش بر جرز شرقي، كه آن نيز به گواهي نوشته بالاي درگاه ازآن داريوش بوده است، آمده: «خشيارشا، پسر داريوش شاه، هخامنشي.

 

  

لازم می بینم در اینجا برای خوانندگان فهیم پیرامون روش مرمت آناستیلوز ( که در برپایی مجدد ستون شرقی کاخ داریوش مورد استفاده قرار گرفته است ) توضیحاتی بدهم :

 

در منشور آتن (1931)، فصل ششم اشاره می شود به این مسئله که:" در خرابه ها، حفاظت دقیق و همراه با وسواس ضروری است و باید درصورت امکان اقداماتی جهت اعاده وضعیت قبلی قطعات اصلی که قابل اصلاح است، (آناستیلوز) انجام پذیرد."

 

« آناستیلوز » چیست ؟

 

یکی از ساده ترین شیوه های مرمت در ظاهر و در عین حال  مشکل ترین شیوه مرمت (که به نوع آثار و شیوه ساخت اثر  اتخاذ میگردد ) می باشد.

 

ریشه یابی تحت الفظی آناستیلوزیس : از سه جزء تشکیل شده است. جزء اصلی stylo یا style ، پیشوند ana ، پسوند sis که همگی ریشه یونانی لاتینی دارند.

. stylo: ستون ، زائده ، عضو ستونی ، سبک ، شیوه ، روش ، قلم ، میله...

"Ana"  : بالا ، به طرف بالا ، ( دوباره ، از نو ).

sis : اسم حالت و یا حالت به خصوصی.

بر گرداندن فرم و سبک یک اثر سنگی با کمک قطعات فرو ریخته.

در صورتی که  styloبه معنای ستون یا زائده ستونی باشد ، نامگذاری این شیوه از بر پایی قطعات یک ستون فروریخته که دوباره بالا گذاشته شده یا از نو در محل اصلی شان گذاشته شده اند حالت گرفته است.

 

 

" حالت های آناستیلوز در عمل :

 

آناستیلوزیس با توجه به سابقه و سرچشمه نامگذاری این شیوه مرمتی ( که مفهوم بر پا کردن دوباره عناصر معماری را در امتداد قائم در خود دارد ) معمولا در دو حالت قائم و افقی  ( به تلفیقی از هر دو ) صورت می گیرد. در یک نگاه دقیق و کمی تامل در اصطلاح  آناستیلوزیس  معلوم می شود که نوع قائم بیشتر با تعاریف و شکل کلاسیک آن مطابقت دارد ، تا نوع افقی ، تجزیه این اصطلاح ( ana-stylo-sis ) بر ما روشن می سازد که این شیوه در هنگام نام گیری درباره یک ستون فرو ریخته اعمال شده و این نام را به خود گرفته است. البته اگر منظور از ستیلو (stylo ) در این اصطلاح، سبک و شیوه باشد باز هم ستون ها می توانند به عنوان شاخص های سبک و شیوه ها مدنظر باشند."

 

"مرمت آناستیلوزیس با وصالی قائم :

 

نیاز به چسب ها و محورهای نگهدارنده لزوم پیدا می کند. گاهی قطعه یا قطعات پایینی که قرار است وزن قطعات بالایی را تحمل کنند نیاز به استحکام بخشی دارند ، در مورد قطعات کاملا فرسوده شده بنا به ارزشی که قطعات بعدی دارند ( و میزان فرسایش قطعات پایینی) می توان در اتصال قطعات به یکدیگر از جایگزین کردن قطعات جدید کمک گرفت قطعات الحاقی جدید از اهمیت خاصی در آناستیلوز قائم عناصر معماری برخوردارند. نمونه های این مرمت آناستیلوز می توان چهار صفه مقابل آرامگاه اردشیر سوم ، گاوهای نگهبان دروازه نیمه تمام ، سردرها و تاج سردرهای جناح حرمسرا ،جرز شرقی از ایوان جنوبی کاخ تچر ، در تخت جمشید را نام برد( رضازاده، مجتبي ، خلاصه‌اي از تاريخ مرمت و معرفي صاحبنظران، دانشكده ميراث فرهنگي و گردشگري تهران ، فصل دوم، ص  85)                       

                       

مرمت آناستیلوز با وصالی افقی :

در این نوع قطعات به صورت جانبی به یکدیگر متصل می شوند. وصالی این قطعات معمولا به چسب ها و محورهای نگهدارنده قوی ( که بنا به وزن و شکل قطعات انتخاب می شوند ) نیاز دارد. سطح تراز و جرثقیل های با حرکت عمودی و افقی از اهم ابزار کارگاه وصالی مي‌باشند. از نمونه های مرمت آناستیلوز با وصال افقی می توان درگاه شرقی دروازه ملل ، درگاه ضلع جنوب شرقی و غربی از تالار صد ستون ، قلمه ستون‌های ایوان شرقی از کاخ آپادانا را نام برد.

