تبليغاتX
حق و صبر

حق و صبر

پاسخ به ناصر پورپیرار

بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت هیجدهم

ناصر پورپيرار که علاقه و اصرار وافري در وسعت بخشي خيال پردازانه به ابعاد مکاني و زماني يکي از افسانه هاي   موهوم قوم يهود ( تحت عنوان پوريم ) از خود نشان مي دهد، در بسياري از مواقع بدليل سست بودن دلايل، دچار تناقض گويي هاي آشکار و مفرحي مي گردد.

  وي در  مقاله مدخلي بر ايران شناسي بي دروغ و بي نقاب شماره ( ۴۴ ) خود چنين مي نويسد:

در اين مباحث جديد که با عنوان «ايران شناسي بدون دروغ» عرضه مي شود، مقصود رسيدن به اين پذيرش نهايي است، که از اجراي پروژه ي پليد پوريم تا طلوع اسلام، آثار حضور مجرد آدمي، و از پي اسلام تا ظهور صفويه، نشانه اي از حضور قدرتمند و نوساز و توليدگر انسان در جغرافياي ايران ديده نمي شود.

 بدينگونه خواننده انتظار دارد در ادامه مباحثي که ايشان پيرامون اين ادعاي گزاف مطرح مي نمايد، با سلسله نوشتارهايي  روبرو گردد که بطور  کاملا منسجم و منطقي و با دقت و باريک بيني فوق العاده اي در مسير  نائل شدن به مقصود مشخص و روشني که ايشان براي خود  برگزيده ، قرار  گرفته باشند .

 هدفي که به صراحت تمام  بدنبال گردآوري شواهد و مستندات و اثبات اين فرضيه است که :

 از زمان اجراي پوريم تا طلوع اسلام ( چيزي حدود ۱۲۰۰ سال ) در جغرافياي ايران هيچ نشانه اي از حضور آدمي حتي بصورت مجرد و انفرادي وجود نداشته است.

 هدفي که گاه ايشان آنرا نه با احتياط و  بصورت يک فرضيه بلکه  تعمدا " به شکل يک اصل اثبات شده علمي به خوانندگان آثار خود عرضه مي دارد:

اکنون مي توانم لااقل !!! از پانزده مسير جداگانه اثبات کنم که پس از نسل کشي کامل مردم شرق ميانه به وسيله يهوديان ، در پايان حکومت مشترک داريوش اول و خشايارشا، که تورات از آن به عنوان قتل عام پوريم ياد مي کند، به درازاي ۱۲۰۰ سال، يعني تا ظهور اسلام، جنبنده اي در جغرافياي فرضي ايران زندگي نمي کرده است (پاسخ ناصر پورپيرار به مقاله دکتر ترکي، خردنامه همشهري شماره شهريور۱۳۸۵)

 مي دانيم که ايشان پس از چند بار تغيير موضع، سرانجام در مقاله مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ ۵۷  موافقت خود را با اين کلام بخش استر تورات يهود که واقعه پوريم در  زمان خشايارشا اتفاق افتاده است اعلام نموده است!!

لذا براي سنجش ميزان باور خود وي  نسبت به فرضيه اي  که  عنوان مي دارد و سپس مدعي مي گردد که لااقل از پانزده  مسير جداگانه قادر به اثبات آنست و  همچنین رساندن باور خوانندگان به پذيرش نهايي آنرا مبناي نوشتن سلسله مقالات نسبتا طولاني " ايران شناسي بدون دروغ " خود کرده است،  به سراغ مقاله شماره ۱۰۱ از سلسله مقالات  " مدخلي بر ايران شناسي بدون دروغ "  وي مي رويم :

  به راستي که وفور علائم حضور يونانيان مهاجر در ايران، به حدي است که به هر سو نگاه مي کنم، جز مانده هاي آنان، چيز ديگري را به جاي نمي بينم و چون از زمان خشايارشا، تا ظهور اسلام، نشان از هيچ مرکز تجمع ديگري در ايران، جز همين آثار يوناني نمي يابيم، پس براي رفع ترديد و سرگرداني مي توان مدعي شد که هر عارضه اي بر سنگ و خاک به صورت نقش برجسته و ساختمان و هر توليد عاج و شيشه و سفال و هر سکه ي غير جاعلانه ي پيدا شده، در اين فاصله، هويتي جز يوناني ندارد. شگفت اين که در بقاياي بازمانده از يونانيان هجرت کرده به ايران، همه جا آثار تمدن مردمي ديده مي شود که گرچه از توانايي هاي تاريخي و بومي خود محروم مانده اند، اما مي کوشند با امکانات اندک مهاجرت، لااقل حضور فرهنگي و باورها و مراسم سنتي خود را، در سکه ها و نقش برجسته هاي سنگي، ادامه دهند، به نمايش گذارند و بشناسانند.

 با اندکي کنکاش در سخنان فوق الذکر براحتي مي توان متوجه وجود چند پيام کاملا متفاوت و متناقض با آنچه وي پيشترهدف اصلي  خود  از نگارش سلسله مقالات ايران شناسي بدون دروغ  عنوان داشته شد،

دقت فرمائيد:  

۱-  در ايران از زمان خشايار شاه تا ظهور اسلام ، يونانيان مهاجر زندگي مي کرده اند!!!