 

بر سنگ‌هاي اين كاخ يادگارهايي از ادوار گوناگون موجود است كه از همه كهن‌تر دو سنگ‌ نبشته است به پهلوي ساساني از زمان شاپور دوم، فرمانرواي بزرگ ساساني كه از 309 تا 379 فرمانروايي داشت. ترجمه نبشته اولي به فارسي بدين‌گونه مي‌باشد:

در ماه اسفند ارمذ، در دومين سال پادشاهي مزداپرست، خدايگان شاپور، شاه شاهان ايران و انيران (=‌ غيرايران) كه نژاد از ايزدان دارد، يعني در سال311 ميلادي هنگامي كه شاپور سكانشاه فرمانرواي  دره سند، سيستان و توران تا به مرز درياي عمان، پسر مزداپرست خدايگان هرمزد، شاه شاهان ايران و انيران، كه نژاد ايزدان بود، روانه شد....

 شانزده سال پس از كندن اين نوشته، شاپور سكانشاه، سلوكوس نامي، قاضي جاويد شاپور و كوار را به بازديد آن فرستاد، و وي آن را ديده و در نزديك آن كتيبه‌اي ديگر كند.

از اين دو كتيبه به خوبي بر مي‌آيد كه در ميانه دوره ساسانيان، نام اصلي تخت‌جمشيد (=‌ پارسه) ديگر به كار نمي‌رفته، و آن را «صدستون» مي‌خوانده‌اند.

از ميان نبشته‌هاي بعدي، دوكتيبه به خط كوفي است از عضدالدوله ديلمي. يكي در هشت سطر بر بدنه شرقي درگاه سنگي ميان ايوان و تالار سمت ايوان نقر شده است. بدين‌گونه:

بسمه‌الله حضره الامير الجليل عضدالدوله فنا خسربن‌الحسن سنه اربع و اربعين و ثلثمامه في منصرفه مظفرا من فتح اصبهان و اًسره ابن ما كان و كسره جيش خراسان واحضر من قراً ما في هذه الاثار من الكتابه.

ترجمه:

به نام خدا. فرمانرواي بزرگ همايون، عضدالدوله پناه خسرو، پور حسن  =‌ ركن‌الدوله ديلمي اين بنا را در سنه 344 ديد به هنگامي كه از فتح اصفهان و اسارت پسر ماكان و شكست سپاه خراسان   =‌ ساماني پيروزمندانه به شيراز باز مي‌گشت. و وي شخصي را كه توانست نبشته‌هاي كنده شده بر اين آثار را بخواند، به پيشگاه خود احضار كرد.

اين سند مي‌رساند كه عضدالدوله پس از فتح اصفهان، در سر راه خود به شيراز در اينجا بياسود و بفرمود تا نبشته پهلوي بالاتر ياد شده را بخوانند و برايش ترجمه كنند.

كتيبه دوم بدين‌گونه است: «حضره الامير ابوشجاع عضدالدوله ايده الله في صفر سنه اربع و اربعين و ثلثمامه و قرئي ما في هذه الاثار من الكتابه قرأه علي بن السري الكاتب الكرخي و مارسفند الموبد كازروني.»

يعني:«امير ابوشجاع عضدالدوله، كه خدا يارش باد، در اين جا در صفر سنه 344 حاضر آمد و نوشته روي اين آثار بر وي خوانده شد. آن را علي‌بن‌سَرّي كاتب از كرخ و موبد مارسفند كازروني خواندند.

كتيبه ديگري هم از سال  ۳۹۲ كند‌ه‌اند و آن از شاهنشاه بهاءالدوله ديلمي است كه مي‌گويد با سپاهي كلان براي شكار به اين مكان (يعني مرودشت) آمده بود و در اين جا (تخت‌جشميد) اقامتي داشت.

وقتي عضدالدوله كاخي به نام «قصرابونصر» در شيراز ساخت چند تكه مهم از درگاه‌هاي شمالي اين كاخ تچر را به آن‌جا برده به كار گذاشت.