۲-  آثار تاريخي و باستاني بي شماري در جغرافياي ايران وجود دارد  که اين حضور را تائيد مي نمايد!!!

۳- وي مي گويد براي رفع ترديد و سرگرداني ( در واقع ترديد و سرگرداني خود ) مي توان مدعي شد !!! هر عارضه اي بر سنگ و خاک به صورت نقش برجسته و ساختمان و هر توليد عاج و شيشه و سفال و هر سکه ي غير جاعلانه ي پيدا شده، در اين فاصله ( از پوريم تا ظهور اسلام ) هويتي جز يوناني ندارد !!!

۴- علاوه برآثار زندگي و حيات يونانيان در ايران پس از پوريم ، آثار زياد ديگري !!! در همه جاي ايران وجود دارد که نشان مي دهد  مردمان ديگري غير از يونانيان !!! هم در سرتاسر ايران زندگي مي کردند.

۵- اين مردم ( غير يوناني ) کوشيده اند حضور فرهنگي !! و باورها و مراسم سنتي خود را، در سکه ها و نقش برجسته هاي سنگي، ادامه دهند!!!، به نمايش گذارند و بشناسانند.

حال از جناب ايشان  بعنوان يک تاريخشناس به اصطلاح امين و نگارشگر تاريخ بي دروغ و بي کلک ايران !!! متمني هستيم توضيح بفرمايند چگونه مي شود که طي يک برهه تاريخي خاص آنهم  در يک سرزمين ( يعني ايران ) هم :

۱-  هيچ نشانه اي از حضور آدمي ( حتي بصورت مجرد و انفرادي ) وجود نداشته باشد.

۲- و هم علائم حضور مردماني يوناني تبار به وفور وجود داشته باشد.

۳- و هم  حضور فرهنگي و نمايش باورها و مراسم سنتي مردماني ديگر !!! ( غير يوناني )، آنهم در قالب سکه ها و نقش برجسته هاي سنگي .

چگونه  مي شود ادعا و اثبات کرد که :

۱- هم  به درازاي ۱۲۰۰ سال، يعني تا ظهور اسلام، جنبنده اي در جغرافياي فرضي ايران زندگي نمي کرده است.

۲- و هم  به هر سويي از اين جغرافيا نظر مي کنيد، به وفور آثار و مانده هايي از جنبندگان متعدد (  از نوع يوناني و غير يوناني ) مشاهده نمود!!!

جناب پورپيرار !

چگونه است که در جايي ادعا مي کنيد :

 .... و اين همان رمز خالي ماندن دراز مدت اين سرزمين از انسان و عدم علاقه به مهاجرت پيش از اسلام به حوزه اي است، که تنها ظهور فضاي اسلامي در منطقه ي ما گشود، طلسم آن را شکست.( مدخلي بر ايران شناسي بي دروغ و بي نقاب، ۱۳ )

و در جاي ديگري با فراموش نمودن اين باصطلاح راز و رمز مکشوفه !!!  ( در خصوص  عدم علاقه انسانها به مهاجرت به سرزمين ايران و خالي ماندن آن به درازاي آنچه مي فرمائيد ) از مهاجرين به اين سرزمين در حدفاصل پوريم تا ظهور اسلام سخن مي گوئيد:

 به راستي که وفور علائم حضور يونانيان مهاجر در ايران، به حدي است که به هر سو نگاه مي کنم، جز مانده هاي آنان، چيز ديگري را به جاي نمي بينم.

همه جا آثار تمدن مردمي ديده مي شود که گرچه از توانايي هاي تاريخي و بومي خود محروم مانده اند، اما مي کوشند با امکانات اندک مهاجرت، لااقل حضور فرهنگي و باورها و مراسم سنتي خود را، در سکه ها و نقش برجسته هاي سنگي، ادامه دهند، به نمايش گذارند و بشناسانند.

جناب پورپيرار !!

تنها و تنها با قبول کردن يکي از دو فرضيه زير مي توان عدم تناقض گويي و انسجام در سخن و هدف شما  را  پذيرفت  :

1- يونانيان شما وساير ساکنينی که در ايران زمين و در حدفاصل پوريم تا ظهور اسلام می زیسته اند از نوع آدم نبوده اند!!!

2- و يا آنان آدم بوده اند ولي جنبنده نبوده اند !!! ( مثلا مي توانيد ادعا کنيد آنان دچارفلج کامل اعضا بوده و قادر به حرکت نبوده اند )

پس از قبول کردن يکي از دو فرض بالا، تنها يک مشکل کوچک !!! باقي مي ماند آنهم وفور آثار باستاني بجاي مانده از جنبندگان ساکن در سرزمين ايران در حدفاصل پوريم تا ظهور اسلام است که در قالب سنگ نبشته ها ، مجسمه ها ، سکه و ...  نمود يافته است. جهت حل اين مشکل نيز دو راه وجود دارد :

۱- اگر فرضيه اول را قبول کرده و عنوان داريد که بله  ساکنين سرزمين ايران در حدفاصل پوريم تا ظهور اسلام، آدم نبوده اند !!!، با توجه به اينکه منطقا" غيرآدميان ( نظير حيوانات گوشتخوار و گياهخوار ) قادر به توليد اين همه آثار فرهنگي و ... نمي باشند، بايد جهت فرضيه خود  مکملي پيش بيني کنيد و طي آن اظهار فرمائيد که اين غير آدميان يا اجنه بوده اند و يا فرشته گاني برآمده از ملکوت. سپس  بفوريت مسير زميني مقالات خود را به سمت و سوي فضا  و ساکنين فرازميني تغيير دهيد.

2-اگر فرض دوم را قبول کنيد، بايد بلافاصله شروع به بررسي جامع  چگونگي  انتشار و تاثيرگذاري ويروس فلج اطفال در ساکنين ايران زمين به درازاي ۱۲۰۰ سال ( از پوريم تا ظهور اسلام ) پرداخته و سپس به بحث پيرامون علل از بين رفتن فوري آن پس از انقضاي زمان تعيين شده  ( حدفاصل پوریم تا ابتدای ظهور اسلام ) مشغول گرديد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:52  توسط آنتی پورپیرار  | 

بررسی اسناد پوریم شناسی پورپیرار ( قسمت هفدهم

ناصر پورپيرار در  تاريخ ۵ بهمن ۸۶ طي مقاله مدخلي بر ايران شناسي بي دروغ و بي نقاب ۱۳۱ در ادامه ادعاي قبلي خود مبني بر انکار موضوع گردآوري و تدوين آيات قرآن بصورت يک کتاب مستقل تا پيش از قرن چهارم هجري قمري، با  طرح ادعاي واهي مبني بر عدم  وجود هرگونه نام و نشان از نويسندگان قرآن نوشته هاي قديمي ( به صورت لت و يا کتاب کامل )  و همچنين محل و تاريخ نگارش آنها ، تلاش مي نمايد بطور کامل به انکار اصالت هر گونه نشانه مکتوب از آيات قرآن تا پيش از قرن چهارم هجري بپردازد :

 

اين تصور که رقعات به دست آمده، برگه هايي از قرآني شيرازه گسيخته باشد، از نظر فني درست نيست. زيرا پوست نوشته هاي قرآني قديم، که تاکنون نمايش داده اند، صفحات تا خورده ندارد و آثاري از عبور سوزن صحافي بر عطف لت ها ديده نمي شود. دومين مطلب توجه به اين نکته است که خلاف پاپيروس نوشته ها و سکه ها، که با ذکر تاريخ نگارش و اسامي اشخاص همراه است، بر قرآن نوشته هاي قديمي، به صورت لت و يا کتاب کامل، نام خطاط و يا تاريخ و محل نگارش ذکر نيست.

وي در  جاي ديگري از  مقاله خود مي نويسد :

پس خلاف پاپيروس نوشته ها، که محقق را لااقل به نام و محل و تاريخ نگارش قطعه ره نمايي مي کرد، در باب پاره قرآن نويسي هاي باقي مانده، تعيين تکليف با اين گونه آگاهي ها را، از محل و نام و زمان نگارش و نگارنده، بايد به دست حدس و گمان سپرد.

 

مقدمتا" قابل ذکر است که تاکنون‌ در خصوص‌ هيچ‌ کتابي‌ به‌ اندازه‌ قرآن‌ سخن‌ گفته‌ نشده‌ و پيرامون‌ آن‌، کتاب‌ و مقاله‌ نوشته‌ نشده‌ است‌، زيرا اگر چه‌ تورات‌ و انجيل‌ به‌ زبان‌هاي‌ بيشتري‌ ترجمه‌ شده‌، ولي‌ از لحاظ‌ مباحث‌ مختلف‌ و تفسيرهاي‌ متعدد و جهات‌ عديده‌اي‌ که‌ در اطراف‌ قرآن‌ از ديرزمان‌ به‌ رشته‌ تحرير و تأليف‌ درآمده‌، قرآن‌ بر ساير کتاب‌هاي‌ مقدس‌ پيشي‌ دارد و حتي‌ از لحاظ‌ فزوني‌ نسخه‌هاي‌ منتشره‌ مي‌توان‌ قرآن‌ را بر ساير کتب‌ مقدم‌ دانست‌.

ابن‌ جزي‌ در کتاب‌التسهيل‌ مي نويسد : قرآن‌ در زمان‌ رسول‌ اکرم‌ در صحف‌ و اوراقي‌ پراکنده‌ و در گنجينه‌ صدور اصحاب‌ محفوظ‌ بود، و چون‌ پيغمبر درگذشت‌ علي‌(ع‌) آن‌ را به‌ ترتيب‌ نزول‌ جمع‌آوري‌ و مرتب‌ ساخت‌. همين‌ سخن‌ را مفيد در کتاب مسائل‌ السرويه‌  نقل‌ مي‌کند.

مقريزي‌، متوفاي‌ ۸۵۴ هجري‌ قمري‌، در خطط‌ مصر (المواعظ‌ و الاعتبار بذکر الخطط‌ و الا´ثار) از قرآني‌ که‌ به‌ خط‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌ در کتابخانه‌ خلفاي‌ فاطمي‌ مصر وجود داشته‌ ياد مي‌کند.