اكنون از كاخ وي اثري نمانده و تكه‌هاي تخت‌جشميدي را نيز تا جايي كه توانسته‌اند پيدا كنند، به سرجاي خودشان باز گردانيده‌اند.

كتيبه‌هاي ديگري هم از دوره‌هاي جديدتر بر در علی آق قویونلوو ديوار كاخ داريوش كنده‌اند كه از همه مهم‌تر كتيبه‌اي از  مورخ 881 هـ‌.. ق. و چند لوحه از شاهزادگان تيموري من جمله ابراهيم سلطان (مورخ 816 و 826 هـ‌ . ق.) مي‌باشد. از ميان لوحه‌هاي ابراهيم سلطان يكي به خط ثلث حاوي شعر بسيار معروفي از سعدي است كه نقر آن در تخت‌جمشيد حلاوت خاصي دارد .

در اینجا گذری نیز به دو دوره مهم از  فعالیتهای مرمتی تخت جمشید و پاسارگاد  می زنم  تا خوانندگان محترم هر چه بیشتر در جریان کنه مسائل قرار گیرند:

 الف ) دوره دوم فعاليتهاي مرمتي و حفاظتي در پاسارگاد

از سال 1949تا 1964 م ، علي سامي به عنوان رئيس بنگاه علمي تخت جمشيد تحت نظر اداره كل باستانشناسي ايران مشغول بررسيها و كاوشهايي در پاسارگاد و تخت جمشيد شد و در همين راستا يكسري فعاليتهاي مرمتي نيز انجام داد كه عبارتند از :

الف . سوار كردن قسمتهاي شكسته نقش برجسته ها (در قسمت دروازه هاي كاخ بارعام و اختصاصي) به كمك سيمان.

ب . پر كردن قسمتهاي خالي شده بستها در بناها بخصوص بناي آرامگاه (اين بخش ها توسط آهنربايان ايجاد شده بود.) به كمك سيمان .

ج . ترميم بخشهاي متلاشي شده و همچنين پركردن تركهاي سنگها به كمك سيمان .

  نقش برجسته دروازه شرقي كاخ بارعام قبل از مرمت . عكس از علي سامي .

نقش برجسته دروازه بعد از مرمت علي سامي .

 

د . بيرون كشيدن درخت روييده شده در سقف آرامگاه .

هـ . احداث سايه بانهايي بر روي نقوش برجسته جهت حفاظت آنها در برابر عوامل جوي .( در تخت جمشيد )

ن . همچنين سامي اقدام به بازسازي بخش غربي كاروانسراي مظفري به كمك سنگهاي باقي مانده جهت راه اندازي دفترهيئت باستانشناسي در پاسارگاد نمود.

كاروانسراي مظفري . عكس از سامي ، تاريخ 1959.

 ( ضلع غربي قبل از بازسازي  )

  

آرامگاه كوروش ، عكس از اشميت ، تاريخ 1935.
نشان دهنده رويش درخت در سقف آرامگاه .

 

  آرامگاه كوروش كبير .
انجام كارهاي مرمتي توسط علي سامي .

 

 م . كشيدن ديوارهايي كنار كاخها جهت حفاظت بناها در برابر تجاوز كشاورزان و مردم.

(امروزه هنوز آثار كمي از اين ديوارها وجود دارد.)  

 ب ) دوره سوم فعاليتهاي مرمتي و حفاظتي در پاسارگاد (  ايزمئو )

در سال 1964 م ، فعاليت هاي مرمتي و حفاظتي براي تخت جمشيد ، نقش رستم و پاسارگاد ( و ساير اماكن باستاني فارس ) بر عهده مؤسسه ايتاليايي شرق ميانه و دور ( ايزمئو ) قزلز گرفت تا كار مرمت را به كمك كارشناسان ايتاليايي بناهاي تاريخي و با همكاري اداره كل باستانشناسي ايران به انجام رسانند .

اين گروه به سرپرستي جوزپه تيليا و همسرش آن بريت تيليا پس از انجام مطالعات و بررسيهاي اوليه مشغول انجام فعاليت هاي مرمتي شدند . اين دوره در واقع دوران آغازين سلسله مرمتهاي علمي در پاسارگاد و ساير اماكن باستاني فارس به شمار ميرود .

نمونه هاي مرمتي انجام شده توسط اين گروه عبارتند از :

الف . يكي از روشها و تكنيك هاي مرمتي اين گروه ايتاليايي استفاده از ميله هاي آهني و يا برنزي با ابعاد مختلف براي متصل نمودن قطعات شكسته و يا جدا شده به هم بود .