اين‌ قرآن‌ در جامع‌ عتيق‌ مصر در محفظه‌اي‌ از نقره‌ نگهداري‌ مي‌شده‌ که‌ مأمون‌ بطائحي‌، وزير آمربالله‌، خليفه‌ فاطمي‌ مصر، دستور داد محفظه‌اي‌ زرين‌ براي‌ آن‌ ساختند  ، و هم‌ اينک‌ قرآني‌ منسوب‌ به‌ آن‌ حضرت‌ در خزانه‌ حرم‌ حسيني‌ قاهره‌ موجود است‌ که‌  گفته مي شود همان‌ قرآن‌ جامع‌ عتيق‌ مصر است که‌ به‌ اين‌ محل‌ انتقال‌ يافته‌ است‌.

سيد جمال‌الدين‌ داوودي‌ حسني‌ مشهور به‌ ابن‌ عنبه‌ متوفاي‌ ۸۲۵ در کتاب‌ عمدة‌الطالب‌ في‌ انساب‌ آل‌ ابيطالب‌ از قرآني‌ که‌ در خزانه‌ حضرت‌ امير (در نجف‌) وجود داشته‌ ياد مي‌کند، و نيز از مصحفي‌ که‌ خود به‌ خط‌ آن‌ جناب‌ در مزار عبيدالله‌ بن‌ علي‌ مشاهده‌ کرده‌ است‌ نام‌ مي‌برد.

هم‌اکنون‌ قرآني‌ در خزانه‌ علوي‌ نجف‌ اشرف‌ موجود است‌ (فهرست‌ مخطوطات‌ الروضه‌، ص‌ ۱۴) که‌ به‌  گفته اهل‌ تحقيق‌ همان‌ قرآني‌ است‌ که‌ صاحب‌ عمدة‌الطالب‌ از آن‌ ياد مي‌کند،

 همچنين غير از قرآني‌ که‌ روي‌ ضريح‌ مطهر امام‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌ در نجف‌ است‌ دو قرآن‌ ديگر در خزانه‌ رضوي‌ مشهد مقدس‌ وجود دارد که‌ به‌ آن‌ حضرت‌ منسوب‌ است‌: نخست‌ قرآني‌ است‌ که‌ در کتابخانه‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ نگهداري‌ مي‌شود، و اين‌ قرآن‌ به‌ خط‌ کوفي‌ روي‌ پوست‌ آهو با رقم‌ «کتبه‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌» نوشته‌ شده‌ و در صفحه‌ اول‌ وقفنامه‌اي‌ است‌ از شاه‌ عباس‌ صفوي‌ به‌ خط‌ و امضاي‌ شيخ‌ بهايي‌ در سال‌ ۱۰۰۸ ه که‌ شيخ‌ قرآن‌ مزبور را دستخط‌ امام‌ معرفي‌ مي‌کند. اين‌ قرآن‌ از آغاز سوره‌ هود است‌ تا پايان‌ سوره‌ کهف‌ در ۶۸  برگ‌ (راهنماي‌ گنجينه‌ قرآن‌).

 ديگر قرآني‌ است‌ که‌ در مخزن‌ کتابخانه‌ آستان‌ قدس‌ است‌ که‌ قسمتي‌ از حاشيه‌ آن‌ از بين‌ رفته‌ و محتمل‌ است‌ اين‌ قرآن‌ بخشي‌ از همان‌ سه‌ جلد قرآن‌ خزانه‌ علوي‌ باشد که‌ از دستخوش‌ حريق‌ به‌ جاي‌ مانده‌ و ضمن‌ تحولاتي‌ به‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ منتقل‌ شده‌ باشد. چنان‌که‌، به‌ نوشته‌ حسين‌ نسابه‌ کتابدار، قرآن‌ موجود روي‌ ضريح‌ مطهر علوي‌ نيز قسمتي‌ از آن‌ است‌.

قرآن‌هايي‌ از عصر صحابه نيز‌ در دست‌ است‌ از جمله‌ قرآن‌هايي‌ که‌ به‌ مشاهير اصحاب‌ رسول‌ اکرم‌ منسوب‌ است‌.غير از قرآن‌ عثمان‌ و علي‌(ع‌)، سه‌ بخش‌ قرآن‌ موجود است که منسوب‌ به‌ حضرت‌ امام‌ حسن‌بن‌ علي‌ مجتبي‌(ع‌) مي باشد:

نخست‌ قرآني‌ است‌ در گنجينه‌ قرآن‌ آستان‌ قدس‌ رضوي‌ به‌ شماره‌ ۱۲ که‌ شامل‌ جزء بيست‌وسوم‌ تا پايان‌ جزء بيست‌وپنجم‌ مي‌باشد، ضمن‌ ۱۲۲ ورق‌ به‌ قطع‌ بياضي‌. اين‌ قرآن‌ نيز به‌ خط‌ کوفي‌ و بر روي‌ پوست‌ آهو است‌ با رقم‌ حسن‌بن‌ علي‌بن‌ ابيطالب‌ و تاريخ‌ ۴۱ هجري‌. در صفحه‌ اول‌، وقفنامه‌ شاه‌ عباس‌ صفوي‌ است‌ به‌ خط‌ و امضاي‌ شيخ‌ بهايي‌ که‌ خط‌ قرآن‌ را به‌ «امام‌ همام‌ سبط‌الرسول‌... ابي‌محمد الحسن‌ عليه‌الصلوة‌ والسلام‌» نسبت‌ داده‌ است‌.

دوم‌ قرآني‌ است‌ که‌ بر روي‌ ضريح‌ مطهر علوي‌ در نجف‌ گذارده‌ شده‌ است‌.

سوم‌ جزوي‌ است‌ از قرآن‌ در ده‌ برگ‌ بر روي‌ پوست‌ آهو که‌ در تملک‌ استاد محمود فرخ‌ خراساني‌ است‌. اين‌ جزء از آيه‌ دوازدهم‌ سوره‌ نساء آغاز و به‌ آيه‌ هفتم‌ سوره‌ توبه‌ ختم‌ مي‌شود، و دستخط‌ حسن‌بن‌ عباس‌ الصفوي‌ بهادرخان‌ و اسماعيل‌ الموسوي‌ الحسني‌ بهادرخان‌، مشعر بر زيارت‌ اين‌ جزء، در آن‌ ثبت‌ است‌

ديگر قرآني‌ است‌ منسوب‌ به‌ خط‌ مبارک‌ حضرت‌ ابي‌عبدالله‌، حسين‌بن‌ علي‌(ع‌) بر روي‌ پوست‌ آهو در ۴۱ برگ‌ به‌ خط‌ کوفي‌ با رقم‌ «کتبه‌ حسين‌بن‌ علي‌». اين‌ قرآن‌ جزء شانزدهم‌ از يک‌ سي‌ پاره‌ است‌ که‌ از آيه‌ هفتادودوم‌ سوره‌ کهف‌ شروع‌ و به‌ آيه‌ آخر سوره‌ طه‌ ختم‌ مي‌شود (راهنماي‌ گنجينه‌ قرآن‌، ص‌  ۸-۱۳ )

  ديگري قرآني است که به‌ قلم‌ کوفي‌ به‌ خط‌ عقبة‌ بن‌ عامر که‌ به‌ سال‌ ۵۲ هجري‌ نوشته‌ است‌. وي‌ از اصحاب‌ رسول‌ اکرم‌ است‌ که‌ در دمشق‌ سکونت‌ گزيد و به‌ سال‌ ۴۴ هجري‌ از طرف‌ معاوية‌ بن‌ ابي‌سفيان‌ والي‌ مصر گرديد، و در سال‌ ۵۸ هجري‌ در آنجا درگذشت‌. وي‌ قرآن‌ را به‌ صوتي‌ خوش‌ مي‌خواند.  در تقريب‌ التهذيب‌ مدت‌ امارت‌ وي‌ را در مصر سه‌ سال‌ مي‌نويسد و اضافه‌ مي‌کند که‌ مردي‌ فقيه‌ و فاضل‌ بوده‌ است‌. اين‌ قرآن‌ در کتابخانه‌ الامانه‌ اسلامبول‌ تحت‌ شماره‌ ۴۰ نگهداري‌ مي‌شود و ميکروفيلم‌ آن‌ به‌ شماره‌ ۱۰ در معهدالمخطوطات‌ العربيه‌ قاهره‌ موجود است‌. ضمناً يادآور مي‌شود که‌ کتب‌خانه‌ الامانه‌ فعلاً در موزه‌ و کتابخانه‌ بزرگ‌ طوبقاپوسراي‌ به‌ طور مجزا نگهداري‌ مي‌گردد.

 قرآن ديگر قرآني است که‌ به‌ قلم‌ مغربي‌ به‌ خط‌ خديج‌بن‌ معاوية‌ بن‌ سلمه‌ انصاري‌ که‌ مسلماً غير از پدر رافع‌بن‌ خديج‌ صحابي‌ است‌. به‌ هر حال‌ خديج‌، اين‌ قرآن‌ را به‌ سال‌ ۴۷ هجري‌ در مدينه‌ قيروان‌ براي‌ امير عقبة‌بن‌ نافع‌ نوشته‌ است‌. اين‌ قرآن‌ نيز در کتابخانه‌ الامانه‌ اسلامبول‌ تحت‌ شماره‌ ۴۴ نگهداري‌ مي‌شود، و ميکروفيلم‌ آن‌ به‌ شماره‌ ۹ در معهدالمخطوطات‌ العربيه‌ قاهره‌ موجود است‌.

علاوه بر قرآن‌هاي‌ منسوب‌ به‌ خط‌ ائمه‌ و دو قرآني‌ که‌ از عقبة‌بن‌ عامر و خديج‌بن‌ معاويه‌ نقل‌ شد، از ديگر قرآن‌هاي‌ داراي‌ نام‌ کاتب‌ يا تاريخ‌ کتابت‌  مي توان از  :

قديمي‌ترين‌ نسخه‌ تاريخ دار قرآن‌ ، يعني قرآن‌ موزه‌ قم‌ نام برد‌ که‌ تاريخ‌ ۱۹۸ هجري‌ دارد. اين‌ قرآن‌ به‌ خط‌ کوفي‌ و به‌ قطع‌ خشتي‌ است‌.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 11:29  توسط آنتی پورپیرار  | 

ریشه های گسترده آئین پارسی در مسیحیت

در قرنهاي ابتدايي پس از ميلاد مسيح، ميترائيسم رقيب بسيار جدي مسيحيت بود. چرا که در آن زمان ميترا تنها ناجي و نشان دهنده راه و آيين زندگي بود. به دليل حضور موازي دو سيستم قوي ديني در يک زمان و در يک جا، 25 دسامبر، روز تولد ميترا، روز تولد «مسيح» شد و درست از همين جا نفوذ ايده هاي ميترائي به مسيحيت آغاز شد.