روش كار به اين صورت بود كه : اول سنگها را با مته هاي مخصوص سوراخ مي كردند . تركها و شكافهاي بلند سنگ را از بيرون با سيمان و برادة سنگي كه از جنس سنگ مورد تعمير بود ، مسدود مي كردند .بعد سيمان مايع را در سوراخها تزريق مي كردند و ميله ها را در بستري از سيمان در داخل سوراخها قرار مي دادند . در صورتيكه فشار بار زياد بود ميله ها را در طول كامل سنگ عبور داده ، در دو سر پيچ و مهره مي كردند . اما در مواردي كه فشار بار كمتري وجود داشت ميله ها را تا طول محدودي داخل سنگ مي كردند .

ب . قطعات كوچك شكسته شده كه سطوح چسبندگي كامل داشتند را با چسب به هم مي چسباندند . در اين مورد گاهي براي اطمينان بيشتر از اتصال به كمك ميله هاي فولادي هم استفاده مي كردند .

ج . براي پر كردن تركها و شكافهاي گسترده در سطح سنگ سيمان مايع تزريق مي كردند . از آنجايي كه سيمان نبايد در سطح سنگ مشخص باشد ، در آغاز با اندازه 2 سانتي متر از بيرون با ماسه و برادة سنگي از جنس سنگ مورد مرمت شكاف يا ترك را مسدود مي كردند و تنها سوراخي كوچك براي تزريق سيمان مي گذاشتند .

د . سوراخهاي كوچكتر را با چسب بي رنگي كه با پودر همان سنگ مخلوط بود ، پر مي كردند .

هـ . براي سرپا نمودن بخشهاي ريخته شده بناها به جاي سنگهاي مفقود شده سنگ جديد كار مي گذاشتند. (مرمت آناستيلوز ) روش كار به اين ترتيب بود كه : پس از بررسيها و جمع آوري قطعات متلاشي شده بخش مورد نظر از آنجاييكه براي بر پا نمودن بخش متلاشي شده وجود قطعات مفقود شده ضرورت مي داشت ، سنگهايي از معادن اصلي سنگهاي اين بناها[1] از جنس و رنگ نزديك به قطعات اصلي موجود مي آوردند و از روي اسناد و مدارك و بررسيهاي تطبيقي انجام شده سنگ را به صورت قطعه مفقود شده با همان شكل و فرم و اندازه تراش داده و براي آنكه نشاني از زمان مرمتي خود داشته باشد با قلمهاي مخصوص هاشورهاي موربي روي اين قطعات جديد ايجاد مي كردند .

اينك به شرح جامع تر كارهاي مرمتي كارشناسان ايتاليايي (ismeo ) كه مشخصاً در مورد بناهاي پاسارگاد انجام داده اند ، اشاره مي كنيم .

 

- تعميرات قبر كوروش توسط كارشناسان ايتاليايي (ismeo )

 در بهار سال 1971 كارهاي مرمتي اين گروه بر روي آرامگاه كوروش آغاز گرديد .

الف . در آغاز تعميرات سيماني دوره مرمتي گذشته ( دوره علي سامي ) برداشته شد . در آنزمان بود كه آسيب هاي جدي وارده به شش طبقه پايه آرامگاه مشخص شدند . همچنين سوراخ بزرگي در بام مثلث شكل آرامگاه ديده شد ، كه اين سوراخ باعث ورود آب باران در سقف شده و به فرسودگي بنا كمك مي كرد . ( همان سوراخ محل رويش درخت بر روي سقف آرامگاه)

ب . قسمتهاي مفقود كه قبلاً باسيمان پرشده بود ( دوره علي سامي ) با الحاق سنگ تازه تعمير گرديد . 12 قطعه سنگ بزرگ براي اين الحاق تهيه شده بود .

ج . حفره هايي كه در اثر كندن بستهاي آهنين در بدنه آرامگاه كوروش ايجاد شده بود و همانطور كه قبلاً اشاره شد ، در دوره سامي با سيمان پرشده بود در بعضي قسمتها با قطعات جديد سنگ پر شدند و در برخي موارد قسمتي از سيمان برداشته شد و براي بخشهاي سطحي باقي مانده به نحوي عمل شد كه كمتر نمايان باشد . اما موفق به پيدا كردن راه حل درستي براي ترميم اين سوراخها نشدند .