در آغاز قسمت عمده آيين مسيحيت را ميترائيسم تشکيل ميداد. ولي به مرور زمان هنگامي که موقعيت دين رسمي امپراتوري روم را پيدا ميکند، جريان تصفيه ايده هاي شرقي شروع ميشود. حتي آوازها و سرودهاي مذهبي «پارسي» که در آن «اشوزرتشت» تولد ناجي (حضرت عيسي) را پيشگويي کرده و به تعميد او نيز اشاره شده و در انجيل هم آمده، قانوني و مقدس به حساب نيامدند.

از قرن چهارم ميلادي، مسيحيت دچار تضادهاي داخلي و مبارزات بي رحمانه و سفت و سخت داخلي براي حفظ حقوق احکام و انجيل ميشود و دين مسيحيت با ترس شديد از نابودي روم در مقابل پارس ها با آنکه منشعب از ميترائيسم با ريشه هاي زرتشتي بود، کوشش ميکند خود را مستقل کند.

امپراتوري روم به سبب جنگهاي با امپراتوري پارس (ايران) مهد ميترائيسم را دشمن هميشگي و جدي خود ميدانست و به همين دليل احساس نياز به ايدئولوژي مستقل دولتي، براي مقابله با هرگونه تأثير از سوي ايران و ايده هاي شرقي رشد ميکند و مسيحيت چون پديده اي نو، پيروزي خود را جشن ميگيرد.

 از قرن چهارم ميلادي، زروانيسم، اعتلاي خود را در زمان ساسانيان کسب ميکند و به دنبال آن دوران طلايي ستاره شناسي، رياضيات، ادبيات و معماري و زندگي روحاني درون ايران، خطر جهاني شدن پيدا ميکند که اين براي امپراتوري روم خطري جدي محسوب ميشد. از اينجاست که امپراتوري روم کوشش ميکند با ايدئولوژي و کليساي سازمان يافته خود در برابر دين قوي زرتشتي مقاومت کند.

 

هر دو امپراتوري ( روم و ايران ) به خداي خورشيد، ميتراي شکست ناپذير، معتقد بودند و خود را بنده خدا، پدر «ميترا» ميدانستند. که اين به معناي پيوند روحاني دو دولت قوي غرب و شرق بود و ميتوانست به ايجاد تشکيلات واحد سياسي - دولتي دو امپراتوري عظيم بيانجامد. که اگر اين اتفاق ميافتاد، شايد تاريخ جهان سرنوشتي ديگر پيدا ميکرد و به تکامل خود ميرسيد.

کنستانتين اول، امپراتور مسيحي که به تحکيم ايدئولوژي امپراتوري معتقد بود، به خوبي ميفهميد که به کمک ميترائيسم اين کار عملي نيست و خطرناک جلوه ميکند. از طرفي ميترائيسم به عنوان سازنده ساختار خشک و بسيار منظم، به سلسله مراتب سخت وفادار است و براي رسيدن به پله جديد، نياز به مردانگي عظيم و قهرماني شخصي بوده و بدين ترتيب روز به روز از تعداد پيروانش کاسته ميشده است.

مسيحيت از اين نظر بيشتر مردمي بوده و هرکدام از اسقفها ميتوانستند پايه گذار جريان نوي مسيحيت باشند. با نتيجه گيري از اساس تئوريک، با توجه به عقايد و نظرهاي شخصي و با استفاده از اتوريته خودبين پيروان، براي ارضاي منافع شخصي و کليسا که هيچ ارتباطي با آموزش پاک عيسي نداشته است، تاريخ مسيحيت، انباشته از خرافات متنوع و مسائل من درآوردي رنگارنگ، از ايده هاي شرقي دور ميشود و با هم پيچيدگي مرموز فقهي پيدا ميکند و خطر افتادن به دام صوفيسم تهديدش ميکند.

ميترائيسم سفت و سخت به بروز مسائل از خود ساخته، گمراهي و کفر امکان نداد و حتي در محيط جنگ که ميترائيسم در آن رشد کرده بود، نتوانست صحنه شرط بندي فقهي شود. در صورتي که مسيحيت به عنوان يک ايدئولوژي همه کاره به مردم اجازه داد با اعتقادات و نظرات مطلقا مختلف و متنوع، زير نشان عيسي مسيح، پيرو و هوادار باقي بمانند. که اين شرايط، نقش بسيار عمده اي را در پخش و توسعه کلي دين مسيحيت ايفا کرد.

 

بدين ترتيب دموکراسي در مسيحيت و بسته بودن ميترائيسم، بسياري از مسائل را مشخص کرد و به دلايل سياسي، ميترائيسم متحمل شکست ميشود. ميترائيسم با ريشه هاي ايراني به عنوان دين رسمي دولتي که روم را از قدرت جهاني محروم کرده، براي روميها غير خودي و نامفهوم باقي ميماند.

 

دين زرتشت در زمان ساسانيان، موقعيت ايدئولوژيکي دولتي داشته، در حالي که روم فاقد همچون ايدئولوژي بوده، در صورتي که نياز با آن در آن زمان بسيار محسوس بوده است. کنستانتين تمام نيرويش را روي مسيحيت گذاشت تنها با يک هدف که روم استقلال ايدئولوژيکي و مذهبي نسبت به ايران پيدا کند.

 

 ميترائيسم تأثير بسيار گسترده اي بر مسيحيت گذاشت. ولي به دلايل تاريخي، ايدئولوژيکي و سياسي از بين رفت و جاي خود را به مسيحيت داد. نه فاکتورهاي تاريخي و نه ايدئولوژيکي نتوانستند مشخص کنند در مبارزه بين دو دين زرتشتي و مسيحيت، کدام يک پيروز از ميدان به در ميآيد، اگر فاکتورهاي سياسي پيش نميآمد. براي پيروزي در جنگهاي دائمي با ايران، طبيعي بود که ميترائيسم به هيچ عنوان نميتواند دين رسمي و دولتي امپراتوري روم بشود و خواسته هاي سياسي دولت را در اين مسير ارضا کند.

ولي به هر صورت، مسيحيت در بسياري از مسائل و مراسم مذهبي مديون ميترائيسم باقي ميماند و در آيين مذهبي اروپا ريشه هاي شرقي نفوذ ميکند و جاي ميگيرد.

 

به عنوان نمونه:

 

 1 -  ميترائيست ها در ميترا، خداي نور و ناجي بشريت را ديدند. مسيحي ها نيز در مسيح همان را.

 

2-  ميترا پسر خداست. مسيح نيز همچنين.

 

 3-  ميترا از زن آفريده شد. مسيح نيز. داستان تولد عيسي، همان داستان تولد ميترا است.

 

 4-  ميترا در غاري تاريک به دنيا آمد و اولين کساني که فهميدند، چوپانها بودند که به عنوان هديه، طلا و مواد معطر و خوشبو آوردند. آيا اين همان داستان انجيل نيست؟

 

 5-  ميترا همچون عيسي، واسطه بين خدا و مردم است.

 

6-  ميترا و عيسي، هر دو مجري خواسته هاي پدرند و فرستاده هاي او هستند روي زمين. با اين تفاوت که عيسي پسر «يهوه» و ميترا پسر خدا. يهوديها، يهوه را همان خدا ميدانستند که در انجيل آمده است.

 

7- ماموريت ميترا، مبارزه با اهريمن، شيطان و بندگان اوست که وقتي در آخرين روز هستي براي داوري بشريت ميآيد، پيروزي نهايي نور و خوبي بر تاريکي و ظلم است که اين وظيفه عيسي است از نظر مسيحيان.

 

8- عروج ميترا به درگاه خدا پس از آخرين ماموريت هايش روي زمين، بسيار شبيه داستان عيسي است. ايفا کننده دستورات پدر روي زمين و بازگشت او به آسمان.

 

9- حتي نشانه گرايي ميترائيسم در مسيحيت رخنه کرد: صليب : ميترائيستها صليب را در دايره (سمبول قديمي خورشيد) رسم ميکردند و چهار گوشه صليب، همان نقطه اساسي و بنيادي راه سالانه خورشيد است. دو نقطه: اعتدال ايام (روز و شب) و دو نقطه انقلاب خورشيدی. در مسيحيت، صليب نشانه رنج و مقاومت شد. با اينکه خورشيد را در خود حفظ کرد.  

 

10- جشن مقدس تولد ميترا، 21 دسامبر در تاريک ترين شب سال در تاريک ترين غار، نشانه تولد نور و پيدايش اميد و نشانه زايش دوباره طبيعت است. جشن مقدس عيسي نيز درست در همين شب در زمان انقلاب خورشيدي زمستاني است.

 

11-  نشانه هاي خورشيد، صليب در دايره را ميتوان در صحنه هاي غذاخوري مقدس (تغذيه تقديس) ميترا ديد. مراسم نان گرد در کنار ميترا که به چهار قسمت تقسيم شد. نان و شراب شيرين، مراسم مقدس ميترائيست هاست. نشانه سفره پر برکت ميترا و مددياران اوست. نشانه هاي خوشبختي در زندگي آينده و جاوداني در پادشاهي ميترا، که در مسيحيت نيز دقيقا همانگونه است. با اين تفاوت که نان، نشان پاره هاي تن عيسي است و شراب شيرين نشان خون او و نشانه سفره پر برکت مسيح. بار عاطفي اين مراسم، چون خاطره اي است از آخرين شام عيسي با حواريون.

 

12-  غسل تعميد که از نظر بندگان کيش ميترا، شست و شوي انسان از گناهان مرتکب شده بود، چون اعتراف به گناهان و بخشش گناهان گناهکاران در ميترائيسم با همان شکل به مسيحيت منتقل شده است.

 

13- مفهوم کليساي جنگجو و جنگنده نيز از ميترائيست هاست. خود سازماني پيشرفته کليساي مسيحيت در بسياري از مسائل يادآور سيستم خوش قد و قامت و منظم ميترائيست هاست.