د . در مرمت آرامگاه كوروش چون بدست آوردن سنگ از معدن سيوند دشوار بود و به علت نزديك بودن برگزاري مراسم جشنهاي 2500 ساله در اكتبر 1971 م ، از مصالح موجود در بازار شيراز استفاده شد .جنس سنگ بكار برده شده در مرمت از جنس سنگ قديمي نبود و وجود شن زياد در سنگ حجاري را دشوار مي نمود . و از طرفي براي يكنواخت كردن سنگ جديد ناچار به رنگ كردن سنگ جديد بودند و چون سنگ جديد خوب رنگ را جذب نمي كرد لكه هاي سياه در آن باقي ماند .

هـ .  در آن دوره قطعات ستونها – پله هاي درگاهي – سنگهاي ديوار و سنگهاي كف و ... كه براي ساخت مسجد اتابكي در قرن يازدهم ميلادي به كنار آرامگاه آورده شده بود ، نيز طبق دستور اداره كل باستانشناسي ايران به جايگاههاي اصلي خود باز گردانيده شد.

 

كنار آرامگاه كوروش ، ستونها و پايه ستونهاي آماده انتقال به مكانهاي اصلي

ماخذ عكس : كتاب بررسي و مرمت در تخت جمشيد و ديگر اماكن  باستاني فارس ، ان بريت تيليا ،ص 138 .
 
 

 همزمان با كارهاي تعميراتي آرامگاه كوروش كارهاي مرمتي در ساير بناهاي پاسارگاد نيز شروع شد .

 

- تعميرات كاخ اختصاصي توسط كارشناسان ايتاليايي (ismeo )

در كاخ اختصاصي تنها 2 قطعه ستون در جاي اصلي خود باقي مانده بود . بسياري ديگر از قطعات ستونها بر روي سنگ فرش افتاده بود و برخي از ته ستونها احتياج به تعمير داشت . بسياري از قطعات سنگ فرش سفيد از جاي خود كنده شده بودند و يا به بناهاي ديگر انتقال يافته بودند .

الف . در تالار مركزي كاخ پس از بررسي تكه ستونهاي افتاده شده و تعيين مكان اصلي آنها اقدامات لازم جهت نصب آنها بر روي شالي سونهايشان انجام پذيرفت . در مكانهايي كه پايه يا شالي ستونها مفقود شده بودند شالي ستونهاي از سنگ جديد كار گذاشتد .

 

كاخ اختصاصي(قبل از مرمت ايزمئو )

ماخذ عكس : كتاب گزارشهاي باستانشناسي ، علي سامي ، ص130 .
 
 

 

كاخ اختصاصي( در حين مرمت ايزمئو ) .

ماخذ عكس : كتاب بررسي و مرمت در تخت جمشيد و ديگر اماكن  باستاني فارس ، ان بريت تيليا ،ص 140 .

 

كاخ اختصاصي

 ( بعد از مرمت ) .

 ب . يكي از سنگهاي زير بناي جرزها را در راستاي مدخل ورودي تعمير نموده و سه قطعه سنگ كه در جاي اصلي گذاشته شد را به يكديگر اتصال دادند.

 


تعميرسنگ زير بناي جرز ( كاخ اختصاصی )

ماخذ عكس : كتاب بررسي و مرمت در تخت جمشيد و ديگر اماكن  باستاني فارس ، ان بريت تيليا ،ص 140 .

 

ج . در ايوان جنوب شرقي كاخ ، شش قطعه از سنگهاي كف ايوان را بجاي اصلي خود قرار دادند و ساير سنگها را باكمك روشهاي گفته شده تعمير كردند .

 

- تعميرات كاخ بارعام توسط كارشناسان ايتاليايي (ismeo )

 از قبر كوروش ده قطعه سنگ فرش ، نه قطعه پايه در و هفده قطعه ستون به كنار كاخ بارعام انتقال داده شد .

الف . در اين كاخ دو قطعه ستون كه قسمتهاي زيرين ميله هاي ستون را تشكيل مي داده بر روي ته ستون در تالار اصلي بر افراشته شد.

   

- تعميرات كاخ دروازه توسط كارشناسان ايتاليايي (ismeo )

دراين بنا مشغول به تعمير جرز سر پا ايستاده منقوش به نقش انسان بالدار نمودند .

. در آغاز سيمانهايي كه جرز را پوشانده بود ، برداشته شد . جرز را بلند كردند و سنگ جديد جانشين بخش مفقود شده پايه نمودند و آنرا با قسمت باقي مانده ملحق ساختند و سپس آنرا برروي شالوده اي كه از شفته سيماني ريخته بودند قرار دادند.

 

         

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 0:0  توسط آنتی پورپیرار  |