 

14-  مقام برتر کليساي کاتوليک همچون کپي پله های برتر و مقدس ميترائيسم به همان نام خوانده شد: پدر، پاپا، پاپ، پادر (در واتيکان) سران مذهبي ميترائيسم خواستار نظم سفت و سخت از طرف پيروان بودند.

 

15- روزه ها، خويشتن داري و ... ميترائيسم به عنوان دين مردانه، دين جنگجويان شد و به همين دليل موفقيتهاي بي شماري را در بر داشت. از شمال گرفته تا «اورليان»، «گاليان» و «ديو کلتيان.در زندگي غير جنگي نيز مهمترين وسيله حفظ آرامش در جامعه به عنوان تنه استوار و بنيادي، دولت بود.

 

15-  تا به امروز مقامات ارشد مسيحي (ارخي يري و ارخي مندري تي) کلاهي دارند به عنوان لقب ديني به نام «ميترا» که از پارسيان به ارث بردند و «ميترا پوليت» که درجه برتر در کليساي کاتوليک است و واژه متروپولتين شهر «ميترا» شهر خورشيد، که محل زندگي مردم است به عنوان پايتخت ميدانستند.

 

مسيحيت با اين که با توجه به تعصبات مذهبي بين هواداران، با تکيه بر اعتقاد و آمال و افکار مذهبي شخصي صريحا خود را از ديگر اديان دور کرده و بر خلاف يهوديت سعي نکرده خود را از عناصر بت پرستي و خرافات ديگر اديان ايزوله کند و با اين همه سرشار از تأثيرات ميترائيسم باقي مانده است.دين «ميترا» که از دو هزار سال قبل از ميلاد مسيح بين آريايي ها به عنوان خداوند پيمان (در اوستا نيز با نام ايزد پيمان ياد شده) رواج داشته، در سال 66 ميلادي در ديدار «تيرداد» شاه به «نرو» معرفي و سال 325 ميلادي، دين رسمي امپراتوري روم بود. در قرن يکم ميلادي، در زمان امپراتوري اشکاني از طريق ارمنستان و استان پونتش (استاني که در حاشيه درياي سياه بوده) توسط مهردينان ايراني و بازرگانان به اروپا رفته و با انديشه هاي افلاطون در هم آميخت.

 

 

اسامي روزهاي هفته با تغييرات گويشي و نوشتاري از ميترائيسم تا به امروز مشاهده است:

 

     دوشنبه (مه شيد) از خداي ماه يا «مون»، در انگليسي «ماندي» و در آلماني «مونتاک.»

 

        سه شنبه (بهرام شيد) روز «تي ويس» و در انگليسي «تيوزدي» و در آلماني «دينستاک.»

 

     چهارشنبه (تير شيد) روز «وودين» و در انگليسي «ونزدي» و در آلماني «ميتوخ.»

 

     پنجشنبه (برجيس شيد) روز «تور» و در انگليسي «ترزدي» و در آلماني «در دونر» يا «دوترستاه.»

 

    آدينه (ناهيد شيد) روز خداي باروري يا «ارير» و در انگليسي «فراي دي» و در آلماني «فرات تاگ.»

 

    شنبه (کيوان شيد) روز کيوان يا «ساتورن» و در انگليسي «ساتردي» و در آلماني «سام تاگ.»

 

       يکشنبه (مهر شيد) روز خورشيد و در انگليسي «سان دي» و در آلماني «سون تاگ» که توسط کنستانتين در سال 321 ميلادي روز خورشيد (مهر) تعطيل هفتگي شد.

 

دوازده نشانه آسماني از ياران ميترا بودندکه  به حواريون تبديل شدند.

 

محرابه هاي بسياري در آلمان، فرانسه و روسيه، يا اتفاقي به هنگام مرمت کليساها کشف شده که گوياي مهر پرستي در نقاط مختلف گيتي است.

مسيحيت با گرفتن مسائل و سنت ها و مراسم و فلسفه ميترائيسم، روح دموکراتيزه شده کومونهاي اوليه، سرچشمه فرمانبرداري آنها، شراره هاي خورشيد و نور، افسانه تولد و چوپانها و هدايا، قانون عهد و پيمان و شرافت (عمل به حرف زده شده)، قانون اخلاق و رفتار، استفاده از ناقوس و شام، آب مقدس، غسل تعميد و نوازندگي به هنگام خوردن نان و شراب در محرابه هاي ميتراني، پيمان داشتن با او که در انجيل به نام «عهد جديد» آمده، تقديس 25 دسامبر و عروج، خويشتن داري و پرهيز، آيين آسمان و جهان نما، تفکر درباره موجديت يافتن از ايزدان، قرباني کردن، خدمت به نزديکان و حمايت از تماميت جهان مجسم، مبارزه مداوم و جاوداني بين خوبي و بدي (با پيروزي اولي بر دومي)، جاودانگي روح، رستاخيز و داوري، نابودي و مرگ آتشين دنيا (هستي)، تعيين کننده راه تمدن اروپا ميشود. اروپايي که در آغوش تمدن يوناني - رومي با گرفتن ميراث فرهنگي و مذهبي، با ريشه گيري و کمک دين قدرتمند قديمي پارسي تا به امروز مديون ميترانيسم و علوم مختلف ايرانيان است. ( با سپاس از دکتر عطاء اللهی )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:29  توسط آنتی پورپیرار  |